tgindex
در راه.
@crazyabouteverythinggggперсидский

قبل‌از تمام ‌چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
387
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
391
21 постов
Вовлечённость
101,0%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
86
1/48двое суток
98
1/72трое суток
106

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک‌ شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی به‌جا نخواهد ماند خطوط را رها خواهم کرد و از میان شکل‌های هندسی محدود به‌پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد

  • без подписи

  • دو دیوار و چندین گنجشک

  • 📚کارگاه داستان کوتاه انگلیسی 📚چهار هفته، چهار داستان 📄در این کارگاه با روشی خلاقانه زبان یاد می‌گیریم! داستان می‌خونیم و با بررسی واژگان و گفت‌وگوی‌ آزاد، زبانمون رو تقویت می‌کنیم. 🍎پنج‌شنبه‌ها | ساعت ۱۶ ☘️ظرفیت کارگاه: ۱۵ نفر شروع دوره: پنج‌شنبه، بیست…

  • کتابم را باز می‌کنم، تجربه‌ای از دیکنز خواندن ندارم، گرچه می‌دانم تا جمعه تمام نمی‌شود اما شروع به خواندن می‌کنم: مدادم در دستم است، کلمات را می‌خوانم، یک صفحه، دو صفحه و بعد لبریزم. باید بیایم به کسی بگویم، به‌یک انسان زنده بگویم که چه‌چیزی را تجربه می‌کنم و بعد ادامه‌ی کتاب را بخوانم. زیر جمله‌ها خط می‌کشم: مگر این جمله به چه درد می‌خورد؟ نمی‌دانم. خط می‌کشم. پدر که مدت‌ها در بند بوده بعد از چندسال با دیدن فرزندش تار موی زرین‌او را می‌بیند، چند تار مو در گنجه‌ش دارد، موهای مادر فرزندش است:« این چند تار موی اورا بر آستین من یافتند. خوب به‌خاطر دارم که گفتم دست‌کم اینها را برای من باقی بگذارید. به فرار جسم من کمکی نخواهد کرد، اما شاید برای روحم وسیله‌ی گریزی باشد.» خط می‌کشم و موسقی در گوشم است. کلمه، کلمه، وصف، توصیف.

  • موازی خواندن، نوشتن و رفتن پیوسته! همیشه با موانع جدیدی درخود ،علی‌الخصوص در نوشتن خود رو به رو می‌شوم. البته برخورد آدمی با این موانع اصلا چیز بدی نیست، نشان می‌دهد از قبل، برخلاف تصورت بهتر شده‌ای. یک‌زمانی در کودکی دچار چنان سانتی‌مانتالیسمی در نوشتن بودم که باور نمی‌کنید، برای خودم یک‌نام مستعار داشتم: سین آشفته! البته این خزعبلات سبب آشنایی من و دال عزیزم بودند، آنجا که این‌ها را برایش فرستادم و از او نظرش را پرسیدم و ایشان با کمی کندوکاو متوجه شدند که این کسی که دارد هارت و پورت می‌کند همین ساحل است و بعد از این آشنایی ما رقم خورد. دال البته در همان زمان می‌دانست که آن نوشته‌های ده‌خطی گرچه سرشار از کلمات بزرگ و واژه‌ها و آرایه های عجیب هستند اما واقعی نیستند. درست است که در نوع قبلی حماقت نمی‌کنم، اما این دلیل روشنی بر این نیست که حالا در نوع جدیدی حماقت نکنم. تنها چیزی که یادگرفته‌ام خواندن، نوشتن دست‌کم مداوم، و واقعی بودن است. از آن جهت می‌گویم نوشتن دست‌کم مداوم که نوشته، صرفِ معنای قلم و کاغذ و کلمه به‌مثابه‌ی مفهوم عینی نیست، بسیار شده که کلمات مدت‌ها در ذهنم منتظر می‌مانند تا یک‌روز به رشته‌ی تحریر بیاورمشان، و هیچ‌کسی نیست که بگوید در تمام این وقت‌ها آن‌ها به صورت کودک‌هایِ کلمه‌ای بالفطره در وجودم حضور نداشتند. خواندن هم برایم همین‌است، مدت‌ها خودم را محدود کرده بودم به تک‌خوانی کردن، دوستی نوشته‌های پیشینم را یادآور شد که چه با شور و شوق من‌باب موازی‌خوانی نوشته بودم. البته در آن وقت ده‌تا کتاب را همزمان می‌خواندم، حالا دوباره شروع کرده‌‌ام. اولین‌بار است در زندگی حس می‌کنم کتابخوان شده‌ام و این مهم میسر نمی‌شد مگر با خواندن یک‌شاهکار ادبی حجیم و بلندبالا! اولین رویارویی من با دیکنز داستان دوشهر بود، صد صفحه‌ی اول کتاب به یافتن شیوه‌ی خواندن و ریختن ترس از خواندنش گذشت. دوستان عزیزم در این راه بسیار الهام‌بخش من بودند، روشی که در سیصد و پنجاه صفحه‌ی بعد به‌کار گرفتم این بود که در پایان شب، پشت میز بنشینم و با قلم و پیگیری جمله به جمله کتاب را بخوانم اما هرگز خودم را درگیر و بند صفحه به صفحه‌ی آن نکنم، اجازه دهم داستان همراهم کند که این اتفاق با رویارویی دختر داستان با پدرش برایم افتاد: از اینجا به بعد احساساتم مرا هدایت می‌کنند. کتاب بعدی مکبث است، شما تصور کنید که روز اولی که وارد کتابسرا شدم به آقای کتابدار چارباغی گفتم من از شکسپیر خوشم نمی‌آید! ایشان هم ضمن اندکی تاسف گفتند شکسپیر هم چنین خوانندگانی نمی‌خواهد. حالا اما شبانه یا روزانه با دال مکبث می‌خوانیم، راستش در مخیله‌ام اینطور است که نمایشنامه را دو یا چند نفری بخوانیم و اجرا کنیم. مکبث تا به‌این‌جای کار برایم جادو، ادبیات کهن، و نیروی پرطمطراق زیستن بوده. کنار این‌ها کتاب بعدی‌ام از ادبیات ترک است و به زبان انگلیسی‌ست، دلیل عمده‌ی انتخاب آن دور نشدن از مرزهای زبان دوم بود، و دیگر آنکه نمی‌خواهم از کتاب‌های روز بی‌خبر بمانم، چرا که هم‌اکنون نیز به‌سبب نداشتن اینستاگرام به خودی خود پیرزنی قدیمی و از کار افتاده شده‌ام، برای همین تلاش اندکی می‌کنم تا آثار جدید را هم بخوانم، ورای همه‌ی این‌ها، کتاب مترویی‌ام شده آواز کافه‌ی غم‌بار. در مترو می‌خوانم و دوستش داشته‌ام. خصیصه‌ی جدیدی که از خودم یافته‌ام حجم تاثیرپذیری‌ام است! اگر به‌ساحل چندسال پیش با کلام گشاده می‌گفتم که بله، تو تاثیرپذیری و این بخشی از هویت توست چنان می‌خروشید که بیا و ببین، حالا این را یک‌هویت می‌دانم، و اجازه می‌دهم که به آسانی دستخوش تغییرات شوم، همانطور که باد می‌تواند اثری به‌غایت خانمان‌افکن و سریع روی خاک بگذارد. پیشتر اگر می‌دیدم انسانی چیزی می‌خواند و من نمی‌خوانم، انسانی چیزی می‌نویسند و من نمی‌نویسم، تنم سرشار از موج حسادت می‌شد، انگار دیگرانی باشند که زندگی‌ام را از کف دست من ربوده باشند، حالا اما از دیدن نوشته‌ها و خوانده‌های دوستانم به وجد می‌آیم، کتاب‌ها از هدف‌ها که باید تیک بخورند، تبدیل به سرگرمی‌ها و مفری برای آرامشم شده‌اند، از آن جهت در کف زیادت دانش‌ام که می‌خواهم شیرینی بیشتر لذات ادبی را بچشم. آرام آرام، جادوی جوانی به من می‌گوید که صبر کن، هنوز جوانی، هنوز برای خواندن و نوشتن جوانی و آسوده زندگی کن. اگر که زنده بمانم، اگر که مجالم بدهند. بخشی از نوشته‌ام من‌باب خواندن داستان دو‌شهر را ضمیمه می‌کنم، به‌جایی نرسید اما خوب است به جایی وصل شود. در تمام این لحظات به خودم یادآور می‌شوم که زیبا ننویس، کلمات را بالا بیاور، دور بریز و از زیر آن شیره‌ی وجودی ادبیات را ببین، لمس کن، حس کن و حالا بنویس.

  • مثلا دارم زندگی می‌کنم و متوجه می‌شم امروز تولدت بود، هجده‌ساله بودی عزیزدلم. عزیزکوچکم. تولدت مبارک شیوا☀️🪻

  • چند روز است که هرروز یا درکتابی، یا در کانالی می‌بینم که بر نوشتن مداوم تاکید بسیار می‌شود، بر اینکه نترسیم از بد نوشتن. پیشتر هم در یک‌کتاب درموردش خوانده بودم. از همان روز تمام تلاشم را کردم که اگر دیگران از نوشته‌هایم خوش‌شان نیامد غم به دلم راه ندهم و بنویسم. منتهای موجود آنکه زیاد چیزی ندارم، به‌جز چند پاره‌خط من‌باب خاطرات گذشته‌ام. مثلا به اولین‌بارهایی که هم خودم هم انسان‌های اطرافم فهمیدند که صدای خوبی برای خواندن دارم فکر می‌کنم؛ زمانی بود که سر کلاس، خانم احمدی دبیر تاریخ از ما خواست که اگر کسی می‌تواند آهنگی برای ایران بخواند، از قضا یکی از دوستانم که نامش بهار بود و با من بسیار کل‌کل داشت بلند شد و چیزکی خواند، فکر می‌کرد خیلی افتخار برانگیز باشد اما چنین نبود، بعد من با دست‌های لرزان، صدایی که می‌لرزید و حجم فراوان اضطراب در رگ‌هایم، بلند شدم، گونه‌هایم از فرط خجالت و ترس فرو رفته بودند توی چشم‌هایم ، نمی‌دانم چه اتفاقی برای دیدگانم افتاده بود اما چشم‌هایم توانایی دیدن همزمان گونه و چانه و گردنم را داشتند، شروع کردم به خواندن. نام جاوید وطن، صبح امید وطن. جلوه کن در آسمان، همچو مهر جاودان. وطن ای هستی من، شور و سرمستی من.... آنقدر خواندم و آنقدر برق تیز رضایت را بر رخسار دبیرمان دیدم که بلندتر خواندم. همه‌ی جان و تنم، وطنم، وطنم، وطنم. چشم‌هایم به حالت عادی بازگشت، دیگر قادر به دیدن امعا و احشایم نبودم، بچه‌ها برایم دست زدند، بهار بهم چشم‌غره می‌رفت و من در آن لحظه نمی‌دانستم از ایرانی بودنم خرسند‌تر هستم یا از گرفتن تایید خانم معلم. این آهنگ را هنوز می‌خوانم و خاطره‌ی آن روز، آن کلاس درس هنوز برایم زنده‌است. هنوز هم برای دوستانم، زیر پل خواجو، یا درحال قدم زدن در سی‌وسه‌پل، یا درحال دوچرخه‌سواری در میدان نقش‌جهان آن را می‌خوانم، دلم برای خودم، برای خانم احمدی، برای دبیرستان فرهنگ، برای اصفهان، برای ایران تنگ می‌شود، انگار که تمام خاطراتم ذره ذره از لای انگشت‌هایم لیز بخورند و من ناتوان‌تر از همیشه تلاش کنم آن‌هارا برگردانم، برنمی‌گردند و با نوشتن ‌نیز، جادو و سحرشان از بین می‌رود.

  • @litera999 ▪️گفت و گو با ایرج پزشک زاد،خالق دایی جان ناپلئون

  • سعید دقیقا همین‌ساعت و همین روز بود که عاشق شد، وای. قلبم سرشااااااره🍏

  • منتظرم سیزده مرداد بشه. روزی که سعید عاشق شد. اینجا بیام و ازش بگم و مصاحبه‌ی پزشکزاد رو بفرستم. چقدر دوست دارم اینجا آرشیوی از آدم‌های موردعلاقه‌م باشه.

  • مست و شیدا و شور، چه‌کلمه‌ی زیبایی‌ست شور. @crazyabouteverythingggg

  • @ClassicMusic3 – Hector Berlioz - Symphony fantastique

  • موومان اول: رویا، شوریدگی و شیفتگی. وای شیدایی، دیوانه می‌شم، دیوانه و دیوانه و مجنون. @crazyabouteverythingggg

  • 1 авг.4754из HidenChat_bot

    در پاسخ این پیام نوشت: خانه تمیز_مرتب باشد،اتاق نامرتب،چای در بین کاغذ‌های نامرتب،پتو و بالشت‌ها هنوزم در آفتاب بالکن و کسی که انها را جمع نمی‌کند! و دارد به آهنگی‌ با صدای خیلی‌کم گوش میکند. زیرا که نمی‌تواند اهنگ را قطع کند و از ان طرف هم نمی‌تواند کتاب را نخواند. این چیزی است که برای امروز به ان فکر میکنم و عاشقش‌ هستم.

  • 1 авг.4503из HidenChat_bot

    از تو قطار

  • без подписи

  • زنده بودن در سایه‌ی این حکومت عجیب‌تر هم هست، هرروز بیدار می‌شی و می‌گی وای حکومت یک‌روز دیگه اجازه داد من زنده بمونم، پروردگارا!

  • زنده بودن چقدر به‌خودی خود شگفت‌انگیزه. یهو فکر می‌کنم انسان‌ها چندین‌سال زنده‌ان و مثلا سی‌سال هرروز از خواب پا می‌شی و قلبت هرروز می‌تپه، خیلی عجیبه.

  • چاچایی که در اولین ساعات ۲۴ مارس ۱۹۶۱ رقصیده شد هاکنی، ۱۹۶۱