𝓗𝘦𝘺 𝓘̇𝘴𝘢𝘣𝘦𝘭𝘢
Статистика𝘉𝘢𝘣𝘦 𝘪 𝘸𝘰𝘶𝘭𝘥 𝘥𝘪𝘦 𝘧𝘰𝘳 𝘺𝘰𝘶 ! @ifuwereminex_bot https://t.me/Shakeitxit 𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝗋: @ohilikeitlikeit
- Последний пост
- 24 мар. 2025 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
نفس نفس میزد. تیشرت لانگ و سفید نخیش که معمولا توی اون گم میشد، حالا بر اثر بارون به تنش چسبیده بود و بدن ظریفش رو به نمایش گذاشته بود... "داری چه غلطی میکنی؟ زودباش." میان نفسهاش با تن صدای بالا به پسری که روی آسفالت خیس، روی یک زانوش نشسته و مشغول باز کردن قفل در با سنجاق بود، غر زد. غر زد و ثانیهای نکشید جواب گرفت؛ جوابی که کاملا برعکس لحن و سوال خودش بود. "زود یا دیر، چه فرقی میکنه؟ مهم اینه رسیدیم." با شنیدن جواب پسر بزرگتر، تکیهش رو از دیوار گرفت و نزدیکش ایستاد. "رسیدیم آره، اما هر لحظه ممکنه باز گیر_" جملهای که میخواست تمومش کنه، با کشیده شدن دستش و هل داده شدنش به داخل حیاط، ناتمام موند. لعنتی، زودتر از انتظارش موفق به باز کردن در حیاط شده بود. و باز هم، به دیوار تکیه داد. با این تفاوت که اینبار مینهویی که موفق به باز کردنِ در فلزی و میلهای حیاط شده بود هم، کنارش ایستاده بود... +"حال کردی؟" -"آره، انقدری حال داد که قلبم تو دهنم میتپه الان!" هیونجین باز غر زد و ثانیهای بعد، چشمهاش رو بست. لباسهای خیس براش عذاب بود و لجبازیِ مینهو، بدتر! با چشمهای بسته، حرکت کردن پسر رو حس میکرد. قدمهایی که روی چمنهای خیس بر میداشت، متوقف شد و حالا نفسهای داغ روی گردنش حس میکرد. پلکهاش رو از هم فاصله داد. چشمهای خالی از هرگونه احساس و غیرقابل خوانشِ مینهو، اولین چیزی بود که دید. هیچوقت نمیتونست از چشمهای کشیده لعنتیش، که هربار نگاهشون میکرد دست کشیدن ازشون امکان پذیر نبود، چیزی رو بفهمه؛ برخلاف خودش که در صدم ثانیه جلوی پسر لو میرفت!... مینهو، دستش رو کنار سر هیونجین گذاشت و فاصله چندسانتی بینشون رو کم کرد. "پس انقدر حال کردی که تپش قلب گرفتی." دست دیگهش، زیر چانه پسر قرار گرفت و سرش رو بالا برد. "مثل وقتهای دیگه که تپش قلبت کاملا واضح به گوشم میرسه؟ اما اونموقع با لرزش بدنت همراهه؛ تپش قلب خالی جذاب نیست." فاصلهای که بینشون بود، تقریبا صفر شده بود و کمر لاغر هیونجین، به بدن ورزیده مینهو چسبیده بود. لبهاشون بخاطر نزدیکیِ زیاد، روی هم قرار داشت. این موقعیت، پوزخندی روی لبهای مینهو نشوند و بعداز مکث کوتاهی، اینبار پسر کوچکتر بود که فاصلهای که بینشون بود، تقریبا صفر شده بود و کمر لاغر هیونجین، به بدن ورزیده مینهو چسبیده بود. لبهاشون بخاطر نزدیکیِ زیاد، روی هم قرار داشت. این موقعیت، پوزخندی روی لبهای مینهو نشوند و بعداز مکث کوتاهی، اینبار پسر کوچکتر بود که به حرف میاومد... حرف میاومد... "نکنه دلت برای دیدن دوبارهشون تنگ شده؟ یا اینجوری بگیم که..." دستهاش رو دور گردن مینهو حلقه کرد و با کج کردن سرش، حرفش رو ادامه داد: "دلت برای من تنگ شده؟" --- +"Just take me to your room!" -"My room? What if my mom comes?" +"Then you'll tell her that Hyunjin is comming, don't come inside!" -"You want that so badly;" "Yes i do, i'm not gonna deny it." +"Then, Say please!"
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
و لازم به ذکره که یگانه مسیح و لیلیوم من ایشونه و این نوشته تماما تقدیم به ایشونه.
ای عبور ظریف! بال هایم را معنا کن، و آنگاه که به خود رسیدی؛ آنگاه که خود را یافتی انتهاي هر لبخند خوش بهاران من، میان زمستان سرد سکوت. بیاد آور که برای نوازندهات، آوای خوش هزار با تو معنا میشود. پشت شیشه تا بخوابی، میکشم از برایت جوهر شب را. لحظه های کوچک من تا ستاره فکر میکردند. تو نور بودی، آنهنگام که من مفسر گنجشک های درهٔ رمز پاک محو شدن بودم، تو بودی مخاطب سوار حرف اول باد، تو بودی من و از من بالاتر، برای تسکین درد مبهم من. شاخه خم میشد به راهت مست بار، تو؛ ای فراتر از جهان سبز ما. و تو بودی خدای دشت نیلوفر. تو بودی شروع یک لحظه شکست لبخند، بر تن از جنگ بازگشتهٔ من. اندوه مرا چیدی، آن هنگام که گیاه تلخ افسون بودم. مرا تا صخرهٔ برتر من رساندی، به سرچشمۀ رویا رساندی و از مرگ بازگرداندی. صدایم کن! تا هستیام بپاخیزد. گل سرخ من! ورسای بیهمتای من؛ تا آن سحرگاهان که پرنده هوای فراموشی گیرد، تا آن صبحی که تورا از تنگنای زمان یافتم. تورا دیدم، شور زیستن در من برخاست و نوازندهٔ تو، الههٔاش را یافت، از روزها نترس، از ماه ها و سالها. ورسای عزیز من، صدایم کن. تا چشم از دنیا نبندم. و مبادا که غم فروریزد بر تو، که همانا تو بلندای آسمان زیبای منی! بخوان و بدان که گرچه سودای مرگم، گرچه گیاه تلخ افسون و شکوه یک پایانم. کنار تو، مخاطب زیستن ام. ای درخور اوج! من تورا میخوانم به جای همه. تورا میخوانم زمانی که تیرگی چيره میشود. زمانی که کسی مرا نمیبیند. نام تورا بر دیوار شهرم مینویسم. بر روی دفتر هایم، درختان و سازم. بر برف و شن مینویسم نامت را. بر روی تمام نت های تیره، بر سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر. ان هنگام که خود را فراموش میکنم، آن هنگام که تنها از خود، تورا و لبخندت را بیاد میآورم. بر شب، آسمان و ستاره نامت را مینویسم. صدایم کن، نه به نامی که میشناسی ام، به نامی که میدانی! و یک بار برایت گفتم. هرزمان که آرام نبودی، هرزمان که آسمانت ماهش را نداشت. صدایم کن، در کنج دیوار اتاقت، جوانه خواهم زد. صدایم کن که اگر باد خاکم را ببرد و هیچ شوم، بازهم دوستت خواهم داشت. صدایم کن که اگر بدانم شعرها از کجا میآیند، تورا میبرم، آنجا که غم خانه ای ندارد. صدایم کن، مرا از مرگ بازگردان که تو میدانی چگونه در انتهای جادهٔ مرگ، ایستاده ام به انتظارت. تو که میدانی چه خوش میگریم، در میانگاهِ شادمانی و اندوه. تا در بَرَت گیرم، جایی حوالی قلبام. تو که میدانی، طنین آرام صدایت، چون آواز پرنده ای آزاد، حضور زیباتر از رقص ستارگانت، شمشیرست آخته در دستان خسته من. تو که مخاطب تنهای شعر ها و کتابهایی. مسیح زیبای من، صدایم کن. آه ای مخاطبِ لیلیوم کوچک من، یادآور ایستادن، دوام آوردن و برخاستن در تمامی لحظه های تاریکم.
без подписи
ۅ تۅ انتهای هࢪ آۅای خۅش بهاࢪان منی
без подписи
без подписи
𝖶𝗁𝗂𝖼𝗁 𝐄𝗒𝖾𝗌? 𝗍𝖺𝗉 🖤
без подписи
без подписи
𝑶𝘩 𝑫𝘢𝘳𝘭𝘪𝘯𝘨, 𝐃𝐨𝐧'𝐭 𝐥𝗈𝗈𝗄 𝐚𝐭 𝐦𝐞,🩸 𝐰𝐢𝐭𝐡 𝐓𝗁𝗈𝗌𝖾 𝖤𝐲𝐞𝐬 !
без подписи