Cinemagic
Статистика«بهترین حرفۀ دنیا، تماشاگرِ سینما بودن است.» ـــ ژان پیر ملویل درصورت باز نشدن لینک ، برای دریافت پیام بدید• آرشیو اختصاصی: https://t.me/+t0uL-Xhw1-hiOTI0
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 43
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 220
- 1/48двое суток
- 252
- 1/72трое суток
- 271
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
Good Bye, Lenin! 2003 @cineemagic
без подписи
میشیما کارگردان فیلم (patriotism)خطاب به سارتر: میشیما آن قدر از سارتر بدش میامد که حتی وقتی حرفی از سارتر نقل میکرد، اول تأکید میکرد که «من از سارتر متنفرم». @cineemagic
без подписи
زن، پیش از آنکه خودش را زندگی کند، یاد میگیرد خودش را تماشا کند جان برجر در راههای دیدن مینویسد: «شما یک زن برهنه نقاشی کردهاید چون از نگاه کردن به او لذت میبرید؛ یک آینه در دست او گذاشتهاید تا بهاصطلاح از منظری اخلاقی، زنی را که برای سیراب کردن شهوت خودتان برهنه نمایش دادهاید، محکوم کنید. اما عملکرد آینه چیز دیگری بود؛ اینکه این زن، که با خود همچون یک منظره رفتار میکرد، نادیده گرفته میشد.» در شب افتتاحیه opening night ساخت جان کاساوتیس ،آینه خودش تبدیل به صحنه میشود. میرتل گوردون ،شخصیت اصلی میان همین نگاهها گرفتار است؛ بازیگری که تمام زندگی حرفهایاش با «دیده شدن» گره خورده، و حالا باید با تصویری که از خودش روی صحنه و بیرون از آن ساخته شده، روبهرو شود. نانسی، شبحِ آن دختر جوان، بیش از آنکه فقط یک روح باشد، چیزیست که میرتل نمیتواند از نگاه کردن به آن دست بکشد؛ تصویری از جوانی، میل و زنی که زمانی میشناخته. _Opening Night — 1977 John Cassavetes #نقد_فیلم @cineemagic
کوروساوا خطاب به برگمان آقای برگمان عزیز هفتادمین سالروز تولدتان را تبریک می گویم. کارهایتان را هر بار که می بینم عمیقا تحت تاثیر قرار می گیرم و بسیار از آنها آموخته ام و دلگرم شده ام. امیدوارم همچنان سالم و سرحال باشید و برایمان فیلم هایی کم نظیر بسازید. در ژاپن دوره می جی (اواخر قرن ۱۹)، نقاشی می زیست به نام تسای تومیوکا. او، در دوران جوانیش نقاشی های خوبی کشیده بود، ولی وقتی به هشتاد سالگی رسید، یکباره نقاشی هایی کشید که بر کارهای قبلی اش بارها برتری داشت؛ گویی که هنرش به شکوفایی باشکوهی دست پیدا کرد. هر بار که نقاشی های او را می بینم، متقاعد می شوم که انسان تا به هشتاد سالگی نرسیده، نمی تواند کارهای حقیقتا عالی اش را خلق کند. آدمی به شکل نوزادی متولد می شود، به یک نوجوان مبدل می شود، از مرز جوانی می گذرد، زندگی مستقلش را آغاز می کند و دست آخر قبل از آن که دفتر زندگی اش بسته شود، به کودکی باز می گردد. به عقیده من، این آرمانی ترین شکل زندگی است. فکر می کنم موافق باشید که انسان در این دوران کودکی مجدد است که می تواند بی هیچ قید و بندی آثار حقیقتا خالص بیافریند. من اکنون 77 ساله ام و معتقدم که کار واقعیم تازه شروع شده است. بیایید به خاطر سینما از پا ننشینیم. با گرم ترین درودها آکیرا کوروساوا – 1987 ترجمه مجید اسلامی @cineemagic
без подписи
без подписи
без подписи
#موسیقی_متن @cineemagic
#موسیقی_متن @cineemagic
آنا مادری دلسوز، ماریان مادری اغواگر و کارین مادری سرکوبگر و احتمالا بدترین وجهه ی مادری در دنیای فیلم است؛ تبلور این قضیه در یکی بودن بازیگر ماریان و مادر، تاکید بر قرمزی کتاب بر روی لباس سفید یا حالت وارونه آن سفید بر روی قرمز، آشتی خواهران و در نهایت انکار آن و مجموعه ای از نشانه های آشنا، تکراری و وارونه است که همگی خبر از درگیری وجه های مختلف یک شخصیت یعنی مادر را می دهند. ماریان در پذیرش عشق و محبت، تنها نوک کوه یخ را دیده و از مسئولیت آن فرار می کند و کارین با سرکوب تمام و کمال، حتی به سطح هم نمی رسد و از «میل» به کلی گریزان است. گویا این عدم پذیرش عشق و شفقت همان عدم پذیرش این وضعیت بینابینی در مواجهه با مرگ، این عالی ترین صورت رنج و ناتوانی و در آخر، رهایی ست که در تفاوت برخورد این سه زن با بدن اگنس روشن می شود. رهایی تنها زمانی اتفاق می افتد که عشق و در اینجا «باخ»، جای کلمات دو خواهر را گرفته و بیشتر از هر جمله ای شکاف بینشان را پر می کند. #معرفی_فیلم #سینمای_اروپا #اینگمار_برگمان @cineemagic
در شروع فیلم مجسمه ای چنگ به دست را می بینیم که یادآور «اورفئوس» _ شاعری که از زندگی در دل مرگ شعر می خواند _ است و گویی از شروع تا پایان فیلم با این پدیده و قرابت و تنگاتنگی مرگ و زندگی مواجه هستیم. از شروع فیلم غلبه ی رنگ قرمز بر سفید و در انتها غلبه آن به سیاه، همچون نت های موسیقی، فیلم را به بخش پایانی و انفجار رنگ ها در باغی زیبا رهنمون می سازند؛ انفجاری که در سطحی ترین برداشت خبر از پایان چرخه ی مرگ و زندگی و مفاهیمی چون تجدید حیات را می دهند اما در اصل مقصود از «احیای دوباره» در فرم اثر، بودن در امتداد مرگ است؛ اگنس جهان را ترک کرده، این تصاویر متعلق به گذشته اند و حضور اگنس و صدای او، محدود به بودن در خاطره ی آنا و کتابچه اش است و این چنین برگمان خبر از حضور و امتداد مرگ مردگان در کنار زندگان می دهد. آنا، پرستاری دلسوز که طعم تلخ مرگ فرزند و پذیرش آن را چشیده و حال با عشق به اگنس و پذیرش این وضعیت بینابینی نه مرگ و نه زندگی، از سینه ی خود آنای بیمار را تسکین می دهد و برگمان اینگونه سرچشمه ی حیات و زندگی بخش یک مادر را در کنار کالبدی نیمه جان به تصویر می کشد و به درستی در فرم اثرش، اوج آستانگی مرگ و زندگی را تثبیت می کند. دو خواهر دیگر چنین وضعیتی ندارند؛ شاید کلید فهم اثر و ارتباط زنانگی و تعلق خاطر این خانواده به مادرشان را در نمایندگی هر یک از آنان از حالت های مختلف «مادر» و «مادرانگی» فهمید. @cineemagic
رنگ و مرگ همچون باقی آثار برگمان، «فریاد ها و نجواها» در دنیای زنانه اش، به دنبال تم های محبوب این کارگردان سوئدی رفته و همچون گذشته، مرگ و در امتداد آن بودن، فروپاشی جسمانی و وضعیت «آستانگی» را کاوش کرده و با ظرافت، این مفاهیم را در چهره های های مختلف مادرانگی بهم پیوند می زند. منظور از وضعیت «آستانگی» چیزی بین مرگ و زندگیست، پدیده ای پیچیده که برخورد هر یک از زنان فیلم _آنا، ماریان و کارین _ سوژه ی دوربین برگمان بوده و پذیرش یا عدم پذیرش، چرایی و کندوکاو آن اساس فرم سینمایی او در اثر مذکور است. @cineemagic
без подписи
حقیقت یا توهم حقیقت؟ گاهی ممکن است انسان ها در موقعیت هایی قرار گیرند که مجبور به قضاوت شوند. گاهی قضاوت کردن دشوار به نظر می رسد چون مردم اطلاعی از حوادث ندارند یا نمی توانند دلیلی بیاورند. اما مشکل زمانی ست که قضاوت آسان به نظر می رسد و مردم به واسطه دلایلی که خودشان را قانع کرده تصور می کنند حقیقت روشن است؛ اما شاید آن ها چیزی را نمی دانند یا فراموش کرده اند. آن ها فراموش کرده اند که ذهنشان برای یافتن حقیقت طراحی و سازگار نشده. آن ها باید بدانند که با ذهنی سرشار از تعصب و سوگیری با مسائل زندگی مواجه می شوند و نیاز دارند برای رهایی از این خطاهای پر تعداد به یکدیگر گوش فرا دهند، گفتگو کنند و از دریچه های مختلف به موضوعات بنگرند. 12 مرد خشمگین، اَبَر فیلم سیدنی لومت، قصه ی همین انسان هاست. انسان هایی که شاید نمی دانند چقدر در اسارت ترس ها، تمایلات، سلایق و سوگیری های خود هستند. اما اینک روزگار آن ها را با ضعف هایشان مواجه کرده تا برای سرنوشت یه نوجوان 18 ساله تصمیم بگیرند. تصمیمی که اصلا هم آسان نیست؛ اگر به اشتباه او را ببخشند مجرمی خطرناک را روانه جامعه کرده و امنیت شهروندان را به خطر انداخته اند و اگر به اشتباه او را محکوم کنند، یک نوجوان بی گناه را به کام مرگ کشانده اند. گفتگو و ارتباط کلامی ابزاری ست که تصور آن ها از حقیقت را زیر سوال می برد؛ گفتگو میان 12 نفر در اتاقی گرم و کوچک... @cineemagic
без подписи
без подписи
без подписи