کانال اشعار و دکلمه های سیمااسعدی
Статистикаما نبینیم کسی را که نبیند ما را ...
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 170
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 37
- 1/48двое суток
- 42
- 1/72трое суток
- 45
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شعر می آید دلم را می بَرَد می بَرَد تا ناکجا ، تا دورها تا به آنجایی که زیر ِ آفتاب رَخت ِ تن ، وا می کنند انگورها ... #سیما_اسعدی @delsoroudeh
شیرازه ی شب بین که به یکباره فروریخت! از هیمنهی صبح ِ لطیفی که بپاخاست ... #سیما_اسعدی
پیداست نمی زند به آزادی سَر روحی که گرفت خو، به دیوار، دگر آموخته شد هرآنکه یک عمر، به خواب بیدار چو شد، شنید : آزادی پَر ...! #سیما_اسعدی #دلرباعی #بداهه
تهی ست حنجره از ، جذبه ی تلاوت ِ عشق یکی به داد ِ اذان گوی شهر ِ ما برسد تمام بُعد ِ مسافت ، به کام خواهد شد اگر که مانده غریبی ، به آشنا برسد نماز ِ عشق ِ من آنگه ، عیار خواهد یافت که دل به سینه ، به پابوس ِ مقتدا برسد #سیما_اسعدی
غزل 362 حضرت سعدی دکلمه : سیمااسعدی مرا دو دیده به راه و دو گوش، بر پیغام @delsoroudeh @delsoroudeh2
چشمان ِ من ، دو دست ِ تمنّا را بر چشم ِ شب نِمون ِ تو ، می بندد از پشت ِ قاب ِ پنجره ، این صبح است بر سُکر ِ این مغازله می خندد ... #سیما_اسعدی
غزل 360 حضرت سعدی دکلمه : سیمااسعدی شمع بخواهد نشست، باز نشین ای غلام 🛑همراه ما باشید.در👇 🛑📻 شبکه مجازی رادیو راهیان شعر 🛑📻 رسانه فرهنگی و ادبی 🛑📻@RadioRahianeSher https://t.me/ra5d6 https://t.me/Radiorahianesher 🌸📡۰۰۰♥️& *♥️*&♥️۰۰۰📡🌸
قلم نشست به سوگت چه غمگنانه و بی تاب شبی چو حنظل و دیجور بُرد از سر ِ من خواب چه تلخ بود و نفس بُر خبر ، که سایه ز سر شد ! به جان ِ شعر و غزل ، رستخیز تلخ ِ دگر شد شکست قامت ِ صدها نهال ِ شعر و صنوبر نه ارغوان ، فقط از داغ رفتنت شده پَرپَر هجوم ِ واژه به قلب ِ ترانه گشته شبیخون چگونه سر نزند از دل آه و حسرت ِ مکنون چگونه سر نگذارد دل از عزات ، به زانو کجاست شانه ی شعرت ، کجاست جان ِ غزل ، کو ؟ به زیر ِ بارش ِ باران ِ هجرت ِ تو نشستیم یتیم شد غزل ، از درد ِ بیکرانه شکستیم که سایه گسترَد اینگونه بر سروده پس از تو ؟ که قلب ِ واژه شکسته ست و شعر ، سوده پس از تو چو ارغوان اگر از دیده خون ِ دل بفشانیم رواست ، آتش ِ حسرت مگر به دل بنشانیم که رفته شعر ِ تَرانگیز و باغ گشته سیه پوش شود چگونه غزلساز سالخورده فراموش ... ....... به دل نشستی و شعرت ، دو صد ترانه به پا کرد کجاستی که ببینی ، غمت به سینه چه ها کرد ؟ #سیما_اسعدی #در سوگ سایه ...🖤 🛑همراه ما باشید.در👇 🛑📻 شبکه مجازی رادیو راهیان شعر 🛑📻 رسانه فرهنگی و ادبی 🛑📻@RadioRahianeSher https://t.me/ra5d6 https://t.me/Radiorahianesher 🌸📡۰۰۰♥️& *♥️*&♥️۰۰۰📡🌸
غزل 132 حضرت حافظ دکلمه : سیمااسعدی به آب ِ روشن ِ مِی، عارفی طهارت کرد @delsoroudeh @delsoroudeh2
غزل 324 حضرت سعدی دکلمه : سیمااسعدی هر که نامهربان بود یارش ... @delsoroudeh @delsoroudeh2
سحرگاهان که دستش ، گونه ی جان را نوازش کرد نگاهش جام ِ جانم را ، دوباره پُر ز خواهش کرد چو دستش همچو پیچک ، بر تن ِ احساس ِ من پیچید دلم بیخود شد از خود ، بسترم را غرق ِ نازِش کرد ... #سیما_اسعدی @delsoroudeh درود یاران ِ جان ، صبحتان به خیر .
از این بلوغ ِ سترون، به شعر ِ خسته، تکیدم از اوج ِ وَهم ِ لذایذ، به قعر ِ قصه رسیدم برای دغدغه هایم، غزل بهانه ی من شد که گریه گریه نوشتم، که جرعه جرعه چکیدم تمام ِ شعر ِ تَرَم را، که هیچگاه نیامد به چشم ِ بسته سرودم، به گوش ِ تشنه شنیدم به لرزه ها قلمم، داس ِ بی صلابت ِ من شد هراس ثانیه ها را، هَرَس نکرده چشیدم شدم چو وارث ِ مرگ ِ هزار شعر ِ نگفته به زیر بارش ِ تلخ ِ سحاب ِ غصه خمیدم به لال مانی ِ امّید، تا به نطفه بمیرد شدم چو عقد ِ لسانی، خود و به گور تپیدم برای شادی ِ روحم که در معادله گم شد هزار فاتحه خواندم، به خاک ِ سینه دمیدم #سیما_اسعدی
در ابتلای توام ، باده ی ننوشیده ...! #سیما_اسعدی
قلم نشست به سوگت چه غمگنانه و بی تاب شبی چو حنظل و دیجور بُرد از سر ِ من خواب چه تلخ بود و نفس بُر خبر ، که سایه ز سر شد ! به جان ِ شعر و غزل ، رستخیز تلخ ِ دگر شد شکست قامت ِ صدها نهال ِ شعر و صنوبر نه ارغوان ، فقط از داغ رفتنت شده پَرپَر هجوم ِ واژه به قلب ِ ترانه گشته شبیخون چگونه سر نزند از دل آه و حسرت ِ مکنون چگونه سر نگذارد دل از عزات ، به زانو کجاست شانه ی شعرت ، کجاست جان ِ غزل ، کو ؟ به زیر ِ بارش ِ باران ِ هجرت ِ تو نشستیم یتیم شد غزل ، از درد ِ بیکرانه شکستیم که سایه گسترَد اینگونه بر سروده پس از تو ؟ که قلب ِ واژه شکسته ست و شعر ، سوده پس از تو چو ارغوان اگر از دیده خون ِ دل بفشانیم رواست ، آتش ِ حسرت مگر به دل بنشانیم که رفته شعر ِ تَرانگیز و باغ گشته سیه پوش شود چگونه غزلساز سالخورده فراموش ... ....... به دل نشستی و شعرت ، دو صد ترانه به پا کرد کجاستی که ببینی ، غمت به سینه چه ها کرد ؟ #سیما_اسعدی #در سوگ سایه ...🖤
🖤🖤🖤🖤🖤🖤 هوای روی تو دارم نمی گذارندم مگر به کوی تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد کشت نگاه کن که به دست که می سپارندم مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش به وعده های وصال تو زنده دارندم غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست هزار شکر که بی غم نمی گذارندم سری به سینه فرو برده ام مگر روزی چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم چه بک اگر به دل بی غمان نبردم راه غم شکسته دلانم که می گسارندم من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم که عاشقان تو تا روز می شمارندم چه جای خواب که هرشب محصّلان فراق خیال روی تو بر دیده می گمارندم هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم چه نقشهای که ازین دست مینگارندم کدام مست می از خون سایه خواهد کرد که همچو خوشهی انگور می فشارندم #هوشنگ_ابتهاج 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
شعر : هوشنگ ابتهاج دکلمه : سیمااسعدی شب آمد و دل ِ تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
🖤🖤🖤🖤🖤 فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس قافله ی عمر میندیش گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمد و فریادرسی رفت این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت #هوشنگ_ابتهاج @delsoroudeh
● شعر و صدای مانا یاد : استاد هوشنگ ابتهاج موسیقی زندهیاد : استاد محمدرضا لطفی @delsoroudeh
” ارغوان “ ارغوان! شاخهی همخونِ جدا ماندهی من آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟ آفتابیست هوا؟ یا گرفتهست هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست... از بهاران خبرم نیست... آنچه می بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر میکشم از سینه نفس نفسم را بر میگرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند کورسویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شبِ ظلمانیست نفسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانیست هر چه با من اینجاست رنگِ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشیِ این دخمه نینداخته است اندر این گوشهی خاموشِ فراموش شده کز دمِ سردش هر شمعی خاموش شده بادِ رنگینی در خاطر من گریه میانگیزد *** ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد میگرید چون دلِ من که چنین خونآلود هر دم از دیده فرو میریزد. ارغوان! این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما میآید؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ میافزاید؟ ارغوان! پنجهی خونین زمین، دامنِ صبح بگیر وز سواران خرامندهی خورشید بپرس کی بر این درد غم میگذرند ؟ ارغوان! خوشهی خون! بامدادان که کبوترها بر لبِ پنجره باز سحر غلغله میآغازند جانِ گلرنگِ مرا بر سرِ دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگرانِ غمِ همپروازند... ارغوان! بیرقِ گلگونِ بهار تو برافراشته باش شعرِ خونبار منی یاد رنگینِ رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغـمهی ناخواندهی من ارغوان شاخهی همخونِ جدا ماندهی من. – هوشنگ ابتهاج «راهی و آهی» نشر سخن؛ چاپ اول: ۱۳۷۸
شعر هم خسته ست باور کن از این " تحدید " از سپردنها به مسلخ ، قامت ِ خورشید چون بهاری ، می رسد بعد از زمستانی بشکفد از قلب ِ بهمن ، لاله بی تردید صبح می آید برون ، از قعر ِ این شب ها صبر باید کرد ، باید بود ، باید دید ... #سیما_اسعدی #بداهه @delsoroudeh