paperback
Статистика“Don’t tell me what I’m doing; I don’t want to know.” - Federico Fellini
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 930
- 1/48двое суток
- 2 211
- 1/72трое суток
- 2 385
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
تیترها از دست نرفتهاند و هنوز قصههایی دارند دیروز برای اولین بار رفتم به خونهی دوستی. هنگام نگاه کردن به کتابخونهاش، یه کتاب خیلی زیاد بزرگ و چند هزار صفحهای اورد گذاشت جلوم. بازش که کردم دیدم دهها مجلهی فیلم دهه هفتاده. موقع ورق زدنشون، نوستالژی، اشکم رو در اورد و حسابی حسرت خوردم؛ برای سینما عصر جدید (تخت جمشید) که خیلی وقته تعطیله و فیلمهای خیلی هیجانانگیزی که اون سال، از سراسر دنیا، داشت اکران میکرد. طبق معمول هی نگاه میکردم و با دمدستیترین فکر تو سرم: «همهچیز تموم شده!» هی ورق میزدم و غصه میخوردم. کاری که خودم و خیلی دیگه از آدمهایی که میشناسم مدام انجامش میدیم. مخصوصاً حالا که انگار برزخ هیچجوره تموم نمیشه تا در دورهای جدید حسرت دورهی گذشته رو بخوریم. دوستم —صاحب مجلهها— ورق میزد و تیترها رو با ذوق میخوند. میگفت: «ببین توروخدا! تیترها خودشون داستانن! کسی دیگه تیتر نمیزنه انگار دیگه.» منم موافق بودم و تنبلی میکردم و از این حسرت کمی لذت میبردم— مسئولیتی که شبانهروز داره عذابم میده رو ازم میگرفت. مسئولیت هرروزهی آغاز و پایانی دوباره در روز، مسئولیت سنگینی که بعضی اوقات از زندگی زدهام میکنه و بعضی اوقات هم زنده نگهم میداره؛ ادامه دادن، در سنتی جا داشتن، سنتی رو شکوندن. دیروز اما تموم شد و دوباره امروز شد و من هم دوباره مسئولم؛ هر نوشتنی رو بهونه میکنم که تیتر بزنم و بگم: کی میگه تموم شده؟ من هرروز هم شروع میکنم و هم به پایان میرسونم. تیترها از دست نرفتهاند و هنوز قصههایی دارند!
Thank you for the days Those endless days those sacred days you gave me I’m thinking of the days I won’t forget a single day believe me
A Very Quiet Place Pink and yellow, come and take a chair, we don’t wanna do anything, we’re not overflowing with emotions, we don’t have any stories to tell, no words, no pictures, we just wanna breathe.
@litera9 سگ و زمستان بلند. شهرنوش پارسی پور. تهران: اسپرک، 1369 "چاپ2".
مسیر اینقدر قشنگه که خوشحالم دوربینم خرابه و ازش عکس نمیگیرم. موندن خوبه، نموندن یه جور دیگه خوبه. یکی بهت ارتباط میده، یکی بهت استقلال. یکی بهت آزادی بعد از دل کندن رو یادآوری میکنه، یکی بهت یادآوری میکنه فقط خودت باشی کیف نمیده. تا اینجا، من یکی که همیشه چند پاره بودم و در حال ایجاد تعادل و این هم یکی از مهمترین چند پارگیهام: تعادل بین موندن و رفتن.
صبحونه و «کاش شروع نمیکردم به تعریف کردن». چیز بعدی که خیلی بهم جون داد، صبحونه خوردن با غریبهای در قطار بود. همکوپهایهام یه مادربزرگ و نوهاش، و یه خانم محبجهان. خانم محجبه حسابی از دست کوپههای دیگه که دارن شادی میکنن کلافهست و میخواد مامور قطار رو صدا کنه و بگه «فضا عمومیه، من میخوام استراحت کنم». مادربزرگ میگه: همین که شادی میکنن فوقالعادهست. من میگم: آره ولی جالبه این انرژی واقعاً. من ۵ صبح نمیتونم، باید کمکم لود شم. مادربزرگ: این نشونهی جوونیه. الان بری تو کوپهی اینها، میبینی همهشون بالای ۴۰ سالن. همسن ما که میشی خودبهخود ۴ صبح لودشدهای! گفتم: آخجون! (مشکل فشار خواب هم حل شد) با نوه که پسر جوونیه، تصادفی یه سینی داشتیم. یه سینی، دو تا پنیر کوچک، دو تا کرهی کوچک، یه لیوان نسکافه، یه لیوان چای کیسهای، مقدار خوبی نون لواش. در سکوت، روبههم، صبحونه خوردیم و از تقارن داشتن حرکات دستهامون خوشم میاومد و برام سینمایی بودم. یادم اومد که قطار سینماییترین مکان جهانه— در حرکت و تصادف با سینما مشترکه. بعدش هم فکر کردم حالا با این متنی که شروع کردم، چی کار کنم؟ طولانیه، خلاقانه نیست، صرفاً داره پشت هم تعریف میکنه و اصلاً بهتره که آدم دربارهی این چیزها حرف نزنه. خودت فقط در اون لحظهها میفهمی چرا به وجد اومدی و کلمه کردن زیبایی مثل کلمه کردن رنج، گاهی اوقات کار زشتیه! حق مطلب رو ادا نمیکنه. پس باید چی کار کرد؟ کمتر حرف زد، بیشتر نگاه کرد، متن رو پاک نکرد که شاید برای کسی که هنوز در زمستونه، یادآوری شه فصلها تغییر میکنن. و دوباره، نوشت؛ این بار برای ادامه دادن زیبایی یا تولید و بازتولید این فضا: نور طلایی طلوع خورشید و نه برای گیر انداختن و آرشیو کردنش که بعد فقط فکر کنی: «اینکه حق مطلب رو ادا نمیکنه» زنده باد تصادف.
خورشید و قطار — خانم عجله که نداری؟ پنچری رو بگیرم؟ — نه، ۵:۲۰ هم راهآهن باشم خوبه. — خب زده ۱۰ دقیقه دیگه میرسیم و الان ساعت پنجه. ۵ دقیقهای اوکی میشه و میریم. — باشه [۱۰ دقیقه بعد] — خانم این خیلی خرابه، اسنپ بگیرم براتون؟ — ممنونم، خودم میگیرم — ببخشید واقعاً — نه، پیش میاد کنار متروی تربیت مدرس پیاده شدم و فکر کردم همیشه یه طوری من در همین مسیر، یه جایی نزدیک امیرآباد باید منتظر بمونم. حتی وقتی دیگه دانشجو نیستم. اسنپ بعدی که اومد، داشت با صدای بلند آهنگ ترکی گوش میداد پس هدفون گذاشتم. و این بار تمام راه با خورشید احساساتی شدم! دیگه حسابی از دست خودم کلافه شده بودم. طلوع رو بیشتر از غروب دوست دارم— بهخاطر سبکی. دستهام زیر نور صبح خورشید طلایی شده بود و داشتم فکر میکردم که چهقدر عاشق زندگیام. عاشق زمین در واقع. و چهقدر راحت وقتی حال آدم بده، هیچکدوم از این زیباییها دیگه براش فایدهای نداره. در حافظهام، در زمستون گذشته، خورشید اصلاً طلوع نکرده. همهاش تاریکه. زمستون هم سوار قطار شدم، به سمت بندرعباس، ولی چرا اون موقع برای صدمین بار از دیدن قطارها ذوق نکرده بودم؟ زندگی فوقالعادهست ولی واقعاً میتونی این رو بلند بگی؟ طلوع خورشید زیباست، شلیل خوشمزهست، بغل بیشتر اوقات کافیه، پولت خرج تصادفهایی شه که باعث میشن بیشتر در راه بمونی و اتفاقاً دیرتر برسی، میارزه— ولی میشه بلند گفتشون؟ فکر نمیکنم. وقتی رسیدم به میدون راهآهن، هندزفیریم رو در اوردم و راننده داشت به زد بازی گوش میداد و دقیقاً اینجای آهنگ بود: «تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم.» باهاش موافق بودم. از بین دهها مسلمون محجبهای که برای «مراسم» تازه به تهران رسیده بودن، رد شدم و بدون چک شدن رفتم سوار قطار شدم!
ماه و کوه ۴:۳۰ بیدار شدم. تو تخت اسنپ زدم. وقتی اسنپ قبول کرد، تازه پا شدم و لباس پوشیدم. امیدوار بودم قبول نکنه و به قطار نرسم و بخوابم. اما بعد از ۵-۶ دقیقه انتظار قبول کرد. لباس که پوشیدم و وسایلم رو برداشتم، دیدم اسنپ لغو کرده. باز اسنپ زدم و کسی قبول نمیکرد، دکمهی شلوارم رو باز کردم و داشتم درش میاوردم که باز بپرم تو تخت که اسنپ قبول کرد. راننده، یه آقایی بود با پیراهن آبی و جین. ۵۰ و خردهای ساله. دکمههای پیراهنش تا سینهاش باز بود، موهاش جوگندمی بود، یه کمی شبیه به پیرمردهای ایتالیایی بود. ماشینش هم تمیز بود و ساکت. تا راه افتاد به این فکر کردم که چرا وقتی میخوابی ۵ صبح فرق داره؟ بارها ۵ صبح از مهمونی برمیگردی، پرندهها دارن میخونن و هوا داره روشن میشه و خسته و خوشحالی و میخوای خودت رو زودتر به تخت برسونی. اما وقتی تازه ۵ صبح میزنی بیرون و قبلش خوابیده بودی، وزن هوا و زندگی فرق داره. انگار شخصیت اصلی یه فیلمی چیزی میشی. فوراً دوربین میاد پشتت: تنها میشی و مستقل و ماجراجو و احساس قدرت میکنی. تمام دنیا مال تو میشه. فقط چون ۵ صبح از تخت دل کندی! پوف! باد میخورد به صورتم، نور طلایی بود، لبخند میزدم و خوشحال بودم. کوههای سمت غرب رو که دیدم باز بغض کردم. ماه کنارشون بود و تهران از همیشه زیباتر بود. حوصله نداشتم گریه کنم ولی وقتی برای دومین بار در ۲۴ ساعت، بهخاطر زیبایی زمین و آسمون، گریه کردم هم خودم رو سرزنش نکردم. دیدم زده ۱۰ دقیقه دیگه میرسم، تو دلم آرزو کردم مسیر طولانیتر شه. خیابونها خالیان و میخوام بیشتر بیرون باشم! همون موقع ماشین پنچر شد!
رنگین کمون و فوتبال اول رنگین کمون دیدم. با دوستم رفتیم راه بریم؛ غروب، وقتی آفتاب تقریباً رفته بود، در تهران رنگین کمون در اومده بود! ۳-۴ دقیقهای جلوش ایستادم و به وجد اومدم. بغض کردم و بعد دوییدم دنبال دوستم که بغض نکرده بود. برخلاف میلم نسبت به خارج شدن از تهران، خودم رو قانع کردم که فقط یه هفتهست و میتونم آفتاب بگیرم و بهتره برم چون در تهران مجبور میشم تو خونه بمونم، اونم خونهی دوستم و نه خودم. بلیط اتوبوس گرفتم. از ترافیک وحشت کردم. گشتم دنبال قطار. برخلاف انتظارم بلیط قطار پیدا کردم و گرفتم؛ اتوبوس رو کنسل کردم. بعد از شام نشستم با خیال راحت بازی سنگال و بلژیک رو ببینم که بعدش ۴ ساعتی بخوابم و راه بیوفتم. اول بازی با خودم و دوستم شرط بستم که بازی میشه ۲-۱ به نفع سنگال. با بازی فوقالعادهی سنگال در نیمهی اول، شک به دلم راه دادم و از یه دونه گل بلژیک ناامید شدم. در ده دقیقهی آخر ۹۰ دقیقهی اول بازی، بلژیک گل زد و تا اومدم خوشحالی کنم برای ۲-۱ شدن بازی، یه گل دیگه هم زد و شد ۲-۲. حرصم گرفت. در وقت اضافه مطمئن شدم بازی به پنالتی کشیده میشه ولی خب باز هم در چند دقیقهی آخر، بلژیک یه گل دیگه زد و سنگال حذف شد. همهچیز بازی غیرمنتظره بود. ۵ صبح باید میرفتم راهآهن و تا ۲ داشتم فوتبال میدیدم. فوتبالی که ۱۳۰ دقیقه شده بود و هی تموم نمیشد و نمیشد ولش کنی. بعد از فوتبال هم با دوستم بازی کردیم و اطراف ۳ خوابیدیم.
این کتاب باخمن (نامههایی به فلیسین) رو دیشب تصادفی پیدا کردم. امروز خوندمش. چند نامهی عاشقانهی کوتاهه که در ۱۸ سالگی نوشته. ساده، روشن و کودکانه و با قدرت عشق میورزه. با اصرار عشق میورزه، نه رها میکنه و نه منتظر میمونه. بعضی اوقات هرروز مینویسه و فقط با نامهست که میتونه فاصله رو جبران کنه. بیشتر از همه، تمناهاش رو دوست داشتم. گاهی به خودم میگم عاشق بودن صد هزار شکل داره و یکی از تکراریترینهاش خواهشمند بودنه. اونی که عاشقه، گاهی سرتاسر تمناست. در آغاز جنگ جهانی دوم، بورخمن جوان و زخمخورده، در دوری، سرتاسر خواهشه و تمنا: بیا! به سراغم بیا! (اگه نمیای نامههام رو بپذیر— بذار هرروز بنویسم. صدها کلمه، هیچکدوم اضافی نیستند)
صبح نامه مینوشتم و به این فکر میکردم که آتش درونم نه تنها خاموش نمیشه بلکه هرروز بیشتر در تناقض با دنیای بیرونم قرار میگیره و در مقابلش شدت میگیره. از دست خودم کلافه بودم. فکر کردم که چهطور سه سال پیش، بعد از اتمام رابطهای، هرروز نامه نوشتم و دوستم نامهها رو نشونهای دید برای بهزور «بازپسگیری». یا اینکه چهطور دهها بار قبل و بعد از اون تجربه برای آدمهای زندگیم نوشتم و جوابی نگرفتم. مدام به خودم گفتم: چی زندگی رو از همهچیز سختتر میکنه؟ و هر دفعه جواب دادم: «تنهایی!». و با این پاسخ ساده، غرورم رو کنار گذاشتم و هزاران کلمه رو کنار هم ردیف کردم و به خورد آتش درونم دادم و بیشتر بهش جون دادم— با هر لحظهای که آتش قلبم شعلهورتر شد، دنیای جلوی روم بیشتر برام تناقض ایجاد کرد، بارها و بارها مجبور شدم بذارم برم، جاده و طبیعت رو کنار خودم ببینم تا یادم بیاد طبیعیام؛ اگه اینقدر برای پرورش، موندن و عشق تلاش میکنم بهخاطر این نیست که ناجورم، اتفاقاً برای اینه که زمینیام: مثل زمین همهچیز رو درون خودم میبرم و ازش خاک میگیرم و این زیادی نیست.
زبان یاد گرفتن خیلی کیف میده. ۱۶ سالم که بود فکر میکردم تا ۲۶ سالگی ۵-۶ تا زبان یاد میگیرم حداقل. الان دو سال مونده به ۲۶ سالگی و فقط تونستم دو تا زبان + یه کم لاتین یاد بگیرم و فکر کنم آمادهام از پاییز یه زبان دیگه رو شروع کنم. ایتالیایی؟ اسپانیایی؟ به گمونم چون فرانسوی بلدم اینها رو تو ۳-۴ ماه میتونم به A2 برسونم. ژاپنی؟ ۳-۴ سالی دوباره باید وقت بذارم! آخجون! هر دوش آخجون! اگه یه زبان لاتین یاد بگیری، بقیهی زبانهای لاتین رو زود یاد میگیری و با شباهتهاشون به ذوق میای، اگه یه زبانی بخوای یاد بگیری که هیچی ازش نمیدونی، مجبوری یه عالمه وقت بذاری و دنیاش کاملاً تازهست، باز هم از این تازگی و تعهد، ذوق میکنی و کیف میده! یادگیری تا ابد از اون چیزهاییه که باعث میشه دلم نیاد از دنیا دل بکنم.
تخفیف کورس آفلاین ایتالیایی🏖️ بچهها جون من به مناسبت شروع تابستون، قیمت پکیج آفلاین رو میخوام با تخفیف ویژه بذارممم به مدت یک هفته. چون میدونم الان سر خیلیاتون خلوت تره و میتونین ایتالیایی رو شروع کنین💞 کورس آفلاین ایتالیایی با پشتیبانی کامل توسط خودم. شروع از سطح مبتدی و الفبا. (سطوح بالاتر هم هست) @italynfo برای تهیهاش به این اکانتم پیام بدین.💘
زمان قطعهقطعهی من تصویری نیست، هجوم احساسات و اشک هم نیست. بازگشتی تمام عیاره، چنان کامل که نمیتونی دیگه براش نوستالژیک باشی. مینشینم در مکانهای قدیمی، مکانهای تکراری و دوباره و دوباره زندگی میکنم. روایتم قطع میشه، داستانهام تموم میشن. همهچیز تبدیل میشه به تکرار اعمال و ژستهایی آشنا. دستم رو میبرم بالا و هیچ معنایی نداره. چای مینوشم و احساسی ندارم. خارج از زمان، فقط حرکات بدن رو میبینم و ژستها رو. بدون تفسیر، بدون برانگیخته شدن. یک دایرهی بزرگ ضد گذر و جریان؛ وابسته به حرکات درون دایره.
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
۳ بههرحال من به دنیا اومدم و همهی این تجارب رو داشتم و یه طوری هم زنده موندم. گاهی با تمام وجودم دلم میخواد بمیرم و دیگه نبینم. گاهی دلم میخواد هیچی از خودم بهجا نذارم که اتفاقاً هیچی روایت نشه— حداقل از طرف من یکی نه. روی هیچی نمیتونم بایستم. معلق در هوا، در تردید هرروزه به امیدی که نمیدونم از کجا میاد— امیدی که بهم میگه: جامد نیستی، همهی تو یک روایت نیست، تو شاهد نیستی، تو هیچی نیستی، تو «زندگی میکنی فقط چون هنوز زندگی رو دوست داری»، ادامه میدم. به خودم مدام یادآوری میکنم: لحظاتی بوده که واقعاً از ته دلت خوشحال بودی. همهاش اینی نیست که این روزها هست. میدونم گول نمیزنم خودم رو. این رو در بین آدمها میفهمم— در تلاش جاری آشناها و غریبهها برای کار کردن در این روزها. در اینکه هرگز قبل از این چنین شهر رو در خاموشی تمامی نهادهاش فعال ندیده بودم: من و همراهانم، من و شما، میخوایم کار کنیم. میخوایم داستانی عاشقانه بنویسیم، خیالبافی کنیم، نقاشیهامون از گلها رو به نمایش بذاریم، برقصیم، و فقط خودمون خوب میدونیم که همهی اینها بیتفاوتی به شرایط نیست که اتفاقاً برعکس: لجوجانه و محکم ایستادن در کنار زندگیه— در امیدی مخفی که بهمون میگه: این کار زندگی رو برای خود من قابلتحمل میکنه، شاید برای دیگری هم همین کار رو کنه، که شاید از رنج کم کنه.
۲ هفتهی پیش، در کافهی کنار شهرکتاب ابن سینا نشستهام. با دوستی دیگه. این بار دوستی که نقاشی میکشه. حالا من کمکم دوباره بعضی از کارهای قدیمیم رو انجام میدم: کلاسهای فرانسهام بعد از سه ماه، دوباره مرتب برگزار میشن، با دانشآموزهام ارتباط خوبی دارم، گاهی میتونم بنویسم، به مهمونی میرم، در تهران قدم میزنم، دوستهای جدید پیدا میکنم. منتظریم قهوهمون رو بیارن. قهوهای که روز قبلش در دفترچهام دربارهاش نوشتم: حتی اگه هیچ پولی برام نمونه، برای خرید نوشیدنی و خوراکی حسابکتاب نمیکنم. نمیذارم اینطوری شه. باید همیشه بتونم راحت قهوه یا آبمیوه بخرم. جملاتی که از ترس میان و هیچ کارکرد دیگهای ندارن. انگار دست منه که حسابکتاب بکنم یا نه! حرف چندانی با هم نداریم. - کاغذ میخوای؟ - آره لطفاً. یه کاغذ میدم به دوستم و دو تایی شروع میکنیم به نقاشی کشیدن. قهوهمون رو که میارن میگم: - نمیدونم چهجوری برگردم. - به چی؟ - به اونی که بودم - یعنی چی؟ - یعنی دلم میخواد دوباره بنویسم و خونده شم اما نمیدونم چهطور. انگار مدام باید نسبتت رو با چیزهای مختلف هی روشن کنی تا بتونی "برگردی". یه واکنش خیلی بزرگی وجود داره که ازت بهزور میخواد روایت کنی! روایت کنی که چی دیدی! فراموش نکنی و ثبت کنی. انگار اول باید بهزور از این مرحله گذر کنی تا تکلیفت مشخص شه و بعد باز بتونی مثلاً چه میدونم— همین گل رو نقاشی کنی. - من همیشه فکر کردم این واکنش در وهلهی اول داره یه واقعیت رو انکار میکنه: اصلاً دست من و تو نیست که روایت کنیم. این خودش داره روایت میشه. نمیشه بیرون ازش ایستاد. فکر کردم موافقم. نمیشه بیرون ازش ایستاد. نمیشه در مقابلش هم ایستاد. در من هست. در من هست؛ به هر شکلی که زندهام.
۱ یک هفته بعد از آتش بس فروردین ماه، در بلوار کشاورز با دوستم راه میرفتم و با بغض براش تعریف میکردم که احساسی که دارم شرم نیست — شرم نیست که متوقفم کرده. نمیدونم دقیقاً چیه. انگار واقعاً بیهودهست که من همچنان کارهایی رو بکنم که رفیقم میخواست بکنه؛ دوستم که به ریههاش شلیک کردند و گفتن این جمله برام به هر شکلی اذیتکنندهست چون هیچ جوره نمیشه یه طوری گفتش که درست باشه. گفتم بیشتر از اینکه ادامهی همون کارهایی که اون دوست داشت انجام بده، وقیحانه باشه، بیهودهست. نمیدونم چی کار کنم. دوست دارم اون کارها رو انجام بدم ولی نمیتونم بیتفاوت باشم و هر لحظه که در کلاسی ذوق میکنم به اون فکر نکنم. تا شروع میکنم به نوشتن، وسطش احساساتم بهصورت پاتولوژیکی میریزه بیرون و میبینم نوشتم که نمیخوام ادامه بدم. نمیخوام زندگی برام شرمآور باشه. دوستم خیلی صادقانه بهم گفت: «تو زندگی میکنی چون دوستش داری. همین. منم همینطوری زندگی میکنم.» بعد هم من در صحنهی تکراری معاشرت این روزها قرار گرفتم: شروع کردم به عذرخواهی! «ببخشید عزیزم، میدونم خودت یه عالمه غم و غصه داری، منم این وسط شروع کردم به "trauma dump" کردن.» شبش بعد از چندین ماه شروع کردم به نوشتن. نوشتن یه رمان بیربط به خودم و دوستهام و خاطراتم. داستانی عاشقانه بین یک بازیگر و تماشاچیش. سرم گرم شد. فکر کردم اگه داره به من کمک میکنه که وسطش ننویسم «نمیخوام ادامه بدم» خوبه؛ بهتر از خوبه: درست و بهجاست. ادامهاش میدم.
روشن و شجاع بودن.