『 دِزیــره』
Статистикаدزیره ؛ روایتی عاشقانه از تاریخِ یک فاتح 📝شعـر،موسیقی،کتاب،دکلمه، فیلم
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 78
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 57
- 1/48двое суток
- 65
- 1/72трое суток
- 70
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
. همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا، تا جان برافشانم چو شمع #حافظ
без подписи
без подписи
. شقایق ها را باید با چشمها دوست داشت نه با دست آن ها در چشمها شعله ور میشوند و در دستها پژمرده… کریستین بوبن Laura_Zambelli 📷 .
در سمتِ پرنده فکر میکرد🕊✨ با نبضِ درخت نبض او میزد. مغلوبِ شرایطِ شقایق بود. مفهومِ درشتِ شَط در قعرِ کلامِ او تلاطم داشت... 📝#سهراب_سپهری
🪽به تو میاندیشم... ✨🤍 📝 #فریدون_مشیری 📻 #رضا_پیربادیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🕊❤️🔥 روزی خواهم رفت به كرانههای بزرگ عشق فرو خواهم رفت در شنهای خواستن با خود، رازِ شامگاهان را خواهم برد جنگل همچون چلچراغی بر ما فرود خواهد آمد روزی لبخند خواهم زد به تولد روزها... آسمان را خواهم دید آنسان كه یک دست را دستات بر من خواهد بود آنسان كه بر كرانهی دریا... تابستان مرا در برخواهد گرفت و دریا دلاش را خواهد گشود... به "تو باز خواهم گشت" از میوهها و آرزوها سرشار زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت چشمه خواهد جوشید از چشمان پُر غبارمان هیچ چیز باز نتواند داشت آن شب گرمابخش را تپه در دوردست میخواند ما را میخواهد ما را افق بازو گشاده است با انگشتهای منزوی سنگینی شامگاهان ما را به پهنههای بیكران میرانَد... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🕊❤️🔥 📝 فریدون رهنما 🔃برگردان: فریده رهنما اشعار رهنما به زبان فرانسه و در پاریس منتشر شده است
без подписи
در خود گریستم.. به دفعات در خود گریستم؛ و لبخندی که مدتها به مکافات روی صورت چسباندهبودم روی لبانم خشک شد و اشتیاقم برای همه چیز کور... وسط زندگی به خودم آمدهبودم و دیدهبودم که تا بالاترین موقعیتهای ممکن رفتهبودم و تمام زور خودم را زدهبودم اما همه چیز خیلی وقت بود که تمام شدهبود. من داشتم درختی خشک را آبیاری میکردم و به نجات ریشههای پوسیده، امید داشتم! روی دوش من، جنازهای بود که با خود این سو و آن سو میکشاندم و انتظار داشتم معجزه شود و نپذیرفتهبودم که "مرگ"، پایان تمام چیزها و رابطهها و رابطهها و رابطهها و آدمهاست...
🌤 . سحر ، کرشمهٔ صبحم بشارتی خوش داد که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند ...🤍🕊 #حافظ ❣ خورشید گــو نخندد، صبحی تتق نبندد ای برق خندههایت از آفتاب خوشتر🌱🕊 #حسین_منزوی صبـح شد، خیـر است…
без подписи
без подписи
. یکی از دوستان کارگردان را در ترکیه دیدم و توی احوالپرسی گفتم: «خوبی؟»، گفت: «نه!» و من هیچی نگفتم. او هم منتظر ماند که من بپرسم: «چرا؟» ولی نپرسیدم. مقداری به خودش پیچید و آخرش گفت: «نمیپرسی چرا؟» گفتم: «نه، چون میدانم حق با توست!» به هر حال با همه مشکلاتی که هر کدام داریم، صبح که بهم میرسیم، تایید میکنیم حالمان خوب است و به هر حال، زندگی را انتخاب کردهایم و نباید زیاد نق بزنیم، راهی جز این نداریم. اگر میخواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه میکند. یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، میگفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمیکرد؛ گنجشکها روی درختهای بالای سرش میخواندند و آفتاب قشنگی از لابهلای برگها میتابید و روی ناخنهایش منعکس شده بود. انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی اینجا خودش را کشته است. اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاریاش از دنیا و توقعش از خودش کم میشود و این در نگاه آدم تحول ایجاد میکند. من سعی میکنم در زندگی خصوصیام، با اعلام مداوم طلبکاری از دنیا، دست به خودکشی تدریجی نزنم....... عباس کیارستمی .
-/دلم واسه خندیدنت تنگ شده.
چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود. تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند. دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام! #چیستا_یثربی
без подписи