tgindex
ㅤ‌‌‌‌‌‌‌ㅤ‌‌‌‌‌‌‌فرزندِماه

ㅤ‌‌‌‌‌‌‌ㅤ‌‌‌‌‌‌‌فرزندِماه

Статистика

ㅤ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝛭𝛊𝗌𝗌 𝖸︎𝛐𝗎 𝛭𝛐𝗋𝜀 𝛵𝗁︎𝛼𝗇︎ 𝛭𝛐𝗋𝜀 t.me/HidenChat_Bot?start=8057610354 Talk?

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 546
+13 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 663
22 постов
Вовлечённость
107,6%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 22
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
281
1/48двое суток
322
1/72трое суток
347

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.41удалён 14 авг.

    آرزو می‌خواهم از دردت رهاشوم‌اما به چشمانت‌قسم، این‌قلب خسته‌شده‌است از تلاش‌برای التیام‌بخشیدن‌به زخم‌هایش. تنهاچیزی‌که دراین‌خانه جاری‌ست سکوتی‌است که پس‌ازرفتنت همه‌جای خانه‌را پرکرد. تنها چیزی‌که از تو مانده‌است، قاب‌عکس شکسته‌ای است که‌آخرین‌بار با نفرت…

  • 13 авг.45удалён 14 авг.

    آرزو می‌خواهم از دردت رهاشوم‌اما به چشمانت‌قسم، این‌قلب خسته‌شده‌است از تلاش‌برای التیام‌بخشیدن‌به زخم‌هایش. تنهاچیزی‌که دراین‌خانه جاری‌ست سکوتی‌است که پس‌ازرفتنت همه‌جای خانه‌را پرکرد. تنها چیزی‌که از تو مانده‌است، قاب‌عکس شکسته‌ای است که‌آخرین‌بار با نفرت…

  • 11 авг.4612421

    آرزو می‌خواهم از دردت رهاشوم‌اما به چشمانت‌قسم، این‌قلب خسته‌شده‌است از تلاش‌برای التیام‌بخشیدن‌به زخم‌هایش. تنهاچیزی‌که دراین‌خانه جاری‌ست سکوتی‌است که پس‌ازرفتنت همه‌جای خانه‌را پرکرد. تنها چیزی‌که از تو مانده‌است، قاب‌عکس شکسته‌ای است که‌آخرین‌بار با نفرت برروی‌زمین‌پرتش‌کردی! “خسته‌شده‌ام از مرورکردن خاطراتت‌و رفتنت.” و من هیچ‌گاه دلیل‌رفتنت‌را درهیچ‌سفری به‌خاطرات به‌دست‌نیاوردم، هرگز نفهمیدم چطورمی‌توان به‌یک‌نفر با تمام عشق خیره‌ماند و فردایش‌با نگاهی‌بی‌حس رفتن‌را ترجیح‌داد. می‌خواهم برایت‌بنویسم‌و اشک‌هایم کاغذرا از بین‌می‌برند، می‌خواهم از تو بگویم‌و بغض‌صدایم‌را خفه می‌کند، می‌خواهم ساکت خیره‌بمانم دردی‌به سراغ قلبم‌می‌آید که چنگ‌می‌زند برروحم. خسته‌شده‌ام، نه‌از دوست‌داشتنت بلکه‌از آن‌که تو آرزوی‌قلبم هستی. هرثانیه آرزویت می‌کردم، هرلحظه‌دچار دردت می‌شوم. با خود می‌گویم‌که ای‌کاش هرگز چشمانم‌چشمانت‌را ملاقات‌نمی‌کرد و بعد حرفم‌را با بغض پس می‌گیرم. درکاغذی با نفرت می‌نویسم هرگز نمی‌خواهم‌تورا و درکاغذ دیگری‌می‌نویسم که ای‌کاش بازگردی‌آرزوی درون‌سینه‌ام. دچار غمت‌شده‌ام و ثانیه‌ای از این‌حال مه‌آلود رها نمی‌شوم. چرا که همان‌قدر که برایم دردبودی تسکین‌همان دردم‌بودی. و من از دردت‌و آرزویت؛ چه‌قاصدک‌ها که پراز امید فوت‌نخواهم‌کرد.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 26 июл.1 3844136

    غرور بالاخره‌که یک‌شب دلتنگ‌خواهی‌شد و راهت‌روانه‌ی خاطراتمان می‌شود. می‌خواهی با قلبی‌که از حدقه‌ی بی‌نفسی بیرون می‌زند چه‌کنی؟! می‌خواهی‌با چشمانی‌که می‌خواهند ببارند و غمی‌که درونشان می‌خواهد منفجرشود چه‌کنی؟! یک‌شب‌به حال‌من فکرکنی، و از ندانستن‌اضطراب وجودت‌را ذره‌ذره خاموش‌کند و به‌درد بیارد چه‌کنی؟! آن‌شب‌هم نام بی‌احساسی‌ات‌را غرور می‌گذاری؟ آن‌شب‌که استخوان‌هایت‌از تنهایی تیرکشید، بازهم اسم‌نیامدنت‌را غرور می‌گذاری؟درنامه‌ای می‌نویسی نمی‌آیم چون غرور از عشق‌مهم‌تراست‌و بعد می‌روی؟سوز سرما‌ از‌جسم‌بی‌روحم گذرمی‌کند اما نمی‌گویم‌که بازگردی، چون‌میان پاییز و غم‌هایم دستانم‌را رها‌کردی‌و از روی قلب‌بی‌تپشم قدم‌برداشتی.بی‌رحمی‌ات عشق‌نبود، رفتنت تصمیم‌نبود، نیامدنت‌غرورنبود و نماندنت‌اجبار نبود تو فقط مرا خانه‌ات ندانستی آغوشم‌را پناه‌ندانستی‌چون من‌کسی‌نبودم‌که تو از او خانه‌بخواهی. ولی‌من برایت درسرما خانه‌شدم، درتنهایی‌سایه‌شدم و درغم آغوش‌شدم، ندیدی‌مرا چون چشمانت‌هرگز بررویم‌نماند. رفتی‌و از رفتنت فقط نامه‌ای بی‌حس‌و تکه‌ای لباس‌و ردی‌از عطرت‌ماند. نماندی‌و از نماندنت نویسنده‌ای ماند که از نبودنت هرشب می‌نوشت‌و می‌نوشت.برعکس‌تو، که‌از نوشتن بی‌زار بودی‌برایت آن‌قدر می‌نوشتم‌که حتی‌کسی‌که‌تورا ندیده‌بودهم می‌دانست، نماندنت‌چه دردی‌داشت. مغرورِ بی‌رحم‌من، درهای‌خانه‌و تپش‌های قلب منتظر برگشتنت هستند می‌دانند نمی‌آیی ولی‌به امید بازگشتنت میان‌آغوش دست‌های رها شده‌ام؛ چه‌غرورهایی‌که از بین‌نبردند، مغرورِمن.

  • видео или голосовое, без подписи

  • 26 июл.9312311

    видео или голосовое, без подписи

  • 9 июл.2 1284336

    قول دقیقه‌های‌ بسیاری‌را بی‌تو گذراندم. سفرهای بسیاری‌را بی‌تو رفتم‌و بازگشتم، حتی بارها از دست‌رفتم‌و با یادت زنده‌شدم. گذشت‌و این‌گذشتن برایم بسیار طولانی‌بود، چرا که نبودی چرا که نداشتمت. درهمان خیابانی‌که دستانت‌را سفت گرفته‌بودم و رو به‌چشمانت از تو خواسته‌بودم که چرا قولی‌دادی که هرگز پایبندش‌نماندی؟! چرا گفتی‌که می‌مانم‌و فردایش طوری‌رهایم‌کردی که برای ثانیه‌ای همه‌چیز تیره‌و تار ماند؟چرا به‌عشقمان قسم‌خوردی‌که رها کردنم از سویت محال‌است وقتی چمدانت‌را جمع‌کرده‌بودی؟به‌همین آسانی گفتی‌که می‌روم، گفتی‌که ماندنم‌از روی وابستگی‌ست نه عشق‌و در را پشت‌سرت بستی.روی‌همان قولی هرگز پایبند نماندی‌که بارها تکرارش‌کردی، بارها تبدیل به امیدش‌کردی‌و هربار با دستانت عشق‌را خفه‌کردی. گفتی دوستم‌داری و شکوفه‌های عشق‌را درقلبم زنده‌کردی و بعد گفتی که هیچ‌عشقی بینمان وجود ندارد، میان دوراهی عشق‌و نفرت منتظرم‌ماندی و هربار می‌گفتی عشق وجودندارد. مگر می‌شود عشق وجود نداشته‌باشد؟!عشق‌برایم همان قول‌هایت بود، همان نامه‌هایی که برایم می‌نوشتی، همان موسیقی‌ای که به‌یادم می‌نواختی. عشق‌برایم در تو معنا می‌شد، در قول‌هایت!می‌دانستم اشتباه‌ترینم هستی‌و هربار می‌خواستم که درآتش‌تو بسوزم‌و از بین‌روم. چرا که به‌دست‌تو سوختن‌را از تنهایی‌بی‌تو بودن ترجیح می‌دادم. و اما اگر می‌دانستم آخرین‌قولت انقدر مرا می‌شکند، آن‌شب چشمانم‌را برروی چشمانت می‌بستم و دستانت‌را رها می‌کردم و به‌تو می‌گفتم؛ قولی‌را به‌قلبم‌نده، که هرگز نمی‌توانی انجامش‌دهی.

  • 9 июл.1 39013

    видео или голосовое, без подписи

  • 9 июл.1 4482313

    видео или голосовое, без подписи

  • 19 июн.3 0375665

    رویایی‌آبی. فکرمی‌کردم‌که پس‌از تو می‌توانم زخمم‌را ترمیم‌کنم. اما نمی‌دانستم‌که کافی‌ست شب‌شود، باران‌بیاید و هوا سرد شود. نمی‌دانستم ‌که از تو صدها داستان می‌نویسم، داستان‌هایی که هرگز بینمان رخ‌نداد و من آرزویشان کرده‌بودم تویی‌را که می‌دانستم فردای‌شبی که گفتی می‌مانی‌،‌می‌روی. “فکرنمی‌کردم‌که پس‌از تو، خواهم‌مرد.” نمی‌دانستم پس‌از تو عشق‌برایم بی‌معنا می‌شود، عاشقی‌برایم زهر می‌شود و غرق‌شدن دربودن‌کسی برایم ممنوع می‌شود. تو همان‌زخمی‌برروی قلبم‌هستی که ساعت‌ها جسمم‌را خسته می‌کنی، روحم‌را ناامید می‌کنی‌و درنهایت دروجودم پخش می‌شوی. تو مرا معتاد به خاطراتت‌کردی‌و هرگز از رویایم بیرون‌نرفتی. همان‌رویای‌آبی‌ای که پراز مبهمی‌ست اما آرامشش‌برروح تلقین می‌شود. درون‌رویای آبی غرق می‌شوم به‌صدایش گوش می‌دهم و به سمتت قدم برمی‌دارم، پس کی‌می‌خواهی از قلب خسته‌ام بیرون‌روی؟! کی‌می‌گذاری طوری نفس هایم‌را رهاکنم‌که تو در‌ یادم نیایی؟من نمی‌دانستم‌که یک‌روز تویی‌برایم یک‌غریبه می‌شوی‌که درگذشته آن‌قدر آشنایم‌بودی که عطرتنت‌را از دوردست‌ترین‌فاصله‌ها به یاد داشتم. آخ‌تمام جان‌من، ما طوری‌از کنارهم گذرکردیم‌که انگار شب‌گذشته تنت‌را درآغوش فشارنمی‌دادم‌و به تو نمی‌گفتم‌که بمان، برایت تغییر خواهم‌کرد. حیف‌است که ندانی، حیف‌است که برایت‌نگویم پس‌ازتو بی‌رنگ شد روحم‌و؛ هرگز به‌قلبم اجازه‌ی عاشقی‌ندادم آبیِ‌من.

  • 19 июн.1 57411

    видео или голосовое, без подписи

  • 19 июн.1 6753311

    видео или голосовое, без подписи

  • 5 июн.3 1596161

    درد آری، همان‌درد را می‌گویم. همان‌دردی که هرگز تمام نمی‌شود، همان‌دردی که التیام نمی‌بخشد. تورا می‌گویم، تویی‌را که میان‌نبرد روح‌با تاریکی‌شب مرا بازنده‌کردی. هیچ‌گاه از من نخوا که بازگردم‌که خودت خواستی‌بروم به‌من نگو که بمانم‌کنارت‌ “‌که آن‌تو بودی‌که اورا به‌من ترجیح‌دادی.” کنارتو بودن برایم تا آخرین‌لحظه زیباترین خاطره می‌ماند، اما هرگز به بازگشت فکرنخواهم کرد. چه دورترینم‌باشی چه یک‌نفس فاصله‌ی ما باشد خوب به چشمانم خیره بمان‌و به خوبی‌ببین دیگر برایت هیچ برقی ندارند. دستانت‌را سینه‌ام بگذار، ببین دیگر هیچ‌تپش قلبی را حس نمی‌کنی. درد تو فراموش‌نشدنی‌ترین زخمی بود که برروی روحم ماند اما هرگز نمی‌خواهم التیام‌دهنده‌ی دردم، تو باشی. دوستت‌دارم، با تمام‌وجود تو و یاد تورو دوست‌دارم اما دیگر امیدی در دل نمانده‌است. می‌خواهی بمانی درکنارم یا می‌خواهی ترک کنی جسم‌مرا، دیگر برایم مهم‌نیست. نبودنت بزرگ‌ترین ترس من بود اگر، حالا بودنت‌تلخ‌ترین تجربه می‌شود برایم. هرگز نامه‌ای را ننویس که درآن با بغض نوشته‌ای به خانه برگردم. تورا با تمام‌جان می‌خواهم اما دیگر برایت انتظاری نمی‌کشم.دیگر درانتظار چشمانت از دست نمی‌روم.این‌تلخ‌ترین نامه‌ای‌ست که برایت می‌نویسم دیگر درونش برایت‌ هیچ‌شوقی نمانده‌است و؛ این بی‌تفاوت شدنم دربرابرت بزرگ‌ترین درد است.

  • 5 июн.1 79610

    видео или голосовое, без подписи

  • 5 июн.2 0002510

    видео или голосовое, без подписи

  • 26 окт.4 4917996

    دوست‌داشتن و اگر تو سهمِ من‌در این دنیا نیستی، می‌خواهم در دنیایی‌دیگر و با داستانی‌دیگر بازهم عاشقت‌شوم. حتی‌اگر تو برایم اشتباه‌ترین تصمیم‌باشی، می‌خواهم بارها تکرارت کنم. درجهانی‌که دیگر هیچ‌خبر از عشق نمی‌باشد من بشوم همان تنها "شاعر عاشقِ پردرد شهر من‌باشم برای‌تو." برای‌تو، که به جنون می‌رسانی احساسِ این عاشق بی‌وجود را. می‌خواهم مانند پرِ پرنده‌برروی دفترِ باز خاطراتت بنشینم. همان دفتری‌که از او نوشته‌ای، از آغوش‌او از کنارِ او بودنت. می‌خواهم به همان‌مقدار که دوستش‌داری برای عشقت ویران‌شوم و از بین‌روم. هرگاه نگاهت‌را با شوق می‌بینم، آرزو می‌کنم که ای‌کاش یک‌بار همچین شوقی‌را برای دیدنم داشتی عزیزِ من. من نه تنها تورا، بلکه شوق‌ و احساس و روح خودرا برای داشتنت گوشه‌ای خاک کردم، و تو می‌گویی که برایت کافی‌نبودم؟! من‌برایت باران می‌ساختم از اشک‌هایم و سیلابی از موج‌های افکار به تو نشان می‌دادم. تو از دوست‌داشتن چه می‌دانی، تو از حسرت از دورماندن از دور دیدن مانند درمانده‌ای بی‌پناه چه می‌دانی؟ من، برایت منی‌شدم که هرگاه سمت آینه‌روم پا به فرار بگذارم. و اما با این وجود، من تویی‌را که عامل درد و حسرت بی‌درمان و بی‌پایانم هستی‌را؛ با نقطه‌به نقطه‌ی وجود دوست‌خواهم داشت.

ㅤ‌‌‌‌‌‌‌ㅤ‌‌‌‌‌‌‌فرزندِماه — tgindex