دریابار ( کلمات ابراهیم دمشناس )
Статистика- Последний пост
- 5 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 52
- 1/48двое суток
- 59
- 1/72трое суток
- 64
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تاب جراحی ابراهیم دمشناس «اگر»ی پشت بعضی کتابهاست که آنها را بزرگ میکند یا بر زمین میزند. حکایت شقهشدن مخاطبان نیز (موافق و مخالف) از همین اگر میآید: «اگرِ» تابآوری تا پایان. «تاب جراحی» هم مانند دیگر کتابهای ابراهیم دچار همین اگر است؛ و «دمشناس»ترینشان از قضا. «تاب جراحی» دوچندان بیشتر از «آتش زَندان» پیچ در روایت دارد و فضای سالفهکشانش هزاربرابرِ «بیو بیو بیو» است. آشکار است که کنایات و تشبیهات و فضاسازیِ تاریخی و جغرافیایی و دیالوگهای درخشان کتاب به گوش اهل ماهشهر (لر و عرب و قنواتی) و رامهرمز و شوشتر و رامشیر و شادگان و گصبه و آبادان و خرمشهر شیرین میآید و احوالات و سکنات و وجنات مردمان حاشیۀ رود جراحی جانشان را برمیآشوبد و «کتاب» را چون جان عزیز خواهند داشت، بلکه قرآن عجمی روی طاقچه، اما تکلیف ما، مردمانِ غیرجنوبِ نخل و نحل ندیده چه میشود؟ هیچ؛ اگر تاب آوردی، صمغ کتاب آرام آرام تراوش خواهد کرد و الا خیر. «تاب جراحی» البته همچون خود «جراحی» است که از زاگرس تا خورموسی برسد، هزار پیچ میخورد و چندین گسست در جریان روایت دارد و حتی گاهی فراموش میکند راهش به دریا کدام بوده، اما مسیرش آنقدر عجایب و شگفتی دارد که آن گسستها را خواننده و بیننده به چیزی نمیگیرد؛ یا دستکم نگیرد. ادبیات جنوب، خاصه بهوقتِ روایت از دریا و گرما و نخل و رود و نفت و تاریخ برخوردهای فرهنگیاش با غرب، سرشار از داستانهای ناب است؛ داستانهایی که بخشی به قلم آمده و بخشی به قلم خواهد آمد. «تاب جراحی» از بهترینِ آنهاست. به دمشناس درود و کلماتش و هوایی که در آن نفس میکشد. پ.ن: فعل در قاموس دمشناس بازیگوش است و صرفهای خاص خودش را دارد؛ چند نمونه: بَلَم بِلَمید، بُز میبعبعید (میمعمعید؟)، پارو میپارویید، آب میموجید، اخ تُفید، سینهاش میخَسید، میسوگید، بیاخد و بیوخد (خائیدن)، تلاشید، میخوابستم، تماشاچید (تماشایید؟)، بشوخد، میهذیانید، بریالد (به ریال تبدیل کند!)، میپتپتانید (نرمیِ باد فانوس شعله را)،...
🎥«تاب جراحی» نوشتهی ابراهیم دمشناس منتشر شد 🔹«تاب جراحی» نام جدیدترین رمان ابراهیم دمشناس؛ نویسندهی ماهشهری ساکن کرج است. جراحی اگرچه نام رودی پر پیچوتاب و حیاتی برای مردم خطهی جنوب ایران است همزمان در این کتاب به شکل ایهامیک از معنای کلمه جراحی در کاربرد عمومی و پزشکی این واژه نیز بهرهبرداری شده است. 🔹نثر درخشان این رمان و قصهی چندلایه و پرپیچوتابش خواننده را در هزارتویی از فرهنگ و خردهفرهنگهای بومی ماهشهر، شیطنتهای زبانی و بازیهای فرمی و دراماتیک خاص این نویسنده به دام میاندازد. دمشناس در این رمان، به خواننده احترام میگذارد و با ظرافت و عمق کافی داستانش را پیش میبرد. ✅️خورنا در بله: https://ble.ir/khoorna ✅️خورنا در اینستاگرام: https://instagram.com/khoorna ✅خورنا در تلگرام: https://t.me/khoorna ✅ خورنا در واتساپ: https://whatsapp.com/channel/0029VaSDjZI6RGJC89jg2z1D
کتاب تاب جراحی اثر ابراهیم دمشناس | ایران کتاب https://share.google/NdC1sqZ9FpEstriWE
https://t.me/sinedaq/458
تابِ جراحی رمان جدیدم از سوی نشر نیماژ منتشر شد و از هفته آینده پخش میشود
... فراخوان داستان کوتاه و جستار روایی با موضوع ویژه نشر نونوشت با همکاری گاهنامه ادبی، در نظر دارد یک ویژهنامه داستانکوتاه با محوریت روایت دریایی منتشر کند. دامنه داستانها میتواند متغیر باشد و دریا، سواحل، جزایر و بنادر و سفر و تجارت دریایی را در بر بگیرد. هر نویسنده میتواند تا سه داستان کوتاه یا جستار برای فراخوان بفرستد. نشر و گاهنامه در گزینش ادبی هنری و ویرایش مطالب آزاد است. مهلت ارسال آثار تا تاریخ ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ است. آثار خود را در نسخههای ورد و پی.دی.اف به نشانی زیر بفرستید noneveshtpub@gmail.com آثار برگزیده در پاییز ۱۴۰۵ منتشر میشود #فراخوان_داستانکوتاه #روایت_دریا #ویژهنامه_داستان #نونوشت #بندر_دریا_جزیره
ابروهایش را مینگری ابروهایش را که مشکیست، نه سیاپیر؛ ابروهایش را که گویاست به: مرا هم جوان انداختند به سنت او هم جوان افتاد ببینید قولی از خودش را : چه اهمیت دارد چه کسی حرف میزند حالا که اینطور است / دستهایم را بر میدارم از زمین سرم را بر میدارم( و اصل ماجرا را میدانم ) و بر میدارم با خودم آسمان روی سرم را چه اهمیت دارد چه کسی مرده / یا به قتل رسیده علی باباچاهی (۱۳۲۱_۱۴۰۴) شاعر همواره نوجوی معاصر به سنت خلافت شرقی مولف نمیمیرد کشته میشود مثالها را با دست چپ باید شمردونوشت
درختِ لُژ وازریک درساهاکیان ـــــــــــــــــــــــــــ از دفتر چهارم بارو دوران کودکی و نوجوانی من در شهر کوچکی گذشت، در جنوب غربی خوزستان، که آن زمان بندر معشور نام داشت، و از سال ۱۳۴۵ که من هم با خانواده به تهران کوچ کردم، نامش را عوض کردند، گذاشتند بندر ماهشهر. به نظرم، موجی بود از امواج عربیزدایی آن زمانه. تصور من همیشه این بود که به خاطر شورهزارهای اطراف بوده که نامش را «معشور» گذاشته بودهاند، اما بنا بر فرهنگنامههای موجود، شهری بوده است در این مکان از زمانهای باستان، گویا از زمان لهراسب کیانی و دو سه نام دیگر داشته است، از جمله «ماچول»، تا اینکه این اواخر، نمیدانم از کی، عوام تلفظش را تبدیل کرده بودهاند به «معشور»، که احتمال هم دارد از ریشهٔ «عشر» (گمرک) باشد و ربطی به شوری آب و اینها نداشته باشد. به هر تقدیر، از دو سالگی، تقریباً، تا هجده سالگیام در آن سامان گذشت. شهری بود شبیه یک «کلنی» ساخته و پرداختهٔ انگلیسیها به خاطر صدور نفت، بر کرانهٔ «خور» (یا خلیج کوچک)ی به نام «خور موسی» که قعر مناسبی برای پهلوگیری نفتکشها داشت (دارد). قبل از ورود انگلیسیها، از آن شهر باستانی، دهی بر جای مانده بود به همان نام «معشور». اما شهر شرکت نفت را که ساخته بودند، در سالهای دههٔ بیست شمسی، نام آن ده شده بود «معشور کهنه» و شهر ما در نتیجه شده بود «معشور نو». هوای گرم و شرجی و خفقانآور، باران کم، گرد و غبار صحاری اطراف، و سالی یکی دو بار حملهٔ ملخها، از خواص معشور بود. ملخها گویا از فرط گرما، و کمبود خوراک، به شهر حملهور میشدند و طوفانی به پا میشد که آسمان را سیاه میکرد. «پرندگان» هیچکاک که یادتان هست؟ همان صحنهها را در نظر مجسم کنید، منتها به جای آن پرندهها، ملخ بگذارید که میآمدند، میریختند به خانهها و حیاطها و چمنها، به خیال اینکه خوراکی مناسب گیر آوردهاند. ما پناه میبردیم توی خانهها، در و پنجرهها را میبستیم، مادرم هر چه حوله دم دستش بود خیس میکرد، میچپاند به زیر درها و لای پنجرهها تا مانع ورود ملخها به داخل خانه شود، و صدای وزوز مانندی به راه میافتاد که آن سرش ناپیدا. و این البته صدای پر و بال زدن ملخها بود و نه صدایی که از خودشان در بیاورند. یکی دو ساعت بعد، اما، صدا قطع میشد، و ملخها جابهجا میافتادند و میمردند. انگار یک دست غیبی وادارشان کرده بود بیایند معشور بمیرند. بعد ما مشغول آب و جارو کردن حیاط و پشت بام و چمنهای اطراف خانه میشدیم. صحنهای بود واقعاً دیدنی. شهری که شرکت نفت بر پا کرده بود، تشکیل میشد از یک محلهٔ کارمندی و یک محلهٔ کارگری. و خانهها را بسته به رتبهٔ کارمندان و کارگران، بین آنها تقسیم میکردند. پدر من که تا اواخر دههٔ بیست (شمسی) در تهران به کار نقرهسازی مشغول بود، با زن و سه تا بچهاش (که بنده ته تغاری بودم و یک یا یک سال و نیمی بیشتر نداشتم) اواخر سال ۱۳۲۸ راه افتاده بود طرف اهواز که در شرکت نفت کار پیدا کند. انگلیسیها گر و گر استخدام میکردند. میگفتند کافی است کمی انگلیسی بدانی تا یک شغلی در یکی از ادارات متعددشان بهت بدهند. پدر که در ایام کودکی چند سالی در مدرسهٔ میسیونرهای آمریکایی تبریز درس خوانده بود، و سواد درست و حسابی فارسی هم نداشت، با همان اندک دانش انگلیسیاش، فکر کرده بود بخت و اقبالش را در آن حوالی بیازماید. ابتدا رفته بود اهواز، کمی این در و آن در زده بود، به جایی نرسیده بود، یکی دو جا، در مغازههایی، کار موقت گرفته بود تا به خیال خودش دری به تختهای بخورد، اما درست در همان بحبوحه، جنبش ملی شدن نفت شروع شده بود، و انگلیسیها همهٔ استخدامها را تعطیل کرده بودند تا تکلیف مشخص شود. در نتیجه، پدر به پیشنهاد صاحب مغازهای که آنجا کار میکرد و یک اغذیه فروشی هم در معشور داشت، راهی معشور شده بود تا آن مغازهٔ اغذیه فروشی را بگرداند. پدر، اما، که زیاد هم آدم جاهطلبی نبود، پایش را که در آن مغازه گذاشته بود، جا خوش کرده بود به مدت پانزده سال، و تازه در تابستان ۱۳۴۵ بود که سرقفلی را به یک نفر دیگر فروخت و بار زدیم و برگشتیم تهران. من تازه کلاس چهارم دبیرستان را تمام کرده بودم (با یک سال ردی در همان کلاس چهارم به خاطر لج و لجبازی معلم شیمی که داستان دیگری دارد). بنابراین دو سال آخر دبیرستان را در تهران بودم و بقیهاش هم فعلاً به موضوع «انشا» ی امروزمان مربوط نمیشود... ◄ [متن کامل را در سایت بارو بخوانید] ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ■ به «بارو» بپیوندید. ■ Telegram | Instagram
видео или голосовое, без подписи
برگ هیچ درختی روایتی فشرده از زیست سه نسل از خانوادهای جنوبی در آبادان در دهه پرتنش چل و پنجاه به روایت کودک معصوم خانواده یعنی سیامک که روایتش منجر به نفی روایات پدرسالارانه پدربزرگش گودرز میشود که در تمثیل برگ هیچ درختی نهفته است نفی مردممداری. از این رو همواره با پسرش عباس عموی راوی که در پی فعالیت سیاسی ست در تنش و زدوخورد است. و از ورود راوی به دانشکده افسری حمایت میکند. برغم همسویی و حمایت پدربزرگ از راوی، روایت او در راستای نفی جهاننگری پدربزرگ پیش میرود راوی پیرنگ پدربزرگ را در روایات خطی و غیرخطی خود به پیشفرض تمثیلات بازمیگوید و مینویسد( برگ همه درختان ) و جهان کاذب او را افشا میکند از همین روست که تمثیلات او را در آغاز و پایان داستان واسازی میکند و خواننده در تک تک صفحات کتاب تمثیلات و توصیفات گیاهی در همکناری آدمها و کنشها و صحنههای داستانی میبیند و میخواند که اوج آن اینهمانی نخل و سیاوش فرزند مقتول او و عموی راوی ست روایاتی که پسند پدر بزرگ نیست و از او میخواهد در دروغ گفتن و واقعنمایی و روایت تمرین بیشتری کند از همین داستان گفته و بازگفته میشود تا تصویر واقعنمایی از او داده شود منجر به جدایی راه آنها از هم بشود. #ابراهیم_دمشناس #صمدطاهری #برگ_هیچ_درختی
چکیدهای از نقدونگاهی مفصل بر داستان برگ هیچ درختی نوشته صمدطاهری
видео или голосовое, без подписи
رمان مغفول ادبیات ما در حمله هوایی
عکس از ابراهیم دمشناس
видео или голосовое, без подписи
https://www.ibna.ir/news/532452/%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B0%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%88%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF
🔹 داستانی از ابراهیم دمشناس را در سایت پیاده رو بخوانید: 👇👇 ▶️ https://piadero.ir/post/3405 #ویژه_نوروزی جُنگ ادبیات ایران 🔘با کانال تلگرام " مجله ادبی پیاده رو" ، معتبرترین و با سابقه ترین سایت ادبی پارسی زبان همراه باشید : 👇👇👇👇👇 https://t.me/+O7eGvAH8YdSS1YkX 🆔 @piaderonews 👈
پیچیده به بالای خود جشننامه و شناختنامه محمدرضا صفدری به سعی و کوشش فرشید جاناحمدیان ویرایش سینا برازجانی کتاب تازه نشر نونوشت
عکس از ابراهیم دمشناس
видео или голосовое, без подписи