tgindex
فریبا خانی نویسنده و روزنامه‌نگار

فریبا خانی نویسنده و روزنامه‌نگار

Статистика
@dastanenadastanперсидский

داستانِ ناداستان https://www.instagram.com/fariba_khani?igsh=bWdvcWNlN20zcGY=

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
105
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
494
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
289
40 постов
Вовлечённость
58,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 105
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
97
1/48двое суток
111
1/72трое суток
119

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🌱🌱🌱🌱 ما می گذریم.... زین جهان در همه‌حال می پنداریم.... که این جهان می گذرد #مولانا #شعر #ادبیات #کتاب @dastanenadastan

  • без подписи

  • خط سوم _ ___ __ #عرفان و احساس گناه هیچ کدام از عارفان، ما را دعوت نکردند بدون شرمندگی از دنیا لذت ببریم‌... همیشه پشیمانی و پریشانی و احساس گناه را در ما زنده می‌کنند. نقل شده وقتی برای #امام_محمد_غزالی آب خنک و سرد می‌آوردند می‌گذاشت در آفتاب گرم شود که لذت نوشیدن آب سرد را نداشته باشد... از درس‌گفتارهای #عبدالحمید_ضیایی درباره‌ی #حافظ @dastanenadastan

  • به مناسبت روز خبرنگار ما شکست نخوردیم…. دوست و همکار نازنینم خانم فریبا خانی که سال‌های طولانی برای نوجوان‌ها نوشته و کنار همکاران‌شان در هفته‌نامه‌ی محبوب #دوچرخه نسلی از فرزندان ایران را به حرفه‌ای‌ترین شکل با ادبیات، هنر، تاریخ، میراث‌فرهنگی و هر چه که برای #توسعه و پرورش نسلی اندیشمند نیاز است، آشنا و عجین کرده‌اند، امروز یادداشتی نوشته‌اند با عنوان «ما فقط خبرنگار بوده‌ایم» که در ادامه ارسال خواهم کرد تا بخوانید و بدانید ما، روزنامه‌نگارهای جوان دهه‌ی هفتاد چه کسانی بودیم و چه آرمان‌های بلندی را دنبال می‌کردیم. قلبم رفت به آن سال‌ها. سال‌های اشتیاق و امیدی که ویژه‌ی جوانان آرمانگراست. ما، به جای تجارت، تحصیل، حتی ساده‌تر از این‌ها، استخدام در وزارتخانه‌ای که بسیار هم پیشنهاد می‌شد، تصمیم گرفته‌بودیم بنویسیم؛ برای ساختن سرزمینی آبادتر. باور داشتیم همه چیز به ذهن‌های پرشور و خودکارها و برگه‌های کاهی روزنامه ربط دارد. فقر، بی‌عدالتی، آسیب‌های اجتماعی،…. شاید به نظر بیاید که ما شکست‌خوردیم. روزنامه‌نگاری به معنای حرفه‌ای و اثرگذارش تقریباً از بین رفت و افکار عمومی افتاد به دست کسانی که امروز می‌بینیم؛ بلاگرها، رسانه‌های خارج از کشور و هرکسی که می‌تواند نظر مخاطب را در فضای مجازی به خودش جلب کند. حالا در حوزه‌ای که نظر می‌دهد، سواد و آگاهی دارد یا نه، برای کسی مهم نیست. منافع ملی را درنظر می‌گیرد یا نه ، آنهم ارزشی ندارد. فقط لایک بگیرد و ویو کافیست. از این منظر، ما شکست خورده‌ایم. مشکلات سر جای‌شان هستند و چه بسا عمیق‌تر شده‌اند. کودکان کار امروز فرزندان و شاید نوه‌های کودکان کار سی و چند سال پیش هستند. پس جوانی ما صرف چه شد؟ از صمیم قلب باور دارم ما شکست نخورده‌ایم. ما نواده‌های مشروطه‌خواهان بودیم. همان اهداف را دنبال می‌کردیم. روزگار بر وفق مراد ما و رویاهای‌مان نگشت. روزنامه‌ها و مجلات بسته‌شدند و روزنامه‌نگاری بی‌قدر و اعتبار. اما، کوشش‌های ما بی‌نتیجه هم نبوده. اگر نسل من، با مشکل ازدواج اجباری، درصد پایین دختران دانشجو و فقدان آگاهی عمومی نسبت به حقوق فردی مواجه بود، نسل امروز اینطور نیست. مشکلات نسل ما به‌نظر فرزندان‌مان خنده‌دار و باورنکردنی است. باورشان نمی‌شود، زمانی بوده در این مملکت که همسر، برای شغل یا پوشش زن تصمیم می‌گرفته و گفتگو و مشورت در روابط خانوادگی، اگر هم بوده، حرف و تصمیم آخر با مرد بوده و همفکری در بسیاری از خانواده‌ها معنا نداشته. ما شکست نخوردیم. ما چرخ‌دنده‌های بسیار کوچکی بودیم در مسیر #توسعه‌ی_ایران . زن‌ها و مردها را به مطالعه و گفتگو تشویق کردیم و دختران و پسران را با اندیشیدن آشنا. نسل‌های بعد از ما، با مشکلات اقتصادی بیش از زمان جوانی ما مواجهند اما خیلی بهتر از ما، خودشان را می‌شناسند و برای رسیدن به اهداف‌شان تلاش می‌کنند. ارتقای رواداری، پذیرفتن تفاوت‌ها و احترام به فردیت افراد و عقاید متفاوت دستاوردهای کوچکی نیستند. ما واقعیت را نمی‌شناختیم. قوانین حاکم بر جهان را نمی‌دانستیم. خیال می‌کردیم وقتی چند گزارش درمورد نظام آموزشی نخبه‌پرور بنویسیم، شر آن را از سر کودکان کم می‌کنیم. ما خودمان را خیلی دستِ بالا گرفته‌بودیم. خب، جوانی است و جاهلی. ولی، نتیجه‌ی زحمات ما این است که مادرها و پدرهایی دیگر نمی‌خواهند فرزندان‌شان را وارد این چرخه کنند. نمره را معیار موفقیت تحصیلی فرزندشان نمی‌دانند و به یادگیری ارزش می‌دهند و تفاوت‌های فردی کودکان را می‌فهمند و مثل نسل‌های قبل، فکر نمی‌کنند معلم از هر راهی، حتی شکستن اعتماد به نفس دانش‌آموز، حق دارد و باید او را به یاد گرفتن وادار کند. البته که حتماً دلایل اجتماعی و اقتصادی دیگری هم برای این دریافت مهم وجود دارد ولی ما، گفتمان را از سطح جمع‌های کوچک کارشناسی به میان مردم آوردیم. روز خبرنگار مبارک است تا امروز و تا هر وقت که جامعه به اندیشیدن، گفتگو کردن و بررسی مسیرهای طی‌شده نیاز دارد. حتی اگر حرفه‌ی خبرنگاری جایگاه سابق خود را نداشته‌باشد. #ریحانه_قاسم‌رشیدی #روز_خبرنگار مرداد ۱۴۰۵ @farhangkoodak

  • 8 авг.334356

    ما فقط خبرنگار بودیم... ❇️ باورت می‌شود رفیق، روز روزگاری #خبرنگار و #گزارشگر بودیم و به این شغل مفتخر... باورت می‌شود، ایمان داشتیم اگر از درد مردم بنویسیم، درمانی پیدا خواهد شد... ساده‌وار این‌جور فکر می‌کردیم. فکر می‌کردیم همه دوندگی‌ها جواب می‌دهد. از زلزله، از فقر از بی‌عدالتی از ناهنجاری‌... فکر می‌کردیم اگر از تکنیک های نوشتن بهره ببریم کتاب بخوانیم بینش قوی‌تری پیدا می‌کنیم تاثیر قلم‌مان عالی خواهد بود. فکر می‌کردیم #سانسور نباید ما را متوقف کند. پیچیده‌گویی در باریکه‌راه‌ها را آزمودیم به سانسورچی‌ها کلک زدیم. فکر می‌کردیم دنیا درست می‌شود، فقر و بی‌عدالتی ریشه کن می‌شود. ❇️فکر می‌کردیم #کودک_همسری متوقف خواهد شد. زن‌کشی تمام و کودکان کار و کودکان خیابان در مدرسه‌ها درس خواهند خواند. فکر می‌کردیم جهان به سمت صلح می‌رود و رنج انسان تمام خواهد شد. امیدوار بودیم و با ایمان می‌نوشتیم از صبح تا شب گرسنه و خسته می‌نوشتیم. به تعداد موهای سر مصاحبه به تعداد برگهای جهان گزارش و خبر... به تعداد سنگهای رودخانه یادداشت.... ❇️اما حالا بعد از سی و چند سال درد مردم در تن من و تو بروز پیدا کرد....بدن خیلی از ما دارد دخل بدن را در می‌آورد. خودایمنی و... حالا غصه توده ای شده در هیپوفیزم‌مان واستخوان‌های پوکمان سریع می‌ شکند. من و تو رفیق غصه‌ها را از خودمان عبور ندادیم در بدن‌مان حبس کردیم. قبول کن ما نتوانستیم کاری برای مردم انجام بدهیم. همه سگ‌دوهامان الکی بود و مانیفست سال به سال دریغ از پارسال... هی تکرار شد. ❇️رواقیان می‌گفتند ما روی وقایع بیرونی کنترل نداریم، اما روی واکنش خودمان کاملاً کنترل داریم و باید واکنش عقلانی به پذیرش واقعیت داشته‌باشیم... اما من و تو رفیق، رواقی نبودیم فقط یک خبرنگار یک گزارشگر خوش‌بین به آینده بودیم و فکر می‌کردیم روی وقایع بیرونی هم می‌شود کنترل پیدا کرد و نباید آن را پذیرفت ما نپذیرفتیم و شکست خوردیم.... @dastanenadastan

  • без подписи

  • 6 авг.155281

    خرده‌حکایت‌ها اینجا مردی نمی‌بینم! روز بر دار کشیدن #حلاج گفته شده که خواهر حلاج، «حنونه»، با موی باز یا بدون پوشش سر میاد جلوی جمع حاضر می‌شه... و وقتی متشرعان  به او  گفتند: چرا حجاب نداری... پاسخ داد: «من در اینجا مردی نمی‌بینم» #ادبیات #حکایت @dastanenadastan

  • شکنجه‌ی امتحان نهایی #دانش_آموزان_کلاس_یازدهم و دوازدهم که سال گذشته مدرسه درست و حسابی نرفته‌اند با این شرایط ناایمن و جنگ و ...  این روزها #امتحان_نهایی می‌دهند‌ امتحانات هم ناجوانمردانه مشکل طراحی شده.‌‌.. چرا این بچه‌ها را آزار می‌دهید مگر مدرسه حضوری بوده؟ آموزش شما در مدرسه‌ها مگر عالی بوده با قطع بودن اینترنت اصلا این‌ها آموزش درست و حسابی نداشته‌اند شما دوست دارید با این  اضطراب، بچه‌ها را شکنجه کنید؟ #آموزش_و_پرورش #امتحانات_نهایی @dastanenadastan

  • #رضا_براهنی #شعر #ادبیات #جنگ_است_اسماعیل @dastanenadastan

  • ایران عزیزم چرا زندگی نالخ بود ❇️درست در این روزها که به دستهایم خیلی احتیاج دارم افتادم زمین و دستم شکست. این روزها که همه‌اش دنبال دوا دکتر بودیم...برای مادرم...‌ بیمارستان،سونوگرافی، عکسبرداری، آزمایشگاه، آزمایشگاه و آزمایشگاه و حالا با دست شکسته با یک کاور آبی رنگ نشسته‌ام اینجا و فکر می‌کنم چرا دست چپم آنقدر قوی نیست که جای خالی  دست راستم را پر کنه.‌.. ❇️درست زمانی که فکر می‌کنی فشارهای روحی روانیت به اوج رسیده.خستگی‌هایت تا سقف آسمان رفته است. یکهو می‌افتی زمین و دستت می‌شکند و با گچ دست در این گرمای احمقانه در این دور فلک فلک‌زده این اوضاع اجتماعی سیاسی وارونه در این نگرانی‌های جنگ، حمله، جنگ، و ایران اسیر عده‌ای نماینده که نماینده مردم نیستند و به قول مولانا دهان‌شان اندازه فلک باز است با این صدا و سیما که ساز جبهه‌پایداری می‌زند برای جنگ‌طلبی و بی‌ثباتی ایران و اقتصاد تکه پاره.... ❇️من با دست آبی رنگ سنگینم نشسته‌ام و فکر می‌کنم چرا زندکی برای ما این همه نالخ بود... #ایران عزیزم چرا... #جنوب_ایران @dastanenadastan

  • без подписи

  • 📚 سخنرانی دکتر محمد استعلامی با موضوع «عشق در کلام مولانا»، ارائه شده در کنفرانس انسان و عشق؛ ژانویه ۲۰۰۲، لس‌آنجلس. #مولانا #محمد_استعلامی @fahimeh_shafiee_esfahani

  • ☀️☀️☀️☀️☀️☀️ آن قصر که با چرخ همی‌ زد پهلو بر درگه آن شهان نهادندی رو دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای بنشسته همی‌ گفت که کوکو کوکو #خیام #شعر #ادبیات @dastanenadastan

  • 3 июл.6014210

    پرچم به دست‌های پشت بیمارستان روزنگاری بیمارستان ❇️چند وقتی است ساکن اتاق ۱۴ هستیم. مادرم و من شاهد بیمارانی هستیم که می‌آیند و می روند‌. من بارها در #بیمارستان به‌عنوان همراه مرحوم پدرم یا مادرم بوده‌ام اما هیچ وقت این حجم بیماران سرطانی ندیده بودم... البته مادرم بیماری دیگری دارد و با بیماری دیگری می‌جنگد اما ما، مدام بیمارانی می‌بینیم درگیر سرطان هستند . ❇️دربخشی که هستیم، دختر جوان ۲۳ ساله که تازه مادر شده است یا دختر ۲۰ ساله‌ی زیبای دیگر... یا زنی که هم اتاقی مادرم بود و ده سال با سرطان جنگیده و حالا به اتاق ایزوله رفته است. دو روز است، زن زیبایی هم اتاقی مادرم شده خیلی زیبا با چشمان میشی و دهانی خوش تراش موهای خیلی کوتاه .... کلیه هایش در اثر شیمی درمانی کم کار شده است. او را ۱۲ شب تا چهار صبح می‌برند دیالیز... درد دارد خیلی درد دارد و ناله می‌کند. #مادر سالمندش به سختی راه می‌رود پاهایش را ماساژ می‌دهد و قربان صدقه‌اش می‌رود. از #دیالیز که بر می‌گردد ناله‌ها بیشتر می‌شود...من نشسته ام روی صندلی، به ناله‌های مادرم و زن همسایه.... گوش می‌دهم و پرستارانی که در راهرو حرف می‌زنند و شوخی می‌کنند. ❇️دیشب بیرون بیمارستان پرچم به دست‌ها شعار‌های تند و تیز می‌دادند. مرگ می‌فرستادند به این به آن به آمریکا و اسرائیل و.... و شاید مذاکره‌کنندگان. داخل بیمارستان زنان و مردان برای اینکه از #مرگ رها شوند می‌جنگند جدی جدی می‌جنگند....آن‌ها می‌خواهند به هر قیمتی زندگی کنند. آن‌ها از مرگ متنفرند. #سرطان @dastanenadastan

  • آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی #حافظ ❇️ #مقصود_فراستخواه جامعه‌شناس می‌گوید: حافظ با شعر و زبانش جهانی دیگر را خلق می‌کند که زندگی‌ را قابل تحمل‌تر کند... او حتی از جهان ایرانی فراتر رفته و جهانی دیگر می‌آفریند ... @dastanenadastan

  • بالش جادویی روزنگاری‌های بیمارستان #فریبا_خانی ❇️در #بیمارستان می‌بینی آدم‌ها چه عادت‌های عجیبی دارند. چند اتاق آن‌سوتر، در بخش عفونی، زنی چهل‌وپنج ساله بستری است. او را با صندلی چرخدار این سو و آن سو می‌برند و همیشه بالش کرم‌رنگی را در آغوش دارد. از روی ملحفه‌اش پیداست که بالش متعلق به بیمارستان نیست. می‌گوید بدون این بالش نمی‌تواند بخوابد. ❇️هر بار که او را برای سی‌تی‌اسکن یا آزمایشگاه به طبقات پایین می‌برند، دختر نوجوانش در سالن طبقهٔ پنجم می‌نشیند و بالش را در آغوش می‌گیرد و منتظر می‌ماند. انگار می‌ترسند در غیابشان بالش جادویی گم شود. دختر بالش را آن‌چنان محکم در آغوش می‌فشارد که گویی مادرش را در آغوش گرفته است. ❇️در آسانسور هم‌مسیر زن می‌شوم. پرستار و دخترش او را برای عکسبرداری به طبقهٔ پایین می‌برند. زن می‌گوید: «بدون این بالش هرگز نمی‌توانستم در بیمارستان دوام بیاورم.» به بالش نگاه می‌کنم. یک بالش معمولیِ کرم‌رنگ است... یا شاید من فقط فکر می‌کنم که یک بالش معمولیِ کرم‌رنگ است. ❇️شاید همین بالش بتواند برای این زن و دخترش معجزه کند؛ معجزه‌ای کوچک، از جنس خواب، آرامش و احساسِ خانه... #روزنگاری #روایت @dastanenadastan

  • без подписи

  • اتاق ایزوله روزنگاری‌های بیمارستان #فریبا_خانی ❇️مادرم در#بیمارستان بستری شد. اتاق او در طبقه‌ی پنجم بخش عفونی است... اتاق دو تخت دارد. بیمار بغل دستی، سرطان استخوان دارد و از رنج شیمی درمانی چهره‌اش کبود است‌. زن پرستاری همراه اوست‌.زن مهربانی که مدام قربان صدقه‌اش می‌رود. می‌گوید:سودابه جانم تخت را بالا بیاورم؟ سودابه جانم چای می‌خواهی؟ سودابه جانم خوشگلم چشمت را باز کن.... طوری عاشقانه تیمارش می‌کند، یاد ترانه‌ی قدیمی می‌افتم: الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی... ❇️در طی روز چشمانش پر از اشک است..‌ می‌‌پرسم: چرا گریه می‌کنی؟ می‌گوید: هیس، سودابه جانم بیدار می‌شود... پرستار بخش می‌آید از سودابه جان خون بگیرد. مثل شیر عصبانی می‌‌غرد این سرنگ را به گاو نمی‌زنند آقا.‌‌.. مرد می‌گوید: دور از جان یا بلا نسبت بگو... پرستار می‌گوید: سودابه را ناراحت می‌کنید. سرنگ کودک بیاورید سودابه رنج می‌کشد... ❇️روسری و مانتو قهوه‌ای پوشیده و با اینکه سنش به ۵۰ می‌رسد، هرگز تارمویی از ابرو کم نکرده یک بکارت خاصی در صورتش هست. می‌گوید: ازدواج نکرده‌ام... او با حوصله سودابه جانش را پوشک می‌کند. سودابه جانی که دیگر قادر به کنترل ادرار و مدفوع نیست... پرستار دور لبش را کرم می‌زند... چون صورت بی‌جانش خشکیده است... موهای سودابه جانش را شانه می‌کند و لالایی می‌خواند می‌گوید: سودابه‌ جان برویم خانه با هم سریال ببینیم. برویم با واکر راه بروی... ❇️سودابه رنج پر رنگی دارد. سالهاست با سرطان استخوان جنگیده و حالا از رمق افتاده...درد و درد و درد می‌کشد. حالا کادر درمان می‌خواهند او را به اتاق ایزوله ببرند. چون گلبول‌های سفیدش پایین است و هر لحظه ممکن است، دچار ویروس و بیماری تازه شود. پرستار با چشم های نگران اشک می‌ریزد. قاشق قاشق سوپ رشته بی مزه را در حلق سودابه می‌ریزد و گریه می‌کند. برای روزی که سودابه با واکر در اتاق راه می‌رفته و سریال می‌دیده... ❇️مادرم خیلی از مهربانی پرستار شگفت زده شده است... می‌گوید: باورت می‌شود پرستاری چنان مهربان باشد؟ می‌گوید بگذار شماره اش را بگیرم اما پرستار دست رد به سینه مادرم می‌زند و می‌گوید: من سودابه را با جهان عوض نمی‌کنم.‌ می‌نشینم خیالپردازی،می‌کنم چرا باید این زن این قدر وابسته به بیمار بدحالی شود که فقط تجسم درد و نابودی است؟ و سودابه جانش اگر از دست برود او دچار بحران بی‌سودابه‌ بودن خواهد شد.... حالا فکر می‌کنم همه ما مثل او پرستاریم پرستاری که با نگرانی از دستاویزهامان پرستاری می‌کنیم حتی اگر آن دستاویز سودابه‌ی بدحال باشد... ما می‌ترسیم زندگی ما با مرگ دستاویزهامان بی‌معناتر شود.... ❇️نیمه شب است. مادرم از درد ناله می‌کند سودابه نای ناله ندارد ... پرستار روی صندلی بیهوش است. من از طبقه پنجم بیمارستان به گنبد آبی مسجد می‌نگرم... احساس سنگینی دارم...می‌روم در راهروی بخش که خلوت است کمی هوا عوض کنم‌‌... بر می‌گردم تخت سودابه خالی است. نه پرستاری هست نه سودابه‌‌‌ای او را به اتاق ایزوله برده‌اند. #روایت #روزنگاری @dastanenadastan

  • без подписи

  • #بهروز_رضوی گوینده درگذشت ♦️چقدر غصه خوردم آقای قصه‌گو هیچ کس در این دنیا نمی‌تونه مثل شما #قصه بخونه با صدای حجیم اما با احساس که حتی بتونه  تمام حس یک زن و  یک کودک را بازگو کنه... در آن صدای پرقدرت چقدر حس پنهان بود... از شما هزاران قصه شنیدم در روزهایی که پیاده سر کار می‌رفتم...در روزهایی که کار خانه می‌کردم در شب‌های پرشمار  بی‌خوابی‌هایم... و دلخوشی زیبای زندگی من شنیدن قصه از زبان شما بود.‌‌ ♦️در حالیکه داشتم به دود سفید صلح از کاخ سفید نگاه می‌کردم و یا اعلام خبر صلح از مجری صدا و سیما که می‌گفت ما آمریکا را مجبور به صلح کردیم خبر رفتن شما چشمانم را خیس کرد و گریه کردم سخت مثل روزی که پدرم رفته بود... #داستان #ادبیات #قصه‌_گویی @dastanenadastan