- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 237
- 1/48двое суток
- 271
- 1/72трое суток
- 292
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔴سفیر ژاپن در ایران آهنگ سریال اوشین را نواخت و خاطرات یک نسل را زنده کرد ✅ @Democracykhahan_ir
🟣 آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت مکان: ایستگاه فضایی «میر» زمان: زمستان ۱۹۹۱* ◾️«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: - «سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»* ◾️تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟! در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود... اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست! ◾️و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: «بلاتکلیفیِ مطلق». آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد... معلوم نیست، فقط صبر کن.».. سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتینهایِ کوچک» را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد... او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود... سرانجام، بعد از "" ۳۱۱ روز "" بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را برگرداند سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد بلاتکلیفی بیرون، روانِ درونش را متوقف کند..._ 💌 نامهای کوتاه به تویی که این قصه را میخوانی: این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛ اقتصاد بیثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمتها هر روز تغییر میکنند، آیندهیِ شغلیمان در ابهام است و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه میشود؟». 💔این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژهها را نصفه رها کنیم، یادگیری را متوقف کنیم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را ببلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود. ◾️اما دوست جوان و دوست میانسال من! وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان! ◾️تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری... ◾️تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این شرایط خاص بگیری یا تیترهایِ اخبار را عوض کنی... 🌱 اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری...🌱 ◾️پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده... ◾️این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند و جاذبهیِ زندگی، با عشق تو را در آغوش میکِشد و در گوشت زمزمه میکند: "دیدی تمام شد؟... چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوشآمدی به خانه."🩵 ��������������
مادرم نخوابیده بود. احساس خستگی میکرد. او زودرنج، عصبانی و تلخ بود. همیشه احساس بیماری میکرد تا اینکه یک روز ناگهان تغییر کرد ....! یک روز پدرم به او گفت: _سه ماه است که دنبال کار می گردم و پیدا نکردم، می خواهم با دوستانم بروم هوا خوری. مادرم گفت: _مشکلی نیست، برو. برادرم گفت: _مامان، من در همه درسهای دانشگاه ضعیف هستم . مادرم گفت: _باشه، امیدوارم بهتر بشوی، و اگر هم نشدی، خوب، ترم را تکرار میکنی، شهریه را هم «خودت» میپردازی . خواهرم گفت: - مامان، من تصادف کردم و ماشین آسیب دیده است. مادرم پاسخ داد: - عیب ندارد دخترم، آن را به تعمیرگاه ببر و «نحوه پرداخت هزینه را هم خودت پیدا کن» و تا آن موقع با اتوبوس یا مترو رفت و آمد کن._ عروسش به او گفت: - مادرم، اومده چند ماهی میخواهد اینجا پیش ما باشد. مادرم پاسخ داد: - عیبی ندارد، رو کاناپه اتاق نشیمن بخوابد، دنبال چند پتو تو کمد بگرد . همه ما با دیدن این واکنش ها از طرف مادرمان نگران شدیم. ما شک کردیم نکند که او به دکتر رفته است و دکتر برایش چند قرص قوی تجویز کرده است و شاید او در این موارد بیش از حد قرص خورده که اینطور «آرامش» پیدا کرده است! تصمیم گرفتیم فضولی کنیم تا مبادا زیادهروی کرده باشد و بهتر است او را از هرگونه اعتیاد احتمالی نجات دهیم. اما... ، مادرمان ما را دور خود جمع کرد و توضیح داد: _ مدت زیادی طول کشید تا فهمیدم که هر شخص «مسئول زندگی خودش» است. سالها طول کشید تا متوجه شدم که درد و رنج، اضطراب، افسردگی، بیخوابی و استرس ِ من، _مشکلات شما را حل نمی کند بلکه باعث تشدید آنها میشود._ _من مسئول اعمال هیچ کس نیستم و وظیفه من این نیست که «سعادت» کسی را تأمین کنم._ _بنابراین، به این نتیجه رسیدم که وظیفه من در برابر خودم این است که آرام باشم و بگذارم هر یک از شما آنچه را که به خودتان مربوط است را حل کند. _من فقط می توانم خودم را «کنترل» کنم، شما تمام منابع لازم برای حل مشکلات خود را در اختیار دارید. وظیفه من این است که برای شما دعا کنم، شما را دوست داشته باشم و تشویق کنم، اما این شما هستید که باید مشکلات خود را حل کنید و خوشبختی خود را پیدا کنید .... !!! _ _فقط میتوانم «توصیههایم» را به شما بدهم، آنهم اگر از من بخواهید و این به شما بستگی دارد که آن را دنبال کنید یا نه. «عواقب خوب یا بد آن» بستگی به عمل خودتان دارد و شما باید آنها را پیگیری کنید.... !!!!! _ پس از این به بعد، من منبع _مسئولیت_ های شما، کیسه _گناهان_ شما، پشیمانیهای شما، وکیل خطاهای شما، نالههای شما، وظایف شما، نیستم که باید آنها را حل کنم. شما باید برای انجام مسئولیت های خود، از «تواناییهای خود» استفاده کنید .... !!!!!!!! _ _از این به بعد همه شما را «بزرگسال» مستقل و خودکفا اعلام میکنم ..... !!!!!!!!! همهامان در برابر مادرمان لال شدیم. از آن روز به بعد، خانواده عملکرد بهتری داشتند زیرا همه افراد خانه دقیقاً می دانستند که چه کاری لازم است انجام دهند. مادر و پدر حس میکنند «حل کننده» همه امور هستند. دوست ندارند عزیزانشان چیزهای دشواری را پشت سر بگذارند یا مبارزه کنند. آنها می خواهند همه خوشبخت باشند ...! مادر بزرگ و پدربزرگها مسوول نگهداری نوهها نیستند، فقط تایم کوتاهی را برای لذت بردن در کنار آنها سپری کنید . اما، هرچه زودتر باید این «مسئولیت» را از دوش خود برداشته و به عهده هر یک از عزیزان قرار دهند، بهتر است آنها .را برای مسئولیت پذیری آماده کنند. 💫⭐️ 🍃🌺 💫☂💫
جام جهانی فوتبال و ملتی که نمی خندد. ✳️✳️✳️ یاد باد آن که در آن بزمگه خُلق و ادب آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایتها بود ( حافظ) ✳️✳️✳️ جام جهانی فوتبال با همه زیبایی ها و شکوهش؛ لبخندها و اشکهایش، غریو شادی ها و هق هق گریه هایش تمام شد و پس از آخرین بازی که دیشب برگزار گردید؛ فاتح نهایی این جام نیز مشخص گردید. رخدادهایی مانند جام جهانی فوتبال؛ شاخصه ها و معیارهایی در اختیار محققان علوم اجتماعی و روانشناختی قرار می دهد تا بتوانند جوامع خود را از جهات مختلف بسنجند و یا با سایر کشورها مقایسه و تطبیق دهند. در طول برگزاری مسابقات، دیدن تماشاگرانی که نه تنها در استادیوم، بلکه در قالب کارناوالهای شادی و پایکوبی های خیابانی، فریادها و خنده های شادمانه سر می دهند؛ امری عادی و روزمره تلقی می شود؛ اما برای ما ایرانی ها این جشن ها و شادیها یک آرزوی سخت و دشوار است. واقعاً چرا اکثر مردم جهان بدور از هر دغدغه و دلشوره ایی با اتفاقات زیبای رقابتها همراه و همگام می شوند؛ شادمانه می خندند، جشن می گیرند و از تماشای فوتبال نهایت لذت را می برند؛ اما برای ما ایرانیان؛ سالهاست که جنگ یا ترس از جنگ و نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی مانند تورم افسار گسیخته ؛ بی ثباتی اقتصادی ؛ بیکاری مزمن جوانان و...امکان خنده عمیق و شادمانه را از ما دریغ نموده است؟ سالهای زیادی است که روح و روان ما با نابسامانی های این چنینی درگیر و فرسوده شده است. یک روز قیمت دلار و روزی دیگر تظاهرات قیمت بنزین و روزی دیگر کشته شدن بخاطر حجاب اسلامی و موارد مشابه آن؛ ما را به نگرانی و تشویش و اضطراب مآنوس نموده است. تو گویی در این مرز و بوم که بقول دکتر اسلامی ندوشن به بهانه های مختلف جشن می گرفتیم و شادمانه می رقصیدیم؛ حالا غم و اندوه جای آنرا گرفته و اضطراب و نا امنی تمامی ساختار روانی ما را به تسخیر خود درآورده است. توان خنده و شادی عمیق و به اصطلاح از ته دل را نداریم و غم و اندوه مزمن اما پنهان بر اعصاب و روان ما چمبره زده است. چنانکه دبیر انجمن روانپزشکان اعلام کرده است که از هر ۴ نفر ایرانی یک نفر نیاز به درمان فوری دارد و بقیه افراد نیز دچار اختلالات روانی خفیف یا متوسط هستند .وزارت بهداشت نیز اعلام کرده که بیماری اختلالات روانی در میان ایرانی ها به ویژه زنان رو به افزایش است. در خاتمه؛ باز هم مجبوریم امیدوار باشیم. امیدوار باشیم که شادی و شادمانی به زودی به این سرزمین باز گردد و خنده های شادمانه بر لبان مردم ایران نقش بندد. حسین آموزگار
اسامی شهیدانی که در شعر آورده شده بصورت کامل ذیلا معرفی شده اند، یادشان گرامی: ۱. بابايي ابراهيم نوه مرتضي قلی جباري 2. بختياري فرزند يوسف 3. جعفري جمشيد فرزند بهرام 4. چراغعلي بيژن فرزند اميرقلي 5. حسيني ناصر(سیدمحمد)فرزند آقاعلي 6. حسيني سيدناصر فرزند علاء الدين 7. حسيني سيدمحمد فرزند آقارحمان 8. رجبي جمشيد(شاپور)فرزند مراد 9. خلبان رستمي ولي فرزند علي 10. زماني حسين فرزند غلامعلي 11. عروجي تورج فرزند حسين خان حین ماموریت 12. علی جولايي داماد علي حسين غفوری 13. غفوری حسن رضافرزند عليدوست 14. كرده سهراب نوه صمدخان نادری 15. مظفري بهرام همسرخانم صغري نوروزي 16. خلبان نوروزي محمدرضا فرزند محمد 17. نوروزي نادر فرزند صمد 18. همتیان غلامرضا نوه رحمت اله مولایی 19. شمس مرتضی داماد هاشم بشیده 20. جانباز شهید حاج عبداله جعفری فرزند محمدحسین
من ز روستاییان ساده دلم وز همانجا سرشته آب و گلم منم از نسل های رفته ز یاد من به صحرا و چشمه ام، دلشاد مُشت مُشت آب خورده ام از رود با دو دست روی شسته ام در رود ساعت از نور و سایه پیدا بود صبح، ظهر، عصر و شب هویدا بود می شمردیم ستاره در دل شب دلمان شاد و خنده ها بر لب در سحرگاه با صدای خروس گشتم ایم با سپیده دم مانوس تجربه کرده ایم برف و تگرگ دور بودیم ز مویه ها و ز مرگ بوی نان و صدای بره و میش بوی باران ز بارش کم و بیش آفتاب تموز و کشت و درو خرمن زر نشان گندم و جو یاد انگور و شیره و حلوا می کند در دلم بسی غوغا پدران سخت کوش و زحمت کش مادران مهربان و بی غل و غش دختران، پاک دامن و مغرور پسران هم، نجیب، خوب و صبور دل به لطف خدا، باران، خاک چشم بر مهر و ماه و ایزد پاک پدرم خوبروی و خوش سیرت مادرم مهربان و خوش طینت خواهران و برادرانم خوب اهل آبادی جملگی محبوب گاه عشرت، عروسی و شادی پیر و برنا ز اهل آبادی پایکوبان، خنده بر لب و شاد ذکرشان بود: یار مبارک باد گاه بیماری و عزا و مَحَن یاور هم بُدند و نیک سخن غمگساران و مهربان بودند در غم و غصه همرهان بودند یادشان در دلم کند غوغا دوستانِ بدون روی و ریا ای فریبرز، عمر، یادش ماند خاطرات ِحزین و شادش ماند قدر ِایام ِمانده را دریاب برنگردد دگر زمان شباب. نام آن ده که بود اردکلو مردمش نیک خصلت و خوشخو خانه هایش پر از سرود و غزل سخن مردمش مثال عسل مادران شیر پرور و بشکوه شیر زایند دلاور و نستوه آن زمانی که بعثی خونخوار حمله آورد بر این ستوده دیار آن زمانی که تیرگی آمد لشگری بهر چیرگی آمد از جنوب و ز مرز خوزستان مرز غربی، تمام کردستان قصرشیرین، نفت شهر، سرپل پاوه، نوسود و شهرهای چو گل دشمن آمد برای کشتن ما غارت و محو و جان سپردن ما شیرمردان خاک اردکلو آن دلیران شرزه ی حق جو از همین مردم دیار کهن جان نثاران شدند برای وطن چشم در چشم دشمن بدخو خاک میهن نموده گور عدو شد فدا بیست مرد دلیر هیبت هر یکی مثابه شیر یک به یک میشمارم این مردان آن شهیدان پاک و زنده دلان پسری بود دلیر و نام آور نامش ابراهیم آن گل پرپر رفت در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ نوجوانی دگر که جمشید است صورتش همچو ماه و خورشید است رفت در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ نوه عمه ام که ناصر بود در همه جبهه ها، حاضر بود سیدی از تبار جانبازان پسر سیدعلا، مه تابان رفت در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ بیژن خوبرو، چراغی بود گل زیبای دشت و باغی بود رفت در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ از تبار حسین دوباره، دو مرد پر کشیدند بهر جنگ و نبرد نامشان ناصر و محمد بود دینشان دین پاک احمد بود هردو در خون خویش غلطیدند اجر مردانگی ِ خود دیدند مرتضی شمس، مظفری بهرام علی جولایی آن دلیر تمام هر سه در خون خویش غلطیدند اجر مردانگی ِ خود دیدند خلبانی جسور و دانشور نوروزی، خوشکلام و سیمین بر این محمدرضای باغ چمن شد شهید دگر برای وطن رفت در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ خلبانی دگر ولی نام است رستمی صولتی دلارام است رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ نادر نوروزی آن جوان غیور خوبرو و نجیب و پاک و صبور رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ بختیاری ز نسل پاکان بود دل او در هوای ایران بود رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ رجبی آن جوان بی همتا در ره میهنش گشته فدا رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ آن زمانی حسین نام آور افتخار پدر شد و مادر رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ شد عروجی به حین خدمت خویش جان فدایی برای میهن خویش رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ یک شهیدی که بمب دشمن دون بر سرش ریخت گشت غرقه خون غفوری بود، حسنرضا نامش شد بهشت برین بر کامش رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ یک دلیر دگر سهراب نام کُرده بود شهرتش جوان همام رفت و در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ همتیان دگر شهید دلیر همتش بس فراتر از هر شیر رفت در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ آنکه قلبش شمیم باران بود یک برادر، نه، صد هزاران بود حاج عبداله جعفری بود او بهر ما همچو سروری بود او سایه اش چون پدر بُدی بر ما مهربان تاج سر بُدی بر ما جسمش از ترکش و گلوله چاک پاره پاره تنش چنان گل پاک رفت در خون خویشتن غلطید همچو او مرد در زمانه که دید؟ ای فریبرز، عمر، یادش ماند خاطرات ِحزین و شادش ماند قدر ِایام ِمانده را دریاب برنگردد دگر زمان شباب.
باسلام، مراسم چهلم بانوی مرحومه گیتی(شیوا) حسینی بشرح اعلامیه فوق منعقد میگردد. روحش شاد
همه اینها در ژاپن یک پیکره واحد را تشکیل میدهند، چون هدف، فرهنگ و مسیر همه اینها یکی است و بدون هماهنگی آنها، هیچ هدف واقعی محقق نمیشود.👇🏻 2. در ژاپن مدرسه و دانشگاه جایگاه «مهارتآموزی» است. مهارت هم کاملاً تعریف دقیق و مشخصی دارد و اصلاً کلی، تئوری و تعارفی نیست. همه آدمها میدانند کسانی که دوره ابتدایی را گذراندهاند چه مهارتهایی برای کار و زندگی در اجتماع بلدند و چه چیزهایی را بلد نیستند. همین ترتیب تا مرحله دکترا وجود دارد. اوایل برای ما عجیب بود که چرا در ژاپن کسی که مثلاً رشته کشاورزی خوانده، الان دارد در یک کمپانی نیمههادی و ترانزیستور به عنوان مهندس کار میکند! یا کسی که در دانشکده آموزش درس خوانده و چند سالی معلم بوده، الان در بخش حسابداری شهرداری مدیر یک بخش است. چرا؟ چون عنوان درسی که در دانشگاه خوانده میشود، بخش اصلی آموزش دانشگاه نیست! بلکه آن «مهارتِ حل مسئله و تفکری» که آموخته شده، چیزی است که در هر جایگاه و رشته دیگری هم میتواند کار کند. حتی اگر بخواهم از تجربه شخصی خودم بگویم؛ لیسانس من زبان انگلیسی بود. من با این رشته هرگز در ایران شانس ورود به دانشکده پزشکی و مقطع دکتری اپیدمیولوژی و سلامت عمومی را نداشتم؛ اصلاً و ابدا. اما در ژاپن موقع ورود به دانشگاه، هیچکس به این نکته کوچکترین توجهی نکرد! در مصاحبه پیش از آزمون، مهارتهای پژوهشی و تفکر من ارزیابی شد؛ مهارتهایی که انتظار داشتند یک فرد پس از ۱۶ سال تحصیل به دست آورده باشد. در این جامعه، مهارتِ یادگیری و کارکرد، مهمتر از پوسته تئوریکِ رشتههاست. 👤 معلم در ژاپن: یک شغل یا یک کاراکتر زیستی؟ آموزش سواد و کتاب بسیار راحتتر از آموزش مهارت به صورت منظم و هدفمند است. شاهد مثالش نوع جایگاه معلم است. در ایران ما معلمهای دلسوزی داریم که خیلی خوب کار میکنند (و البته تعداد زیادی معلم هم داریم که فقط به عنوان شغلی با درآمد ثابت به آن نگاه کردهاند)، اما در ژاپن که سیستم آموزشی مبتنی بر مهارت و الگوسازی است، معلم فقط تئوری تدریس نمیکند. در ژاپن، معلم یک «کاراکتر شخصیتی» محسوب میشود! آنقدر جایگاه این کاراکتر سخت و دشوار به دست میآید که در حال حاضر با وجود درآمد نسبتاً خوب، یکی از بالاترین نرخهای استعفا را دارد. چرا؟ چون شما باید به صورت شبانهروزی و در تمام سال یک «معلم» باشید. تکتک حرکات معلم موقع غذا خوردن، راه رفتن، حرف زدن، نگاه کردن، سوار مترو شدن و سلام و علیک کردن، باید عیناً همان چیزی باشد که در بخشنامهها به عنوان کاراکتر معلم تعریف شده و چهار سال در دانشکده آموزش، خیلی مهمتر از مطالب کتاب، تمرین و ارزیابی شده است! این یعنی «خوب بودن» یک معلم هم تعریف، مقیاس و استاندارد دقیق دارد و صرف دلسوز بودن کافی نیست. این ساختار فشار بیرحمانهای روی معلمها وارد میکند، اما هدفش این است که بچهها یک الگوی بینقص برای زیستن در جامعه ژاپنی داشته باشند. 👟 از گره زدن بند کفش تا کار تیمی چند روز پیش هم نوشتم؛ مهارتهای جسمی، اخلاق، ادب و نظم را فقط در کودکی میشود شکل داد. در ایران معلمهای ما چگونگی مداد دست گرفتن را به ما آموزش میدادند؛ اما در ژاپن علاوه بر اون، ژست نشستن، درآوردن لباس و تا کردنش، مدل جفت کردن کفش، گره زدن بند کفش، طرز دستمال دست گرفتن و پاک کردن بینی، مدل پاسخ دادن به سوالات، حرف نزدن حین غذا، دست گرفتن گوشی تلفن، فاصله زانوها از هم موقع نشستن روی صندلی، و ترتیب جمع کردن لوازمالتحریر از روی میز قبل از خوردن زنگ را معلمها باید یاد بدهند. معلمها هزاران بلکه میلیونها بار با بچهها کار میکنن تا همه به صورت اصولی و یکدست یاد بگیرند و ملکه ذهنشون بشه. هر سال تا آخرین سال تحصیلی، دقیقا تعداد مشخصی مهارت با تعریف و اصول دقیق وجود دارد که بچه باید در مدرسه یاد بگیرد. علت اینکه کار تیمی در ژاپن اینقدر راحت و روان پیش میرود هم همینه؛ چون همه اصولِ پایهایِ لازم برای هماهنگی را فرا گرفتهاند و تفاوتی در سطح مهارتهای اجتماعیشان وجود ندارد. هوش و استعداد و خلاقیت شخصی، چیزی اضافه بر این مهارتهای آموخته شده است که به کمک این بستر، بهتر میتواند خودش را نشان دهد و به موفقیت برسد.
JaFariborz: مفهوم مدرسه و دانشگاه و تفاوت کار کرد آن در ایران و ژاپن 1.مدرسه و دانشگاه در ایران و ژاپن: یک اسم، دو مأموریت کاملاً متفاوت! من امروز داشتم به معنا و مفهوم مدرسه و دانشگاه فکر میکردم. در این سالهایی که در ک دانشگاه ژاپنی مشغول به تحصیل و تحقیق بودم و به خاطر علاقه شخصیام، سیستم آموزش و پرورش ژاپن رو از هر جنبه ای که توانستم بررسی کردم، و همچنین در این سالهایی که در فضای مجازی حرفها، درددلها، دغدغهها و نکات والدین، معلمان، دلسوزان و منتقدان آموزشی را شنیدم، همیشه یک سوال بزرگ ذهنم رو درگیر کرده: اینهمه تفاوت از کجا شروع میشود؟ ریشه کجاست؟ معلمهای خوب نداریم؟ کتابها خوب و بهروز نیستند؟ بودجه نداریم؟ مشکل مربوط به سیستم و ساختار است یا ریشه فرهنگی دارد یا هردو؟ تازگیها متوجه شدم وقتی ما در مورد مدرسه و دانشگاه صحبت میکنیم، ما و ژاپنیها، در واقع داریم در مورد دوتا مفهوم صددرصد متفاوت با اسمهای یکسان صحبت میکنیم! مشکل اصلی و سوءتفاهم بزرگ دقیقاً همینجاست. مدرسه و دانشگاه در ژاپن تعریف و علت وجودی کاملاً متفاوتی دارد. تفاوت چیست؟ در یک کلمه، مدرسه و دانشگاه برای ما در ایران معنای سواد، باسوادی و مغایرت با بیسوادی را دارد؛ اما برای ژاپنیها داستان چیز دیگری است. 📌 ریشه تاریخی؛ خط و زبان به مثابه ابزار بقا و هماهنگی اگر به تاریخ نگاه کنیم، ژاپنیها از قدیم باسواد بودند. از همان زمانی که آیین بودا از چین وارد ژاپن شد، نوشتار و سواد هم همراه آن آمد. برای ژاپنیها دین، سواد و فرهنگ یک معنای واحد داره چون همزمان به این کشور وارد شدند. در طول تاریخ، سه نوع خط نوشتاری مختلف (کانجی، هیراگانا و کاتاکانا) به وجود آمد که هرکدام کارکردهای اجتماعی خودشان را دارند و تکامل پیدا کرده اند. در ساختار فرهنگ ژاپن، کسی که سواد نوشتن نداشته باشد اصلاً نمیتواند در جامعه دوام بیاورد و زندگی کند؛ این شد که همه مردم بسته به جایگاه و توانشان در تاریخ، خواندن و نوشتن این ساختارها را بلد بودند. منظور من از تکامل خط و زبان ژاپنی، میزان کاربردی شدن، قاعدهمند شدن و تخصصی شدن سطوح و لایههای مختلف آن بر اساس نیازهای دقیق اجتماعیه. در سیستم آموزشی ژاپن که فقط ۹ سال آن اجباریست، هدف این نیست که از بچهها ادیب یا فیلسوف بسازند؛ هدف این است که در این ۹ سال، تمام ابزارهای زبانی لازم برای یک زیست متوسط و مستقل در جامعه را به فرد تزریق کنند. این سیستم دقیقاً میداند که یک شهروند برای زنده ماندن، کار کردن و خواندن یک روزنامه یا فهم و پرکردن فرم اداری، به حداقل ۲۱۳۶ کاراکتر کانجی استاندارد نیاز دارد و این تعداد را با فرمولی دقیق بین این ۹ سال تقسیم کرده است. علاوه بر این، زبان ژاپنی پنج سطح و لایه کاملاً مشخص دارد (مانند سطوح زبان احترامی یا کئیگو) که تعریف دقیق، کلمات معین و آییننامههای اجرایی دارند. فرد کاملاً یاد میگیرد که در هر جایگاه اجتماعی چطور باید صحبت کند و هیچ چیز مبهم و تئوری باقی نمیماند. همهچیز در خدمت کارکرد است. اما وقتی به سیستم آموزش زبان فارسی در ایران نگاه میکنیم، با یک سرگشتگی و بلاتکلیفی بزرگ در دستهبندی و طبقهبندی مواجه میشیم. کتابهای آموزش زبان فارسی ما فرسنگها با نیازهای واقعی زندگی روزمره فاصله دارند. دانشآموز ایرانی ۱۲ سال تمام درس فارسی میخواند، اما سیستم تکلیفش با خودش روشن نیست؛ مشخص نیست میخواد شهروندی تربیت کنه که بتواند گلیم ارتباطیاش را در جامعه بیرون بکشه، یا میخواد از همه حافظپژوه و ادیب بسازند! نتیجه این سرگشتگی آموزشی چیه؟ اینه که ما ۱۲ سال فارسی میخوانیم اما در نهایت، یک فارغالتحصیل دبیرستان یا حتی دانشگاه در ایران، نه یاد میگیرد چطور یک نامه اداری روشن و رسمی بنویسه، نه مهارت درک درست یک متن حقوقی یا قرارداد ساده را داره و نه حتی میتونه در یک گفتگوی کاری، منظورش رو بدون سوءتفاهم بیان کنه. کتابهای درسی ما پر از تئوریهای انتزاعی شده و جای خالی «مهارتهای زبانی برای زندگی» کاملاً حس میشود. در چنین جامعهای وقتی بچهها حداقلِ خواندن و نوشتن را یاد میگیرند، یکجور سرگشتگی به وجود میآید که خب بقیهاش چی؟ اینطوری میشود که خیلیها فکر میکنند بسیاری از کتابها بیاهمیت و اضافی ان و با سه تا دونه کتاب هم میشود مردم را باسواد کرد! 🛠 ساختار یکپارچه و اصالت «مهارتمحوری» در جامعهای که مردم برای زنده ماندن لاجرم باید خط نوشتاری را در سطح کاربردی بلد باشند، فلسفه ساختن مدرسه و دانشگاه دیگه فقط «باسوادی» نیست. در ژاپن یک وزارتخانه وجود دارد (مومبوگاشو یا MEXT) که در حقیقت ترکیبی از چهار وزارتخانه در ایران است: وزارت آموزش و پرورش + وزارت آموزش عالی + وزارت فرهنگ و ارشاد + وزارت ورزش و جوانان.
🌹🌷به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد. کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم. وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود. ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پاک میکرد. دیگری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناریاش را گرفته بود. چند نفر بیصدا گریه میکردند. دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند. گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید. زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند. اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم. تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی. آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن. ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند. آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم. سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند. زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید. برای همین کمی مهربانتر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدمهای اطرافتان بپرسید: این روزها چه باری روی دوشت هست؟ شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
🌹🌷داستانی بسیار بسیار آموزنده و قابل تعمق ازمعلمی وظیفه شناس ✍درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیستوپنج دانشآموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمهپنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلهایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورتهای خستهشان افتاده بود. آرام گفتم گوشیها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشیها را کنار گذاشتند. سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند. روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد. آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم. وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد. سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست؟ یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟ لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید. کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دانش آموزی که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد. وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم. گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن. اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم. سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد. هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند. کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از کسی بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت. هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.
🌸✾࿐༅ همسرم همیشه فکر میکند که من صبحهای پنجشنبهام را هدر میدهم. هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی. من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم. اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟ لبخند میزدم و میگفتم: «نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم. کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم. اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم. سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی. بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند. با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند. اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور. یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه. خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟ چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم. گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم. یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم. کنارم نشست. و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است. هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد. بعد شدند پنج نفر. بعد ده نفر. و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد. اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود. ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است. تغییر را میشد با چشم دید. زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند. یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود. کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد. مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟ گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد. کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم. هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود. پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد. عکسی همراهش بود. در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند. به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت: «این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا، ۸۷ ساله. تو آدم ارزشمندی هستی. سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست. چشمان مارتا پر از اشک شد. همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم. همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند. فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است. اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت. در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید. حالا هم گروه ما برقرار است. ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند. من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم. فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم. اما در این سالها یک چیز را فهمیدهام: گاهی نجات دادن یک زندگی، با کارهای بزرگ و پر سر و صدا اتفاق نمیافتد.
بازگشت همه بسوی اوست در کمال تاسف باخبر شدیم آقای محمود حسینی فرزند سیدمهدی، دار فانی را وداع و روح رفیعش به آسمان پر کشید. این مصیبت را به خانواده محترم ایشان و خاندان بزرگ حسینی تسلیت گفته بقای عمر بازماندگان را خواستاریم. مراسم خاکسپاری و بزرگداشت آن مرحوم بشرح اعلامیه فوق برگزار می گردد. روحش شاد
زندگی دیگر سخت نیست؛ زندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایستاده است. دیگر از آینده نمیترسیم؛ از امروز میترسیم. از صدای عجیب یخچال میترسیم. از خراب شدن گاز. از روشن شدن چراغ چک ماشین. از رفتن به مطب دکتر. از نسخهای که میدانیم توان خریدنش را نداریم. از دعوت شدن به یک عروسی، مهمانی، پارتی، یا هر کوفت و زهر ماری، چون شرم هدیه نبردن از خودِ دعوت نشدن سنگینتر است. از گوشت میترسیم. از مرغ میترسیم. از میوه میترسیم. از هر چیزی که روزگاری جزو بدیهیات زندگی بود و امروز به کالایی لوکس تبدیل شده است. از کتابفروشی میترسیم؛ چون کتاب شده کالایی اشرافی برای ثروتمندان. برای بی دردان از سینما میترسیم. از سفر میترسیم. از کافه رفتن میترسیم. حتی از خوشحال شدن میترسیم، چون قیمت دارد. ترس، دیگر احساس نیست؛ شیوهی زندگی ماست. ما مردمی بودیم که سفرههایمان برای مهمان باز بود. نان را نصف میکردیم و دل را دو برابر. اما امروز اگر کسی در بزند، قبل از آنکه به رویش لبخند بزنیم، حساب بانکیمان را مرور میکنیم. دلمان میخواهد مهماننواز باشیم، اما جیب خالی، اخلاق را هم گروگان میگیرد. اگر کوروش از دل تاریخ بازگردد و از حال فرزندانش بپرسد، باید سر پایین بیندازیم و بگوییم: ببخش ما را. نه آنکه نان نداریم ببخشیم، که دیگر توان حفظ کرامت خودمان را هم نداریم. کار به جایی رسیده که مرگ هم آرامش نیست. انسان زنده خرج دارد، مرده هم خرج دارد. کفن قیمت دارد. سنگ قبر قیمت دارد. خاکسپاری قیمت دارد. آدم گاهی از خودش خجالت میکشد که چرا هنوز زنده است و هزینه تولید میکند. جوانانمان را نگاه کنید. انبوهی از نیرو، انبوهی از استعداد، انبوهی از آرزو... اما پشت درهای بستهی بیکاری و بیآیندگی پیر میشوند. چه بسیار مغزهایی که باید کارخانه و دانشگاه و پژوهشگاه را میساختند، اما امروز در چهارراهها دود میشوند، در قهوهخانهها خاک میخورند، یا در رؤیای مهاجرت فرسوده میشوند. و ما والدین، هر روز با شرمندگی به چشمان فرزندانمان نگاه میکنیم. شرمندگی، مالیات نانوشتهی فقر است. من خودم استاد بقا شدهام. آنقدر با نداری جنگیدهام که اگر دانشگاهی برای تحمل فقر وجود داشت، کرسی استادیاش را به من میدادند. غذا را کوچک کردهام، خواستهها را حذف کردهام، آرزوها را قسطبندی کردهام، و کرامت را وصله زدهام. اما هنوز، گاهگاهی کتابی میخرم. گاهی در کافهای گوشهای مینشینم. یک بستنی یا تکهای کیک سفارش میدهم و آرام آرام میخورم. نه برای شکم. برای یادآوری. برای اینکه فراموش نکنم هنوز انسانم. برای اینکه یادم بماند زندگی فقط زنده ماندن نیست. اما تو، ای ترس لعنتی... تو دیگر مهمان خانهی من نیستی. تو در خونم خانه کردهای. در استخوانم ریشه دواندهای. در جیبم جا خوش کردهای. شب با من میخوابی، صبح با من بیدار میشوی، دلنوشته یک ایرانی
انالله و انا الیه الراجعون بدینوسیله درگذشت بانو مهناز فرهادوند همسر آقای بابک نادری فرزند مرحوم عباس نادری را به باطلاع میرساند. مراسم خاکسپاری و بزرگداشت این بانوی مکرمه بشرح اعلامیه فوق برگزار میگردد. این مصیبت را به خانواده های محترم نادری و فرهادوند تسلیت گفته، بقای عمر بازماندگان را از خداوند خواهانیم. روحش شاد
سلام بر همولایتی های عزیز لازم دیدم در این دوران گرانی و کمبودها کمی در مورد نان برایتان بنویسم و اینکه چرا باید به نان احترام بگذاریم؟ در روزگاری به سر می بریم که برخی از عادات و رسوم مردم کم کم از میانشان رخت بربسته و رو به فراموشی می گذارد. احترام به نان یکی از این اخلاقیات و روحیات است که امروزه کمتر شاهد آن بوده و بایست دیگر با آن خداحافظی کرد. دیروز کودک دست در دست مادر یا مادربزرگش اگر در خیابان با تکه ای نان مواجه می شد که بر روی زمین افتاده، شاهد برداشت آن با احترام از روی زمین توسط مادر و گذاشتنش به گوشه ای بود و امروز!!! شاید باشند افرادی که هنوز به سنت های گذشتگان خویش پایبندند. آیا تا به حال برای شما این سوال ایجاد شده که علت احترام گذاشتن به نان چیست؟ پاسخ را می توان در دل دین، مذهب، سنت و فرهنگ که سرچشمه اصلی اعتقادات و اعمال و رفتار آدمی است یافت همچنین در زحمتی که برای تهیه نان کشیده می شود. یادش بخیر در دهات برای کاشتن گندم زحمت زیادی می کشیدند، همین زحمت باعث شده بود ارزش و احترام خاصی برای نان قایل شوند. برای کاشت و برداشت گندم باید این مراحل را طی کرد که سخت، طاقت فرسا، زمانبر و پر زحمت بود. برای کشت دیم، بعد از باران پاییزی زمانی زمین کمی نم داشت، وقت شخم زنی بود و بذرپاشی و ماله کشی. سپس چشم به آسمان داشتن و انتظار باران. در زمینهای آبی، ابتدا نَتَه گرفتن بود یعنی زمین را سیراب کردن. بعد از چند روز که زمین عمل می آمد بقولی نته موقع شخم زدنش می شد با گَلا( گاو آهن) و گاو یا با تراکتور زمین را شخم می زدند، بذرپاشی، ماله کشی، و حیل مائه(کرت بندی و شیاربندی برای آبیاری بهتر) مراحل بعدی کار بود، در طول پاییز آب کمی به کشت گندم داده می شد و برف زمستانی از رشد جوانه گندم جلوگیری می کرد. وقتی آفتاب بهاری برف کشتزارها را آب می کرد جوانه های سبز روشن گندم سر از زمین برآورده و جلوه گری می کردند. کشاورزان به عشق محصولی پربار از آن مراقبت کرده، تا از هجوم گوسفندان و آفات در امان باشد، آب به موقع هفته ای یکبار تا رسیدن گندم و هنگام درو. از اینجا به بعد گندم آبی و دیم مراحل یکسانی دارند: مردان قوی پنجه روستا، با داسهای تیز شده در دست شروع به چیدن گندم ها میکردند، با دقتی که محصولی هدر نرود اما با شتاب که *بُور* به آنها نیفتد. بُور معمولا به آخرین نفری می افتاد که موفق به چیدن گندمش نشده بود و حاصلش این بود کسی که بور بهش بیفته زنش در آن سال میمرد. در روستا مصیبتی بزرگ بود کسی که زنش بمیرد، چنین مردی زندگی بسیار سختی در انتطارش بود. مردم مهربان ده برای اینکه این اتفاق برای کسی نیفتد آخرین چَپه از مزرعه را با هماهنگی نفرات آخر همزمان می چیدند تا شومی بور بر کسی وارد نشود. مرحله بعد بردن بافه های چیده شده بود بوسیله شَرا و الاغ تا خرمن. پس از جمع آوری گندمها وقت خرمن کوبی بود با چون و برگ و گاو، یا خرمنکوب تراکتور، که کار پر زحمت و حوصله سر بری بود. سپس خرمن باد دادن بود که باز باید چشم راه بادی داشت که بوزد یا چند روز منتظر بمانی. گاهی باد دادن خرمن روزها بطول می انجامید و کشاورز به درگاه خدا دعا میکرد که بادی بوزد. یا امامزاعه سر کُه یه درنگه بادی واکُو پس از جداسازی گندم خالص از کاه ریختن در جوال بود و بردن به خانه. در این اثنا افرادی غریبه بعنوان مبلغین دین هم می آمدند و به اسم خمس و زکات بخشی از محصول آماده را می بردند. مرحله بعد آسیاب گندم بود و تبدیل آن به آرد. آردها را در تاپو ذخیره می کردند. و در زمان لازم خمیر کرده و نان پخته می شد. برای پخت نان ابتدا در لانجین های بزرگ آب از چشمه آورده شده را می ریختند و آرد الک شده را آرام آرام به آن اضافه می کردند سپس خمیر ترش را به خمیر اضافه کرده ورز می دادند، خمیر را آنقدر ورز می دادند که دیگر به دست نچسبد سپس با پارچه و طنابی روی لانجین خمیر را میبستند تا فردا صبح وَر بیاید. تهیه خمیر معمولا در شبها بود. صبح زود مادران زحمتکش تنور را آماده کرده و شروع به پختن نان می کردند. نانی که بوی خوش آن سراسر آبادی را در بر میگرفت و مزه جان می داد. این خلاصه ای بود از زحمات تهیه نان که باعث شده بود نان این میزان ارزش و بها داشته باشد. نان را گرامی بداریم و آنرا بصورت بهینه مصرف کنیم. فریبرزجعفری
دلنوشته ی زیبای مرحوم داود زمانی عزیز در عشق به اردکلوی زیبا: ❤️ ای دیارِ کهن و زیبایمان💚 هر شب که آسمان خیالم در این دیارِ غربت با چلچراغ یاد تو ، چون روز روشن میشود هر شب که بادِ مَست از آنسوی کوه ها بوی عطرِ دلنشین تورا به کُلبه ام می پراکند سنگین تر از همیشه غمِ دوریِ تورا احساس میکنم آری تورا میگویم : ای دیارِ خوبان و زادگاه پاکان و نیاکانمان تو از جانم عزیزتری...... عشق تو در درونم و مهرت در سینه ام با شیر مادر اندرون ، و با جان بِدر رود 🙏❤️🙏
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران در کمال تاثر و تاسف با خبر شدم دوست عزیزم داود زمانی فرزند عمه قمر و عمو قاسم زمانی دارفانی را وداع گفت. اصلا نمی توانم باور کنم دوستی که هفته ای یکبار زنگ میزدیم و صحبت میکردیم اینچنین ناباورانه ما را ترک کند. آنقدر این خبر تلخ و غافلگیر کننده بود که با وجود صحبت کردن با خانواده محترمش هنوز قبول پذیرش آن مشکل است. داودجان، تو رفیق خوب و با مرامی بودی، برای پدر و مادرت پسر خوبی بودی، برای همسرت مردی مهربان و برای فرزندانت پدری دلسوز و فداکار، رفتنت خیلی زودهنگام بود. خدا رحمتت کنه و روحت شاد باشه. این مصیبت را به همسر گرامیشان خانم عروجی و فرزندان برومندش، خانواده محترم و خاندان بزرگ زمانی تسلیت می گویم.
🥰تكنيك بسيار ساده و كاربردي برایان تریسی براي تعيين اهداف و تحقق انها 🟢حتما ببینید و لذت ببرید. 🔹 با ما همراه باشید در: 🌐 کانال ترفند مدیریت👇👇 📷 Instagram |💬 Telegram |
بازگشت همه بسوی اوست عرض تسلیت خدمت عمو محمود صیفوری فرزند مرحوم حشمت صیفوری. خداوند به محمودجان و خانمش صبر عنایت کند، داغ این جوان دانشجو بسیار سنگین است. روحش شاد