- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
دخترام من بالاخره این چنل رو زدم و توضیحاتشم که تو متن دادم دیگه سر تحلیل کتاب و فیلم و اینا اینجارو شلوغ نمیکنم همه رو اونور میکنم اگه دوست داشتین خوشحال میشم بیاین در خدمتتون باشیم چون قول میدم کلی بهتون خوشبگذره🤏🏻 و اینکه دارم فعلا کم کم چیزای قدیمی رو میذارم تا نوبت به چیزای جدید برسههه✨️ و اینکه یه کامیونیتی مانیورس( مانیا+یونیورس) هم راه انداختم که میتونین همزمان چنل متن و آهنگامم ببینین چک کنین ببینید اگه خوشتون اومد اونام هستن🌱
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𖦹 ִֶָ ˖࣪ 𓂃 سلام به اهالی حاشیه؛ بعد از مدتها ایدهپردازی، هیجانزده شدن، منصرف شدن، دوباره ایده دادن و احتمالا چندین بار گفتنِ "ولش کن بعدا میزنمش" بالاخره Marginalia متولد شد🤏🏻 اینجا قراره از کتاب و فیلم و سریال و انیمه و گیم و خلاصه هر چیزی که به چنگم بخوره حرف بزنم؛ معرفی کنم، تحلیل کنم، غر بزنم، ذوق کنم، گاهی هم احتمالا زیادی جدی بگیرمشون و برم تهِ فلسفه و روان آدمیزاد و هستی و این داستانا اما قرار نیست فقط بشینم خیلی شیک و اتوکشیده بگم "این اثر از منظر فرمی قابل تأمله و شخصیتپردازی واجد نقاط قوت و ضعفه" نه حاشیه جانم؛ ممکنه یه جا بشینم با جدیت روانشناسی یه کاراکتر رو کالبدشکافی کنم، یه جا از تروما و دلبستگی و مکانیسمهای دفاعی حرف بزنم، یه جا فلسفه ببافم که اصلا چرا این داستان انقدر منو گرفت، و پنج دقیقه بعد با تمام وجود بگم: "این بشر چرا انقدر کراشه" اینجا هم تحلیل داریم، هم معرفی، هم روانشناسی، هم فلسفه، هم ذوقهای بیدلیل، هم غر زدنهای کاملا ضروری، و تصمیمهای غیرمسئولانه برای اینکه نصف شب یه بازی جدید شروع کنم. اصلا یکی از چیزایی که همیشه برام جالب بوده اینه که چرا بعضی داستانا فقط یه داستان نمیمونن. چرا یه کاراکتر میتونه یه جایی از خودمون رو قلقلک بده؟ چرا بعضی فیلمها بعد از تموم شدن تازه شروع میشن؟ چرا یه کتاب میتونه یه فکر رو بندازه توی سرمون که سه روز بعد هنوز داریم باهاش کلنجار میریم؟ و Marginalia دقیقا برای همین حاشیههاست..یجورایی آرشیو شخصی من! از چیزایی که شاید برای خیلیها فقط یه کتاب یا فیلم باشن، ولی برای من یه چیزی بیشتر از اون شدن! ☕️ چای و کوکیهای مامان پز هم از همین الان برای شما مهیاست؛ که وقتی نشستید اینجا و من شروع کردم دربارهی تروما و دلبستگی و معنای زندگی و بدبختیهای یک کاراکتر خیالی حرف زدن، حداقل چیزی برای خوردن داشته باشید. 🕯️ شمع هم روشنه چون خب شمع باید باشه تا چصی چنل تکمیل شه. خلاصه… بیا تو یه چیزی برای خوندن پیدا کن، یه فنجون چای بردار، بشین کنارم و ببینیم این بار کدوم جهان قراره مغزمون رو به هم بریزه. 𓂃 𖦹 ˚。⋆ خوش اومدی به حاشیههای من؛
без подписи
The Red Sleeve
без подписи
Code Geass
без подписи
Shameless
без подписи
без подписи
بارها گفتی: گلها برای شکفتن از کسی اجازه نمیگیرند، ماه برای درخشیدن عاشق پنجرهها نمیشود، و دریا برای هر کشتیای که از رویش میگذرد سوگوار نمیماند. اما آیا قلبی با دانستنِ پایانِ یک داستان از آغاز کردنش منصرف میشود؟ گاهی دلم میخواهد یک بار، فقط یک بار، تمام آنچه در قلبم نسبت به تو بوده را در دستهایت بگذارم. نه برای اینکه دوستم داشته باشی. نه برای اینکه بمانی. فقط برای اینکه ببینی چقدر ویرانی لازم بوده تا این همه عشق ساخته شود. هر بار که خواستم بروم، چیزی از تو مرا نگه داشت. و هر بار که خواستم بمانم، چیزی از تو مرا پس زد. انگار تمام این سالها در آستانهٔ دری زندگی کردهام که نه باز میشد نه بسته. میدانی دردناکترین بخشش چیست؟ اینکه من هنوز هم نمیتوانم از تو دل بکنم. نه چون فکر میکنم روزی مال من خواهی شد. بلکه چون هنوز نمیدانم آیا یک بار هم نزدیک بودی که بشوی؟ نجواهای بیرحمانه قلبم دقایق قبل از به خواب رفتن چشمانم، تبدیل به بزرگترین کابوس بیداری من شدهاند :"اگر هیچوقت نفهمم... اگر هیچوقت واقعاً نفهمم... اگر تمام عمرم بگذرد و ندانم که آیا حتی برای یک لحظه، در قلب او همان اتفاقی افتاده بود که در قلب من افتاد." میگویند آدم از کسی که دوستش دارد دل میکند. اما هیچکس نمیگوید چطور باید از آیندهای دل بکند که هرگز اتفاق نیفتاده. من برای تو گریه نکردم. برای ما گریه کردم. برای نسخهای از جهان که میتوانست وجود داشته باشد و هرگز به دنیا نیامد. برای شهری که نقشهاش را کشیده بودم اما حتی یک آجر هم از آن ساخته نشد. یک شب خواب دیدم در موزهای متروک راه میروم. تالارها خالی بودند و روی دیوارها قابهای بزرگی آویزان بود. وقتی نزدیکتر شدم، دیدم داخل هر قاب نسخهای از زندگی من قرار دارد. در یکی از آنها کنار تو نشسته بودم و میخندیدم. در دیگری با هم پیر شده بودیم. در دیگری دستم در دستت بود. در دیگری تو مرا دوست داشتی. صدها قاب. صدها زندگی. صدها جهانی که هرگز اتفاق نیفتادند. و زیر همهشان یک پلاک کوچک نصب شده بود. روی هر پلاک فقط یک جمله نوشته شده بود: «ممکن بود.»
без подписи
без подписи
روزی که از دلِ شب زاده شدم، ستارهای خاموش نبودم؛ من شُعلهای بودم که هنوز نامش را نمیدانستند. باد، موهایم را به هر سو کشید و آینه، سالها تلاش کرد مرا شبیهِ دیگری نشان دهد؛ اما من از جنسِ تقلید نبودم، از ریشهی خورشید آمده بودم، از تبارِ زخم و شکوفه، از خونِ سرخِ حقیقت. به من گفتند: کمتر بدرخش، کمتر بخواه، کمتر خودت باش؛ اما مگر میشود به موج گفت: از دریا کمتر باش؟ من نقشهی شکستهی هیچ ترسی نیستم، من امضای بیتکرارِ آفرینشم؛ خطی که خدا، با دستِ بیلرزشِ نور، بر پیشانیِ روحم کشیده است. من از خاکِ شرم نیامدهام، از پنجرههای بسته عبور کردهام و آموختهام که گاهی انسان، با زخمهایش بال میسازد. پس اگر جهان نامِ مرا در فهرستِ تردیدها نوشته، من نامِ خود را با آتش، با صبر، با غرور، روی دیوارِ تقدیر حک میکنم: من معجزهایام که ایستاده است. من با افتخار، عجیبترین شاهکارِ این خلقتم.
без подписи
без подписи
без подписи
どうやら僕のほうが君のこと انگار من بهتر میتوانم تو را.. 上手に絵に描いて渡せそうだ زیبا نقاشی کنم و به تو بدهم. ねえ少し驚いてしまうかもしれないけど هی… شاید کمی تعجب کنی، 君はこんなに綺麗に笑ってたんだよ اما تو واقعاً اینقدر زیبا لبخند میزدی.
без подписи