Охват к подписчикам
47,1%
ERR
Реакции к просмотрам
0,00%
0 на 20 постов
Пересылки к просмотрам
0,35%
55
Постов в день
0,0
всего 20
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 2 июл.اعضای محترم هر کس کاری داشت در وبلاگ دایی ابراهیم یا در سروش یا در روبیکا یا در بله پیام بدین0,00%
- 2 июл.تلگرام یک برنامه جاسوسی که به اسرائیل خدمت میکنه و دشمن ایرانه من این کانال رو ذف میکنم مرگ بر اسرائیل و آمریکا0,00%
- 2 июл.ویروس. باز نکنین واطلاع رسانی کتین0,00%
- 2 июл.без подписи0,00%
- 22 июн.نویسنده:ملیحه ۶۰ دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۸:۱۱ ممنون دایی بله من خیلی وقت ها بی واسطه هم دعا کردم پروردگار ارحم الراحمین حاجت مو داده البته میدونم همیشه از دعای پیامبر و ائمه معصومین هم بوده، من دو نوبت یه مبلغی زیاد نبود براتون واریز کردم بازم براتون واریز می کنم اگر با دستورات قرآنی شما آشنا نشده بودم و به نماز و قرآن پناه نمی بردم معلوم نبود الان چه بلائی سر خودم و خانوادم اومده بود البته اثر کارتون خیلی بزرگتر از این حرف هاست ...ان شاءلله پروردگار در دنیا و آخرت اجرتون بده و رفتگانتون و بیامرزه.🤲💐💐💐💐🤲🤲🤲 پاسخ: سلام دائی جان برای نماز یا ادعیه قرآنی من ابدا مبلغی تقبل نمیکنم همون دعائیکه در حق من و والدین مرحومم میخونین برام خییییییییلی بیشتر از پول ارزش داره خدا رحمت کنه رفتگان شمارو بحق این ایام حسینی مآجوره یا ملیحه https://daiebrahim.blogfa.com/post/30,00%
- 15 июн.یک بار، گاوی برای زایمان با او آمد و گاو در حین زایمان مرد. به او گفتند: «این داوود است، میخواهد به تو آسیبی برساند، مانند آنچه برای او اتفاق افتاد، فرزندانش مردند و گاو مرد، و تو حرفش را شنیدی و باورش کردی.» پس او نوارها و کتابچههایی را که به او داده بودم، لوله کرد و آمد و آنها را به صورت من انداخت، حتی وقتی که من آسیب دیده بودم. برادرم، مشکل تو چیست؟ تو فقط مشکلات و بدبختیها را به ارمغان میآوری. به او گفتم: «خداوند تو را پاداش دهد» و با او بحث نکردم زیرا ناراحت بود. و من هنوز او را به سوی خدا میخوانم، از او ناامید نشدهام، او را به سوی خدا میخوانم. سامی: خب، ابو رافع، بعد از این سفر طولانی در روزهای تاریک، آیا آرزویی داری که امیدوار باشی در زندگیات محقق شود؟ داوود: از خدا میخواهم که تنها آرزویم را برآورده کند: خدمت به مردم، ایجاد مراکز آموزشی که مردم را از تاریکی به نور بیرون بیاورد، و توفیق دهد که مسجدی را که دیدی گسترش دهم، یک مرکز آموزش قرآن در کنار آن تأسیس کنم و به فقرا و نیازمندان از هر نظر کمک کنم. سامی: این موارد مربوط به نفع مردم است، یک آرزوی عمومی. میخواهیم آرزوی شخصی شما را بدانیم، آرزویی که امیدوارید اکنون برای شما، برای خودتان و زندگیتان محقق شود. داوود (مکث میکند): به خدا قسم، آرزوی من زیارت بیت الله الحرام است، در مجاورت بیت الله الحرام بودن، زیرا اکنون پشیمانم که در حالی که مرتکب گناه میشدم، بدون حتی ذرهای ایمان در قلبم، به زیارت بیت الله الحرام رفتم. من فقط آرزو دارم که به زیارت بیت الله الحرام بروم و تا زمانی که خداوند متعال بخواهد در آنجا بمانم. سامی: پس از این سفر طولانی در دنیای جادو، توصیه شما به کسانی که هنوز در این دنیا دست و پا میزنند، چه جادوگر باشند و چه کسانی که به سراغشان میآیند، چیست؟ داوود: اولاً، از خداوند متعال میخواهم که به آنها سلامتی عطا کند و قلبهایشان را شفا دهد، زیرا این یک بیماری قلبی است. از خداوند میخواهیم که آنها و همه ما را شفا دهد. به آنها توصیه میکنم که خوشبختی در این زمینه و نه در جمعآوری ثروت یافت نمیشود. اگر در هر جایی به دنبال خوشبختی بگردیم، آن را پیدا نخواهیم کرد. من فقط آن را در این چند سال اخیر پیدا کردهام، که در اطاعت از خداوند متعال، با کتاب مقدس او، و با فقرا و نیازمندان، خدمت به آنها و آسیب نرساندن به آنها گذراندهام. سامی: خداوند شما را برکت دهد و ما و شما را در دین خود ثابت قدم نگه دارد. خداوند به شما پاداش دهد. داوود: و همچنین به شما، انشاءالله. از خداوند میخواهیم که شما را به آنچه دوست دارد و از آن راضی است هدایت کند و این گام شما را، انشاءالله، مبارک گرداند. برجستهترین تلاشهای دعوتی که در حال حاضر انجام میدهید چیست؟ من به مناطقی که تحت تأثیر جادوگران و شیادان قرار گرفتهاند سفر میکنم و کسانی را که میتوانم به توبه و بازگشت به سوی خداوند متعال دعوت میکنم. همچنین مردم را از اعمال این شیادان برحذر میدارم. الحمدلله نتایج مثبتی حاصل شده و مردم، حتی برخی از خود جادوگران، استقبال و واکنش مثبتی نشان دادهاند. من چندی پیش به مدت یک هفته در حضرموت بودم و از چندین مکان بازدید کردم و شاهد واکنش مثبتی بودم. همکاری از سوی مقامات صورت گرفته است و به لطف خدا، تعدادی از جادوگران دستگیر شدهاند. برخی از آنها توبه کردهاند و اکنون در حال اطلاعرسانی در مورد سایر جادوگران هستند. من تلاش میکنم تا تلاشهای بیشتری انجام دهم و در صورت فراهم شدن منابع لازم، به مناطق بیشتر و در مقیاس وسیعتری سفر کنم. به لطف خدا، من بر مرکزی با مسجدی که به موعظه، آموزش قرآن و حفظ آن اختصاص دارد، نظارت دارم. مردم به تعداد زیاد در این مراسم شرکت میکنند و اکنون در روستایی که زمانی بیش از شصت جادوگر در آن زندگی میکردند، حافظ قرآن داریم که برخی از آنها فرزندان خود جادوگران هستند. این گزیده از وبسایت شبکه اسلامی است: چه کسی باور میکرد که این مرد از تاریکی سحر و شرک به نور ایمان و هدایت روی آورد؟ این رحمت خدا و حقیقت خداست: آیا کسی که مرده بود و ما او را زنده کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، مانند کسی است که در تاریکیها گرفتار است و هرگز از آن بیرون نمیآید؟ این چنین برای کافران آنچه انجام میدادند، آراسته شده است.0,00%
- 15 июн.از شرک، کفر، سختی و بدبختی بود. اکنون، الحمدلله، عشق و محبت مردم را نسبت به خود احساس میکنم. همانطور که دیدهاید، مردم در بجیل، در سراسر کشور، در همه جا، از دشمنی به عشق تغییر کردهاند. در ابتدا، آنها با من بدرفتاری میکردند و اگر از من متنفر بودند، حق داشتند از کسی مثل من متنفر باشند. اما اکنون، خدا را شکر، همه چیز تغییر کرده است. برادران در دنبال کردن خیری که به دنبالش هستند بسیار کوشا بودهاند. به عنوان مثال، در ماه رمضان، من تلاش میکنم تا برای مردم افطاری (وعده غذایی برای باز کردن روزه) فراهم کنم. همانطور که در شهر دیدهاید، ممکن است کسی عصرها بدون حتی یک خرما برای باز کردن روزهاش بیاید. از طریق این رسومات - که خدا به گردانندگان آنها پاداش دهد - چیزی عشق مردم را به سمت من جلب کرده است. و در طول تعطیلات عید، برای قربانیها، تعدادی دام از خیریهها جمعآوری میکنم. پنج یا شش گوسفند جمع میکنم و آنها را بین نیازمندترین افراد توزیع میکنم. این همه به لطف خداوند متعال است که مرا به این راه هدایت کرده است و ستایش او را سزا است. سامی: پس از این گناهان کبیره، آسیب رساندن به مردم و انجام جادو - افرادی که قربانی جادوی شما شدند، کسانی که شما آنها را جادو کردید - وضعیت آنها چگونه است؟ آیا سعی کردهاید طلسمهای آنها را باطل کنید و به هر نحوی به آنها کمک کنید؟ داوود: الحمدلله. خداوند متعال به من قدرت داده است تا تمام خساراتی را که در طول توبهام ایجاد کردهام، جبران کنم. در آن روزها، من مبلغ زیادی را تأمین کردم و الحمدلله، اکنون هیچ کس به خاطر چیزی که من باعث آن شدهام، رنج نمیکشد. الحمدلله، اکنون مردم از آنچه که من برایشان فراهم میکنم، برکت میگیرند. من تلاش میکنم تا نسخههایی از قرآن کریم، کتابچهها و نوارها را جمعآوری کنم. گاهی اوقات، از طریق انجمن اصلاح، ماهانه 10000 ریال از یک خیر سخاوتمند، که خدا به آنها پاداش دهد، دریافت میکنم. من از این پول برای خرید نوارهای مذهبی خوب برای توزیع بین نیازمندان استفاده میکنم. سامی: اکنون که توبه کردهاید، به دعوت مردم به سوی خدا، دعوت به توحید و هشدار از جادو و شرک روی آوردهاید. در مورد کمکهای خود در زمینه دعوت به سوی خدا به من بگویید. داوود: خب، همانطور که به شما گفتم، چندین سمینار مذهبی در برخی شهرها برگزار کردم. مردم جمع میشدند و حتی برجستهترین واعظان نیز چنین جمعیتی را جذب نمیکنند. بعضیها به من جواب دادند و گفتند: «من یک کتاب در خانه دارم. بیا و آن را ببین. از آنجایی که جادو به این شکل انجام میشود و فرشتگان وارد خانهای با چنین کتابهایی نمیشوند، بیا و آن را ببر.» بعضیها پدرانی دارند که میمیرند و کتابهای بزرگی از این کتابها دارند، با این فکر که ارثی هستند یا در آنها شانسی وجود دارد. آنها حتی با آنها کاری نمیکنند؛ فرزندانشان ممکن است این کار را بکنند. بنابراین میگویند: «بیا و مرا از آنها نجات بده.» من آنها را به بنیاد الفرقان تحویل میدهم و در صنعا، آنها را به برخی از شیوخ در انجمن الاصلاح دادم. سامی: پس آیا برخی از افرادی که پیش شما آمدند تحت تأثیر قرار گرفتند، منظورم جادوگران است؟ داوود: الحمدلله، جادوگران زیادی آمدند، به خصوص سه نفر اینجا در بجیل. آنها آمدند و متعهد شدند که دست از جادو بردارند و دیگر جادو نکنند. آنها هنوز اینجا هستند و توبه کردهاند. سامی: بین شما و آنها چه اتفاقی افتاد؟ داوود: آنها در دو سخنرانی در الفرقان و مسجد جامع شرکت کردند. بعد از سخنرانی، از من دعوت کردند که با آنها به خانه بروم. آنها به من گفتند: "برادر، ما این کتابها را داریم؛ آنها را بردار." سپس کسی میگفت: "قول میدهم که دیگر به سراغ آنها نروم." من به او میگفتم: "قول بده به خدا، نه به من." برخی از مردم میگویند: "من جز از این کتاب امرار معاش نمیکنم." من به آنها قول میدادم که برایشان جایگزینی پیدا کنم. مردم به مایحتاج اولیه و پول نیاز دارند و بسیاری ممکن است به این کار متوسل شوند، حتی اگر جادوگر نباشند، فقط برای فریب مردم. سامی: خب، در مورد جادوگران دیگری که تصمیم گرفتند در دنیای تاریک خود بمانند چطور؟ آیا برخورد خاصی با آنها داشتید؟ آیا برخی به شما پاسخ ندادند و برخی دیگر دعوت شما را با ناسپاسی یا انکار پذیرفتند؟ داوود: موقعیتهای زیادی بین من و برخی از این افراد اتفاق افتاده است، بنابراین از خدا میخواهیم که آنها را هدایت کند. یکی از آنها را من دعوت کردم و او ابتدا به دعوت من پاسخ داد، الحمدلله. بنابراین او را راهنمایی کردم و نصیحتش کردم که خوشبختی در پول نیست، بلکه در یاد خداوند متعال، اطاعت از او و انجام کارهای نیک است. پس به من گفت که چند نوار و چند کتابچه به او بدهم تا توبه کند. پس او به توبه ادامه داد، الحمدلله. او بیش از یک ماه یا یک ماه و نیم با ما در مسجد نماز میخواند.0,00%
- 15 июн.آید و میگوید: «فلانی نزد تو میآید و از فلان چیز شکایت میکند؛ او فلان چیز و آن چیز را دارد.» این یکی از شروطی بود که برای آنها تعیین کرده بودم. بنابراین، وقتی برای اولین بار شروع به پذیرش بیماران کردم، انزوای خود را در این مکان به پایان رسانده بودم. آغاز انزوا بود. سامی: بعد از آن، دیگر به غار نیامدی؟ داوود: نه، دیگر نیامدم. بعد از اینکه در جادو مهارت پیدا کردم، دیگر نرفتم. دوره غار شرط ورود به دنیای جادو بود - انزوا، بودن در مکانی خارج از سکونتگاه انسانی. من کاملاً خودم را از زندگی عادی جدا میکردم. سامی: به نظر شما چه چیزی مردم را به سمت اعتقاد به جادو و جادوگری سوق میدهد؟ داوود: ببین برادر عزیزم، دلیل اصلی اینکه مردم این اعمال را میپذیرند، به آنها میپردازند یا به آنها اعتقاد دارند، کمبود آگاهی است. کمبود واعظان و مراکز آموزشی مذهبی وجود دارد که برای انتشار پیام اسلام و افزایش آگاهی ضروری هستند. جهل در منطقه گسترده است و به همین دلیل از خیرین و نیکوکاران درخواست میکنیم تا از تأسیس این مراکز حمایت کنند. ما باید مردم را از بیعدالتی، تاریکی و عقبماندگی که تجربه میکنند و از پیروی از فالگیران و شارلاتانها نجات دهیم. در چنین مکانهایی، به ویژه در این روستاهای دورافتاده که کسی نیست جلوی این افرادی را که احساسات را دستکاری میکنند و به ناحق پول مردم را میگیرند، بگیرد، شرک زیادی در حال وقوع است. جهل و عقبماندگی ریشه همه این بلایا است. سامی: از جمله خرافاتی که اکنون در حال گسترش است، طلسمها، اشکال گرد و مربع و نقشهها هستند. به نظر میرسد شما از این موارد اطلاع داشتهاید و از آنها برای برخی افراد استفاده میکنید. داوود: اینها ترفندهایی هستند که مردم استفاده میکنند و او طلسمها را روی کاغذ نوشته است. سامی: آیا هنوز از این کاغذها چیزی دارید؟ داوود: دو یا سه تا از آنها برایم باقی مانده است. نمیدانم چطور زنده ماندهاند. خدا را شکر هر چه داشتم را نابود کردم. چیزی در خانهام نمانده. شاید بتوانیم آنها را تهیه کنیم. سامی: این کاغذها از گذشته شما بودند. باید به مردم نشان داده شوند تا از آنها آگاه شوند. ممکن است برخی آنها را پیدا کنند و فکر کنند که مفید یا سودمند هستند. داوود: به خصوص آنهایی که نامهای خدا را ذکر میکنند و مردم را در ابتدا و انتها فریب میدهند، حروف الفبا، طلسمها و چیزهایی از این قبیل. سامی: چگونه آنها را نوشتی؟ آیا یک شکل داشتند یا اشکال مختلفی داشتند؟ داوود: نه، نامها با حروف پراکنده نوشته شده بودند که در کتابها و توسط برخی از افرادی که آنها را مطالعه میکنند، شناخته شده بودند. سادهلوحان، کسانی که فاقد عقل تفکر هستند، فریب آنها را میخورند. سامی: آیا او روی آنها آیاتی نوشته است؟ داوود: او آیات قرآنی و نامهای زیبای خدا را در آن مینویسد، اما با استفاده از ترتیب حروف الفبا. با این حال، باطل را در آن میگنجاند؛ درست است، اما باطل در آن گنجانده شده است. سامی: شما به من گفتید که جادوگران رتبههای مختلفی دارند. چگونه خودتان را طبقهبندی کردید؟ داوود: رتبه دوم یا سوم بالا بود، و این رتبه در گمراهی بالاست، نعوذ بالله. حمد و سپاس خدای را که ما را به درجات بالاتری از ایمان رساند. واعظانی که شما را به آنها معرفی کردم، نقش عمدهای در آموزش و روشن کردن من داشتند... - شیطان میتواند از هر جایی خارج شود زیرا خداوند متعال میفرماید: وخلقنا الجان من مارج من نار «و ما جن را از شعلهای بیدود از آتش آفریدیم.» گفته میشود کلمه «شعله بیدود» به نوک شعله اشاره دارد که هوایی است که از طریق نفس بدن وارد میشود. از تجربه من میتوانم بگویم که شیطان از طریق نفس بدن وارد میشود، اما فقط در زمانهای خاص. اگر ایمان فرد ضعیف باشد، شیطان میتواند در هر زمانی وارد شود، مانند بازاری که هم صالحان و هم بدکاران در آن وارد میشوند. اگر فردی مرتباً به یاد خدا باشد و قرآن تلاوت کند، شیطان منتظر مواقع پریشانی خواهد ماند، مانند خشم شدید یا شادی شدید که به دلیل شادی بیش از حد منجر به آشفتگی ذهنی میشود، یا زمانی که فرد فراموش میکند که خداوند متعال را به یاد آورد، یا زمانی که با چشم یا زبان خود گناهی مرتکب میشود. این باعث ایجاد راهی در حفاظ الهی میشود و به شیطان اجازه میدهد از طریق این روزنه نفوذ کند. با این حال، اگر کسی به دین پایبند باشد، پاکی را حفظ کند، خدا را به یاد داشته باشد و با مردم خوب رفتار کند، شیطان نمیتواند وارد اوشود. جادوگری که واعظ مسلمان شد سامی: جادوگر، داوود فرحان، واعظ توبهکار خدا شده است. پس از توبه و هدایت چه احساسی داشتید؟ داوود - قرآنی در دست دارد -: الحمدلله، احساس امنیت، ثبات و آرامش میکنم. خداوند متعال راست گفت وقتی فرمود: ألا بذكر الله تطمئن القلوب «به راستی که با یاد خدا دلها آرام میگیرد.» گذشته من پر0,00%
- 15 июн.، بنابراین آنها مرا به روی پل کشیدند و من وحشتزده عبور کردم. این ترسناکترین تجربهای بود که تا به حال داشتهام، زیرا شما میبینید که سیل مانند کوهها وارونه میشود و شما باید مستقیماً از میان آن عبور کنید! این نوعی جادو بود. سامی: شما به من گفتید که سعی در خودکشی داشتید. این اتفاقات چه زمانی و چگونه رخ داد؟ داوود: به خدا قسم، همانطور که به شما گفتم، این تأییدی بر گفته خداوند متعال در قرآن کریم است: « ومن أعرض عن ذكري فإن له معيشة ضنكا.» این سختی همیشه با من بوده، هرگز مرا ترک نکرده و هرگز کسی را که این مسیر پست را دنبال میکند، ترک نمیکند. گاهی اوقات، پریشانی و افسردگی من آنقدر شدید میشد که سعی میکردم به زندگیام پایان دهم و از رنجی که تجربه میکردم فرار کنم. سعی میکردم رگ گردن - این یکی را اینجا - (داوود دستش را به سامی نشان میدهد و جای بریدگی را نشان میدهد - یک بار، دو بار، سه بار...) - (به آن اشاره میکند) - را با تیغ جراحی ببرم و تا رسیدن به رگ ببرم. با جراحی بخیه زده میشد. خون بیرون میآمد و سپس مردم به کمک من میآمدند. اما زمان من هنوز نرسیده بود - (لبخند میزند) - خدا را شکر که پس از سختی و رنج، خیر را برای ما مقدر کرده است. خدا را شکر. سامی: تسخیر توسط جن. میتواند به شکل حیوانات، یا انسانها، یا افراد دیگری که میشناسید و نمیشناسید، درآید. داوود: آنها شیطان هستند؛ آنها همیشه همه چیز را تسخیر میکنند سامی: پس چگونه یک نفر میتواند تشخیص دهد که آیا حیوانی توسط یک ... تسخیر شده است یا خیر. جن، و آیا این طبیعی است؟ داوود: شما میتوانید یک حیوان معمولی پیدا کنید، اما یک حیوان تسخیر شده علائمی دارد. ممکن است سیاه باشد و اولین چیزی که میبینید انزجار باشد؛ از آن میترسید. اگر سعی کنید چیزی را به سمت آن پرتاب کنید، برمیگردد، شما را میبیند و دور میشود. از شما نمیترسد، یا ناپدید میشود. و اگر نام خدا را روی آن بیاورید، ناپدید میشود. سامی: میتوانید داستانهای دیگری در مورد تسخیر شدن برای من تعریف کنید، جایی که آنها به شکلهای خاص انسانی یا حیوانی برای شما ظاهر میشوند؟ داوود: بله، یک بار در جوانیام، در آغاز جنونی که بر من نازل شد، اتفاق افتاد. جایی نشسته بودم و دختری در روستا بود که دوستش داشتم. میخواستم او همسر من باشد، اما خداوند متعال این را نخواست. نامزدیام را با پدرش به هم زدم و او با مرد دیگری ازدواج کرد. دختر متواضع و خجالتی بود؛ بیحیا نبود. بعد از ازدواجش، وقتی در دره قدم میزدم، او مرا صدا زد و گفت: "داوود، با من میآیی؟" گفتم، «من هم با تو میآیم.» بنابراین ما همدیگر را ملاقات کردیم و به یک نقطه خلوت رفتیم. در سایه یک درخت نشستیم، خسته از بالا رفتن. فهمیدم حالات اوغیر طبیعیه و میدانستم مشکلی پیش آمده استمن نزدیک سرپرست روستا بودم، بنابراین درست در همان نقطه دعوایمان شد. وقتی به او سیلی زدم، دیدم که حالت چهرهاش تغییر کرد. حالت چهرهاش مرا ترساند. و مردم داشتند نگاهم میکردند که چطور به او سیلی میزنم.. او تکهای گوشت، یک لاشه، داشت و میخواست آن را به من بدهد، اما من امتناع کردم. آن قدرت داشت، بنابراین من از بالاترین تراس تا پایینترین تراس به پایین میافتادم. روی زمین، گیاهانی مانند سوزن، درست روی سرم بودند، و هیچ اتفاقی برای من نیفتاد. نوع دیگر. یک بار یکی از زنان تسخیر شده را دیدم؛ کفشهایش بلند بود، بلندتر از حد معمول، انگشتان پایش بلند بود و ناخنهایش مانند چنگال شیر بود. سامی: به امید خدا به غار ادامه میدهیم. غار شیاطین داوود: برادر من، حالا به غار رسیدهایم. این همان غاری است که در موردش به تو گفتم. به آن نگاه کن. اینجا جایی است که من قبلاً با شیاطین خلوت میکردم. اینجا جایی است که من برای اولین بار شروع به یادگیری جادو کردم، دور از مردم و دور از دید. من روزهای زیادی را در غار میگذراندم. سامی: میبینم ورودیاش تنگ است... داوود: بله، تنگ است، اما داخلش جادار است، خیلی جادار. غار خیلی بزرگ است و تا لبه کوه میرسد. اگر بیرون میآمدی، گم میشدی. من قبلاً به آنجا میرفتم و از کتاب میخواندم و جنها را جمع میکردم. شبها میآمدم و از شب اول تا شب دوم آنجا میماندم. در طول روز بیرون نمیرفتم تا کسی من را نبیند. سامی: خب، در غار چه کار میکردی؟ حالا که داخل هستی، چه کار میکنی؟ داوود: داشتم کتاب جادو و جادوگری را میخواندم که از آن در مورد جمع کردن جنها و ارتباط با آنها در مورد ماهیت خدمتشان یاد گرفتم - اینکه چگونه آنها به من خدمت میکنند و من به آنها خدمت میکنم. کاری که من اینجا انجام دادم این بود که جنها را به خودم جذب کنم تا آنها به من خدمت کنند. از جمله خدماتی که آنها ارائه میدادند این بود که من بیماران را درمان میکردم. آنها به من میگفتند چه کسی وقتی در خانه هستم به سراغم می0,00%
- 15 июн.اینکه غش میکنم دیگر چیزی حس نمیکنم... بنابراین گاهی اوقات میافتادم، روی خار، سنگ، گیاه میافتادم، از یک جای بلند و از فاصله دور میافتادم و میغلتیدم، و وقتی مردم میآمدند چیزی روی من نمییافتند، نه زخمی نه خاری، بنابراین مردم میترسیدند... که این مرد جنی داشته باشد که او را حمل کرده و به پایین انداخته باشد، بنابراین وقتی بعد از افتادنم به سراغم میآمدند، هیچ آسیبی در من نمیدیدند، جز اینکه احساس میکردم بدنم از درون به خاطر مشاجرات زیاد بین من و آنها خسته شده است، اما در ظاهر هیچ مشکلی نداشتم. آنها به من آسیب زیادی رساندند. سه ماه خون بالا آوردم، سپس به چندین بیماری از جمله فلج ناقص بدن مبتلا شدم. با ادامه تلاوت قرآن برای خودم و ادامه نمازهایم و با مشورت با برخی از شیوخ که رقیه (درمان اسلامی) را بر من انجام دادند، اکنون در سلامت کامل هستم و شیاطین به من آسیبی نرسانده اند زیرا دائماً خدا را به یاد دارم. این همیشه بر زبانم جاری است و زندگی عادی خود را سپری می کنم و صبح و عصر به یاد خدا هستم، زیرا شیاطین به کسانی که دائماً خدا را به یاد دارند نزدیک نمی شوند و از راه آنها پیروی نمی کنند. به همه توصیه می کنم که سوره بقره را بخوانند و مرتباً در خانه های خود قرآن تلاوت کنند شیاطین فرزندان او را می کشند سامی: مرگ دو فرزند شما و سپس همسرتان یک موضوع بسیار جدی است. در آن لحظاتی که این فجایع را تجربه می کردید، چه احساسی داشتید؟ داوود، که آشکارا متأثر شده بود، گفت: «به خدا برادرم، من این را حس میکنم و از خداوند متعال میخواهم که آن را مایه تطهیر قرار دهد و گناهانی را که با گرفتن آنها از من مرتکب شدهام، ببخشد. در مورد گرفتن بچهها، واقعاً برای من فاجعه بزرگی بود و من از آن رنج زیادی کشیدم. از خدا میخواهیم که فرزندان بهتری را به من عطا کند یا آنها را در آخرت گنجی برای من قرار دهد. گرفتن بچهها عمل وحشتناکی بود. پس از رؤیا، توبه و دعا، تصمیم گرفتم به روستای خود برگردم و خدا را شکر - مکث میکند، سپس آهی عمیق میکشد - برگشتم. آنها به من پیشنهاد دادند که به جادوگری - شیاطین - برگردم یا برگردم یا پسرم را خواهند گرفت. من مصمم بودم که به این کار برنگردم و این را به همسرم، مادر بچهها، گفتم. به او گفتم: «عزیزم، اکنون با دو انتخاب روبرو هستم: یا توبه کنم و فرزندانمان را از دست بدهم و آنها ممکن است به ما آسیب برسانند.» او از من پرسید: «از چه میترسی؟» به او گفتم: «من نمیترسم، اما برای فرزندانم میترسم، چون واقعاً آنها را دوست دارم.» پسر بزرگتر نه ساله و کوچکترین آنها شش ساله بود. سالها گذشت و او به من گفت: «از هیچ چیز نترس. همیشه وقتی مردم را درمان میکردی، میشنیدم که میگفتی جادوگر و گناهکاری، که فقط خداوند متعال میتواند به آنها ضرر یا سود برساند. پس چطور حالا که مطیع خدا هستی، میتوانی این را بگویی؟ من پاسخ دادم: «من ایمانم را به خدا از دست نمیدهم.» روز بعد، در حالی که داشتم با جنها صحبت میکردم - آن موقع هنوز با آنها صحبت میکردم - پسر بزرگتر جلوی من بود - آهی میکشد - سامی: چه اتفاقی افتاد؟ داوود: پسر جلوی من بازی میکرد. ناگهان، او ایستاد و دیدم لباسهایش ورم کرده است. او ناگهان جیغ زد... بدنش متورم و کبود شد و خون فوران کرد. من وحشت کردم و جیغ زدم. میخواستم پسر را بگیرم، اما نمیتوانستم. سپس مردم آمدند و مرا گرفتند و گفتند: «کافی است. از خدا بترس. همه به خاطر تو این را به من میگویند. تو قاتلی.» من گفتم: «من را تنها بگذارید. این در دستان خداست." و پسر کوچک، درست بیست دقیقه یا نیم ساعت بعد، به همین ترتیب، ضربه شدیدی خورد. سپس من به مدت دو یا سه ماه بدون حافظه بودم و خون بالا میاوردم تو حال خودم نبودم نمیدونستم چخبره غذا میخوردم و از آنها میپرسیدم که چرا چیزی برای من نیاوردهاند. ما از خداوند متعال میخواهیم که در بهشت جای آنها را برای ما پر کند و آنها را کفاره گناهان ما قرار دهد. بعد از همه اینها، همسرم فوت کرد. او نه ماهه باردار بود و ناگهان نوزاد از رحمش ناپدید شد. او به من کمک میکرد تا هدایت پیدا کنم. ما از خداوند میخواهیم که او را بپذیرد و به بهشت خود راه دهد، زیرا او بر همه چیز قادر است. سامی: داوود، ورود به دنیای جادو بسیار خطرناک است. آیا تا به حال موقعیتهایی را تجربه کردهاید که در آنها احساس ترس یا خطر کرده باشید؟ داوود: بله، به خدا قسم، یک بار هنگام بازگشت از منطقه عتمه، تجربهای داشتم. من به روستای خود برمیگشتم و در آن منطقه جادوگری میکردم. در راه بازگشت، از درهای وسیع عبور کردم که پر از آب بود و شبی بارانی بود. میترسیدم که اگر راه بروم، سیل مرا با خود ببرد. چیزی شبیه به یک پل برای عبور - یک مسیر. سامی: آن چه کسی بود؟ آیا آنها پل را برای شما ساختند؟ داوود: شیاطین... من از عبور از آب میترسیدم که نیفتم0,00%
- 15 июн.بخوانم. آن را ورق زدم، اما نتوانستم چیزی بخوانم. فقط حروف الفبا را دیدم. نمیتوانستم آیات را بفهمم و بخوانم، بنابراین مجبور شدم قرآن را ببندم و بنشینم. سپس امام به منبر آمد و آن موقع بود که من به شدت آشفته شدم. سامی: امام چه کسی بود؟ داوود: شیخ علی یعفوز، امام و واعظ مسجد... او خطبه را با تمرکز بر جادوگران و ساحران که نماز را قطع میکنند، شروع کرد. من بسیار آشفته شدم، آنقدر که توجه بسیاری از نمازگزاران را به خود جلب کردم. سامی: در طول خطبه چه احساسی داشتید؟ داوود: میترسیدم اتفاقی برایم بیفتد. این اولین باری بود که در چنین موقعیتی قرار میگرفتم و با تمام وجود وارد مسجد میشدم. سامی: پس تحت تأثیر موعظه قرار گرفتی...؟ داوود: بله، بعد از رؤیا، این دومین انگیزه من برای ادامه توبه بود. سامی: پس بعد از موعظه، آیا به همان خانه برگشتی یا کجا رفتی؟ داوود: من مسجد را با احساسی شبیه به یک غریبه، در دنیایی عجیب ترک کردم. با حالتی متفاوت از زمانی که وارد شدم، آنجا را ترک کردم. به همان خانه برگشتم و از من پرسیدند که آیا ناهار میخواهم یا نه. به آنها گفتم که حوصله ندارم. و همه آنجا بودند. پرسیدم: «چرا؟» گفتند: «دو دختر بیمار همراهتان هستند که از روستا آمدهاند.» به آنها گفتم: سامی: داستان دو دختری که پیش تو آوردند و میخواستند برایشان قرآن بخوانی... از کجا آمده بودند؟ داستانشان چیست؟ داوود: آنها را از کوه پایین آوردند و ادعا کردند که جادو شدهاند، توسط جن تسخیر شدهاند - دیوانگان. من از انجام هر کاری برای آنها خودداری کردم. صاحبخانه و برخی دیگر از مردم تعجب کردند... من عادت ندارم بیماران را رد کنم، مخصوصاً اینکه مبلغ زیادی و وسوسهانگیزی پیشنهاد میدادند... آنها آماده بودند ۱۰۰۰۰۰ ریال را از قبل بپردازند... من امتناع کردم. صاحبخانه مرا کنار کشید و گفت: "تو به پول قانع نشدی؟" به او گفتم: "من به هیچ چیز قانع نشدم. من حتی به خود کسب و کار هم قانع نشدم." سپس مردم آمدند و گفتند: " چه میخواهی برایت بگیریم؟" آنها میخواستند من را بیشتر وسوسه کنند تا به سر کار برگردم. به آنها نصیحت کردم: «از خدای متعال بترسید. من هیچ کاری نمیکنم. به مردم دروغ میگویم. نمیتوانم برای مردم کاری انجام دهم. حتی نمیتوانم به خودم کمک کنم، چگونه میتوانم به دیگران کمک کنم؟ از خدای متعال بترسید. چیزهایی دیدهام که شما ندیدهاید.» سامی: این اولین مرحله است، گامی به سوی استواری... بعد از ترک مسجد، هیچ ترس یا تضاد درونی احساس نمیکردید. داوود: راستش را بخواهید، به دو چیز فکر میکردم: اول اینکه چگونه کار کنم و چگونه با شیاطین مقابله کنم. این یک دوره مبارزه بین من و آنها خواهد بود و هدف آنها چه خواهد بود؟ میدانستم، از پدرم و برخی افراد شنیده بودم که آنها از طریق آسیب و ظلم، از یک شخص، حتی شخصیت او، انتقام میگیرند. مورد دوم ترس از امرار معاش بود، اینکه من و فرزندانم چگونه زنده خواهیم ماند، زیرا منبع درآمد دیگری جز این کار بد نداشتم. داشتم به این چیزها فکر میکردم و گاهی میگفتم: «خداوند متعال به یهودیان و مسیحیان روزی میدهد، اما به من نه؟ او وقتی نافرمان بودم، کارها را برای من آسان کرد، اما حالا که مطیع هستم، خداوند روزیام را خواهد داد.» به این یقین رسیدم. خداوند متعال وقتی نافرمان بودم به من روزی میداد، پس چرا وقتی مطیع هستم به من روزی نمیدهد؟ سامی: امام مسجد، شیخ علی یفوز، هنوز زنده است. بعد از خطبه با او ملاقات کردم. داوود: دو یا سه روز بعد، از او جویا شدم و سپس مرا به خانهاش راهنمایی کردند. به خانهاش رفتم و او مرا به خانهاش برد و تشویق به توبه کرد. او مرا نمیشناخت، بنابراین خودم را معرفی کردم و تمام داستانم را برایش تعریف کردم - اینکه چگونه با مردم کار کردهام. او به من گفت که ثابت قدم باشم، خداوند متعال با من است و مرا رها نخواهد کرد و من باید با خدا باشم و او با من خواهد بود. او واقعاً مرا تشویق کرد و سخاوتمند بود. او مقداری پول، کتاب و هر چیز دیگری به من داد، خدا به او جزای خیر بدهد. او تا به امروز مرا فراموش نکرده است، خدا به او جزای خیر بدهد. دست مهربانی همچنان به سمت من میآید، از طرف او، از طرف کارکنان بنیاد الفرقان و از طرف همه افراد خوب، خدا به آنها جزای خیر بدهد. سامی: ابو رافعی، روستاییان چیزهای عجیبی در مورد تو میگفتند، اینکه تو کارهای خاصی انجام میدهی که بعضی از مردم انجام نمیدهند. در این مورد برای ما بگو. داوود: این چیزها بحثهایی بود که بین من و شیاطین اتفاق میافتاد. آنها چیزهایی به من میدادند که من نمیخواستم. این در ابتدای بیماری من و درگیریهای من با آنها بود. من از گرفتن چیزی از آنها امتناع میکردم و سپس بحث شدیدی بین ما در میگرفت. سامی: حضور و مبارزه آنها را در کنار خود حس میکنی... داود: بله، بله، اولش حسش میکردم، اما بعد از0,00%
- 15 июн.، جادوی من به من هیچ کمکی نمیکند و هیچ چیز جز خداوند متعال به من سودی نمیرساند...» بنابراین با ترسی که قلبم را پر کرده بود از خواب بیدار شدم. میخواهم خدای متعال را پرستش کنم و این چیز - جادو - را نمیخواهم. مبارزه با شیاطین جادو به دلیل توبه سامی: احساس پشیمانی کردی... داود - آهی عمیق میکشد، انگار همان موقعیت را دوباره تجربه میکند -: ترس، ترس شدید و اشتیاق برای توبه به درگاه خدای متعال، به امید اینکه شاید مرا ببخشد. اما میخواستم وضو بگیرم و نماز بخوانم، اما نمیتوانستم بلند شوم. میخواستم بایستم، اما احساس میکردم خمیر بدون استخوان و بدون قدرت هستم. چندین بار تلاش کردم و نماز خواندم و خدای متعال به من توفیق داد. به دستشویی رفتم و وضو گرفتم و برگشتم و میخواستم نماز بخوانم. روی سجاده ایستادم تا نماز بخوانم، اما نتوانستم. اوضاع با شیاطین آشفته بود. شیاطین زن با تمام زرق و برقشان برای وسوسه کردن من ظاهر شدند. این شیاطین زن وسوسهای بودند تا مرا از خدای متعال دور کنند، حتی روی سجادهای که روی آن ایستاده بودم. آنها به وحشتناکترین شکل برهنه بودند. سامی: پس آنچه اکنون هنگام نماز میبینی، اجسام یا تصاویری هستند که تصور میکنی. واقعیت آنچه میبینی چیست؟ دیوید: اجسام، نه تصاویر، مزین به تزئینات جذاب، ظاهراً برای جلوگیری از سجده من به خداوند متعال. البته، من فقط فاتحه را خواندم؛ نمیتوانستم چیز دیگری از قرآن بخوانم. سعی کردم به خاطر بیاورم و فقط توانستم سوره اخلاص را به خاطر بیاورم. چندین بار آن را خواندم تا اینکه کمی از سجادهام جدا شدم و سپس به خداوند متعال سجده کردم. این اولین سجدهای بود که خالصانه برای خدا انجام دادم. این اولین سجده من بود و خداوند متعال به من توفیق دعا در طول آن را عطا کرد. سپس برای رکعت دوم ایستادم و شیاطین نر و ماده آمدند و سعی کردند مرا وسوسه کنند و از نماز منصرف کنند. کار برایشان سخت شد و نبرد بین ما شدت گرفت. میخواستم چشمانم را ببندم، اما انگار زیر پلکهایم میخ بود؛ درست بسته نمیشد، بنابراین مجبور بودم به نگاه کردن ادامه دهم. فاتحه و اخلاص خواندم، فقط همینها را داشتم. رکوع کردم و در حالت رکوع از خداوند متعال التماس کردم. بلند شدم و سپس خداوند به من توفیق سجده کردن مانند دفعه اول را داد و نماز را تمام کردم. سپس میخواستم دوباره بخوابم، اما نمیتوانستم. مدتی نشستم و سپس اذان صبح به صدا درآمد. بلند شدم و گفتم باید بروم نماز صبح بخوانم. این اولین باری بود که برای نماز صبح بلند میشدم؛ همیشه در آن زمان کار میکردم. وضو گرفتم و برای نماز صبح به مسجد رفتم. سامی: خب، موقع نماز صبح در مسجد چه اتفاقی افتاد؟ داوود: نماز صبح را در حالی خواندم که احساس ناراحتی میکردم، انگار چیزی از پشت مرا میکشید و مانع ورودم به مسجد میشد. مجبور شدم... افکار و نگرانیها از هر طرف به قلبم هجوم میآوردند، اما من مقاومت کردم و نماز صبح را با جماعت خواندم. به خانه رفتم و پنجشنبه شب تا صبح جمعه بود. روز بعد جمعه بود. وقتی رسیدم دیدم قهوه و بقیه چیزها را آماده کردهاند. گفتند بیماری دارم و افراد محترمی آمدند و مبلغ سخاوتی تقدیم کردند. از خداوند متعال طلب بخشش میکنم. به این موضوع مطمئن بودم و این عمل را کاملاً ترک کردم. هرگز نخواستم به آن برگردم، حتی یک بار. نمیدانستم چه بهایی خواهم پرداخت، اما خدا را شکر، بهایی که پرداختم برای من ناچیز بود. الحمدلله، او کسی است که میدهد و میگیرد. این حق خداوند است، عز و جل. اول روزهمان را افطار کردیم و بعد به سر کار برگشتم. سامی: در آن لحظه، آیا کاملاً مطمئن بودید که از کاری که انجام میدادید دست کشیدهاید، یا در مورد بازگشت به جادو تردید داشتید؟ داوود: در آن زمان، من گیج بودم. ایمان در قلبم قوی نبود. همه نشانهها بتپرست بودند، همه نشانهها بتپرست بودند. ای خدای متعال، او از طریق سجدهای که شب و صبح انجام دادم، به من نور بخشید. جرقهای از ایمان به قلبم وارد شد، اما باطل کاملاً مسلط بود. من در حالت آشفتگی معنوی باقی ماندم تا درست قبل از نماز جمعه... ناگهان، پدرم در آستانه در ظاهر شد: "، از خدا بترس، برخیز و نماز بخوان..." سامی: پس این یک رؤیا بود یا یک رویا؟ داوود: من این را در طول روز دیدم، در حالی که بیدار بودم، نه در خواب. دیدم پدرم به سمت من در آستانه در آمد و گفت: "برخیز و نماز بخوان، از خدا بترس، برخیز و نماز بخوان." من فوراً بلند شدم، وضو گرفتم و به مسجد رفتم. پدرم، شیخ محسن، که خدا او را پاداش دهد، آنجا بود. او به من گفت: "بیا برویم در فلان مسجد نماز بخوانیم." سامی: این مسجد اکنون در شهر بجیل است... داوود: بله، در بجیل است... داوود: به محض ورود، اولین کاری که کردم دو رکعت نماز به عنوان سلام مسجد خواندم. سپس یک قرآن برداشتم تا بخوانم، مانند مردم قبل از نماز جمعه، اما نتوانستم چیزی0,00%