برلینِ ششم.
Статистикаشبحی در روانه های مغزش مکررا خون سرفه میکرد. - آئین مینویسد.
- Последний пост
- 27 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 109
- 1/48двое суток
- 124
- 1/72трое суток
- 134
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هی مینویسم، هی پاک میکنم. هی میگم هی جواب نمیگیرم. چرا بنویسم اصلا؟
видео или голосовое, без подписи
نمیدونم. بیخیالش.
فقط من دلم تنگ میشه؟
مثل اینه وسط باتلاقی باشی که نه میتونی یهو داخلش خودت رو خفه کنی نه میتونی ازش بیای بیرون. فقط باید صبر کنی.
خیلی دقت میخواد خیلی حواس جمعی میخواد چی بگم چی نگم. چندین بار پیش اومده از سر عادت یه چیزی رو نوشتم یه صفتی رو به کار بردم که اخر جمله به خودم اومدم و دیدم دیگه نمیشه به کار بردشون. خیلی وقتا از دستم در رفته و بیانش کردم.
سخت شدهها. کاش میشد اینارو به خودت بگم که از اینجا نخونیشون. ولی خجالتآوره. عیان کردن این بخش از من خیلی خجالتآوره.
جدی چرا همه رفتناشو میذارن برای پاییز.
انگار ته گلوت یه غده رشد کنه که هرکاری میکنی نمیتونی بگیریش بکشیش بیرون. همونجوری اونجا هست. خوب باشی بد باشی اون سر جای خودش هست.
پشیمونی از تصمیم نیست، هرکاریش میکردم هرجوری قدم برمیداشتیم این بهترین تصمیم بود براش. ولی دلتنگ نشدنش سختترین بخش همهش حساب میشه.
نمیدونم چجوری باید توضیحش داد جدی.
دل کندما، ولی دلم موند اون وسط خودم کنده شدم انگاری.
یاد حرف خودم افتادم که گفتم نمیخوام هر خاطرهی خوب برام تبدیل به چیزی بشه که حتی نمیخوام به یادش هم بیارم.
منطقی بود. وقتی احساساتم رو با خودم سبک سنگین کردم دیدم واقعا منطقی بود.
امروز یجا خوندم میگفت اگر میتونی چیزی رو توی یک لحظه دیگه تا ابد دوست نداشته باشی پس یعنی از اول اونقدری که فکر میکردی دوستش داری دوستش نداشتی.
نمیدونم چجوری باید چیدش توی کلمات. دلتنگی هستا فقط نمیدونم چجور دلتنگیای بهش میگن.
سلام.
یک دو سه امتحان میکنیم؟
دلتنگی به قدری کل تنمو گرفته که جایی برای هیچ زهرمار اضافهای ندارم.
الان باز منم که باهاش تنها موندم.