tgindex
༻✿๛دلـبـرانـه هـای مـــــاه ๛✿༻

༻✿๛دلـبـرانـه هـای مـــــاه ๛✿༻

Статистика
@dep_delbaranehМузыкаперсидский

༻✿๛دلـبـرانـه هـای مـــــاه ๛✿༻ 𝐃𝐞𝐜𝐥𝐚𝐦𝐚🎙 𝐕𝐢𝐝𝐞𝐨🎞 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜🎶🎧 𝐓𝐞𝐱𝐭 𝐋𝐨𝐯𝐞 🫀𝐃𝐄𝐏🥺 𝐅𝐚𝐧😂 𝐨𝐰𝐧𝐞𝐫: @luna741218

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
66
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
863
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
290
40 постов
Вовлечённость
33,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 66
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
201
1/48двое суток
230
1/72трое суток
248

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • من با خبر بودم از این بازی اما دوباره بچگی کردم یک بار دیگر اشتیاقم را بازیچه بازیچگی کردم هر انتظاری پوچ و بی معناست وقتی که خالی باشد از امید با این وجود اما دوباره من در انتظارت سادگی کردم من عاشق عاشق شدن بودم دیوانه دیوانگی کردن تو از تبار عاقلان بودی تنهایی ام را زندگی کردم من خوب می‌دانستم این احساس فردای تلخی با خودش دارد اما دوباره اعتمادم را قربانی دلدادگی کردم یک بار دیگر با خودم گفتم شاید تفاوت می‌کند این بار  اما دوباره مثل هر دفعه دل بستم و دلبستگی کردم من پیش از اینها در ب در بودم اما مرامم خودفریبی بود یک بار دیگر خانه ام در باد ویران شد و آوارگی کردم  ✍️#نایاش ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • ༻✿๛دلـبـرانـه هـای مـــــاه ๛✿༻ pinned «🪩 متـن مــادر 🪩 #حضرت_مادر سلام مامان!... خووبی؟! حالت خوبه؟ ماماان؟ باهام قهر کردی؟! دیگه دوستم نداری؟ چرا دیگه به خوابم نمیای؟ ماماان ... من به امید دیدن خوابت میخوابما وگرنه منکه شبا خواب ندارم... مامان.. اینجا.. تو این دنیا ادما بد شدن مامان سنگ میزنن؛…»

  • ‍ بنام دلتنگی❤️ الو سلام.. مدیریت بهشت؟ آقا اونجا بهشته؟؟؟ میشه گوشی بدید به مامان من؟ مامان من مسافر شماست میشه صداش کنید؟ بهش بگید دخترشم من میخوام باهاش حرف بزنم؛ قلبم مچاله شده از تکرار نبودناش.. چشمام کم سو شده از بس ندیدمش.. میشه گوشی بهش بدید ...؟ سلام مامانم.. سلام امیدم؛ سلام قرارم؛ دلم برات به درد اومده ..وقتی تو از پیشم رفتی من خیلی کوچیک بودم.. تازه چشمام به این دنیا باز شده بود.. نامهربونی کردی ؛ درست؛ بی مهری کردی؛ درست نه ماه باهام همسفر بودی ؛ درست؛ اما تا سفر تموم شد بار بستی و رفتی؟ عجله داشتی مامان..؟ گیریم زمین ما جای خوبی نبود که رفتی آسمون ولی نگفتی دخترمو دست کی سپردم؟ وقتی شیر میخواستم وقتی سینه خیز راه افتادم وقتی سرپا پا میزدم نبودی دستاتو باز کنی به شوقت راه برم وقتی تولدم شد نبودی مامان  ... بزرگ شدنمو ندیدی بی معرفت سنگدل.. راستی مامان روز اول مدرسه همه دست مامانشونو گرفته بودند نبودی دستاتو بگیرم؛ نبودی لباس مدرسه توی تنم ببینی .. گوشه ی لباسم پاپیون داشت... روزایی که مریض میشدم و  تب میکردم نبودی...  روزایی که معلم سرم داد زد نبودی بیای جوابشو بدی و یواشکی گریه کردم... وقتی موهام بلند شد نبودی شونه بکشی و ببافی و نازم کنی و بغلم کنی و حرفای مادرانه بزنی... رفتم دانشگاه نبودی .. فارغ التحصیل شدم نبودی راستی مامان حتی زمانی که عاشق شدم نبودی.. نبودی یادم بدی مامان... نبودی ببینی دختر کوچولوت  بزرگ شده و برای یه نفر چطور  قلبش تند تند میزنه مامان این یه نفر که میگم خیلی دوستم داره .. خلاصه مامان تو همه ی این روزا نبودی، تولدم داره نزدیک میشه بزرگ تر شدم خانوم شدم میدونی ازت گلایه دارم مامان هم گلایه هم دلتنگی.. واسه روزایی که میخواستمت نبودی .. نیازت داشتم ؛ اسمتو داد زدم.. عکسات نگاه کردم... ولی مامان میدونی کجا دلم اتیش گرفت!؟ اونجایی که من هیچ خاطره ای ازت ندارم نه میدونم بوی تو چیه... بغلم نکردی؛ مهر مادری ندیدم.. همه روزایی که تو نبودی بابا بود..‌ مث تو نبوداا ولی شبیه تو بود .... یه وقتایی هم دوتایی خلوت میکردیم و از نبودنت زار زار گریه میکردیم ،باباهم دلش خیلی برات تنگ میشد ولی فکر کنم بخاطر من گریه نکرد هیچوقت... بابا تو همه ی روزایی که نبودی بود ؛ همه جا پشتم بود؛؛ راستی نکنه غصه بخوریا.. ولی بابام مریضه ‌دلم برای اونم تنگ شده بابام قویه خوب میشه مثل تو بی معرفتی نمیکنه.. کاش بودی دل سیر بغلت میکردم . تو این روزای دلگیر .. که حالم بده بودنت معجزه بود.... حرفامو شنیدی مامان ؟! به اهالی بهشت بگو دخترم بود؛ دلش تنگ من شده. بهشون بگو من دخترمو تنها گذاشتم و اومدم پیش شما الو الو الو مامان!! مامان صدام قطع شد! فک کنم از آسمون بارون گرفت. اشکای توعه مامان داره میباره روی سرم... خداحافظ مامان دوباره بهت زنگ میزنم.. راستی این دل بیقرار من هنوز باور نکرده تو رفتی. به خوابم بیا💔 ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • 6 авг.607716

    مـامـان ایـن دل بـی قـرارم بـاور نـداره نبـودنـتـو 🥺🥺 # 𝐋𝐮𝐧𝐚🌱🌙 ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • 5/5/5🩷🌱

  • 📚 #دکلمه 📚 هوای آسایشگاه هر روز سردتر میشه‌و من بی‌حوصله‌تر شجریان‌و چای‌و سیگار این روزا رو دور تکرار تو این اتاق در جریانه تکرار، تکراری‌ترین اتفاق این آسایشگاست! هر روزِ اینجا شبیه دیروز... جمشید نسخه از ته کشیدن پاییزو من نامیزونمو ناکوک... این‌روزا هرچی بیشتر حواسم‌و پرت میکنم، بیشتر جمع میشه... این‌روزا شبا گیج خوابم، اما خوابم نمیبره صبحا بیدارم، اما خوابم میاد فکر‌وخیال حوصلمو سر میبره‌و نمی‌تونم بی‌فکروخیال بمونم حس حرف زدن ندارم‌و پرت‌وپلا میگم این‌روزا بیشتر از هروقت دیگه‌ای از کسی خوشم نمیاد‌، حتی دل‌ودماغ خودمم ندارم این‌روزا زیادی زیادیم... زندگی به تنم زار می‌زنه! بدقواره‌و بی‌ریخت عین مترسک موندم تو باغ خشکیده‌ی زندگیم به امید بهتر شدن، ولی بهتر نمیشم، خودم می‌دونم دیگه خوب شدنی نیستم... حکایتم، حکایت باغبونیِ که می‌دونه سرما زده به باغش‌‌و درختاشو از ریشه خشکونده. جمشید رو‌به‌روی شیشه‌ی پنجره وایستاده سیگار دود می‌کنه‌و چشم دوخته به برفی که نرم‌نرم رو محوطه خاکستری آسایشگاه می‌شینه‌ همونجور چپیده زیرپتو روبهش میگم: به چی فکر می‌کنی یه ساعته موندی اونجا؟ همونطور پشت بمن میگه: اینم از پاییز، تموم شد! سرتکون میدم‌و میگم: واسه همین غمبرک زدی؟ شونه بالا میندازه‌و جواب میده: دلم قد همین یه دقیقه بیشترِ ته پاییز برگشتن به گذشته می‌خواد ... ازش می‌پرسم برگردی که چی بشه؟ سیگار ته کشیدش‌و میندازه زیر پا، دست راستشو میزاره رو دیوار سر روش می‌زاره‌و میگه: که یادم بیاد زندگی قبل دلبر چه شکلی بود، چی شد که دلمون سرُید پا دلبرو کارمون کشید به دیوونگی‌و اینجا ...! من باز میگم: خب بعدش چی؟ کلافه جواب میده: چمیدونم، اصولِ دین می‌پرسی ... می‌خندم‌و میگم: جمشید دلم می‌خواد برم بشینم وسط حیاط آسایشگاه روم برف بباره یخ بزنم، صبح هوا آفتابی شه آب شم برم، بعد همه بگن دیوونه با پاییز رفت، با اومدن زمستون رفت، رفت‌و با برف سال بعدم برنمی‌گرده، دیگه برنمی‌گرده ... جمشید چشم از برف می‌گیره‌و برمی‌گرده سمت من‌و جواب میده: مام یه روز می‌ریم، بی‌حرف، بی‌صدا ولی کاش رفتنمون عینِ رفتن پاییز باشه که همه جشن بگیرنش! #مهلا_بستگان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🥺 ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • من تو رو امیدِ روزهایِ دلمردگیِ خودم می‌دونم. من تو رو نورِ شبهایِ تاریکم دیدم، من تو رو تو شکسته‌ترین حالتِ خودم پیدا کردم. من تو رو مرهمی برای دردهایِ خودم دیدم، تو رو آغاز زندگیم و پایانِ ناامیدی‌هام شناختم. ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • هوا جوری گرمه که ابوریحان بیرونی هم داخله 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

  • بعضی وقتا حرفای یه نفر اینقدر روت تاثیر میذاره که فقط ساکت میشی و میگی یعنی من اینقد بدم 🎧•#𝗠𝘂𝘀𝗶𝗰 ━━━━━━━━━━◉─────     ↻ㅤ  ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ ♡⠀    〇⠀      ⎙⠀   ⌲⁣ ˡⁱᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ  ˢʰᵃʳᵉ⁣ ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • کــاش بـه ضـربـان قـلبـت دسـتور بـدی دلتـنگ نشـه 🎧 🥺🥺 # 𝐋𝐮𝐧𝐚🌱🌙 ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم‌ مولانا‌ ... ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • ندیدم شبیهتو توی تمامِ زندگیم ♥️ 🎧•#𝗠𝘂𝘀𝗶𝗰 ━━━━━━━━━━◉─────     ↻ㅤ  ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ ♡⠀    〇⠀      ⎙⠀   ⌲⁣ ˡⁱᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ  ˢʰᵃʳᵉ⁣ ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • ندیدم شبیهتو توی تمامِ زندگیم ♥️ 🎧•#𝗠𝘂𝘀𝗶𝗰 ━━━━━━━━━━◉─────     ↻ㅤ  ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ ♡⠀    〇⠀      ⎙⠀   ⌲⁣ ˡⁱᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ  ˢʰᵃʳᵉ⁣ ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • 📚 #دکلمه 📚 -عمقش زیاد بود اما زمانش کم حسرت بو کشیدن موهای بارون خوردت موند توی دلم. +هنوز همه‌ی چتامونو دارم سر همون ساعتی که هر شب زنگ می‌زدی مثل معتادی می‌شم که مواد بهش نرسیده کلافه‌ دست و دلش می‌لرزه میرم توی اتاق موسیقی مورد علاقتو پلی می‌کنم هی تکرار می‌شه شروع می‌کنم از اون بالای بالا خوندن حرفامون از اونجایی که با فعل جمع حرف می‌زدیم از اونجایی که با اسم همدیگه رو صدا می‌کردیم میام پایین یکم لحنمون خودمونی‌تر شده میام پایین تایم حرف زدنمون بیشتر شده میام پایین توی همه‌ی ساعتای روز از هم خبر می‌گیریم میام پایین شروع فرستادن آهنگو حرفایی که داره حالمونو لو میده میام پایین... -چرا ساکت شدی؟ لو می‌دیم دلمون رفته واسه هم می‌گم مطمئنی؟ می‌گی مطمئنم. می‌گم ببینیم همدیگه رو سر ساعت پنج همون جایی که اولین‌بار دیدیم همو +اما اون قرار فرق داشت روم نمی‌شد نگات کنم دستام یخ کرده بود -دستتو گرفتم گفتم آروم باش نمی‌خواد هیچی بگی من دارم با چشمات حرف می‌زنم. +میام پایین یه میم به آخر اسمم اضافه شده می‌خونم می‌خونم به یه حرفایی که می‌رسم از ذوق چشمامو می‌بندم می‌خونم شب از نیمه گذشته موسیقی داره تکرار می‌شه -میای پایین‌تر حالمون خوبه میای‌ پایین‌تر می‌فهمی قلبم توی دستاته می‌فهمی نفسم توی مشتته می‌فهمی... لحنت عوض می‌شه میای پایین‌تر می‌خوای بری داره باورم نمی‌شه دارم جون می‌دم خواهش می‌کنم قسمت می‌دم باورم نمی‌شه آخه گفته بودی مطمئنم نگفته بودی؟ چرا گفته بودی! +گفته بودم. -پاک کن هر چی که بود دیلیت کن حرفام عکسام خودم لااقل با آدمی که الان می‌خواد بیاد تو زندگیت نصفه و نیمه نباش +کارم شده فکر کردن به گذشته به آینده به حال.. -پاشو برو می‌خواد بارون بگیره موهات خیس می‌شه. ببخشید حواسم نبود اینجا منتظر کسی بودی +نگفتی تو اینجا چیکار می‌کردی؟ -من هر هفته سر ساعت پنج میام منتظر خودم می‌مونم هیچ‌وقتم پیدام نمی‌شه هیچ‌وقتم خودمو پیدا نمی‌کنم به خودم نمیام بعد می‌زارم می‌رم الانم باید برم داره بارون می‌گیره طاقت هوای بارونی رو ندارم باید زودتر برم باید برم. +ساعتتو جا گذاشتی شال گردنت -ساعتم باشه پیش تو به درد من نمی‌خوره،فصلا عوض می‌شه آدما عوض می‌شن‌ سنم داره می‌ره بالا اما دارم می‌بینم زمان خیلی وقته وایساده ساعتم باشه پیش تو اما شال گردنمو بده ی‌ساله نشستمش عطرت می‌پره. #علی_سلطانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍ ... ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • ‍ 🍁 #دکلمه 🍁 دل او شکسته بود، و من در سکوت خودم فرو رفته بودم. اما کنار هم،  شکستهایمان کمی شبیه مرهم میشدند. کنار هم، سنگینی روزها کمتر به دوشمان می‌افتاد. کنار هم، حتی تاریکترین شبها هم کورسویی از امید داشتند. وقتی نگاهش را میدیدم، انگار همه جهان برای لحظه‌ ای آرام میگرفت. وقتی صدایش را میشنیدم، انگار تمام خستگیهای جانم دست از سرم برمیداشتند. وقتی دستم را میگرفت، انگار سالها بار سفر را روی زمین میگذاشتم. با او، غمهایم رنگ دیگری داشتند. با او، رنجها مثل داستانی میشدند که پایانش هنوز روشن بود. با او، گریه‌ هایم به شبیه دعایی پنهان بدل می‌شدند... نه شکست ، که آرامشی بینام و نشان... کنارش که میماندم، نمیترسیدم از فردا... کنارش که میماندم، نمیترسیدم از گذشته. کنارش که میماندم، خودم را همانطور که هستم دوستتر داشتم. و عجب آرامشی بود، وقتی میفهمیدم هنوز کسی هست که میان این همه آشوب، میتواند دست دل مرا بگیرد و نگذارد هیچ طوفانی، همه‌چیز را با خود ببرد. گاهی حس میکردم اگر او نباشد، این جهان جایی برای ماندن نیست. نه برای من، نه برای روحی که هزار بار شکسته و دوباره جمع شده... کنارش بودن یعنی جنگیدن با همه دردها، اما این‌بار نه با ترس، که با امیدی پنهان در دل. او برای من فقط یک آدم نبود، او شبیه پناهگاهی بود که در طوفان پیدا کنی، شبیه چراغی بود که در تاریکی بی‌ انتها روشن بماند. وقتی لبخند میزد، باورم میشد که زندگی هنوز میتواند زیبا باشد. وقتی اشک میریخت، باورم میشد که حتی فرشته‌ ها هم زخم میخورند. و من… من میان همه دردها، فقط یک آرزو داشتم؛ که دستم را هیچوقت رها نکند. که در این جاده پر از سنگلاخ و سکوت، همیشه صدای قدمهایش کنارم شنیده شود. شاید دنیا بیرحم تر از آن باشد که ما خیال میکنیم، اما وقتی او بود، دیگر همه بی رحمی ها کمرنگتر میشدند. و این یعنی معجزه. معجزه‌ ای که نامش، عشق بود. عشق برای من قصه‌ ی ساده‌ ای نبود، زخم بود، درد بود، اشک بود… اما در میان تمام این تلخیها، او شد شیرینی جاودان من... شاید هیچوقت نفهمد که چطور نگاهش، مرا از لبه‌ ی سقوط پس کشید. شاید هیچ‌وقت نداند که لبخندش، مثل اولین نفس کسی بود که تازه از دل دریا نجات پیدا کرده. من، در تمام عمرم، هیچ تکیه‌ گاهی امن تر از حضورش نداشتم. هیچ صدایی آرامتر از نامش در گوشم نجوشید.   . هیچ دستی گرم‌تر از دست او روی زخمهای من ننشست... و حالا اگر از من بپرسند... چه چیزی ارزش جنگیدن دارد؟ چه چیزی ارزش ماندن دارد؟ چه چیزی ارزش از نو شروع کردن دارد؟ بی‌هیچ تردیدی می‌گویم: او. و عشقی که بین ما، مثل آتشی خاموش‌ نشدنی تا همیشه روشن خواهد ماند. ... ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • 👑 #دکلمه 👑 دلتنگی، عجیب‌ترین فرمانروای دل است؛ بی‌آنکه تاجی بر سر داشته باشد، بر تمام وجود آدمی حکومت می‌کند. آدمِ دلتنگ، اختیار از کف می‌دهد؛ راهی را می‌رود که عقل از آن پرهیز دارد و دل، هزار بار به سویش می‌دود. دلتنگی، فاصله‌ها را نمی‌شناسد؛ از دورترین نقطه‌ی جهان، آدم را تا آستانه‌ی خاطره‌ای می‌کشاند که سال‌هاست پایان یافته است. به زودی رهسپار شهری خواهم شد که روزگاری مأمن تو بود؛ شهری که هر کوچه‌اش نام تو را در گوش باد زمزمه می‌کند. اما چه تلخ... تو دیگر آنجا نیستی که چشم به راهم باشی. دیگر دستی نیست که به استقبالم بیاید، لبخندی نیست که خستگی سفر را از جانم بزداید، و صدایی نیست که آرام بگوید: «خوش آمدی...» روزی خیال می‌کردم آمدنم، عید دل تو خواهد بود. تو گفته بودی: «فقط بیا... خودم دنبالت می‌آیم.» و من ساده‌دلانه به وعده‌ای دل بستم که سهم باد شد. اکنون می‌آیم، اما نه برای دیدنت... برای نفس کشیدن در هوایی که شاید روزی از کنار نفس‌های تو گذشته باشد. برای قدم زدن در خیابان‌هایی که رد پای کودکی‌هایت را در خود پنهان کرده‌اند. شاید بی‌آنکه بدانی از کنارم بگذری، یا شاید من تو را ببینم و تو هرگز مرا نبینی... همین خیال هم برای شکستن دلی که سال‌هاست ویران است، کافی‌ست. عجیب است... تو دیگر از آنِ من نیستی، اما هنوز تمام دلتنگی‌های من از آنِ توست. گاهی از خود می‌پرسم: مگر من چه کم داشتم؟ کدام واژه را نگفتم؟ کدام عشق را نثار نکردم؟ چرا تمام فصل‌های دلم به زمستان ختم شد؟ هرگاه از تو می‌پرسند، لبخند می‌زنم و دروغی ماهرانه بر لب می‌آورم؛ می‌گویم: «حالمان خوب است...» اما چشم‌هایم پیش از زبانم حقیقت را فاش می‌کنند. مگر می‌توان نبودن کسی را که در جانت ریشه دوانده، انکار کرد؟ به دیگران شاید بتوان دروغ گفت، اما دل، فریب هیچ واژه‌ای را نمی‌خورد. هر شب که دستم به سوی گوشی می‌رود و می‌دانم شماره‌ای برای گرفتن باقی نمانده، هر بار که دلم هوای شنیدن صدایت را می‌کند و سکوت نصیبم می‌شود، می‌فهمم که نبودنت افسانه نیست؛ واقعیتی‌ست که هر روز از نو مرا می‌کشد. تو رفتی... اما خاطره‌ات هنوز در رگ‌های این دل جریان دارد. تو دور شدی، اما جای خالی‌ات از تمام فاصله‌ها بزرگ‌تر است. من هنوز دوستت دارم؛ نه از سر امید، که از سر عادتِ قلبی که جز نام تو، ذکری نیاموخته است. و چه اندوه بزرگی‌ست که انسان، آشناترین غریبه‌ی زندگی خویش را در ازدحام خاطره‌ها گم کند و تا پایان عمر، در کوچه‌های دلتنگی، به دنبال سایه‌ای بگردد که سال‌ها پیش رفته است. چه راست گفته‌اند: بعضی غم‌ها را می‌توان با زمان درمان کرد، اما اندوهِ دلتنگی، آخرین زخمی‌ست که بر دل می‌ماند و تا واپسین تپشِ قلب، آرام نمی‌گیرد. #علیرضاسوئدی ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • ༻✿๛دلـبـرانـه هـای مـــــاه ๛✿༻ pinned «بیادگار بماند لونا ی عزیز 🌙 تو مثل ماهِ کرمان در بلندترین شب‌های سالی — نه فقط می‌تابی، بلکه به دلِ تاریکی معنا می‌دهی. نور تو سرد نیست، آرام است، همان نوری که دل را می‌نوازد و روح را زنده می‌کند. قلبت چنان روشن است که هر که در مدار عشقت می‌چرخد، بی‌آنکه بفهمد،…»

  • بابا که رفت، انگار نفس خونه بند اومد. دیگه صدای خنده‌ای نبود، موند فقط یه قاب عکس،  و مادری که هر شب، آه می‌کشید تا صبح. مادر، کم‌کم آب شد... مثل شمعی که بی‌صدا می‌سوزه. موهاش سفید شد، نه از پیری... از دلتنگی. چشماش دیگه برق نداشت، فقط یه دریا اشک پُشت پلکاش پنهون بود. هر روز یه چین جدید روی صورتش می‌نشست، هر شب یه بغض تازه توی گلوش می‌موند. لبخندش گم شده بود توی قاب‌های قدیمی. روزا با عکس بابا حرف می‌زد، شبا با بالش خیس از اشکش می‌خوابید. می‌گفت: "کجایی؟ نذاشتی حتی خداحافظی کنم..." گاهی فکر می‌کرد هنوز در باز میشه، هنوز اون صدا میاد: "من اومدم..." ولی در ساکت بود. صدا نبود. فقط سکوت بود و تیک‌تاک ساعتی که مادر رو پیر می‌کرد. چای می‌ریخت، واسه دو نفر. ولی همیشه یه استکان می‌موند دست‌نخورده، سرد، تنها. دلش، مثل اتاق خواب بابا، از وقتی رفت، قفل موند. هواش سنگین بود... پر از حرف‌های نگفته، بغل‌های نرسیده. دست‌هاش از کار افتاده بودن، اما هنوز قاب عکسو محکم نگه می‌داشت، انگار قلبشو سپرده بودن دستش. یه روز تو حیاط وایستاده بود، رو به آسمون، گفت: "خسته‌م... دیگه نمی‌تونم..." شب، آخرین بار کنار عکسش خوابید. دیگه بیدار نشد. فرداش همه می‌گفتن: "مادر رفت." اما کسی نفهمید که اون سال‌ها پیش، همون وقتی که بابا رفت، مُرده بود... فقط جسمش نفس می‌کشید. روحش هر شب کنار عکس بابا دفن می‌شد. و حالا، بعد اون همه اشک، دلتنگی، و صبوری... آروم گرفت. کنار هم، زیر یه خاک، بدون قاب عکس، بدون انتظار. و خونه؟ هنوز هم بوی دلتنگی می‌ده... ✏️ #امضا_یک_دیوانه ✍🏻 #مهدی_سها ... ⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • 🎧• ━━━━━━━━━━◉─────     ↻ㅤ  ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ ♡⠀    〇⠀      ⎙⠀   ⌲⁣ ˡⁱᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ  ˢʰᵃʳᵉ⁣ ‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌⚡️@dep_delbaraneh🐼

  • تا ابد ترومایی که این مدت تو وجودم شکل گرفته درمون نمیشه…!❤️‍🩹 مراقب خودتون باشید!