tgindex
دل‌آرام نوشت

دل‌آرام نوشت

Статистика
@delaramneveshtКнигиперсидский

نوشتن را دوست دارم. من گاهی به ماجراهایم شاخ و برگ اضافه می‌کنم...

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
315
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
330
21 постов
Вовлечённость
104,8%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
81
1/48двое суток
92
1/72трое суток
100

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یکی از دوستهام پیام داده که داره این کتاب رو درمورد ایران میخونه. ازش پرسیدم تا الانش چطور بود؟ جواب داد: تا الانش فهمیدم که ما چقدر کم از شما میدونیم

  • از اول هم بین خودمون قرار گذاشتیم اولویت قرادادهامون با ایرانی‌ها باشه. بله... بسیار ناسیونالیست... به هرحال هم برای گروه خودمون و هم گروه روبرومون، ایرانی ها رو فرستادیم. ولی... شکایت‌ها شروع شد. بیشتر اوقات رو دور هم جمع میشدن و حرف میزدن. دو بار خودم تذکر دادم که نکنین... سرتون به کارهاتون باشه... جلوی بقیه وایسادیم که زمانهای استراحتشون رو اینجوری میگذرونن... توی جوابها اشتباه های عجیب پیدا می‌شد. یکیشون بی نظم بود، دیر میومد و بی خبر میرفت... یکیشون بچه داشت و (راست و دروغ؟!) هربار به خاطر بچه دیر و زود میومد. همه کلافه شدیم. گروه روبرو شکايت میکرد، ما دفاع میکردیم... ولی از چی... از کی... خلاصه امروز تصمیم گرفتیم، باهاشون ادامه ندیم... وقتی آدمها خودشون تصمیم میگیرن که قابل اعتماد نباشن، چرا ما تلاش کنیم؟

  • ⚠️ هشدار و یادآوری برای دارندگان گوشی‌های اندروید | خطر هک حساب‌های بانکی | مراقب باشید نصب نکنید بسیاری کاربرا، از خطر نصب اپ APK عکس‌های یادگاری اطلاع ندارن. حتماً بازنشر و اطلاع رسانی کنید. خصوصاً به بزرگ‌ترها یا همسر و خانواده اطلاع بدید که به هیچ وجه نصب نکنن. اگر با پلیس فتا هم تماس بگیرید این رو میگن: به علت اینکه اپ نصب شده قابل حذف نیست، سریعاً گوشی رو به تنظیمات کارخانه برگردونید. توصیه: همیشه گزینه عدم نصب اپ های ناشناس رو روشن نگه دارید و اپلیکشن هاتون رو فقط از گوگل پلی، نصب کنید. حرفه؛ #روابط_عمومی | @ePRNet

  • چو ضحاک شد بر جهان شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد بر این روزگار دراز نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز فردوسی

  • دیشب خواب یه شیشه پر از زعفرون دیدم. وقتی بازش کردم همه‌اش پخش شد بیرون... یه رنگ زرد و نارنجی شبیه پلوهای زعفرونی اطرافم رو گرفت و یه موسقی ایرانی پخش شد. تنها واکنشم این بود که، مگه این شیشه ها موزکاله؟

  • без подписи

  • چند ماه پیش از ماهایی که مزرعه هم جزء پروژه هامون هست، عکس خواسته بود. توی روزهای تاریکی که دست به سیاه و سفید نمیتونستم بزنم... رفتم و چند تا عکس انداختم و فرستادم براش. دوباره دیروز عکس خواسته و گفته خودمون هم توی عکسها باشیم... ایمیل زدم که تازگی فرستادیم که... گفت شش ماه پیش بود... رفتم امروز عکس بندازم، هرکاری کردم نتونستم توی عکس باشم... یه سری عکس از مزرعه فرستادم و به ایمیلم جواب داد که "خودت هم توی عکس‌ها باش" و این رو پررنگ و توی گیومه نوشته بود. انگار که من ندیده بودم... من فقط نتونسته بودم... نتونستم روزی که با خبر از دست دادن ۳ نفری که نمیشناختمشون اما انگار میشناختمشون، شروع کرده بودم، پشت به پروژه ام و رو به دوربین لبخند بزنم... برگشتم دوباره به مزرعه... پشت سرم داشتن حاصل ۸ ماه تلاش رو خرمنکوبی و درو میکردن و من رو به دوربین با صورت غصه‌کوبی شده لبخند زدم... به احترام زندگی‌ای که براش زندگیشون رو دادن...

  • برای ما که شمال و جنوب ایران، ایرانه... ولی اونهایی که کشورمون رو توی این موقعیت قرار دادن و کشورهای دیگه رو به کشور ما ترجیح دادن، از اونها باید پرسید که وطنشون کجاست.‌‌‌..

  • سه سال پیش در چنین روزی، تولد سی و چند سالگیم رو جشن گرفتیم. خونه رفیق هنر رفیق عکس از رفیق ما اون پشت واقعا داریم حرف میزنیم، وقتی ایشون در حال خلق اثر هنری بود😁

  • حدود ۲ ماه پیش، داشتیم میرفتیم ناهار بخوریم که پرفسورم گفت کلاس شنا بذارم میای؟ گفتم مگه مربی ای؟ گفت عضو رسمیه گروه غریق نجات آلمان هستم. گفتم میام... خلاصه کلاس با ۷ نفر شروع شد. کلاس برای تازه کارها بود و هیچکدوممون بلد نبودیم شنا کنیم. جلسه های اول خنده دار بود. پیشرفتی توی خودم نمیدیدم. فقط یکی از همکارهام و من مرتب میرفتیم. من و یکی از همکارهام آخر هفته ها میرفتیم تمرین... برای خودمون هدف میذاشتیم که اگه تا اخر دو ساعت فلان کار رو بکنیم یعنی پیشرفت کردیم. خودمون رو میکشتیم و بازم چیزی محسوس نبود. به هم روحیه می‌دادیم که چقدر خوبی... واقعا اون خوب بود. آروم و خوش استایل حرکت ها رو انجام می‌داد. به نظرم من پراسترس و عجول بودم‌. جلسه ها اومد و رفت، هربار کلی تمرین، کلی آب خوردن، زیر آب رفتن، نفس کم آوردن و خسته شدن... کم کم به خاطر حمایتهایی که پرفسورم توی آب میکرد، شجاع شدم. میرفتم روی سکوی پرش، میترسیدم، اما چون اون از توی آب داشت نگاهم میکرد، شجاع میشدم و می‌پریدم. میگفت دوباره... دوباره میپریدم... میگفت پرش، ادامه با شنا... انجام میدادم... به اندازه تموم عمرم آب خوردم... زیر آب رفتم... نفس نفس زدم... اما وقتی جمعه تنها نفری بودم که امتحانها رو پاس کرد و اومد جلو و بهم دست داد و گفت آفرین، شبیه بچه های کوچولو ذوق کردم... همکارهام که توی آب تشویقم کردن، ذوق کردم... ابنکه میتونم شنا کنم، اینکه دیگه نمیترسم، اینکه شجاعانه از تخته شنا میپرم، ذوق میکنم... درون من دختر کوچولوییه که برای هر قدم کوچکی که جلو میرم ذوق میکنه...

  • دیروز روز خوبی نبود. کلاسم پر از پسر بچه های ۲۲-۲۳ ساله شیطون بود که هیچ رقمه حاضر نبودن به من گوش کنن... از اول کلاس حس کردم یه چیزی درست نیست. هرچقدر توضیح میدادم، انگار پیش نمیرفتیم... روزهای قبل همه چیز مرتب بود. حرفم قابل فهم بود. مسئله حل میکردن، سوال میپرسیدن، توضیح میدادم و پیش میرفتیم. دیروز ولی عجیب بود... سوالهاشون بی ربط بود... آخرش رفتم پیش پرفسورم و گفتم من نمیتونم جواب سوال اینا رو بدم، بیا کمک... وقتی کلاس تموم شد بهم گفت من اینجام برای حمایت از تو... هرجا گیر افتادی "باید" بیای پیش من... و انگشتش رو گرفته بود سمت من و تاکید میکرد... حالم بد بود... خیلی بد. حس میکردم توی روز سوم تدریس شکست خوردم. من همونی بودم که روز اول که رفتم در اتاقش حتی سرش رو از توی مانیتورش بیرون نیاورد و گفت "بهم گفتن کارت رو خوب انجام دادی، برو" و بعدتر که اومده بود سرکلاس، موقع بیرون رفتنش بهم لایک نشون داده بود و گفته بود "آفرین"... ولی دیروز که روز سوم بود با تمام وجود حس شکست داشتم. حتی یکی از تکنسین ها گفت چرا ناراحتی؟ گفتم خوبم، گفت نه، نمیخندی! دیشب با خودم گفتم همینه... تجربه یعنی همین... یعنی اشتباه کردن، شکست خوردن... برو خودت رو قویتر کن... امروز قبل از کلاس با خودم گفتم از دیروز فقط تجربه اش رو میاری و نه هیچ حس دیگه ای... کلاس شروع شد و توضیحات اولیه رو دادم و تکنسین شروع کرد باهاشون آزمایش ها رو انجام دادن. بعد رسیدیم به دوباره توضیح دادن و حل مسئله و تحلیل و این حرفها... کلاس که تموم شد، پرفسور اومد تو و گفت همه چیز مرتبه؟ همه خوشحال گفتن عالی بود و رفتن. تکنسین دیروزی اومد و گفت یه لحظه اومدم توی کلاست، نشسته بودی بین بچه ها و داشتین جدول‌ها رو پر میکردین و انگار بهتون داشت خیلی خوش میگذشت. امروز به خاطر تجربه دیروز، روز خوبی بود...

  • سومین باره که مطلبی که نوشتم چاپ میشه. بهم حس خوبی میده... حس اینکه کاری که دارم میکنم، ارزشش رو داره🥰

  • صبح بدو بدو دستی به خونه کشیدم و یک ساعت و نیم سوار بر قطار رفتم جایی که باید به حکم وظیفه میرفتم و دوباره یک ساعت و نیم سوار بر قطار برگشتم و سر راه خرید هفتگی رو انجام دادم و مدام به هفته اینده فکر کردم که کلاس عملی داریم و دانشجوهای لیسانس یک هفته کلاس دارن و باید صبح تا عصر براشون حرف بزنم و حرف بزنم... به خودم‌ اومدم میبینم همینطور که دارم وسایل رو جا به جا میکنم، زیر لب میخونم "فردا با هم میریم سفر، از همه دنیا بی خبر..." مطمئنم خود کوروس هم از اون سالی که این آهنگ رو خونده دیگه توی هیچ کنسرتی نخوندتش... کنسرت چیه، حتی مطمئنم بعد از ضبطش هم دیگه گوش نداده، زمزمه اونم بعد از ۳۰ سال که دیگه بماند... آخه این چه اهنگیه که یهو باید توی مغز من پخش بشه... حالا اصلا بگو فردا هم من بخوام برم سفر، کلاس دوشنبه تا جمعه رو کوروس بیاد اداره کنه؟ اصلا گیرم من فردا رفتم سفر و کوروس هم کلاس رو چرخوند، من یار از کجا پیدا کنم این وقت شب... اخه این چه موزیک مزخرف و بی موقعیه... از شرایط این موزیک هیچیش رو ندارم😒

  • دیدن هموطنی که موفقه، مهربونه، و پشتیبانه، مثل یه آب گوارای خنک وسط گرمای تابستونه..‌. اولین باره میبینتت اما یه جوری برخورد میکنه که همه ازت میپرسن چندوقته همدیگه رو میشناسین؟ به خودشم گفتم... بودنش توی گروهشون همه چیز رو آسونتر کرد... گفت یه روز هم تو میشینی به جای من، نفر بعدی رو حمایت کن.

  • من یه محققم و فقط چیزهایی که میتونم ثابت کنم رو باور میکنم...

  • شش ماهی میشه که آرایش نکرده میرم بیرون. نه اینکه نخوام، دستم نمیره سمت لوازم آرایشم... امروز صبح اما ضدآفتاب که میزدم، یکی از رژها رو به لبهام زدم. طعم و عطر آلبالو داشت. بوی تابستون پیچید توی زمستون دلم... روزها بلند و طولانی و گرمن... تنها دلخوشی این روزها که مجبورم به تلافی اونهمه عقب افتادگی از کارها، تا غروب کار کنم... خوبه که تابستونه... خوبه که خورشید هست... خوبه که گرمه... باید یه هفته برم سفر... سفر کاری... کاش مجبور نبودم. در پایین ترین حالت ارتباط با ادمهای غریبه ام... توی مسیر رفت و امد فرصت میکنم کانالها رو چک کنم. همه رو میخونم. با پستها لبخند میزنم، کیف میکنم، تحسین میکنم، غصه میخورم... توی کانال مهناز موزیکهایی که فرستادیم پین شده از آگوست پارسال... یکی دوتاش رو پلی میکنم... پیام میدم که یادت نره پنجشنبه دیگه بیای اینجا... پشت در نمونن، جریمه‌ام نکنن. به ثانیه نمیکشه مینویسه یادم نمیره استرس نداشته باش. ولی دارم... اینکه کارها رو بسپرم به ادمهای دیگه و خودم بالای سرش نباشم، بهم استرس میده. براش مینویسم مرسی. مینویسه میدونم باز چهارشنبه شب و پنجشنبه صبح پیام میدی، یادم نمیره. سخته چیزی نگم، اما نمیگم. پیامش رو لایک میکنم. بنان داره تا بهار دلنشین میخونه، خوبه تابستونه، خوبه روزها طولانیه، خوبه خورشید هست...

  • وقتی دیدمش ۲۰ روزش بود. الان با ۲ سال و نیم سن؛ میگه دل‌آرام کی میای ببینیمت؟🥺 من و مامانش به هم نگاه کردیم و گفتم نمیدونم... اما مطمئنم قبل از اینکه بخوای از پشت این دوربین مسخره از مدرسه و دوستهات برام بگی... خیلی قبل‌تر...

  • دیروز با یه ایرلندی درباره ایران بحثم شد. احتمالا دوستهام بخندن... تو؟ بحث؟ اما آره... انگار دیگه یه چیزهایی شوخی نیست. مخصوصا وقتی کسی مدعی بشه کشور تو رو بهتر از تو میشناسه. عقب رفتیم، که جلو اومدن...

  • به یاد بابا چای دم میکنم. به یاد مامان، به گلدان‌ها آب میدهم. به یاد ایران، ایرانِ محمد نوری رو پلی میکنم. و روزم آغاز میشه

  • لابه‌لای تماس های کوتاه چند دقیقه ای، فقط فرصت پرسیدن احوال خودشون و اطرافیان هست نه هیچ چیز بیشتر. ولی دیشب لحظه آخر یهو گفتم مامان سبزه گذاشتم. گفت منم...