tgindex
ࢪوزنـامـہ‌شـࢪقـݷ

ࢪوزنـامـہ‌شـࢪقـݷ

Статистика
@IranisstarКнигиперсидский

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌اِچ ‌ ‌ ‌ ‌ | ‌ ‌ غمـگسـاࢪ ‌ نـامـہ‌بنـۅیـس؟ @carlessvsp_bot جعـبـہ‌‌ݷ مـوسیـقے : @gramaphonez بقـایا : @chlngirani

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
33
Всего постов
48
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
614
+5 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
12
40 постов
Вовлечённость
2,0%
к подписчикам
Постов в день
4,7
всего 48
Упоминаний
28
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
10
1/48двое суток
11
1/72трое суток
12

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • و اینکه یه سریا مشخص نکرده بودن دیگه منم هرچی اخر از همه به چشمم خورد فوروارد کردم😭

  • ممنونم که شرکت کردید🌹

  • لذت بردن را یادمان ندادند؛ از گرما مینالیم، از سرما فرار میکنیم در جمع، از شلوغی کلافه میشویم و در خلوت، از تنهایی بغض میکنیم تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس... ﻫﻤﯿﺸﻪ در انتظار ﺑﻪ پایان رسیدن روزﻫﺎﯾﯽ…

  • 14 авг.10из havalighrub

    видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.11из ABIEBI_1819

    «گفته بودم اگه یه روز غمت رو ببینم، ولت نمی‌کنم. گفته بودم غمت رو بغل می‌کنم و می‌ذارمش روی شونه‌هام؛ حتی اگه از جنسِ مذاب باشه، حتی اگه منو بسوزونه و آتیش بزنه. گفته بودم هر موقع تنها بودی و ترسیدی، منو صدا کن؛ میام پیشت و تا آخرِ مسیر کنارت می‌مونم. گفته بودم نمی‌ذارم بترسی. گفته بودم مهم نیست بقیه چی بگن، من پیشت می‌مونم.» «گفته بودم تو یه قدم بیای جلو، من برات پل می‌سازم تا پاهات برای بقیهٔ راه خسته نشه.» گفته بودم تا وقتی خودت نخوای، قرار نیست به خاطرِ غم‌هات تنهات بذارم. بهت گفته بودم تا وقتی خودت نخوای، هیچ احد و ناسی نمی‌تونه تو رو از چشمِ من بندازه. بهت گفته بودم من یهویی تموم می‌شم. بهت گفته بودم تو یا صفر یا صد منو می‌بینی. بهت گفته بودم حد وسطی ندارم و اهلِ فکر کردن نیستم. گفته بودم اهلِ نصفه‌نیمه دوست داشتن نیستم، توی هر ارتباطی. گفته بودم اون‌قدر برام عزیزی که حاضرم همهٔ ریسک‌های دنیا رو برات به جون بخرم. و تو گفته بودی تو برام ایران شدی. آره، درست می‌گفتی؛ «من برات ایران شده بودم و تو برام جمهوری اسلامی شده بودی.» اولاش انگار خوب بودی، اما هرچی می‌رفتیم جلوتر، می‌دیدم تو برای موندنِ خودت می‌تونی همه رو از ریشه، مثل گل، پرپر کنی؛ تا خودت تو اون باغِ خونی بمونی و حتی به باغبون هم رحم نکنی. لعنت به من که انقدر دوستت داشتم و خودمو ندیدم. ولی می‌دونی، بعضی وقتا آدم از چیزی که فکر می‌کنه قراره اتفاق بیفته، خیلی بی‌خبره. خیلی بی‌خبره. همیشه اون‌جوری نمی‌شه که ما منتظرشیم؛ برای همینم من عاشقِ ریسک کردنم. اما خب، من نمی‌دونستم آینده قراره چی بیاره؛ نمی‌دونستم یه روز ممکنه خودِ همون آدمی که حاضر بودم تمامِ غمش رو به دوش بکشم، خودش تبدیل بشه به دلیلِ افتادنش از چشمِ من. و تلخ‌تر از همه اینه که من برای جنگیدن با غمت آماده بودم، ولی برای چیزی که خودت با رفتارهات ساختی، هیچ آمادگی‌ای نداشتم. من برای شنیدن و دیدن و ایستادن میونِ اون همه حرف و قضاوت، اونم از جانبِ تو و همهٔ اونا، خیلی کوچیک بودم. چشمام رو که باز کردم، فهمیدم بعضی چیزها فقط توی خیالِ من اون‌قدر قشنگ و موندنی بودن. خنده‌م می‌گیره؛ من حتی تو اشتباهی که می‌دونستم قراره خودم جونمو بگیرم هم احساسِ ترسی برای خودم نداشتم. من از غمت نترسیده بودم؛ از این نترسیده بودم که بسوزم، خسته بشم یا حتی زخمی بشم. «من حتی می‌دونستم حقیقتِ اصلی قاتلِ من و دروغِ گفته‌شده قایقِ نجاتِ تو می‌شه، اما می‌خواستم برات ساحل بشم تا تو به خشکی برسی و برای خودم دریا شدم» و خودم تو همون دریای بدونِ غریق‌نجات مردم. حتی جنازهٔ خودمم از اون دریا پیدا نکردم؛ نه‌تنها من، هیچ‌کس پیدا نکرد. هیچ‌کس. شاید واقعاً من حیف بودم؛ حیف بودم اون‌قدر برات باشم و تو حتی یه قطره ازشون هم مثلِ خودم برای خودم نبوده باشی. حیف بودم برای اینکه تمامِ این‌همه موندن، آخرش قرار بود به جایی برسه که خودت، خودتو از چشمِ من بندازی. الان که به خودمون فکر می‌کنم، می‌بینم دلم می‌خواست ما یه‌جور دیگه‌ای تموم می‌شدیم. دلم می‌خواست منم دروغِ بقیه رو راجع‌بهت باور می‌کردم. دلم می‌خواست واقعاً خودم مقصر می‌بودم. دلم می‌خواست اصلاً با هم آشنا نمی‌شدیم. دلم می‌خواست اصلاً همدیگه رو نمی‌دیدیم. «دلم می‌خواست ما از دو تا سیارهٔ مختلف می‌بودیم و امکانِ ملاقاتمون به زیرِ رادیکال می‌بود.» نوشته آبی..‌.

  • 14 авг.12из Pluvia_567

    «به خودت، توی اون روزها نگاه بنداز... قبل از اینکه خودت را محکوم کنی.» 🌿

  • 14 авг.12из mybeautful_world

    اینم نتیجه ش🫠💐✨

  • 14 авг.12из borderlinepersonality5

    «کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه‌ی این مزخرفات را فراموش بکنم!» مسخ

  • 14 авг.12из Myphotos_78

    видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.8из TreehouseFara

    видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.8из Moonlight0557

    گیلی گیلیی 🌱✨🎵🪐

  • 14 авг.7из petiteschosesdaily

    بهشت روی زمین🫠✨️

  • 14 авг.7из loobiapolOo

    видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.8из Dandelion_Worlld

    زندگی برای من دیگر مثل سابق نخواهد شد؛ من در تاریخ جا مانده ام،در تاریکی آن دو شب کذایی:)

  • 14 авг.9из ililiiIllillii

    видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.8из DEVELOPING8

    لذت بردن را یادمان ندادند؛ از گرما مینالیم، از سرما فرار میکنیم در جمع، از شلوغی کلافه میشویم و در خلوت، از تنهایی بغض میکنیم تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس... ﻫﻤﯿﺸﻪ در انتظار ﺑﻪ پایان رسیدن روزﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ که ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ روزهای زندگیمان را تشکیل می‌دهند: مدرسه، دانشگاه، کار، ﺣﺘﯽ در ﺳﻔﺮ همواره ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ‌اندیشیم، بدون لذت از ﻣﺴﯿﺮ! ﻏﺎﻓﻞ از اینکه زندگی همان ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ بود که ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ بگذرند... پروفسور محمود حسابی

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • شب میذارم

  • فوروارد کنید بیام پستای جدیدتونو ببینم (مشخص کنید) یکیشونو بذارم اینجا ویو بگیره🪵

ࢪوزنـامـہ‌شـࢪقـݷ — tgindex