- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
︐ در شـبهـای اکـتـبـر مـیـلان، شـبـیـه شـهـریسـت کـه چـیـزی را بـه یـاد آورده بـاشـد؛ خیابانها آرامتر میشوند، چراغها پشت مهِ نازکِ شب رنگ میبازند و باران، بیآنکه عجلهای برای تمام شدن داشته باشد، روی سنگفرشهای قدیمی شهر مینشیند. کافهها گرمتر از همیشه به نظر میرسند و پشت هر پنجره، سایهای از زندگی جریان دارد که هیچوقت سهم تو نخواهد شد. شاید زیباییِ بعضی شهرها همین باشد اینکه حتی وقتی هیچکس منتظرت نیست، باز هم میتوانند دلت را برای چیزی که دیگر وجود ندارد، تنگ کنند. در میلان، گذشته هیچوقت واقعاً تمام نمیشود. در بوی قهوهی تلخِ صبحها، در صدای دورِ تراموا، در صندلیِ خالیِ کافهای که سالهاست کسی روی آن ننشسته، و در خیابانهایی که هنوز ردِ قدمهای آدمهایی را نگه داشتهاند که مدتهاست از زندگیِ ما عبور کردهاند. اینجا، هر چیزی میتواند خاطره باشد. یک آهنگ از پنجرهای نیمهباز، یک عطر میان ازدحام، دستهایی که لحظهای از کنار دستت عبور میکنند، یا غروبی که بیدلیل، بیشتر از تمام غروبهای دیگر شبیه گذشته است. شاید آدم هیچوقت از کسی که دوستش داشته، عبور نمیکند؛ فقط آنقدر دور میشود که بتواند بدون ایستادن، از کنار خاطرهاش رد شود. و من هنوز فکر میکنم دلتنگی، غمِ نبودن نیست. دلتنگی، شکلِ دیگری از حضور است؛ حضورِ چیزی که دیگر نیست، اما آنقدر عمیق در تو مانده که نبودنش هم نمیتواند از تو بیرونش کند. برای همین است که بعضی آدمها میروند، بعضی فصلها تمام میشوند، بعضی درها برای همیشه بسته میمانند؛ اما یک شهر، میتواند تا آخرین روزِ زندگیات آدرسِ کسی را در قلبت نگه دارد.
بعضـے شهࢪها ࢪا نمیشۅد تࢪک ڪࢪد؛ چۅن جایی اࢪ تۅ، هنوز دࢪ آنها زندگـے میڪند.
видео или голосовое, без подписи
. بِـہ مَـن نَگـو دوسِــٺ داࢪم🍂 🕊 ..نُسخِـہاے بَـࢪاےِ ډِلتَنگـے
видео или голосовое, без подписи
: ຼִ 🖌︲ نـٰـامــہی دُوم ؛ ـ رِوایت ، ۱٤ آگوست ـ هـمیـشـہ مـیگـفٺـنـد عـشـق، ٺـمـٰام ٺـاریـڪـی را مـیبـرد؛ زیـبـٰایـی را خـلـق و نـور را پـیـدا مـیڪـند. پـس چـرا هـرچـہ مـا پـیشٺـر رفـتیـم، سـیاهـی نـمایـانٺـر شـد؟ چـرا هـرچـہ بـیشٺـر ادامـہ دادیـم، عـمیـقٺـر در زیـرِ سـایـہهـا گـُم شـدیـم؟ ـ ایـن، یـڪ داسـٺـان عـاشقـٰانـہ نـیسـٺ! ـ آغـازِ مـا از شـبـی بـود ڪه آسـمـٰان، طـاقـٺِ نـگـاهداشـٺنِ انـدوهـش را نـداشـٺ؛ و بـارانـش را قـربـانـیِ مـاجـرا ڪَـرده بـود. اَڪـنـون ڪه سـخـن از آن شـد؛ هـمیـشـہ از مـِهـرش بـہ بـٰاران میگـفـٺ. امـا حـقیقـٺ ایـن اسـٺ، او هـیچگـاه هـمراهِ مـن، بـاران را در آغـوش نـگرفـٺ؛ هـیچگـاه زیـرِ بـارشِ بـیدریـغـش نـایسٺـاد ٺـٰا سـنگینـیِ قـطـرههـایش را بـر شـانـہهـایش احـسـٰاس ڪند. هـیچگـٰاه نـگذاشـٺ آسـمـان، بـہ او رسـمِ عـشـق را بـیامـوزد. پـس اِدعـای عـشقـش چـہ شـد؟ اَگـر ڪـمی بـیشٺـر میمـانـد، میپـرسیـدم کـہ آیـا بـي هـیچ پـناهــی زیـر بـاران ایـسٺـاده بـود؟ یـا مـعنـای غـرق شـدن در آغـوش بـٰاران را درڪ ڪرده بـود؟ زیـرا مـن غَـرق شـدم، جـانـم. ٺـمـامـاً در عـمـق نـگـاهـش غـرق شـدم. سـرزمـینـی کـہ نـہ سٰـاحـلی بـرای نـجـات داشـٺ، نـہ مـوجـی بـرای بـرگـشٺ. ایـن روزهـا بـیش از هـمـیشـہ بـہ گُـلهـای نـازڪَردهش مـیرسـم. چِـرایـیاش را نـمیدانـم امـٰا گـمان کـنم هـمـان ڪاری را میڪنم ڪہ روزی خـودش میڪرد. خـاطـِرٺ هـسٺ؟ آن روز مـثل هـمـیشـہ بـا آرامـش سَـرگـرم آبدادن بـہ اِدریـسـیهـا بـود. امـا چـیزی درونِ نـگـاهش ٺـفـاوٺ داشـٺ. وقـٺی دیـد ڪہ بـا اشـٺیـاق بـہ گـلهـایش خـیـره شـدهام، تـَڪخـنـدی زد و گـفٺ، ـ دلـٺ را بـہ آنهـا خـوش نڪن؛ اِدریـسـی ٺـا اَبـد نـمیمـاند ـ مـن ڪمی دیـر فـهمیـدم مـنظـورش از اِدریـسـی گـلهـای بـٰاغـچـہ نـبودنـد. هـرچـہ ڪہ بـود، حـقیقـٺی را بـر زبـٰان آورد ڪہ شـایـد سـالهـا پـیش، مـیان خـطـوطِ سـرنـوشـٺ مـا نـوشٺـہ شـده بـود. در آخـر هـم؛ گـلهـای بـاغـچـہ سـالـم مـاندنـد، خـودش ٺـنہـا اِدریـسـیای شـد ڪہ مُـرد. دروغ اسـت اَگـر بـگویـم حـس نـڪردنـش، عـادٺـی بـیرَنـج شـده اسـت. آخـر مـگـر مـیٺـوان آنـچـہ روزی ٺـمـامِ جہـانِ آدمـی بـوده اسـٺ، بـہ فـرامـوشـی سِـپـرد؟ مـن ٺـنہـٰا خـاطـراٺـش را در اَمـنٺـرین صـندوقـچـہی ذهـنم نـہـادم، بـر آن مُـہـرِ خـاموشـی زدم، و بـر عـمیـقٺـرین گـوشـہی ٺـاریـڪِ ذهـنم فـرسٺـادم؛ نـہ از آن رو ڪہ دیـگـر دوسـٺـش نـداشٺـہ بـاشـم، از بـابـٺِ ایـنڪہ قـلبِ مـن، بـارِ دگـر هـوای سَـرکـشی نـڪنـد! گـُذر ڪنیـم؛ گـمان مـیکـنی ایـن روزهـا حـالـَش چـگونـہ اسـٺ؟ اَخـم نـڪن! ٺـنہـٰا ڪنجـڪاوم. عـادٺ ایـن قـلب شـده ڪہ گـاهگـاهی، سـراغِ عـزیـزڪردهی دیـروزش را مـیگـیرد. هـر از چـندی، صـدایـش را از بـاغِ پـُشٺـی مـیشـنوم. مـیخنـدد. پـس او نـیز میٺـوانسـٺ بـدرخـشد! مـیبـینـی؟ احـٺمالـاً ٺـاریـڪٺـرین و خـامـوشٺـرین بـخشِ وجـودش، سہـمِ مـن بـود. میپـُرسی چـرا؟ آخـر، هـرچـہ مـن دیـدم اَشـڪ بـود. اَنـدوه بـود، شـب بـود؛ سـایـہ بـود! مـن ٺـنہـا ٺـٰاریـڪی را دیـدم، عـزیـزِ مـن. در حـقیقـٺ، مـن لـبخنـدِ ٺـاریڪش را دیـدم؛ ـ نـورش، بـرای دیـگـری بـود. ـ اَڪنـون، ٺـو بـہ مـن بـگو؛ آیـا ایـن، هـنوز هـم یـڪ روایـٺ عـاشقـٰانـہ اسـٺ؟
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
𝒯𝗁𝖾 ℒ𝗈𝗌𝗍 ℬ𝖾𝗅𝗈𝗏𝖾𝖽
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
اگر مردم منو با سجاد افشاریان بیاد بیارید
видео или голосовое, без подписи
. بِـہ مَـن نَگـو دوسِــٺ داࢪم🍂 🕊 ..نُسخِـہاے بَـࢪاےِ ډِلتَنگـے
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи