خفتهدرتاریکیِ؛
Статистикаتاریكتریننقطه،بهقلبيزخمي؛ Dionysus: t.me/HidenChat_Bot?start=8240432272
- Последний пост
- 12 нояб.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
از جمعیت عبور میکرد با ذهنی که خاموش بود تاریک بود و هزاران خفاش توی چشمانش پرواز میکردند.. نه از هیجان نه از شادی بلکه از پریشان حالی که درونش رخنه کرده بود.. دستانش را توی موهاش میکشید و با سرعت از مردم و ساختمان های خاکستری گذر میکرد.. تن به تن جسم ظریفی شد، چشمانش را قفل چشمان آن پسرک ظریف کرد، چشمانش خورشید بود یا ستاره؟ کهکشان بود یا ماه؟ .. نور آن تیله ها، خفاش های چشمان همچو شبش را کشت .. پرده سیاه چشمانش کنار رفت نور وجود پسرک درونش نفوذ کرد . درد گرفت.. قلبش روحش تمام ذره ذره تنش درد گرفت .. آخرین باری که نورانی بود تمام پرتو های وجودش را به قتل رساندند، از آنها طناب ساختند و دور گلویش بستند .. نباید دوباره تکرار میشد باید فرار میکرد .. فرار! برگشت دویید و دویید زانو هایش به زمین خوردند.. زخمی شد اما تسلیم نه! .. با دستانش خودش را دور کرد دورتر و دورتر قافل از اینکه همه اینها درون ذهن خودش اتفاق افتاده بود و حالا جلوی پسرک روی زانوهایش افتاده بود و موهایش را چنگ میزد .. «حالتون خوبه؟!» صداش.. امان از صداش .. به بالا نگاه کرد .. پسر لبخند دندون نمایی به پسر بزرگتر زد.. خنده هاش.. لعنت به خنده هاش! “حـتـی اگـر نـور چـشـمـان تـو مـن رو روزی زیـر خـاک بـبـره، مـیـخـوام کـه نـور مـن بـاشـی”
без подписи
без подписи
без подписи
تنهاسکوت حاکم فرما برشبِ پرستاره بود. وقلبی آشفته که ضربانِ اودیگرصدایی نداشتند؛ کنجِ اتاق شایدیارِهمیشگی او بود، اماچراهرلحظه احساسِ تنهایی بیشتری درجانش میکرد؟ چگونه میشد دردِجانش را با گریههای سردتمام کند. تنهااشک بررویِ صورت یخ زده جاری میشدن. مگرمیشد،همه چیزراپشت سرگذاشت وفقط به جلو حرکت کرد.. حتی او همنمیدانست چگونه راهش به اینجاکشیده شده بود. تنهاسیاهی مقابلِ او بود،وغمی که مانند باتلاق درآن فرورفته و هرچقدر تلاش میکرد نمیتوانست خود را آزاد کند؛ چگونه میتوانست از سیاهی مقابلِ خود آزاد شد؟ شاید باید همه چیز را تمام میکرد،با آخرین غروب.. آرزوهای خاک خورده درگوشه قلبش، یکی یکی یادآوری مغزِ ناآرامش میشدند. ودرآخرچگونه خواهد شدبرای قلبی از جنس خاکستر. وچشمانی همچو آشفته تر از افکارِ یک انسان. و کنجِ اتاقی به امید دوباره گرمایِ خانه؛ زندگی چگونه خواهد گذشت.. وقتی غم در درون سیاهی چشمانت فرورفته است. دستانت جانی برای لمس ندارند،حال قلبت نابودشده است؟ اونیازداردبه یک آغوش که خانه ای برای او باشد؟ همه چیز نابود شده مانندِ کلماتی که دیگر، کنارهم چیدنشان معنایی ندارند. او همچنان منتظر او بود تا میانِ واژه هااورا پیدا کند، اماچگونه باید خواسته هایش رابه زبان میآورد؟ تنهاامیدبه یک نور درتاریکی خود داشت؛ اماهیچگاه آن نور را ندید،تا چشمانش برای همیشه تاریک شدند.
без подписи
без подписи
آرزویِ داشـتـنِ تـورا بـا خـود بـه ابـدیـت مـیبـرم، رویـایِ غـمگـینِ مـن. تـو بـرایِ مـن تـنـها آرزویِ مـحـال بـودی کـه گـویـا بـرایِ رسـیدن بـه آن تمـام شـدنِ روحـم هـم کـافـی نـیسـت. سـهـمِ مـن از داشـتنِ او تـنـها نـگاهِ آخـر بـود؛ شـایـد بـوسیـدن سـتـاره هـایِ سقـوط کـرده از چـشمـانِ او کـافـی نـبـود، بـایـد او را در جـسـم زخـم خـورده خـود یـکـی مـیکـردم. تـا هـیچـوقـت نـتـوانـد مـرا تـرک کـند. نـمـیدانـم چـگونـه شـد راهِ رسـیدن بـه تـو طـولانـی تـر از هرچـیزِ دیـگری بـرایـم بـود. هـرچـقـدر قـدم بـرمـیداشـتـم از تـو بـیـشتـر دور مـیشـدم، تـو در کـنـارِ مـن بـودی، امـا فـرسـخ هـا از مـن دور بـودی آبـی مـن؛ و حتـی در آن لـحظـه خـاطرات هـم بـوی دلتـنگـی مـیدادنـد، رویـایِ آبـیِ مـرا تبـدیـل بـه خـاکسـتر خـامـوش کـردی. امـا مـن در طـی تـمام لحـظات مانـنـد جـنونـی ناتـمـام گـرفـتار بـویِ عطـرِ تلخِ تـو شـده بـودم. بـاریـدم در تـاریـک تـریـن نـقطـه آسـمان آبـی، تـا غـمی در گـوشـه کـنارِ قـلبِ پـاکِ تـو نبـاشـد.. نشـد آنگـونـه کـه مـالِ مـن بـمانـی؛ در رویـایـی دیـگـر تـورا درآغـوش مـیکـشم بـهشـت لـبهـایت را فتـح مـیکـنم. تـو تـنهـا اشتـباهـی هـستـی کـه مـیخـواهـم بـارهـا و بـارهـا آن را تـکرار کـنـم.
без подписи
без подписи
без подписи
ستاره من؛ تو تک ستاره قلب من بودی،چگونه شد کهنور خود را بخشیدی به تیرگی آسمان؟!چگونه توانستی نور خود را از من دریغ کنی؟با تو جهان من غرق نور و روشنایی بود.جهانم را همانند چشمانت تیره و تار کردی.شاید من آن ماه آسمان تو نبودم،تو فرسخ ها از من دور هستی اما همچنان عاجزانه وجودت را پرستش میکردم.چگونه توانستی من را فراموش کنی،من تورا در هرجای آسمان گمشده گشتم گویا تو درآن حوالی نهفته ای..شاید در دنیایی دیگر باز تورا ملاقات کردم؟تو تنها نور من در خاکستری وجودم بودی،آری ستاره من.رفتی و تمام رنگ مرا به سیاهی کشیدی،حال من تیره از هررنگ دیگری هستم.رفتی من را میان آسمان گریان خود تنها گذاشتی؛کل شهر در غمِ نبود تو فرو میرود،همه میدانند تو بیرحم تر از آن هستی که با آغوش باز منتظر من بمانی. روح من آزرده خاطر در نبودنت ، جسم خود را طرد کرده.ای ستاره من؛ تا کی به دنبال تو باشم، تا کی در بالین خود خواهی ماند؟تاکی منتظر آمدنت باشم و تو در رویای خود باشی. همه میگویند تو مرا ترک کرده ای،اما این حقیقت ندارد فرشته من؛حتی مرگم هم فرا رسد باز منتظر تو هستم.حتی اگر این جهان نشد،دیدارمان باشد در دنیای روشن دیگری.
без подписи
без подписи
قسم به کسی که تمامِ جانم در دستِ اوست؛ میخواهم بگویم،که هیچگاه تصویرِ تو از ذهنِ من پاک نمیشود. بگویم،از تویی که درتمامِ دفترچه خاطراتم وجودت پررنگ است. هرجایِ خاطراتِ قلبم را مرور میکنم،تنهاتوهستی. قلبت را در اختیارِ من بگذار،من تنها کسی خواهم بود که تورا بیشتراز خودت دوست میدارد فرشته من؛ گشتمت درتاریکی آسمانِ شب ، اما ماهِ من به خواب ابدی رفته بود. من بیتو آشفته ترازهرلحظه دیگری هستم، اشک هایم در سکوتِ شب تنها با یادِ تو جاری میشوند. من هرچیزی راجبِ تورا میپرستم،چَشمانَت مرا تا اعماقِ وجودم میبرند؛آنجاست که سیاهی تراز چشمانِ تو وجود ندارند. میخواهم درد قلبم را سرکوب کنم،اما کافیست تنها نامِ تو نجوایِ گوشهایم شود.تا باز مرگِ قلبم را حس کنم؛ اما چرا؟!چرا تنها با من بیرحم هستی،من که همه چیزم را فدایِ وجودِ تو که تمامِ دلخوشی من بودی کردم..تو قول داده بودی بازگردی،یا شاید همه آنها رویایی بودند که دیگر تکرار نمیشوند.
без подписи
без подписи
غـمِ دوریـت جـانِ مـراگـرفت فرشتـهمـن؛ من بازهم ازغمی که سالها درسینهام حبسوبه نابودی کشیده شده است،مینویسم.میدانم هیچگاه قرارنیست نامههایی که باتمامِ دردهایم برایت نوشتهام بخوانی.اشکِ چَشمانم دیگرتوانی برایِ ریختن ندارند،شایدامشب همان آخرین شبِ تیره و تاریکِ من باشد؛که من هم همراهِ روشنایی صبح تمام میشوم،چه میشود اگر به خوابِ ابدی بروم و دیگرهرگز تورا نبینم؟من به چَشمانت قولِ ابدیت دادهام،تاآخرین نفس منتظرت بمانم.چگونه باید خودرا بهت میرساندم؟تونزدیک ترینِ،دورترین به قلبِ ویرانه من هستی!دیگر روحی دراین بدن نیست؛همانا مردهای که دیگر بدونِ تو نفس کشیدن را یاد ندارد.درقلبِ خوردشدهام جایت امن بود،اماتومرا درپرتوحسرتِ عشقت گذاشتی و هیچگاه بازنگشتی.من ماندم و جنونِ عشقی که هرگز به حقیقت نخواهد پیوست.پـس کـی مـیـایـی؟!تـمـامِ مـن؛
без подписи