10e.20
Статистикаحمایت از ما: https://t.me/boost/daheye20 ما برای چشمها، گوشها و افکار شما ارزش قائلیم!🤍
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 872
- 1/48двое суток
- 999
- 1/72трое суток
- 1 077
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
. همه ما بازی «صندلیبازی» را دیدهایم. قانونش ساده بود؛ تا وقتی موسیقی پخش میشد، همه حرکت میکردند. اما به محض اینکه موسیقی قطع میشد، تازه معلوم میشد چه کسی جایی برای نشستن دارد و چه کسی باید حذف شود. عجیب است که هرچه بزرگتر شدیم، کمتر فهمیدیم هنوز هم وسط همان بازی هستیم. فقط موسیقی عوض شده است. امروز موسیقی میتواند خبرهای بیپایان باشد، سرگرمیهای تمامنشدنی باشد، دعواهای هرروزه باشد، قیمتها باشد، حاشیهها باشد یا صدها موضوعی که ذهن را آنقدر شلوغ میکنند که دیگر فرصت نمیکنی از خودت بپرسی اصلاً در چه زمینی بازی میکنی و قوانینش را چه کسی نوشته است. شاید خطرناکترین لحظه، وقتی نباشد که موسیقی قطع میشود؛ شاید خطرناکتر این باشد که آنقدر محو موسیقی شده باشی که یادت برود از همان اول، تعداد صندلیها کمتر از تعداد آدمها بوده است. @daheye20
. ما فقط از آدمها دل نمیکنیم؛ از آیندهای دل میکنیم که با آنها ساخته بودیم. برای همین رفتن سخت است؛ باید تمام رؤیاهایی را دفن کنی که هرگز اتفاق نمیافتند. اما بعضی آیندهها باید تمام شوند، تا خودت تمام نشوی. @daheye20
. هرکس از مرزهایت ناراحت شد، از بیمرزیات سود میبرد. @daheye20
. اگر برای ماندن کسی باید مدام خودت را کوچک کنی، اسمش رابطه نیست؛ معاملهایست که همیشه تو هزینهاش را میدهی. رفتنش یکبار درد دارد؛ ماندنش هر روز کمی از تو کم میکند. @daheye20
. عجیب اینجاست که زمان، معمولاً یکباره از ما دزدیده نمیشود. هیچکس یک روز صبح از خواب بیدار نمیشود و بفهمد ده سال از عمرش گم شده است. زمان، خودش را در پنج دقیقههایی پنهان میکند که میگوییم «فعلاً مهم نیست»، در تماسهایی که قرار بود بعداً بگیریم، در کتابهایی که گفتیم یک روز میخوانیم، در آغوشی که به فردا موکول کردیم، در رؤیاهایی که فقط کمی دیگر صبر کردند. زندگی، بیشتر از آنکه با تصمیمهای بزرگ ساخته شود، با همین تعویقهای کوچک شکل میگیرد. یک روز به گذشته نگاه میکنی و متوجه میشوی عمر، با اتفاقهای بزرگ نگذشته است؛ با «بعداً»ها گذشته است. با همان بعداًیی که همیشه مطمئن بودیم بهزودی وقتش میرسد. @daheye20
. عذرخواهیِ بدون تغییر، فقط اجازهگرفتن برای تکرار است. @daheye20
. بعضیها از «نه» تو ناراحت نیستند؛ از تمامشدنِ امتیازهایشان ناراحتند. @daheye20
. دوستداشتن، مجوزِ بیاحترامی نیست. @daheye20
. وقتی یک شعبدهباز میخواهد دست راستش را پنهان کند، دست چپش را جلوی چشم همه تکان میدهد. راز شعبده، سرعت دستها نیست؛ راز شعبده، جهت دادن به نگاه تماشاگر است. او چیزی را از تو مخفی نمیکند، فقط کاری میکند تمام حواست به جایی باشد که خودش انتخاب کرده است. وقتی نمایش تمام میشود، بیشتر آدمها از خودشان نمیپرسند «حقه چه بود؟»؛ با اطمینان میگویند: «تمام مدت حواسم بود.» زندگی هم همیشه با پنهان کردن حقیقت پیش نمیرود. گاهی کافی است هر روز موضوع تازهای برای بحث، دعوا، سرگرمی، خبر، حاشیه یا دنبال کردن وجود داشته باشد. آنقدر که دیگر فرصتی نماند تا از خودت بپرسی مهمترین سؤال زندگیات چیست، یا آخرین باری که برای خودت فکر کردی، نه برای واکنش نشان دادن، کی بود. حقهی واقعی، ناپدید شدن سکه نبود؛ ناپدید شدنِ نگاه ما بود. @daheye20
. تو سرد نشدی؛ فقط دیگر برای رابطهای یکطرفه، خودت را آتش نمیزنی. @daheye20
. آرامش از جایی شروع شد که دیگه نخواستم همه منو بفهمن. @daheye20
. یک روز میفهمی از دستدادن همیشه شکست نیست. گاهی زندگی کسی را از مسیرت کنار میزند، چون خودت جرئت رفتن نداشتی. اولش اسمش را تنهایی میگذاری؛ بعد که آرامش برمیگردد، میفهمی نجات بوده. @daheye20
. شاید خسته نیستی؛ فقط مدت زیادیست چیزهایی را حمل میکنی که دیگر سهمی در آیندهات ندارند: آدمها، رابطهها و عادتهایی که باید رهایشان میکردی. سبکشدن همیشه با استراحت شروع نمیشود؛ گاهی با جرئتِ کنارگذاشتن شروع میشود. @daheye20
. بعضیا دلتنگت نیستن؛ دلتنگ دسترسیشون به توئن. @daheye20
. بعضی درها بسته میشن تا دوباره خودتو پشتشون گم نکنی. @daheye20
. یک زوج برای سومینبار عروسیشان را عقب انداختهاند. نه چون همدیگر را نمیخواهند؛ هر بار که پولشان به هزینه مراسم نزدیک میشود، قیمتها چند قدم جلوتر میروند. یکی دنداندردش را با مسکن ساکت میکند تا «ماه بعد». یکی از شغلی که هر روز خفهاش میکند بیرون نمیآید تا «اوضاع بهتر شود». یکی سفر، بچهدار شدن، خانه عوض کردن و حتی یک عصر خوش را گذاشته برای وقتی که زندگی کمی ارزانتر شود. ما اسم تمام این عقبانداختنها را گذاشتهایم «صبر». اما این صبر نیست؛ نوع دیگری از تورم است که در هیچ گزارشی محاسبه نمیشود: تورمِ فاصله ما تا زندگی. قیمتها فقط از درآمدمان جلو نزدهاند؛ از تقویممان هم جلو زدهاند. حالا برای رسیدن به همان آرزوی قدیمی، فقط پول بیشتری نمیپردازیم؛ باید چند سال بیشتر هم هزینه کنیم. در ایران ۱۴۰۵، گرانترین کالا دیگر خانه، ماشین یا طلا نیست؛ «شروع کردن» است. بیرحمانهترین اثر تورم هم این نیست که وقتی بالاخره پول چیزی را پیدا میکنی، قیمتش تغییر کرده باشد؛ این است که وقتی بالاخره به آرزویت میرسی، دیگر آدمِ روزی که آن آرزو را داشتی نیستی. پولِ کمآمده را میشود دوباره به دست آورد؛ عمری که به امید ارزانتر شدن زندگی خرج شد، نه. @daheye20
. بزرگترین ترس یک کودک، روزی است که میفهمد بابانوئل وجود ندارد. تماشای بلاگرها، سلبریتیها، دعواهایشان، آشتیهایشان، سبک زندگیشان، خریدهایشان، سفرهایشان، حاشیههایشان... همه زندگیاش را در اختیار دارد؛ آنقدر که کمکم زندگی دیگران، جای زندگی خودش را گرفته است. هر روز یک چهره تازه میآید؛ یکی برای خنداندن، یکی برای گریاندن، یکی برای جنجال، یکی برای اینکه چند ساعت دیگر از وقت فکر کردنت را بیهوده پر کند. مهم نیست چه کسی را دنبال میکنی؛ مهم این است که کسی را دنبال کنی تا مشغول باشی و فکر نکنی. شاید ترسناکترین سؤال این نباشد که کدام چهره واقعی است و کدام نیست؛ سؤال این باشد که در تمام ساعاتی که مشغول تماشای آنها بودیم، از کنار چه چیزهایی در زندگی خودمان بیتوجه عبور کردیم. شاید بزرگ شدن، فقط فهمیدنِ نبودن بابانوئل نباشد؛ شاید بزرگ شدن، لحظهای باشد که از خودت بپرسی: «تمام این سالها، نگاه کردن به این صفحه، من را از دیدن کدام صفحه غافل کرده است؟» @daheye20
. قبلاً خبرها میآمدند تا ما را باخبر کنند. حالا انگار میآیند تا یادمان بیندازند که آرامش، چقدر چیز دوری شده است. دیگر فرق زیادی نمیکند صدای نوتیفیکیشن از کدام برنامه باشد. قبل از اینکه صفحه را باز کنیم، ذهنمان چند قدم جلوتر رفته و بدترین احتمال را ساخته است. خستگی این روزها، فقط از خود خبرها نیست. از این است که هیچوقت نمیدانی خبر بعدی، کدام بخش از زندگیات را تغییر خواهد داد. برای همین، خیلیها کمتر خبر میخوانند. نه از بیتفاوتی، از خستگی. از اینکه آدم، ظرفیت محدودی برای ترسیدن دارد. کاش دوباره روزی برسد که صدای یک نوتیفیکیشن، فقط یک صدا باشد؛ نه تپشی کوتاه در قلب. @daheye20
🌱این تصویر دقیقترین نماد یادگیریِ درماندگی (Learned Helplessness) است؛ یعنی فرد زمانی آنقدر در شرایط محدودکننده بوده که اکنون حتی اگر محدودیت واقعی وجود نداشته باشد، باز هم احساس ناتوانی میکند. اسب به سادگی میتواند حرکت کند؛ اما یاد گرفته که نمیتواند. در انسانها این حالت به شکلهای زیر ظاهر میشود: «نمیتونم تغییر کنم» «نمیتونم موفق بشم» «نمیتونم از رابطهی سمی بیرون بیام» «نمیتونم روی خودم کار کنم» در حالی که مشکل واقعی «وضعیت بیرونی» نیست؛ بلکه باوری است که در ذهن ریشه کرده. گاهی کافیست فقط یک بار حرکت کنی تا ببینی همهی زنجیرها خیالی بودند @daheye20
یه جملهی معروف هست که یه حقیقت عمیق روانی رو در خودش داره: وقتی آدمها بهت نشون میدن که کی هستن، باورشون کن. یعنی بعضی آدمها مدام نشونههایی از درون خودشون رو آشکار میکنن؛ نشونههایی از بیمهری، خودخواهی، ترس، حرص، یا خیانت. خیلی وقتها حتی پنهانش نمیکنن؛ با حرفهاشون، رفتارهاشون، و خاطراتی که تعریف میکنن، خودشون آشکارا میگن که چه تیپ آدمیان. اما مشکل اینجاست که ما معمولاً چشمپوشی میکنیم. خیلی امیدواریم، خیلی سادهدل، و بیش از حد «در سمتِ دیگرانیم»، نه در سمت خودمون. و همین باعث میشه نشونهها رو نبینیم، تا جایی که گاهی زندگیمون رو بهخطر میندازیم. وقتی بالاخره بیدار بشیم و یاد بگیریم نشانههای منفی رو باور کنیم، شاید افراد کمتری رو برای دوستی، همکاری، یا عشق انتخاب کنیم، اما این «کمی»، بسیار سالمتره از اینکه خودمون رو قانع کنیم کسی که بارها آسیب زده، «این بار فرق داره». @daheye20 🪐