tgindex
مشاوره و روانشناسی 💎

مشاوره و روانشناسی 💎

Статистика

♦️مجله روانشناسی دستاورد♦️ 🔅محمدِ فرد - روانشناس 🔅هماهنگی جلسه مشاوره تلفنی/آنلاین: @Monshidastavard

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
81
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Психология
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 247
−7 за 4 дн.
Сутки
−3
−0,13%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
66
40 постов
Вовлечённость
2,9%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 81
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
47
1/48двое суток
53
1/72трое суток
58

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.9из dastavard_g

    #موزیک 🎼 عود بی کلام 〰 قطعه مسار از گروه تریو جبران فوق‌العاده ست💯 @dastavard_g

  • فال محسن شایان #داستان_کوتاه @dastavard_g 💎

  • نه رفاقتی🎶 شیما🎶 #موزیک @dastavard_g 💎

  • دوستان طاقچه برای اشتراک بی‌نهایتش تخفیف فوق‌العاده ای گذاشته حتما استفاده کنید دسترسی به هزاران کتاب با پول فقط یک کتاب

  • افسردگی از دیدگاه ویلیام رایش رایش معتقد بود سرکوب جنسی عامل شکل‌دهی شخصیت‌های مطیع و در نهایت عامل افسردگی است. در ادامه، این فرآیند را قدم به قدم باز میکنیم: ۱. انرژی جنسی = انرژی زیستی (ارگون) رایش انرژی جنسی را یک انرژی مادی و فیزیکی به نام ارگون…

  • افسردگی از دیدگاه ویلیام رایش رایش معتقد بود سرکوب جنسی عامل شکل‌دهی شخصیت‌های مطیع و در نهایت عامل افسردگی است. در ادامه، این فرآیند را قدم به قدم باز میکنیم: ۱. انرژی جنسی = انرژی زیستی (ارگون) رایش انرژی جنسی را یک انرژی مادی و فیزیکی به نام ارگون (Orgone) تعریف کرد. به باور او، این انرژی در سراسر بدن جریان دارد و اساس لذت، خلاقیت و سلامت است. احساس جنسی در واقع اوج تراکم و جریان این انرژی در بدن است. سرکوب جنسی، یعنی سرکوب کردن خودِ نیروی حیات. ۲. مکانیسم سرکوب: از لذت تا اضطراب فرآیند سرکوب در دو سطح اتفاق میافتد: · سطح اول (بدن): کودک به طور طبیعی لذت جنسی (خودارضایی یا لذت تناسلی) را تجربه میکند. والدین و جامعه با تنبیه، نهی یا ایجاد شرم، این لذت را «ممنوع» اعلام میکنند. · سطح دوم (روان): انرژی که نمیتواند به بیرون برود (به شکل ارگاسم)، در بدن حبس میشود و به اضطراب تبدیل میگردد. این اضطراب تمام رفتارهای فرد را کنترل می کند ۳. نتیجه نهایی: «سازش روان‌رنجور» فرد برای اینکه از اضطراب ناشی از حبس انرژی رها شود، مجبور میشود به سراغ لذت‌های جانشین (مانند پرخوری، کار اجباری، یا وابستگی عاطفی بیمارگونه) برود. اما چون انرژی اصلی (جنسی) تخلیه نشده، این جانشینها هرگز رضایت عمیق ایجاد نمیکنند. این نارضایتی مزمن و احساس «پوچی» درونی، همان چیزی است که رایش آن را زمینه افسردگی مینامد. ۴. نقش کلیدی «ارگاسم کامل» رایش صراحتاً گفت: «روان‌رنجوری یعنی اختلال در توانایی ارگاسم». او معتقد بود تنها در جریان ارگاسم کامل (که در آن تمام بدن، نه فقط اندام تناسلی، درگیر رهاسازی انرژی باشد)، کلاف عصبی تخلیه شده و فرد به حالت آرامش و رضایت میرسد. سرکوب جنسی یعنی نرسیدن فرد به آرامش و رضایت. ۵. نگاه انقلابی: سرکوب جنسی ابزار قدرت است رایش سرکوب جنسی را ابزار دست حکومت‌های دیکتاتوری و جامعه پدرسالار دانست: حکومت به شهروندانی نیاز دارد که غرایزشان را کنترل کنند تا بتوانند سالها پشت میز بنشینند، حرفهای بی‌روح را تحمل کنند و دستورات را اطاعت کنند. همچنین سرکوب جنسی در خانواده، اولین «کارخانه تولید شخصیت مطیع» است. افسردگی، نتیجه خاموشی این انرژی سرکوب شده است. @dastavard_g 💎

  • نظریه فردا جالبه و کمتر شنیده شده با ما همراه باشید

  • افسردگی از دیدگاه اریک اریکسون مهمترین دلایل افسردگی از نگاه مراحل هشتگانه اریکسون: · دوران شیرخوارگی (اعتماد در برابر بیاعتمادی): اگر نیازهای نوزاد به طور نامنظم پاسخ داده شود، بی اعتمادی بنیادین شکل میگیرد. این ریشه عمیقترین نوع افسردگی است؛ فرد بزرگسالی که دنیا را جای امنی نمیداند و انتظار طرد شدن دارد. · دوران کودکی (خودمختاری در برابر شرم): اگر کودک به خاطر اشتباهاتش بیش ازحد تنبیه شود، به جای استقلال، شرم و تردید درونی پیدا میکند. این افراد در بزرگسالی، افسردگی را به صورت «درماندگی آموخته شده» و باور «نمیتوانم» تجربه میکنند. · سن بازی (ابتکار در برابر گناه): اگر به بازیها و سوالات کودک بی اعتنایی شوند، احساس گناه میکند. این احساس در بزرگسالی به افسردگی خاموشی منجر میشود که فرد خود را «بازنده» یا «سربار» میپندارد. · دوران مدرسه (صنعتگری در برابر حقارت): اگر کودک نتواند در درس یا فعالیتها موفق شود (مثلاً به خاطر ناتوانی یادگیری)، احساس حقارت میکند. این نوع افسردگی بیشتر در نوجوانانی دیده میشود که خود را با دیگران مقایسه کرده و به «بی ارزشی» میرسند. · نوجوانی (هویت در برابر سردرگمی): اصلیترین منبع افسردگی نوجوانی، سردرگمی نقشی است. وقتی نوجوان نتواند هویت واحدی برای خود بسازد، دچار «پریشانی روانی-اجتماعی» شده و افسردگی او به صورت بی معنایی و انزوا ظاهر میشود. · جوانی (صمیمیت در برابر انزوا): ترس از دست دادن استقلال، باعث میشود فرد از عشق و دوستی عمیق بگریزد و به انزوای عاطفی دچار شود؛ افسردگی این دوران، با احساس تنهاییِ توأم با ناامیدی همراه است. · میانسالی (تولیدگری در برابر رکود): اگر فرد نتواند به نسل بعد کمک کند، دچار رکود میشود. این افسردگی در میانسالانی دیده میشود که حس میکنند «تکرار» و «بی ثمر» هستند (مشهور به بحران میانسالی). · کهنسالی (یکپارچگی در برابر ناامیدی): اگر فرد به گذشته خود با پشیمانی نگاه کند، به ناامیدی (افسردگی سالمندی) دچار میشود که ترس از مرگ و احساس پوچی دارد. @dastavard_g 💎

  • افسردگی از دیدگاه یونگ برای کارل گوستاو یونگ، افسردگی پیامی از ناخودآگاه بود. او آن را نه به عنوان سقوط، بلکه به عنوان فرصتی برای تحول و رشد روحی (فردیت) میدید. در ادامه، نگاه یونگ به افسردگی را در ۴ محور کلیدی بررسی میکنیم: ۱. افسردگی، «سایه» را آشکار میکند یونگ معتقد بود افسردگی زمانی رخ میدهد که فرد بیش از حد با «نقاب اجتماعی» (پرسونا) خود یکی شده و جنبه های طردشده وجودش (سایه) را نادیده میگیرد. این حالت، نشانه ای است که «سایه» در حال سرکوبی است و افسردگی، تلاش ناخودآگاه برای وادار کردن فرد به مواجهه با آن جنبه های پذیرفته نشده (مثل خشم، ضعف، یا خلاقیت سرکوب شده) است. ۲. حکمت و پیام یونگ معتقد بود افسردگی حاوی حکمتی است. او میگفت: «افسردگی مانند زنی سیاهپوش است که اگر از او استقبال کنی، پیامش را فاش میکند.» به همین دلیل، درمان یونگی به مراجع کمک میکند تا در دل افسردگی غوطه‌ور شود و از آن معنا استخراج کند، نه اینکه صرفاً آن را بپوشاند. ۳. ریزش انرژی روانی یونگ افسردگی را ریزش انرژی روانی از جهان بیرون میدانست. این انرژی به درون روان بازمیگردد (پسرفت) تا در ناخودآگاه، نظم نوینی پیدا کند. این پسرفت، اگرچه دردناک است، اما زمینه ساز بازآرایی شخصیت و کشف استعدادهای نادیده گرفته شده در نیمهٔ دوم زندگی خواهد بود. ۴. کهن الگوها و سفر قهرمانی در نگاه یونگ، افسردگی عمیق معادل «سفر به جهان زیرین» یا «عبور از شب تاریک روح» است. کهن الگویی که در اسطوره‌ها (مثل سفر اودیسه یا مسیح در بیابان) دیده میشود. این سفر، سه مرحله دارد: · مواجهه با آنیما/آنیموس: پرورش جنبه‌های زنانه و مردانه درون · یکپارچه‌سازی اضداد: پذیرش همزمان روشنایی و تاریکی درون · دستیابی به خود (سلف): تولد یک هویت جدید و کل‌گراتر. @dastavard_g 💎

  • به هرجا رسیدم 🎶 شیما🎶 #موزیک @dastavard_g 💎

  • ♨️غرق شدن در جزئیات کم اهمیت #رابرت_گرین ✏️ زهرا بابازاده 🎙 @dastavard_g 💎

  • افسردگی از دیدگاه آلفرد آدلر برای آلفرد آدلر افسردگی ریشه در «شکست در تعلق اجتماعی» و «احساس حقارتِ درمان‌نشده» دارد. او افسردگی را یک «استراتژی ناخودآگاه برای قدرت‌یابی» و فرار از مسئولیت زندگی می‌داند. در ادامه، ۴ دلیل اصلی از نگاه او را بررسی می‌کنیم: ۱. سرخوردگی از احساس اجتماعی آدلر معتقد بود سلامت روان با «همکاری و مشارکت اجتماعی» سنجیده می‌شود. فرد افسرده، در کودکی یاد گرفته که «من در برابر دیگران» است، نه «من در کنار دیگران». او هدفش را در زندگی گم کرده و احساس می‌کند برای هیچ گروهی مفید نیست؛ این انزوای اجباری، به جای آرامش، حس پوچی عمیقی ایجاد می‌کند. ۲. استفاده از افسردگی به‌عنوان «تیر خلاصِ حقارت» آدلر می‌گوید همه ما با «عقدهٔ حقارت» متولد می‌شویم، اما فرد سالم آن را به تلاش برای رشد تبدیل می‌کند. اما فرد افسرده، برای فرار از شکست‌های احتمالی، از «افسردگی» به‌عنوان سپر استفاده می‌کند؛ یعنی ناخودآگاه می‌گوید: «اگر تلاش نکنم، شکست نمی‌خورم». این مکانیسم، او را در نوزادیِ روانی نگه می‌دارد و هرگونه چالش را غیرممکن می‌نماید. ۳. سبک زندگی «گیرنده» به‌جای «دهنده» آدلر معتقد بود افسردگی نتیجهٔ «انتظار دریافت بدون تلاش برای بخشش» است. فرد افسرده، ذهنیّت «بدهکاری» دارد: «دیگران باید به من محبت کنند، من حق دارم». وقتی دنیا مطابق خواسته‌اش پیش نمی‌رود، به‌جای بازنگری در سبک زندگی، با افسردگی دیگران را مجبور به حمایت می‌کند و این چرخه، عزت نفس واقعی را نابود می‌سازد. ۴. هدف‌گذاری بر اساس «دستاوردهای شخصی» به‌جای «معنای اجتماعی» آدلر تأکید داشت که تنها هدف‌های اجتماعی (مثل خدمت به خانواده یا جامعه) ارزشمندند. فرد افسرده، تمام هستی‌اش را به اهداف شخصیِ رقابتی (مثل ثروت یا شهرت) گره زده است. وقتی در این مسیر به مانع می‌خورد، نه تنها شکست می‌خورد، بلکه معنای کل زندگی‌اش فرو می‌ریزد، چون هیچ «پشتوانهٔ اجتماعی» برای ادامه دادن ندارد. جمع‌بندی آدلر می‌گوید افسردگی یعنی احساس «به درد نخور بودن برای دیگران»؛ یعنی زمانی که فرد «احساس مفید بودن» را از دست می‌دهد، روانش برای بقا، بیماری را انتخاب می‌کند. @dastavard_g 💎

  • شراب و عيش نهان چيست کار بی‌بنياد زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن که فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد قدح به شرط ادب گير زان که ترکيبش ز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد ز حسرت لب شيرين هنوز می‌بينم که لاله می‌دمد از خون ديده فرهاد مگر که لاله بدانست بی‌وفايی دهر که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد بيا بيا که زمانی ز می خراب شويم مگر رسيم به گنجی در اين خراب آباد نمی‌دهند اجازت مرا به سير و سفر نسيم باد مصلا و آب رکن آباد قدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ که بسته‌اند بر ابريشم طرب دل شاد حافظ

  • افسردگی از دیدگاه دونالد وینیکات او افسردگی را پیامدی در روند رشد هیجانی می‌داند. در ادامه، دلایل اصلی از نگاه او را شرح می‌دهم: ۱. شکست در نقش «مادر به‌اندازهٔ کافی خوب» وینیکات معتقد است مادر باید در ماه‌های اول، یک «محیط نگهدارنده» فراهم کند. اگر…

  • افسردگی از دیدگاه دونالد وینیکات او افسردگی را پیامدی در روند رشد هیجانی می‌داند. در ادامه، دلایل اصلی از نگاه او را شرح می‌دهم: ۱. شکست در نقش «مادر به‌اندازهٔ کافی خوب» وینیکات معتقد است مادر باید در ماه‌های اول، یک «محیط نگهدارنده» فراهم کند. اگر مادر بیش‌اندازه مضطرب، افسرده یا غایب باشد، کودک «تجربهٔ تداوم هستی» را از دست می‌دهد. این اختلال اولیه، زمینه‌ساز افسردگی اساسی در بزرگسالی می‌شود. ۲. بروز «خود کاذب» کودک برای جلب رضایت مادر (یا مراقب)، یک «خودِ ساختگی» می‌سازد و از «خودِ راستین» که شامل خشم، نیازها و احساسات واقعی است، دست می‌کشد. زندگی با این نقاب، منجر به تهی‌بودگی درونی و افسردگی مزمن می‌شود، چون فرد احساس می‌کند هیچ‌چیز از آنِ خودش نیست. ۳. سرکوب خشم به‌خاطر ترس از تخریب وینیکات می‌گوید کودک برای رشد سالم، باید بتواند در برابر مادر خشمگین شود و مادر نیز بتواند این خشم را تاب بیاورد. اگر مادر در برابر خشم کودک واکنش تلافی‌جویانه یا افسرده‌گونه نشان دهد، کودک یاد می‌گیرد که خشم = نابودی دیگری است. در نتیجه، خشم را به‌درون (خود) می‌ریزد که همان افسردگی است. ۴. ناتوانی در «تنهایی در حضور دیگری» توانایی تنها بودن در حالی که دیگری در کنارمان هست، نشانهٔ بلوغ عاطفی است. اگر این تجربه در کودکی شکل نگیرد، فرد در بزرگسالی برای تنظیم هیجانات خود وابستهٔ مفرط به دیگران می‌شود و در فقدان آن‌ها، دچار فروپاشی و افسردگی می‌شود. ۵. تروماهای اولیه و «ترس از فروپاشی» وینیکات معتقد است افسردگی شدید اغلب ریشه در ترسی ناخودآگاه از فروپاشی روانی دارد که در دوران نوزادی تجربه شده، اما به دلیل نابالغی ذهن، پردازش نشده است. این ترس در بزرگسالی به شکل حملات پانیک یا افسردگی ظاهر می‌شود. @dastavard_g 💎

  • افسردگی از دیدگاه کارن هورنای برای کارن هورنای، افسردگی ریشه در «خودبیگانگی» و «تعارضات بین‌فردی حل‌نشده» دارد. او افسردگی را نتیجهٔ شکست در شکل‌گیری «خودِ اصیل» در بستر روابط اجتماعی و فرهنگی می‌داند. در ادامه، ۴ دلیل اصلی از نگاه او را بررسی می‌کنیم: ۱. گرفتاری در «تعارضات بنیادین» (نوسان میان سه گرایش عصبی) هورنای معتقد است انسان برای کاهش اضطراب ریشه‌ای، یکی از سه الگوی رفتاری را افراطی برمی‌گزیند: · حرکت به سمت مردم (نیازمندی افراطی به تأیید) · حرکت علیه مردم (سلطه‌گری و خصومت) · حرکت دور از مردم (انزوای طلبانه) فرد افسرده، بین این سه گرایش گیر می‌کند؛ مثلاً هم نیاز مبرم به محبت دارد، هم از صمیمیت می‌ترسد و هم خشمگین است. این سردرگمیِ مزمن، انرژی روان را تحلیل می‌برد و به بی‌حالی و پوچی منجر می‌شود. ۲. گسست از «خودِ واقعی» (ساخت «خودِ ایده‌آلِ» ناممکن) هورنای می‌گوید در کودکی، اگر محیط (والدین) مانع رشد خودِ اصیل شود، فرد برای جبران احساس حقارت، یک «خودِ ایده‌آلِ» کاذب می‌سازد (مثلاً «باید کامل باشم تا دوست‌داشتنی باشم»). افسردگی زمانی رخ می‌دهد که شکاف بین این خودِ ایده‌آل و واقعیتِ معمولی، غیرقابل‌تحمل می‌شود. در این حالت، فرد خودِ واقعی‌اش را «بی‌ارزش» می‌بیند و به شدت از خودش بیگانه می‌شود. ۳. سرکوب خشم و تبدیل آن به «خودتنبیهی» هورنای معتقد است خشمِ سرکوب‌شده از ناامنی در روابط ناشی می‌شود. فرد افسرده، به‌دلیل ترس از طرد شدن، خشمش را بروز نمی‌دهد و آن را به درون متوجه خود می‌کند. این خشم درونی شده، به صورت انتقاد از خود، احساس گناه مزمن و تنفر از خویشتن بروز می‌کند که دقیقاً همان تصویر بالینی افسردگی است. ۴. وابستگی به «تأیید بیرونی» به‌جای «قطب‌نمای درونی» از نگاه هورنای، فرد سالم برای تصمیم‌گیری و ارزش‌گذاری، به «قطب‌نمای درونی» خود متکی است. اما فرد افسرده، این قطب‌نما را در کودکی از دست داده و تمام ارزش‌گذاری‌اش وابسته به نگاه دیگران می‌شود. وقتی تأیید بیرونی قطع می‌شود (مثل شکست شغلی یا طرد عاطفی)، درونش خالی می‌ماند و دچار افسردگی واکنشیِ عمیقی می‌شود که هورنای آن را «مردگی روانی» می‌نامد. @dastavard_g 💎

  • خیلی از مردها از کودکی یاد می‌گیرند که «قوی بودن» یعنی درد نکشیدن، گریه نکردن و کمک نخواستن. نتیجه این می‌شود که اضطراب، افسردگی و فشارهای روانی‌شان پنهان می‌ماند؛ نه چون وجود ندارد، بلکه چون اجازه بیان پیدا نمی‌کند. وقتی مردی درباره خستگی روانی، ناامیدی یا ترس‌هایش حرف می‌زند، گاهی به‌جای همدلی با جملاتی مثل «مرد که این حرف‌ها رو نمی‌زنه» یا «ضعیف نباش» روبه‌رو می‌شود. همین نگاه باعث می‌شود بسیاری از مردها دیرتر سراغ کمک حرفه‌ای بروند. رنجی که دیده نمی‌شود، از بین نمی‌رود؛ فقط شکلش عوض می‌شود. گاهی افسردگی و فشار روانی در مردها به شکل سکوت، انزوا، کار بیش از حد، مصرف مواد، رفتارهای پرخطر یا خشم بیرون می‌زند. اما جامعه اغلب فقط خشم را می‌بیند و ریشه آن را نادیده می‌گیرد. مشکل اینجاست که تا وقتی یک مرد در سکوت دارد فرو می‌ریزد، کسی جدی‌اش نمی‌گیرد؛ اما وقتی دردش تبدیل به عصبانیت، فاصله گرفتن یا رفتار بد می‌شود، همه او را فقط «آدم بد» می‌بینند. این بهانه ای برای آسیب زدن نیست، اما یادآوری میکند که پیشگیری از بحران با شنیدن درد شروع میشود. ✍ کوثر دستورانی @dastavard_g 💎

  • افسردگی از دیدگاه فریدا فروم رایشمن برای فریدا فروم رایشمن، افسردگی ریشه در «شکست در برقراری ارتباط عاطفیِ اصیل» و «تجربهٔ طردِ مزمن در روابط اولیه» دارد. او افسردگی را زخمی التیام‌نیافته در «ماتریس روابط انسانی» می‌داند. در ادامه، ۴ دلیل اصلی از نگاه او را بررسی می‌کنیم: ۱. طرد عاطفی در دوران کودکی (به‌ویژه از سوی مادر) فروم رایشمن با مطالعهٔ بیماران اسکیزوفرن و افسرده، دریافت که اکثر آنها مادری «سرد، کنترل‌گر یا از نظر هیجانی غیرقابل پیش‌بینی» داشته‌اند. او معتقد بود این طردِ اولیه، به کودک می‌آموزد که «نیازهای من خطرناکند» و در بزرگسالی، فرد برای اجتناب از درد طردِ مجدد، به‌جای ابراز نیاز، افسردگی را انتخاب می‌کند (چون افسردگی، نوعی «کناره‌گیری پیش‌دستانه» از رابطه است). ۲. انباشت «خشمِ درمانده» و تبدیل آن به خودتخریبی از نگاه او، فرد افسرده در کودکی بارها خشم خود را بروز داده، اما با پاسخِ سرد یا تنبیهی مواجه شده است. بنابراین خشم را غیرقابل بیان می‌یابد و آن را به درون متوجه خود می‌کند. این خشمِ درونی شده، به‌صورت بی‌ارزش‌پنداری، احساس گناه مزمن و حتی تمایل ناخودآگاه به مجازاتِ خود بروز می‌کند؛ درست شبیه بیماری که به‌جای فریاد زدن، سکوتِ مرگبار را برمی‌گزیند. ۳. نبود «تجربهٔ اصلاحی» در روابط بزرگسالی فروم رایشمن معتقد بود افسردگی زمانی تشدید می‌شود که فرد در بزرگسالی نیز نمی‌تواند الگوی ارتباطیِ شکست‌خوردهٔ کودکی را اصلاح کند. او بارها در درمان دیده بود که بیماران افسرده، رابطهٔ درمانی را نیز با سوءظن آغاز می‌کنند و منتظر طرد شدن هستند. ۴. گسست از «خودِ راستین» در بستر ارتباطات به‌زعم او، «خود» ما در آینهٔ نگاه دیگران شکل می‌گیرد. فرد افسرده، هیچ آینهٔ قابل اعتمادی در کودکی نداشته است؛ بنابراین به فردی تبدیل می‌شود که برای حس کردن وجود خودش، نیاز مفرط به تأیید دیگران دارد. وقتی این تأیید قطع می‌شود (مثل جدایی یا شکست)، نه تنها غمگین می‌شود، بلکه حس می‌کند «هستی‌اش» از بین رفته است؛ این همان پوچی عمیقی است که فروم رایشمن آن را «مُردگی روانی» می‌نامید. · فروم رایشمن می‌گوید افسردگی یعنی «هیچ‌کس مرا واقعاً ندید و نپذیرفت»؛ رنجی که ریشه در خلأ ارتباطیِ کهن دارد و تنها با یک رابطهٔ انسانیِ دوباره‌سازی‌شده قابل درمان است. @dastavard_g 💎

  • کتاب: رام کردن ذهن سرکش ♨️بخش اول: مغز چگونه به فنا می‌رود ✨مرور ذهنی علائم تروما ... #فیث‌جی_هارپر ✏️ زهرا بابازاده 🎙

  • کتاب: رام کردن ذهن سرکش ♨️بخش اول: مغز چگونه به فنا می‌رود ✨تروما در یک روز معمولی به چه شکلی است؟ #فیث‌جی_هارپر ✏️ زهرا بابازاده 🎙 @dastavard_g 💎