tgindex
دست‌افشانی: Tokyo season

دست‌افشانی: Tokyo season

Статистика
@dastafshaaniперсидский

همه‌چیز می‌گذرد، تنها شادیست که همیشه می‌ماند... @greenhooman Instagram: houman_mahdavi

Последний пост
21 апр.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
212
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
210
20 постов
Вовлечённость
99,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یک ماه برای شنیدن جوابی انتظار کشیدم که در نهایت منفی بود. در این میان همه‌ش به خودم نهیب می‌زدم که رویابافی نکن، تصویر نساز انتظار ایجاد نکن تا بعد با دریغ و تلخی حسرت کلنجار نری ولی دست خودم نبود، خیلی دلم می‌خواست. انقدر حق خودم می‌دونستم که یه جورایی باورش کرده بودم. چطور می‌شه نخواست؟! در “نخواستن” و تنها یک ناظر ماند؟! خب با “دلم می‌خواد” چه کار کنم؟! اگر محتویات دل رو بزدایم، بی‌دل می‌شم؟ یا دل همچنان به قوت خود مظروف خواهد ماند. اونوقت با گرسنگی چه کار کنم؟ چطور می‌شه یکیو منتظر یک ایمیل و تماس نگه‌داری که فقط بخوای پروسه‌ش رو پیش ببری، در آخرم بهش بگی نه. با دلایل واهی این همه خواستن رو ببینی و بگی نه این آدمی رو که اصن ندیدمش، واقعا دلم باهاش صاف نمی‌شه. خب زودتر می‌گفتی نه! در نهایت این یک خاتمه‌ست. همون closure مورد نیاز و حتمی. مهری بر خواست دل و انتقال خواست به مجاری دیگر تا از کشندگی تعلیق وارهی. خیلی درد داره اینجور موقع‌ها می‌گن دنیا که تموم نشده و تو می‌گی کاش تموم شه و بقیه رو حسابی نگران کنی (می‌دونی خب همه این مدت و از مدت‌ها قبل دریغ ایران هم تلخیش شریانای قلبمو داشته می‌فشرده، امید و خیالبافی و در نهایت له شدن زیر واقعیت) ولی خب درد روی درد، بلعیدن درد و التزام تقویت عضلات گوارشی برای بقا، برای رشد؟! اگه بگم هضم بقائم تامین می‌شه، اگه بگم پذیرش، رشد می‌کنم؟! بیشتر دوست دارم بگم گه تو همه‌ش. هرچی هست خیلی کوفته، مزه بدی داره. من برای راه‌های که مونده همه تلاشمو می‌کنم ولی یادت باشه که خیلی خسته‌ام و دل‌شکسته حتی اونا هم نشد، دنیای من تموم نمی‌شه گه‌توش. کاش انقدر ول‌نکن نبودم می‌دونی جهان به خواست ما اونطوری که فکر می‌کنیم پاسخ نمی‌ده، راه‌های خودشو داره گاهی زوری هم شده هولت می‌ده تو مسیری که از مدت‌ها قبل می‌خواستیش و بیشتر واسه توئه. هوم، پس تو بیشتر از من می‌فهمی؟! راستش باور و اعتمادمم می‌تونم از دست بدم ولی بدون اون می‌دونم نمی‌تونم ادامه بدم. تصمیم می‌گیرم حفظش کنم یا واقعا به چیزی یقین دارم؟! چیزی مونده که امکان یقین‌ داشته باشه؟ به خودم رجوع کنم چیزی از توش در میاد به نظرت؟ حالم ازین منطقی بودن خودم بهم می‌خوره. چرا الان اینا رو می‌گم وقتی انقدر تلخم.

  • 9 апр.175121

    یه هوایی به مشامم رسید ناخوداگاه یاد بهار در بوشهر افتادم حالا فکر کنم اصلا تو هوای بهاری اونجا نبودم ولی همچین تصویری قایقای زنگار‌زده و رنگ‌ریخته زرد و آبی، توده و انباشت صداهای پشت‌سر، بوی ماهی از سمت دریا، گربه لاغر دزد ازین قایق به اون قایق توک توک زدنای مرغای دریایی روی آب چشمای خوابالود و نیمه‌باز من سوسوی سراب‌گونه و بوکه بوکه شده زرد و نارنجی روی رشته آبی سپید زنجیری امواج نرم یه همچین چیزای از گذشته تو گوشم نجوا می‌کنه بِزی بِزی، بِزی تا خیال می‌شه کرد

  • ⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای

  • 🔥 آهنگیفای: دانلود موزیک

  • اگر آزادی رو مفهومی انتزاعی بدانیم و در استفاده ازش بخوایم ملاحظه به خرج بدیم، باید بگم زندگی در رفاه و ولنگارشان گاه دلم را می‌شکند، اشک در چشمانم میاورد. بغضش راه نفسم را می‌بندد. نوش جانشان ولی خون ما برای خواستن ساده‌ترین پیش‌فرض‌هایی که حتی یکبار شما نیاز ندیده اید بهش فکر کنید، آسفالت‌های سراسر ایران رو گلگون کرد. حال بمبارونم بذار روش.

  • خیلیا از آسمان زیبای تهران در این روزها گفتن از خنکای بهاری، تصور کن ساعت چهار و پنجِ دم‌دمای طلوع توی اون طیف آبی-سورمه‌ای و خط نارنجی، صورتی و سرخ گستره افق، ازین‌طرف کوه‌های برف‌نشستهِ براق شمال تهران، از میان‌ ابرهای رگه‌رگه ویو-چشم‌اندازِ پیش رو- خلبان هواپیمای شکاری اسرائیلی به سمت شهر زیبایی که برای ریختن بمب داره به سمتش هجوم می‌بره

  • چون قایقی وسط دریایی طوفانی از سراب جزیره‌‌ای به سراب جزیره‌ای

  • دست‌افشانی: Tokyo season pinned Deleted message

  • 19 мар.26685из Nessa_Kh

    هومن دیشب یه خواب عجیبی دیدم... خواب دیدم یه خونه‌ی خیلی تاریخی رو گرفتی تو تهران، سمت خیابون ویلا ولی کنارش یه دریاچه هم بود. که دور دریاچه رو رشته کوه گرفته بود. بعد همه‌ی رفقات رو جمع کرده بودی اونجا، با هم کرده بودینش کافه و مرمتش هم میکردین خورد خورد. بعد اون وسط جنگ هم بود. تو ایران بودی، من اومده بودم دیدنت. بعد اونجا بودم میپرسیدم شما از این بمب ها نمیترسین، دوستات میگفتن عادت کردیم. بعد بهت ایده دادم که بیا بوتیک هتلش کن به جای فقط کافه و منم کمکت میکنم... بعد اون وسطا بمب میزدن، من پناه میگرفتم، شما به کارتون همینطوری ادامه میدادید. بعد یه حا قاطی کردم گفتم چرا امنیتتونو جدی نمیگیرید! بعد جدی گرفتید و یکم بهتون یاد دادم چجوری پناه بگیرید. بعد خونه رو بهم نشون دادی، یه تراس داشت رو به دریاچه، کف تراسش خاک قرمز هرمز بود. میخواستم گریه کنم همونجا. بعد اخر شبم انگار یه حکومت نظامی ای چیزی بود، عجله داشتیم تا نیومدن کافه رو ببندیم و بریم. بعد راه کافه ات از درکه میگذشت، توی طبیعت داشتیم همینطوری سراشیبی رو میرفتیم پایین و میگفتیم میخندیدیم اون کنارت صدای بمب هم میومد. پشمام @greenhooman

  • ضحاک هلاک شد؟! راستکی؟

  • چهار پنج شش سالم بود که بابام برام داستان ضحاکو تعریف کرد و کمی بعد تر سیاوش. داستان ضحاک اولین مواجهه من با جهان تاریک بود. با خود می‌گفتم وای مگه می‌شه، بیچاره اونایی که اون در اون دوران زندگی می‌کردن. بعد فک کن ما دنیای بی‌نهایت تاریک‌تر از اون اسطوره رو سال‌‌ها با تمام وجود زندگی کردیم، سیاهی رو در عریان‌ترین شکلش نفس کشییدیم، مادری که در ایوان برای دخترش رو به آسمانِ کر و کور لابه می‌کرد، ضجه می‌زد. پدری که در میان کیسه‌های سیاه سپهرش را صدا می‌زد و ما این همه رو از اسکرین‌های جهان‌نمایی که در دست داشتیم بی‌پرده تنها نظاره‌گر بودیم. و با این همه باز دست بر زانو گذاشتیم، قامت راست کردیم، دلمون برای زندگی تپید و پی نور بودیم. آدمیزاد چقدر بیچاره‌س. چه کسی شاهنامه اثر ما را خواهد سرود؟! با این همه داستان چه کنیم؟!

  • میون آهنگ‌هایی که سیو کرده بودم در خیلی گذشته، اتفاقی به این برخورد کردم. گوش کردم، نواخت من رو، با خود گفتم اه پسر، یادته! زندگی همچین ابعادی هم داشت. یادته مزه‌ش رو؟! انگار که هزار سال گذشته باشه. می‌ترسم بمیرم و سال‌ها باشه که فراموش کرده باشم که می‌شه فقط به درازای یکی دو قطعه موسیقی گاهی دراز بکشی، از دنیای بیرون جدا شی و هیچ کاری نکنی جز گوش کردن موسیقی. این روزای سیاهی و نبرد با سیاهی تقریبا هیچی جز پست راک نتونستم گوش بدم اونم مدام تکرار دو سه قطعه که می‌تونست با غمم درامیزه و منو تو خودش حل کنه. در درد‌های عظیم از همه هنرهای می‌شه کاملا قطع شد اما اونی که همیشه تو رو تو خودش می‌تونه جا بده موسیقیه.

  • ماه و شوپن 🌑🎹 خواب رویایی با پیانو کنسرتو شوپن✅️

  • متنی که اینستا نوشتم اینجا کپی کردم گذاشتم می‌دونم به فضای اینجا نمیاد ولی ترجیح دادم بذارم تا بیشتر دیده شه

  • حداقل الگوریتم یوتیوب این خیرو تونست برسونه که امروز با این ویدئو برخورد کردم. اول خیلی با دیده تردید بهش نگاه کردم چون گفت و گو داخل ایران بود و اینا. گوش کردم، اولش سخت بود ولی هر چی پیش رفت نتونستم از ادامه شنیدن دست بکشم و امروز ۵ ساعت من صرف شنیدنش شد. ازتون می‌خوام که وقت بذارید گوش بدید یا ببینید. ورای ریل‌های هیجانی اینستا، ایران اینترنشنال، اینفلوئنسرها و همه جوّی که توش قرار گرفته ایم. این گفت و گو فرصتی برای اندیشیدن ایجاد می‌کنه و همدلی نگاه‌های متفاوت خیلی چیزا رو باز و روشن می‌کنه و کمک می‌کنه راحت‌تر درک کنیم و نزدیک شیم به اندیشه‌های هم. من بهشون درود می‌گم که جرات کردن در پس این شرایط به گفت و گو بنشینن و این ویدئو رو ضبط کردن هر چند الان بعضیا میام می‌گن اینا اگه با خودشون نبودن تو ایران نمی‌تونستن حرف بزنن و …( که خیلی افرادو اینجوری سوزوندن) که راستش برام اهمیتی نداره زیاد این نگاه.

  • https://www.youtube.com/live/xRL_Ba6LNf0?si=92JSRLE2B-rB92Zh

  • دیشب سه بار خواب جنگ دیدم. هر بار از خواب پریدم و دوباره که خوابیدم از ادامه‌ش رو دیدم. تهران بودم و تنها و سردرگم در پی پناهگاه. بقیه رو گم کرده بودم… دو روز قبل از شروع جنگ ۱۲ روزه هم خواب جنگ دیده بودم. خواب حمله آمریکا از کودکی شاید پر تکرار‌ترین خواب زندگیم باشه.

  • در میان همه این کابوس‌ها و درد آنچه که در نهایت توان دراوردن اشک منو داشت ویدئوهای دست‌افشانی در سوگواری‌ها و مراسم عزا بود

  • داستان ایران غم‌انگیز‌ترین و دردناک‌ترین داستان یک تمدن در تاریخ خواهد بود شگفت که ما آن را زندگی کرده ایم و ما هستیم که می‌خواهیم به شادی برسیم.

  • وقتی به این فکر می‌کنم که تاریخ برای روزها و ماه‌های آینده چی تو آستین برای سرنوشت ما قایم کرده تنم به لرزه در میاد. شاهد چه روزهایی خواهیم بود؟ ده سال دیگه؟ بیست سال، پنجاه‌سال دیگه چطور ازش حرف خواهیم زد؟ باورم نمی‌شه تا این اندازه می‌شه له شد، تکه تکه شد، کش اومد، جر خورد و باز تاب آورد. محیط دور و برمو می‌بینم، این جامعه بیگانه با من، انگار نه انگار که هر دو یک گونه جانوری هستیم. برای چه هدف‌ها و موفقیت‌های معمولی ای دارن هر روز تلاش می‌کنن. همه چی براشون عادی و منطقیه. دغدغه‌های جهان اولیشون دلمو ریش می‌کنه و به خنده‌ام می‌ندازه. نه از روی تنگ‌نظری. ازین منظر که من صبح تا شب با چه دنیای تاریکی دارم سر و کله می‌زنم که شما حتی توی فیلم‌ها هم ندیدید و در نهایت من باید با شما بشینم سر یه کلاس کوفتی و یک محیط کاری. چقدر ازشون دورم و چقدر نمی‌خوام ریختشونو ببینم، من که در آرزوی ۱۵ دقه تمرکزم در روز فقط. مغزم درست کار نمی‌کنه، خوابم به زور به ۵ ساعت می‌رسه، حوصله صحبت به زبان خارجی ندارم و کلی مکافات دیگه. خیلی بهم ریخته‌س زندگیم، عین گیاهی که از خاک دراوردن همینجوری انداختن رو آب ازین سو به اون سو. زندگی فردیم و زندگی جمعیم به طرز باورنکردنی ای رو هوا و در تعلیقه. نمی‌دانم کجا خواهیم بود، کجا خواهم بود. ، خیلی سخت می‌گذرونم این روزا رو… چه‌طور رنج ما، دردی که برای آزادی کشیدیم در آینده روایت خواهد شد؟ در نهایت نمی‌تونم امید روشن، عشق و آرزوی بزرگی که در دل دارم رو با هیچکدام از این زندگی‌های عادی عوض کنم. مریض‌‌وار…