دیـرزی
Статистика@dirzee_ir مدیریت کانال @DrMazyarEtemadi «دیرزی» یعنی بسیار بمان و زندگانی کن!
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 188
- 1/48двое суток
- 215
- 1/72трое суток
- 232
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«عشق، پیش از حرفه!» اورسون ولز (هنرپیشه و کارگردان آمریکایی) از واژهی «حرفهای» بیزار بود. البته نه از مهارت بیزار بود، نه از تجربه و نه از شناختِ فن؛ شاید از آن بخشِ پنهانِ واژه میترسید؛ از جاییکه «حرفه» میتواند کاری را که روزی از سرِ عشق آغاز شده، به کاری برای امرار معاش بدل کند. اصلا «بازیگر حرفهای» یعنی چه؟ کسی که خوب بازی میکند؟ کسی که سالها روی صحنه بوده؟ کسی که قواعد را میشناسد و دستمزد میگیرد؟ شاید..! اما هیچکدام، بهتنهایی، از کسی هنرمند نمیسازد. در سوی دیگر، واژهای ایستاده که گاهی با تحقیر بر زبان میآوریم: «آماتور». واژهای با ریشهای که به عشق و دوست داشتن بازمیگردد؛ کسی که کاری را نه فقط برای آنکه شغل اوست، بلکه از سرِ دلباختگی انجام میدهد. و چه پارادوکس عجیبی است؛ گاهی آنکه «آماتور» خوانده میشود، به حقیقتِ هنر نزدیکتر است از آنکه «حرفهای» نامیده میشود. یکی میداند چگونه بازی کند؛ دیگری میداند چرا باید بازی کند. یکی تکنیک را آموخته؛ دیگری چیزی در درونش دارد که نمیگذارد دست از آفرینش بکشد. یکی کار میکند چون باید؛ دیگری کار میکند چون اگر نکند، چیزی درونش خاموش میشود. شاید هنر، دقیقا از همینجا آغاز میشود. هنر، پیش از آنکه حرفه باشد، دلباختگی است؛ پیش از آنکه تکنیک باشد، شوق است؛ و پیش از آنکه نام و نان و اعتبار باشد، نیازی درونی برای آفریدن است. چه بسیار آدمهای حرفهای که تمام قواعد را بلدند، اما چیزی برای گفتن ندارند؛ و چه بسیار آماتورها که قواعد را کامل نمیدانند، اما وقتی قلم بهدست میگیرند، دوربین روشن میکنند، ساز مینوازند یا بر صحنه میایستند، ناگهان چیزی از حقیقتِ انسان را با خود به جهان میآورند. تفاوت شاید همینجا باشد: حرفهای، کارش را بلد است؛ هنرمند، جانش را در کارش میگذارد. برای همین است که بعضی فیلمها را میبینیم و فراموش میکنیم؛ بعضی کتابها را میخوانیم و چند صفحه بعد چیزی از آنها در خاطرمان نمیماند؛ بعضی موسیقیها را میشنویم و همانجا تمام میشوند. اما گاهی یک جمله، یک قاب، یک حرکت، یک سکوت، یا حتی نگاهِ کوتاهِ بازیگری، سالها در ما میماند. چرا؟ چون آنجا کسی فقط «کارش» را انجام نداده است؛ کسی خودش را در کارش جا گذاشته است. شاید جهان امروز بیش از هر چیز از کمبود همین آدمها رنج میبرد؛ آدمهای بسیاری که حرفهایاند، و آدمهای اندکی که هنوز عاشقاند. رزومه داریم، مدرک داریم، تجربه داریم، عنوان داریم، مهارت داریم؛ اما گاهی میان تمام این «داشتنها»، همان چیزی را گم کردهایم که روز نخست ما را به راه انداخت: «شوق!» و چه غمانگیز است وقتی آدم در کاری استاد میشود، اما دیگر دوستش ندارد. آن روز شاید هنوز حرفهای باشی؛ اما دیگر آماتور نیستی. شاید حرفهای بودن، مهارتِ انجام دادن باشد؛ اما عاشق بودن، دلیلِ انجام دادن. و هنر، اگر قرار باشد هنوز هنر بماند، باید پیش از هر عنوان و هر قرارداد و هر دستمزدی، از همانجا آغاز شود: «از عشق...» ✍️ #مازیار_اعتمادی | #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«کافر نکند آنچه تو کردی؛ حذر از تو...» #وحشی_بافقی این مصراع را قرنها پیش در گوشهای از غزلی رها کرد و رفت؛ بیآنکه بداند روزگاری خواهد رسید که هنوز خوانندهای در برابر آن مکث کند و از خود بپرسد: مگر انسان تا کجا میتواند از مرزهای انسانیت دور شود؟ جسارت این بیت در همان اغراق ظاهریاش پنهان است. شاعر برای وصف خیانت، به دورترین نقطهای میرود که ذهن از «دیگری» ساخته است؛ اما همانجا هم میایستد و میگوید: نه، حتی آن تصویر دور هم برای تو کافی نیست. تو از محدودهی شناختهشدهی بیرحمی عبور کردهای؛ آنقدر که زبان برای نامیدن کارت درمانده میشود. و شاید بزرگترین قدرت شعر همین باشد؛ آنجا که واژههای معمولی دیگر توان حمل حقیقت را ندارند، شاعر واژهای تازه برای زخم میسازد. اما خیانت همیشه با خنجری آشکار وارد نمیشود. گاهی با لبخند میآید، با وعده، با شعارهای زیبا؛ و گاهی آنقدر تکرار میشود که دروغ، لباس حقیقت میپوشد و حقیقت، غریبهای در خانهی خویش میشود. تلختر آنجاست که قدرتی که قرار بود پناه باشد، خود به دیوار بدل شود؛ آنکه قرار بود نگهبان خانه باشد، درهای خانه را بهروی اهل خانه ببندد؛ و آنکه از مردم سخن میگوید، مردم را از یاد ببرد. جامعهها همیشه با فاجعههای بزرگ فرو نمیریزند؛ گاهی با همان دروغهای روزمره، سکوتهای مصلحتی و عادیشدنِ زشتیها فرسوده میشوند. وحشی بافقی موعظه نکرد؛ حکم هم نداد. فقط آینهای کوچک برابر انسان گذاشت؛ آینهای که نه ادعا را، که فاصلهی میان آنچه هستیم و آنچه وانمود میکنیم هستیم نشان میدهد. و شاید راز ماندگاری آن مصراع همین باشد؛ چون هر نسل، خیانتِ زمانهی خودش را در آن پیدا میکند. یک روز خیانت، شکستنِ دل بود؛ امروز گاهی شکستنِ حقیقت است. و چه هولناک است روزگاری که دیگر پرسش این نیست: «چه کسی خیانت کرد؟» بلکه این است: «چه کسی هنوز از خیانت، شرم میکند؟» ✍️ #مازیار_اعتمادی | #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«در اوج باید مُرد» [ گر در اوج فلکم باید مرد عمر در گند به سر نتوان برد! ] بعضی شعرها را نمیخوانی؛ آنها تو را میخوانند. این دو مصرع، برای من چنیناند؛ بانگِ نیای شکسته در نیمهشب، که آدمی را از خوابِ سالیان بیرون میکشد و به یادش میآورد که زنده بودن، همیشه به معنای زندگی کردن نیست. چه بسیار آدمهایی که سالها نفس کشیدند، راه رفتند، خندیدند و روزها را شمردند؛ اما یکبار هم زندگی را از ارتفاعِ شایستهی آن نزیستند. مرگ همیشه آن لحظهای نیست که نفس قطع میشود. گاهی مرگ، بسیار پیشتر اتفاق افتاده است؛ آنگاه که رویا خاموش میشود، شرافت به عادت فروخته میشود، و آدمی به مردابِ تکرار خو میگیرد. من از همین مرگ میترسم؛ از عمری که فقط کش بیاید، بیآنکه بلند شود. از صبحهایی که شبیه دیروزند، از شبهایی که هیچ خاطرهای برای فردا ندارند، و از زندگیای که آرامآرام در گندابِ عادت فرو میرود. من آسمان را میخواهم، حتی اگر پرواز تاوان داشته باشد. قله را میخواهم، حتی اگر در ارتفاع، باد بیرحمتر بوزد. زیرا میان پرندهای که در طوفان بال میبازد و پرندهای که تمام عمر سالم و بیزخم در قفس میماند، یک تفاوت بزرگ هست: یکی پرواز کرده است! برای همین است که «عقاب» خانلری هنوز زنده است. عقاب، فقط یک پرنده نیست؛ تصویر انسانیست که حاضر نیست برای چند صباح بیشتر ماندن، از ارتفاعِ خویش دست بکشد. و چه حقیقت تلخی در این نگاه نهفته است: بعضی سقوطها شریفتر از بعضی ماندنها هستند. من عمری طولانی نمیخواهم؛ عمری میخواهم که ارزشِ زیستن داشته باشد. نمیخواهم فقط نفس کشیده باشم؛ میخواهم زیسته باشم. اگر قرار است روزی فرو بریزم، بگذار از ارتفاعی باشد که برای رسیدنش جنگیدهام. اگر قرار است خاموش شوم، بگذار پیش از خاموشی، چیزی از من روشن مانده باشد. و اگر قرار است مرگ سرانجامِ راه باشد، بگذار پایانِ پروازی باشد؛ نه پایانِ خزیدن در مردابی که سالها پیش، زندگی را در آن دفن کردهام. چراکه هنوز به این باورم: زندگی، بلندای نفس کشیدن نیست؛ ارتفاعِ ایستادن است. و اگر روزی قرار باشد سقوط کنم، بگذار آنقدر بالا رفته باشم که سقوط من نیز رو به آسمان باشد. ✍️ #مازیار_اعتمادی | #دیرزی 🔆 @dirzee_ir اگر شعر «عقاب» دکتر #پرویز_ناتل_خانلری را نخواندهاید، بخوانید؛ شاید پس از آن، دیگر زندگی را فقط «زنده ماندن» ندانید.
«بیستوهشت سال با کلمه» بیستوهشت سال است که صبحها، پیش از آنکه شهر کاملا بیدار شود، با یک پرسش از خواب بیدار میشوم: امروز چهچیزی قرار است از قلم بیافتد؟ خبرنگاری از همینجا آغاز میشود؛ از چیزهایی که گفته میشوند و چیزهایی که نمیگویند. از تلفنی که نیمهشب زنگ میخورد؛ از صدایی که پشت خط مکث میکند و پیش از گفتنِ یک جمله، خوب اطرافش را نگاه میکند؛ از برگهای که چند بار خوانده میشود، چند بار خط میخورد و سرانجام میرسد به یک تیتر. سالها گذشته است. کاغذها عوض شدهاند، دستگاهها عوض شدهاند، خبر از روی کاغذ به صفحه آمده و سرعت جهان آنقدر زیاد شده که گاهی خبر، پیش از آنکه فهمیده شود، کهنه شده است. اما یک چیز عوض نشده: مسئولیتِ کلمه. خبرنگار با کلمه فقط خبر نمینویسد؛ گاهی برای آدمی که دیگر صدایش شنیده نمیشود، صدا میشود. برای اتفاقی که قرار است فراموش شود، حافظه میشود. برای روزی که فردا کسی خواهد گفت «چنین چیزی نبود»، شاهد میشود. و شاید همین شاهد بودن، سختترین بخش این حرفه باشد. چون همیشه حقیقت همان چیزی نیست که روی میز میگذارند. گاهی باید از میان چند روایت، واقعیت را بیرون کشید؛ از میان هیاهو، سکوت را شنید؛ و از میان جملههایی که همه شبیه هماند، آن یک جمله را پیدا کرد که بوی زندگی میدهد. خبرنگار باید بداند کجا بپرسد، کجا شک کند، کجا دوباره بپرسد و کجا حاضر نشود چیزی را فقط به این دلیل که «گفتهاند» باور کند. البته این حرفه، مثل هر جای دیگری، آدمهای خودش را دارد. کسانیکه خبر را با شایعه عوض میکنند؛ حقیقت را با سفارش؛ و قلم را با تریبون. کسانی که آنقدر برای خوشایند قدرت مینویسند که سرانجام خودشان هم فراموش میکنند روزی خبرنگار بودهاند. اما اینها، هرچه باشند، معیار خبرنگاری نیستند. خبرنگاری جاییست که هنوز میتوانی به صفحهی سفید نگاه کنی و از خودت بپرسی: «اگر هیچکس مرا تشویق نکند، باز هم همین را مینویسم؟» اگر پاسخ آری باشد، هنوز چیزی از خبرنگار در تو زنده است. بیستوهشت سال گذشته و من حالا بیشتر از همیشه میدانم که خبرنگاری نه شغلِ تریبونهاست، نه حرفهی تیترهای پُر سر و صدا. خبرنگاری، شغلِ دیدن است. دیدنِ آنکه در حاشیه ایستاده. دیدنِ دستی که در عکس دیده نمیشود. دیدنِ خانهای که پشت یک آمار پنهان شده. دیدنِ انسانی که در میان هزاران عدد، تبدیل به یک رقم شده است. و بعد، بازگشتن به میز و نوشتن. نه برای آنکه جهان را زیباتر نشان بدهی؛ برای آنکه کمتر دروغ بگویی. شاید تمام تفاوت همینجاست. میان کسی که فقط مینویسد و کسی که میداند هر کلمه ممکن است روزی علیه او یا به سود حقیقت شهادت بدهد. امروز روز خبرنگار است. من برای خبرنگار واقعی دست تکان میدهم؛ برای آنکه هنوز پرسیدن را بلد است؛ برای آنکه هنوز از یک تیترِ دروغ شرم میکند؛ برای آنکه میداند انسان، پیش از آنکه «سوژه» باشد، انسان است. و برای خودم؟ بعد از بیستوهشت سال، هنوز نمیدانم خبرنگاری چه چیزی به من داده است؛ اما خوب میدانم چهچیزی از من گرفته: خیلی از ساده باور کردنها را. حالا هر خبری برایم یک پرسش است، هر سکوت یک احتمال، و هر کلمه یک مسئولیت. شاید روزی دیگر نه من باشم، نه این صفحه، نه این روزنامهها و نشریات و نه این تیترها. اما اگر کسی سالها بعد، میان غبار آرشیو، ورقی را باز کرد و پرسید: «آن روزها چه گذشت؟» دلم میخواهد بتواند از میان کلمات ما، نه صدای صاحبان قدرت، که صدای آدمها را بشنود. و آن روز، اگر چیزی از این همه سال باقی مانده باشد، همین یک چیز کافیست: اینکه در روزگارِ بسیار کسان که میخواستند حقیقت را آنطور که دوست داشتند بنویسند، کسی هنوز پیدا میشد که حقیقت را آنطور که دیده بود، بنویسد. و شاید خبرنگار، در تمام معنای خودش، همین باشد: کسی که وقتی زمانه میخواهد چیزی را فراموش کند، نمیگذارد حقیقت بیصدا دفن شود. روز خبرنگار خجسته؛ به آنان که قلم را نفروختند. ✍️ #مازیار_اعتمادی | #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«شیادانِ اندیشه» همهی شیادان، شمشیر بهدست نمیآیند. بعضی، کتابی زیر بغل دارند؛ واژههایی آراسته بر زبان؛ لبخندی از جنسِ خرد بر چهره؛ و نامی که سالها در گوشِ مردم تکرار شده است. آنان حقیقت را انکار نمیکنند؛ تنها آنقدر در آینهی تاویل میگردانند که دیگر کسی چهرهی واقعیاش را نشناسد. دروغِ عریان، عمر کوتاهی دارد؛ اما دروغی که جامهی فلسفه بپوشد، ردای عرفان بر دوش بیاندازد و از اخلاق سخن بگوید، میتواند نسلها را سرگردان کند. خطر، از آنجا آغاز میشود که اندیشه، بهجای آنکه وجدانِ جامعه باشد، مترجمِ قدرت میشود. آنجا که فیلسوف، پیش از شنیدنِ نالهی انسان، تپشِ کاخها را میشنود. آنجا که الهیات، بهجای آنکه حرمتِ جان را پاس بدارد، برای هر زخم، تفسیری آماده دارد و برای هر سکوت، توجیهی. تاریخ، بارها این نمایش را دیده است. هر عصر، بازیگرانی داشته که بر صحنه، از آزادی گفتهاند و پشتِ پرده، با زندان کنار آمدهاند؛ از کرامت انسان نوشتهاند و در روزِ امتحان، کرامت را به بهای امنیتِ خویش فروختهاند؛ از حقیقت سخن راندهاند، اما هنگامیکه حقیقت هزینه داشته، زبانشان ناگهان به لکنت افتاده است. حکمت، با دانستن آغاز نمیشود؛ با ایستادن آغاز میشود. دانش، اگر شجاعت نداشته باشد، فقط انبارِ واژههاست. عرفان، اگر دستِ ستمدیده را نگیرد، تنها رویایی خوشآهنگ است. و فلسفه، اگر نتواند در برابر قدرت، «نه» بگوید، از هر خطابهی رسمی بیخطرتر و از هر دروغِ آشکار، فریبندهتر است. از صاحبانِ اندیشه، بیش از آنکه بپرسیم «چه گفتهاند»، باید بپرسیم «هنگامِ آزمون، کجا ایستادهاند؟» زیرا تاریخ، انسانها را با کتابهایشان جاودانه نمیکند؛ با موضعشان جاودانه میکند. و چه بسیار کتابهایی که غبار شدند، اما یک ایستادگی، یک «نه»ی بهموقع، قرنها دوام آورد. پس فریبِ واژههای فاخر را نخوریم. چراغ، هر نوری نیست. گاهی چراغی را آنقدر بالا میبرند که دیگر کسی نبیند زیرِ پایش، سایه چگونه قد کشیده است! پروفسور شاندلها، هنوز در کلاسِ خیال تدریس میکنند و سروش توهماند؛ اما تاریخ، حضور و غیاب را با واقعیت ثبت میکند. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«همنشین» جهان، آنگونه که میپنداریم، با شمشیرها و طوفانها دگرگون نمیشود؛ جهان، نخست در همنشینیها تغییر میکند. هیچ رودی ناگهان دریا نمیشود؛ قطرهقطره، راهِ سنگ را میآموزد. و هیچ انسانی نیز ناگهان به روشنایی یا تاریکی نمیرسد؛ ذرهذره، رنگِ هر آن چیزی را میگیرد که هر روز با آن مینشیند. #شمس_تبریزی، این راز را در چند واژه به ودیعه گذاشت: «با هرچه نشینی و با هرچه باشی، خوی او گیری؛ در کاه نگری در تو پَژمردگی در آید، در سبزه و گل نگری، تازگی درآید؛ زیرا همنشین، تو را در عالَمِ خویشتن کِشَد.» این، تنها سفارش به خوشبینی نیست؛ بلکه شرحِ قانونی است که بر جانِ آدمی فرمان میراند. روح، دیوارِ سنگی نیست که چیزی بر آن اثر نکند. روح، آبی زلال است. هر آسمانی در آن خم شود، رنگِ همان آسمان را میگیرد. اگر هر روز، سایهی خار بر آن بیافتد، زلالیاش را از یاد میبرد؛ و اگر هر صبح، خورشید در آن طلوع کند، خود نیز روشنایی را میآموزد. از همین رو، همنشین تنها آن کسی نیست که روبهروی تو مینشیند. اندیشهها همنشیناند. کتابها همنشیناند. واژهها همنشیناند... تصویرهایی که هر روز از برابر چشمانت میگذرند، خبرهایی که در جانت لانه میکنند، آرزوهایی که شبها با آنها میخوابی و حتی ترسهایی که بیدعوت در دلت خانه میکنند، همه همنشین تو هستند. و شگفت آنکه هیچ همنشینی دستِ خالی نمیرود. یا چراغی در تو روشن میکند، یا پنجرهای را با غبار میپوشاند. آدمی، آن روز که زیبایی را از یاد میبرد، ناگهان سقوط نمیکند؛ سالها پیش از آن، نگاهش از گل بریده و به کاه خو گرفته است. و آنکه هنوز در تلخترین روزگار، بوی بهار میدهد، معجزه نکرده است؛ تنها حرمتِ همنشینیِ روشنایی را نگاه داشته است. شاید همهی حکمتِ زندگی در همین نگهبانیِ خاموش نهفته باشد: نگهبانی از آنچه بهچشم راه میدهیم، از آنچه به گوش میسپاریم، از آنچه به زبان میآوریم، و از آنچه اجازه میدهیم در دلِ ما ریشه بدواند. چراکه سرانجام، انسان نه به اندازهی سالهایی که زیسته است، که به اندازهی همنشینیهایی که برگزیده، شناخته میشود. پس اگر روزی خواستی سرنوشتت را تغییر دهی، پیش از آنکه راهت را عوض کنی، همنشینانت را عوض کن..! چراکه تقدیر، بسیار پیشتر از آنکه در جادهها نوشته شود، در همسایگیِ روح رقم میخورد. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«رقصِ جهان» جهان، با نخستین فریاد آغاز نشد؛ با نخستین گام آغاز شد. پیش از آنکه انسان، نامی بر غم بگذارد یا شادی را در واژهای زندانی کند، هستی، میانِ دو قطبِ جاودانه در حرکت بود؛ میانِ نور و سایه، میانِ سکوت و صدا، میانِ آمدن و رفتن. از همان آغاز، آفرینش دانسته بود که هیچ حقیقتی به تنهایی کامل نیست. هر سپیده، حافظهی شبی را با خود حمل میکند و هر شب، بذرِ صبحی را در تاریکیِ خویش میپرورد. زندگی، میدانِ نبردِ اضداد نیست؛ تالارِ رقصِ آنهاست. غم، برای شکست دادنِ شادی نیامده است؛ همانگونه که شب، دشمنِ خورشید نیست. آن دو، از ازل، دست در دستِ یکدیگر، جهان را گرداندهاند. اگر یکی گامی به پیش نهاده، دیگری عقب ننشسته؛ تنها وزنِ هستی را متعادل کرده است. جهان، نه بر پیروزی، که بر توازن بنا شده است. ما اما، هزاران سال است که از این رقص چیزی نیاموختهایم. هنوز میخواهیم اندوه را از تقویمِ زندگی حذف کنیم، شکست را از سرگذشتِ انسان، تردید را از اندیشه، پیری را از آینه و مرگ را از افق. میخواهیم تنها نیمی از جهان را به رسمیت بشناسیم و با همان نیمه، معنای تمامِ هستی را بفهمیم. اما جهان، به حذف تن نمیدهد. درخت، ریشههایش را در تاریکی میگستراند تا شاخههایش به نور برسند. رودخانه، سنگ را دشمن نمیبیند؛ سنگ است که آوازِ آب را میآفریند. ستاره، در روشنایی دیده نمیشود و دانه، تا در خاک ناپدید نشود، به درخت بدل نمیشود. قانونِ آفرینش، قانونی بیصدا اما استوار است: هر شکفتنی، از دلِ فرو رفتنی میگذرد. آگاهی نیز چنین است. بیشترِ انسانها را کتابها دانا نکردهاند؛ زخمها کردهاند. گاه یک شکست، بیش از صد پیروزی میآموزد و یک اشک، بیش از هزار لبخند، انسان را به خویشتن نزدیک میکند. دانایی، غالبا فرزندِ آسایش نیست؛ میراثِ عبور از تاریکی است. شاید از همین روست که طبیعت، هرگز برای نابودیِ شب قیام نکرده است. هر صبح، بیهیاهو از دلِ تاریکی سر برمیآورد و هر غروب، بیکینه، جای خود را دوباره به شب میسپارد. جهان، هنرِ همزیستی را بسیار پیشتر از انسان آموخته بود. ما تنها موجوداتی هستیم که میخواهیم با نیمی از حقیقت زندگی کنیم؛ نیمی که لبخند دارد، اما اشک ندارد؛ بهار دارد، اما خزان ندارد؛ تولد دارد، اما مرگ ندارد. غافل از آنکه اگر یکی از این دو چهره از صحنه بیرون رود، دیگری نیز معنای خویش را از دست خواهد داد. شادی، بیغم، تنها هیجانی بیریشه است؛ نور، بیتاریکی، تنها سفیدیِ بیمعناست؛ دانایی، بیجهل، هرگز کشف نمیشود؛ و زندگی، بیمرگ، به تعویقی بیانتها تبدیل خواهد شد. شاید بلوغ، آن لحظه نیست که دیگر اندوهگین نشویم؛ آن لحظه است که بفهمیم اندوه نیز زبانِ جهان است. همانگاه درمییابیم که زندگی، مسابقهای برای پیروز شدن بر تاریکی نیست؛ هنری است برای همآهنگ شدن با ریتمِ هستی. و شاید خدا، جهان را نه با قلم، که با موسیقی آفریده باشد. نتی به نامِ روشنایی نواخت، نتی به نامِ تاریکی؛ آوازی به نامِ امید، آوازی به نامِ بیم؛ ضربآهنگی به نامِ تولد و مکثی به نامِ مرگ. اگر تنها یک صدا در این ارکستر میماند، دیگر نه موسیقی شکل میگرفت و نه جهانی. پس شاید حکمت، در ایستادن کنارِ نور یا تاریکی نیست؛ در شنیدنِ آهنگی است که از میانِ هر دوی آنها برمیخیزد. و انسان، آن روز که بهجای نفرینِ شب، ستاره را ببیند؛ بهجای انکارِ غم، معنای آن را دریابد؛ و بهجای جنگیدن با نیمی از جهان، دستِ هر دو سویِ هستی را در دست بگیرد، تازه نخستین گامِ رقص را آموخته است. زیرا جهان، از آغاز تا انجام، نه میدانِ جنگِ اضداد، که رقصِ بیپایانِ آنهاست؛ رقصی که اگر لحظهای از حرکت بازایستد، نه فقط موسیقی، که خودِ زندگی نیز خاموش خواهد شد. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«چریکه تارا؛ آوازِ زخمِ زمان» برخی روایتها پایان نمییابند؛ تنها لباس زمان عوض میکنند. از قرنی به قرن دیگر کوچ میکنند و هر بار با چهرهای تازه، دوباره خود را به انسان نشان میدهند. تاریخ، فقط مجموعهای از نامها و حادثهها نیست؛ حافظهای زنده است که اگرچه گاهی خاموش میشود، اما هرگز نمیمیرد. آنچه به فراموشی سپرده شود، روزی از جایی دور و در لحظهای نامنتظر بازمیگردد؛ گاه بهشکل یک صدا، گاه در قامت یک انسان و گاه در شکل شمشیری که زنگار سالیان نتوانسته معنایش را خاموش کند. بهرام بیضایی از آن هنرمندانی نیست که تنها داستان تعریف کند؛ او زمان را به گفتوگو دعوت میکند. گذشته را از پشت دیوارهای تاریخ بیرون میآورد و کنار انسان امروز مینشاند؛ نه برای آنکه حکم صادر کند، بلکه برای آنکه پرسشی قدیمی را دوباره زنده کند: ما با میراثی که از گذشته به دستمان رسیده، چه میکنیم؟ «چریکه تارا» فیلمی نیست که فقط دیده شود؛ باید در آن مکث کرد، باید اجازه داد سکوتهایش سخن بگویند و نشانههایش آرامآرام در ذهن ریشه بدوانند. آنچه در ظاهر روایت میشود، داستان یک زن و یک مرد است؛ اما در عمق، دیدارِ زندگی با خاطره است، دیدارِ امروز با دیروز و رویارویی انسانی که میخواهد راه خود را بسازد با سایههایی که از گذشته همراه او آمدهاند. در جهان بیضایی، گذشته نه فرشته است و نه دشمن. او میداند هر میراثی مقدس نیست و هر آنچه از پیشینیان مانده، الزاما راه نجات نیست. بعضی یادگارها چراغاند و بعضی بار. بعضی ریشه میشوند و بعضی زنجیر. بلوغ یک ملت شاید از همان لحظهای آغاز شود که بتواند میان حفظ حافظه و رهایی از اسارت آن، مرزی خردمندانه پیدا کند. «چریکه تارا» قصه شمشیری نیست که از دل خاک بیرون آمده؛ قصه زخمی است که از دل زمان برخاسته. قصه انسانهایی است که میان آنچه بودهاند و آنچه میخواهند باشند، ایستادهاند. قصه سرزمینی است که بارها خواسته گذشتهاش را به یاد بیاورد، اما گاهی در میان غبار روزگار، صدای واقعی خود را گم کرده. شاید راز ماندگاری این فیلم همین باشد؛ اینکه درباره یک دوره تاریخی سخن نمیگوید، درباره سرنوشت انسان سخن میگوید. درباره لحظهای که گذشته آرام در برابر آدمی میایستد و میپرسد: آیا مرا برای شناختن آمدهای یا برای تکرار کردن؟ و پاسخ شاید در خودِ تارا نهفته باشد؛ در انسانی که میخواهد زندگی کند، بیآنکه گذشته را انکار کند و بیآنکه تسلیم آن شود. زیرا آینده از دل فراموشی متولد نمیشود؛ همانگونه که در زندان خاطرات کهنه نیز شکل نمیگیرد. آینده، فرزند آگاهی است؛ فرزند انسانی که میداند از کجا آمده، اما جرات رفتن بهسوی جایی تازه را دارد. آثار بزرگ چنیناند؛ هر بار که به سویشان بازمیگردی، این تو نیستی که آنها را دوباره میبینی، بلکه این آنها هستند که بخشی تازه از تو را آشکار میکنند. زمان بر آنها غبار نمینشاند، بلکه هر گذر سال، معنای تازهای به آنها میبخشد. «چریکه تارا» فقط نام یک فیلم نیست؛ لحظهای است که تاریخ، آرام دست بر شانه انسان میگذارد و نجوا میکند: «مرا به یاد بیاور؛ نه برای آنکه در من بمانی، بلکه برای آنکه دوباره همان اشتباهها را تکرار نکنی.» اگر هنوز این اثر را ندیدهاید، آن را تنها برای تماشای یک فیلم نبینید؛ برای دیدار با بخشی از روح سینمای ایران ببینید. با عجله از کنار آن عبور نکنید؛ بگذارید آرامیِ تصاویر، سکوتهای معنادار و جهان نمادینش با شما همراه شود. شاید در پایان، بیش از یک داستان، یک پرسش با خود ببرید؛ پرسشی که هنر بزرگ همیشه در دل انسان باقی میگذارد: در میان هیاهوی زمان، ما چهچیزی را از گذشته باید حفظ کنیم و چهچیزی را باید شجاعانه رها کنیم؟ و مگر هنر راستین، چیزی جز همین بیدار کردن پرسشهایی است که سالها بعد، در خلوت یک غروب، دوباره در جان انسان زنده میشوند؟ ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«خورشیدِ ما به چوبهی اعدام بسته است از صبح و آفتاب در اینجا سخن مگو...» ــ حسین منزوی شعر، گاهی آینده را پیش از آنکه فرا برسد، به یاد میآورد. نه از آن رو که شاعر غیب میداند؛ از آن رو که رنج، زبانِ خود را دیر عوض میکند. هر عصر، جامهای تازه بر تن میکند، اما چهرهاش همان میماند. از میانِ همهی ابزارهایی که انسان برای اثباتِ خویش ساخته است، غریبتر از آن نیست که گاه، مرگ را دلیلِ حقانیتِ زندگی میپندارد. انگار هرگاه سخن از استدلال فروبماند، طناب را بهجای برهان برمیگزیند و میپندارد با خاموش شدنِ یک صدا، حقیقت نیز سکوت خواهد کرد. اما حقیقت، از جنسِ صدا نیست که با خاموشی از میان برود؛ از جنسِ حافظه است. در حافظهی انسان، هر زخمی دیرتر از هر پیروزی میماند و هر بیعدالتی، بیش از هر فرمانی دوام میآورد. تاریخ نیز، اگر در چیزی سختگیر باشد، در همین است؛ نامِ صاحبانِ قدرت را بارها از نو نوشته، اما جای زخمِ قدرت را هرگز پاک نکرده است. تمدن، آن روز آغاز نشد که انسان آتش را شناخت؛ آن روز آغاز شد که دریافت جانِ آدمی، وسیله نیست. هر جا این معنا فراموش شود، هرچه برپا باشد، از شکوه تنها پوستهای بر جا مانده است. زیرا بنایی که بر بیم استوار شود، پیش از آنکه فروبریزد، در درونِ خود ویران شده است. شاید بههمین سبب، شعرِ حسین منزوی هنوز تازه است. «خورشید» در این دو مصراع، تنها نامِ روشنایی نیست؛ نامِ آن شانِ انسانی است که هر بار میکوشند آن را به چوبهای ببندند و هر بار، از جایی دیگر سر برمیآورد. روشنایی را میتوان از پنجرهای راند، اما از افق هرگز! روزی، همهی هیاهوها به سکوت خواهند رسید؛ فرمانها فرسوده میشوند، مُهرها رنگ میبازند و سکوها از یاد میروند. آنچه باقی میماند، تنها این پرسش است که هر نسل، با جانِ انسان چه کرد. پاسخِ این پرسش را نه صاحبانِ قدرت مینویسند و نه فاتحان؛ آن را وجدانِ تاریخ مینویسد، با جوهری که هرگز خشک نمیشود. و شاید از همین روست که این دو مصراع، هنوز پایان نیافتهاند: «خورشیدِ ما به چوبهی اعدام بسته است...» زیرا تا آن روز که جانِ انسان، سبکتر از هراسِ قدرت سنجیده شود، این شعر پایان نخواهد یافت؛ تنها گویندهاش عوض میشود. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«وارثانِ تاریکی» شب، همیشه با غروب آغاز نمیشود. گاهی شب از همان لحظهای آغاز میشود که دروغ، جامهی حقیقت میپوشد؛ عدالت، زبانِ شمشیر میشود و وعدهی فردا، پلی برای رسیدن به ویرانی. سرزمینها گاهی نه با هجوم بیگانه، که با خوابِ شیرینِ خویش زخمی میشوند. نسلی خسته از دیروز، رویایی را باور کرد؛ رویایی که قرار بود باغی از آزادی بسازد، اما تاریخ نشان داد هر دری که با چشم بسته گشوده شود، الزاما بهسوی روشنایی نیست. در آن میان، خانهای که سالها ساخته شده بود؛ با همهی کاستیها و زخمهایش، هنوز چراغهایی داشت که میشد ترمیمش کرد، اما دستهایی آمدند که بهجای تعمیر، به ویرانی دل بستند؛ بهجای ساختن، آتش را نشانِ رهایی دانستند. و فرزندان آن، سالهاست بهای آن لحظه را میپردازند. تاریخ اما با نیتها داوری نمیکند؛ با نتیجهها سخن میگوید. در این سالها، دروغ دیگر واژه نبود؛ نان بود، نردبان بود، آیین بود. کسانی از آن خانه ساختند، کسانی مقام و کسانی آنقدر در آینهی وارونه نگریستند که راستی را خطای آینه پنداشتند. اما تاریخ، هرگز شاگردِ دروغ نبوده است! چه بسیار صاحبانِ سایه که گمان کردند اگر پرندگان را از شاخهها برانند، آواز نیز از یادِ درخت خواهد رفت. هر بامداد، شاخهای خاموشتر شد؛ نه از کوچِ پرنده، که از هراسِ طنابی که پیش از نسیم، در باد بهرقص درمیآمد. آنان پنداشتند اگر صدا را از گلو بگیرند، سکوت به آنان وفادار خواهد ماند؛ غافل از آنکه سکوت نیز حافظه دارد. اما صبح، هیچگاه از کسی اجازه نگرفته است. صبح، نخست بر بامها نمیتابد؛ بلکه بر وجدانها میتابد. نسلی تازه برخاسته است؛ نسلی که کمتر شیفتهی شعار است و بیشتر تشنهی پرسش. نسلی که گذشته را نه برای کینه، که برای شناخت ورق میزند؛ تا دوباره همان راههای تاریک را تکرار نکند. زیرا ملتی که گذشتهی خود را نفهمد، محکوم است آن را دوباره زندگی کند. آنگاه که سپیده سر برآورد، کوچهها دوباره نفس خواهند کشید و میدانها دوباره صدای مردم را به یاد خواهند آورد؛ اما همهی آدمها سهمی برابر از آن فردا نخواهند داشت. زیرا جای انسان را در دلِ مردم، قانون تعیین نمیکند؛ حافظه تعیین میکند. حافظه، نامها را کنار هم میگذارد؛ آنان که رنج کشیدند، آنان که رنج آفریدند و آنان که در میانه ایستادند و رنج را انکار کردند. هیچ طنابی نتوانسته است حقیقت را خفه کند؛ زیرا طناب، تنها گردن را میشناسد، اما حقیقت راه خود را از حافظهی ملتها پیدا میکند. آدمی میتواند سالها بر تخت بنشیند، اما نمیتواند در حافظهی یک ملت، بر دروغ تکیه بزند. ملت، سروی کهنسال است؛ تبر را فراموش نمیکند، آتش را فراموش نمیکند و دستی که تبر را بالا برد هم از یاد نمیبرد. و فردا، هنگامیکه فرزندان این سرزمین دفتر این سالها را ورق بزنند، نخواهند پرسید: «چه میگفتی؟» خواهند پرسید: «آن روزها که تاریکی را سپیده مینامیدند، تو در کدام سوی میدان ایستاده بودی؟» ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«آنان که غروب را به ارث میگذاشتند» هر سرزمین، روزی در برابر وسوسهای کهن میایستد؛ وسوسهی آنکه پایان را از آغاز شریفتر بشمارد. از همان دم که چنین وسوسهای بر زبان جاری شود، واژهها دیگر خانه نمیسازند؛ سنگر میسازند. نان، دیگر برای سیر کردن نیست؛ برای دوام آوردن است. درخت، دیگر وعدهی میوه نمیدهد؛ تنها هیزمی است برای آتشی که هنوز نیامده است. آنگاه، زندگی اندکاندک از معنای خویش تهی میشود، بیآنکه کسی صدای کوچش را بشنود. آنان که چشم در افقِ حادثه میدوزند، هر ترک را بشارت میخوانند و هر فروریختن را مُهر تاییدی بر رویای خویش. از اینرو، آوار را مرمت نمیکنند؛ تفسیر میکنند. دود را خاموش نمیکنند؛ به فال میگیرند. هرچه خاک خستهتر شود، یقینِ آنان استوارتر میشود؛ گویی حقیقت، نه در روییدن، که در سوختن آشکار میشود. اما زمین، کتاب دیگری در سینه دارد. زمین، زبانِ پیشگویی را نمیفهمد. زبانِ او ریشه است، باران است، دستی است که بذر را به تاریکیِ خاک میسپارد، نه برای ستایشِ تاریکی، بلکه از ایمان به نوری که هنوز نرسیده است. خاک، هرگز با وعده آباد نشده؛ با رنجِ کاشتن آباد شده است. از روزگارانی که نامشان از حافظهی باد نیز رفته است، این افسانه بارها جامه عوض کرده است. هر بار، کسانی برخاستهاند که گمان بردهاند راهِ رسیدن به سپیده، طولانیتر کردنِ شب است. سایه را پروردهاند، تا شاید خورشید، از بیمِ تاریکی، زودتر سر برآورد. اما خورشید، با بیم طلوع نمیکند. تاریخ، دفترِ ستایشِ ویرانهها نیست. اگر بود، اکنون از جهان جز تلی از سنگ و نامی بر کتیبهها باقی نمیماند. آنچه زمان را از سقوط بازداشته، دستهایی بوده که بینام ماندهاند؛ دستهایی که پلی ساختهاند، نه پرتگاهی؛ خوشهای رویاندهاند، نه خاکستری؛ چراغی افروختهاند، نه مشعلی برای تماشای سوختن. شگفتا که هر عصر، کسانی پیدا میشوند که میخواهند فردا را از راهِ پایان بهدست آورند؛ و نمیدانند پایان، هرگاه مقصد شود، نخستین قربانیاش خودِ فرداست. چراکه آینده، از دلِ پیشگویی زاده نمیشود؛ از دلِ ساختن زاده میشود. و جهان، با همهی زخمهایش، هنوز به قانونِ کهنِ خویش وفادار است: «هیچ دانهای، با ستایش زمستان، به بهار نرسیده است!» ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
«بر ستونِ سایه» سعدی، با همهی ایجازش، گاه حقیقتی را در یک جمله میگوید که تاریخ، قرنها وقت صرف میکند تا آن را شرح دهد: «هر که بنیادِ بد مینهد، بنیادِ خود میکند!» عجیب است؛ زیرا او از فرو ریختنِ کاخی سخن نمیگوید، از فرو ریختنِ معمار سخن میگوید. گویی هشدارش متوجه دیوارها نیست، متوجه دستی است که نخستین خشت را کج بر زمین مینشاند. هیچ بنایی در لحظهی ساخت، ویرانه به نظر نمیرسد. دیوارها بالا میروند، پرچمها بر فراز گنبدها میرقصند و تحسینِ تماشاگران، صدای ترکهایی را که در ژرفای پی افتادهاند، خاموش میکند. اما حقیقت، برخلاف هیاهو، شکیباست. عجلهای برای داوری ندارد. میگذارد زمان، آرامآرام، آنچه را در تاریکی نهادهاند، به روشنی بیاورد. ظلم، پیش از آنکه زخمِ دیگری باشد، شکافی در جانِ صاحبِ ظلم است. ستمگر میپندارد که با ترس، عمرِ قدرت را دراز میکند؛ غافل از آنکه ترس، نخستین زندانیِ خودِ اوست. هرچه دیوارها را بلندتر میسازد، افق را از چشمِ خویش دورتر میکند؛ و هرچه دهانها را بیشتر میبندد، صدای سقوطِ خود را کمتر میشنود. تاریخ، دفترِ انتقام نیست؛ دفترِ عاقبت است. در آن، بارها دیدهایم که تختهایی که بر شانههای رنج بنا شدند، نه با هجومِ دشمن، که با پوسیدگیِ همان پایهها فرو افتادند. هیچ قدرتی از بیرون شکست نخورد، مگر آنکه پیشتر، در درون، ترک برداشته بود. شاید رازِ ماندگاریِ سخنِ سعدی همین باشد که او از سیاستِ روزگارِ خویش فراتر رفت و از قانونی سخن گفت که در جانِ انسان جاری است. بدی، دشمنِ بیرونی نمیخواهد؛ زیرا بذرِ نابودیِ خود را از همان روزِ نخست در دلِ خویش میکارد. همان دستی که دیوارِ ستم را بالا میبرد، بیآنکه بداند، سنگِ نخستِ آرامگاهِ خود را نیز بر جای میگذارد. از همین روست که عدالت، همیشه با فریاد نمیآید. گاه در سکوتِ سالها قدم میزند؛ آهسته، بیشتاب و بیهیاهو. اما چون میرسد، نه چیزی به آن میتوان افزود و نه چیزی از آن کاست. آنچه بر دروغ، زور و بیداد استوار شده باشد، دیر یا زود، زیرِ وزنِ خویش خم خواهد شد. پس سخنِ سعدی تنها اندرزِ یک شاعر نیست؛ روایتِ سرشتِ جهان است. جهان، بر ستونِ حقیقت میایستد، نه بر ستونِ سایه و سایه، هرقدر هم بلند شود، با نخستین گردشِ خورشید، جای خود را به نور خواهد سپرد. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
سلطانی که خندید و رفت! در حاشیهی جنوب تهران، در کوچهپسکوچههای نازیآباد که هنوز بوی نان تازه و عرقریزی کارگران در هوایش موج میزد، پسری چشم به جهان گشود که سرنوشتش این بود روزی آینهی تمامنمای دردها و شادیهای یک ملت شود. کسی گمان نمیبرد این کودک، سالها بعد، هزار چهره در یک چهره داشته باشد؛ چهرهای که میتوانست در یک لحظه، از اعماق غم به اوج خنده پرواز کند و باز بازگردد. اکبر عبدی از تبار بازیگرانی بود که دیگر تکرار نمیشوند. او بازی نمیکرد؛ زندگی میکرد. در «مادر»ِ حاتمی، کنار انتظامی و کشاورز، آنچنان در نقش خویش ذوب شد که سیمرغ بلورین، تنها اعتراف کوچکی بود بر عظمت هنرش. در «دلشدگان»، در «آدم برفی»، در «ناصرالدینشاه آکتور سینما» و در دهها روایتی که از دستان او گذشت، عبدی ثابت کرد اصالتِ بازیگری نه در شباهت به نقش، که در ذوبشدن در روح آن است. زبانش، آینهی اقلیمهای گوناگون این سرزمین بود؛ لهجهها را چنان از آن خود میکرد که گویی از کودکی در همان دیار زیسته. بدنش زبانی داشت که کلام از بیانش عاجز بود و بداههاش، جوششی بود از رودخانهای که هرگز خشک نمیشد. در طول چهار دهه، بیش از هشتاد بار در پوست شخصیتی دیگر دمید و هر بار، نفَسی تازه به سینمای ایران بخشید؛ از حماسه تا کمدی، از اشک تا قهقهه... اکنون که خبر خاموشیاش را میشنویم، دلمان میداند که این پایان نیست، آغاز نوعی دیگر از حضور است. صدای خندهاش در حافظهی جمعی این ملت حک شده و تصویرش بر پردهی دلها نقش بسته. هنرمند بزرگ هرگز نمیمیرد؛ او تنها صحنه را ترک میگوید تا در خاطرهها، برای همیشه، بازی کند. خاک بر او سبک و یادش در دلها جاودان باد. #اکبر_عبدی ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
روح، خاکی حاصلخیز بود؛ آنان اما رنج کاشتند! خاک هرگز از آنچه در آن میکارند داوری نمیکند؛ تنها امانتدار بذرهاست، در سکوتی که از جنس بیطرفیست. از همین روست که گاهی از دل یک مشت خاک گندم سر برمیآورد و گاهی قرنی از خار. زمین حساب پس نمیدهد؛ این دستِ آدمی است که فصلها را معنا میکند. سالهایی هست که باد بوی روییدن نمیآورد. بوی زنگزدگی میآورد، بوی زیرِ در، بوی کاغذهایی که پیش از خواندنشان مچاله شدهاند. آنجاست که سکوت دیگر آرامش نیست؛ صداییست که آنقدر در گلو مانده تا بهجای شنیدهشدن، به سنگ فرو رفته است. بر فراز این اقلیم، سایهای دیرپا گسترده بود؛ به قامت خویش چنان دل بسته بود که خورشید را خطایی در حساب آسمان میپنداشت. هرچه بلندتر شد، افق را تنگتر دید — و هیچگاه نفهمید که تنگدیدن، تنگبودنِ جهان نیست. افسانهها از مارها بسیار گفتهاند، اما مار همیشه بر دوش نمیروید؛ گاهی در میزی خانه میکند که حقیقت روی آن سنگین است، گاهی در مُهری که از روشنایی بیش از تاریکی میترسد. هرچه بیشتر میبلعد، تهیتر میشود؛ چرا که شکم سایه، ته ندارد. با اینهمه، هیچ زمستانی زبان ریشهها را نیاموخته. زیر پای فرمان، جاییکه حتی صدای چکمه هم گم میشود، زندگی بیخبر از هرچه بالاست، دارد بهار را هجی میکند — نه با هیاهوی شمشیر، که با یک دانه، یک قطره و یا یک روز دیگر. تاریخ هم از همینجنس ورق میخورد. آنچه بر سنگ حک میکنند زیر بارانهای پیاپی محو خواهد شد؛ آنچه در سینهی مردم میماند، از حافظهی قرنها هم سرسختتر است. فرمان قرضِ عمرش را از ترس میگیرد؛ فرهنگ، از امید. و امید تنها بذریست که هرچه بیشتر زیر خاک میرود، فراوانتر سبز میشود. روزی میرسد که باد، نام واقعی چیزها را دوباره بر زبان میآورد: سایه را سایه میخواند و خورشید بیآنکه کسی طلبش کند از پشت کوه بیرون میزند. آن روز نه سنگ انتقام میگیرد و نه خاک شکایت میکند؛ فقط یک شکوفه، بی هیچ اعلامیهای، باز میشود — و جهان میفهمد هیچ فرمانی، هرقدر هم دیرپا، نتوانسته فصل را از گردیدن یا حقیقت را از طلوعکردن بازدارد. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
با هر نخی، رویا نباف... جهان، بازارِ رنگهاست؛ اما هر رنگی، دوامِ سپیده را ندارد و هر رشتهای، شایستگیِ آن را که به تار و پودِ آرزو بدل شود. گاه، نخها تنها از دور، در روشنایِ نگاه، بویِ ابریشم میدهند؛ امّا دست که بر آنها میکشی، میفهمی از جنسِ غبارند؛ رشتههایی که پیش از رسیدن به نخستین گره، از خاطرهی خویش نیز گسستهاند. رویا، پرندهای نیست که بر هر شاخهای آشیانه کند. او درختی را برمیگزیند که ریشههایش در ژرفایِ حقیقت نوشیده باشند. چه بسیار شاخههایی که از شکوفه پُر بودند، اما نخستین بادِ تردید، آوازِ بهار را از آنها ربود. و چه اندک درختانی که خاموش ایستادند، رنجِ زمستان را تاب آوردند و در موعدِ خویش، به بار نشستند. آدمی، هرچه بیشتر زندگی میکند، کمتر فریبِ درخشش را میخورد. میآموزد که برق، همیشه از خورشید نیست؛ گاه از شیشهای شکسته است که رهگذری را به اشتباه میاندازد. میآموزد که هر لبخند، وعدهی ماندن نیست و هر همقدمی، همسفرِ پایانِ راه نخواهد بود. حکمتِ روزگار، شاید همین باشد که پیش از بافتنِ فرشِ آرزو، لحظهای در تار و پودِ نخها درنگ کنی. زیرا فرش، سالها زیر پایِ زندگی خواهد ماند؛ اگر تارش از صداقت نباشد، اگر پودش از صبوری نباشد، نقشهایش نیز دیر یا زود به فراموشیِ خاک خواهند پیوست. با هر نخی، رویا نباف؛ چراکه بعضی نخها، تنها برای گره زدنِ دل آمدهاند، نه برای بافتنِ فردا. رویا را به رشتههایی بسپار که از دلِ اعتماد گذشتهاند، در روشنایِ راستی قد کشیدهاند و از سکوتِ صبر، استحکام آموختهاند. آنگاه، اگر روزی باد برخیزد و فصلها رنگ عوض کنند، آنچه بافتهای، نه تکهای پارچه، که پارهای از جانِ جهان خواهد بود؛ بافتنی که نه زمان از هم میگسلدش و نه فراموشی از خاطرِ روزگار میزداید. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
آینده، پیش از رسیدن، سایهی خود را میفرستد! هیچ آیندهای ناگهان از راه نمیرسد. پیش از آنکه به واقعیت بدل شود، نشانهای از خود را در امروز بر جای میگذارد؛ در لرزش برگی که هنوز پاییز را ندیده است، در سکوت انسانی که هنوز تصمیم نگرفته و در نگاهی که گویی بیش از اکنون، افقی دور را میجوید. آینده، پیش از آنکه حادثه باشد، حضوری خاموش است. زمان، آنگونه که ساعتها نشان میدهند، خطی مستقیم نیست. گاه چنان است که فردا، تصویر خود را بر آب امروز میاندازد. آنان که به ژرفای زندگی مینگرند، آینده را پیش از وقوعش نمیبینند؛ نشانههای آن را در اکنون بازمیشناسند. بسیاری از آنچه فردا نام میگیرد، از دیروز آغاز شده است. سرگذشت ملتها نیز از همین قاعده پیروی میکند. هیچ شکوهی یکشبه پدید نیامده و هیچ فروپاشیای نیز ناگهان از راه نرسیده است. فرسودگی، سالها پیش از آنکه در دیوارها آشکار شود، در اندیشهها آغاز میشود؛ آنگاه که حقیقت، جای خود را به تکرار میدهد، گفتوگو به سکوت بدل میشود و قدرت، خود را از شنیدن بینیاز میبیند. تاریخ بارها نشان داده است که زوال، بیش از آنکه حاصل حادثهای بزرگ باشد، نتیجه انباشته شدن غفلتهای کوچک است. آنچه روزی پایان یک عصر نام میگیرد، سالها پیش در بیاعتنایی بههمین نشانههای خاموش آغاز شده است. هنر نیز از همین رو، گاه از زمان خویش پیشتر میرود. نقاش، رنگی را بر بوم مینشاند که دیگران هنوز ندیدهاند؛ شاعر، واژهای را بر زبان میآورد که سالها بعد معنای خود را آشکار میکند؛ و موسیقی، اندوهی را روایت میکند که هنوز در جان شنونده زاده نشده است. هنر، نه پیشگویی آینده، بلکه شنیدن زمزمههای آن است. و انسان، خود از همه شگفتتر است. عمر را در جستوجوی آینده میگذراند، بیآنکه بداند آینده، از سالها پیش در انتخابهای او، در بیمها و امیدهایش، و حتی در آهنگ گامهایش حضور یافته است. ما میپنداریم که آینده را میسازیم؛ حال آنکه آینده نیز، آرام و خاموش، مشغول ساختن ماست. شاید خرد، در پیشبینی فردا نباشد؛ در شناخت نشانههای آن باشد. آنچه سرنوشت نامیده میشود، یکباره بر زندگی انسان فرود نمیآید. نخست، بهصورت اندیشهای کوچک، عادتی خاموش، تصمیمی ساده یا غفلتی بهظاهر بیاهمیت پدیدار میشود و سپس، در گذر زمان، سیمای واقعی خود را آشکار میکند. از همین روست که هر روزگار، پیش از آنکه چهره نهایی خود را بنمایاند، سایهی خویش را بر جان مردمان میافکند. جامعهای که نشانههای خستگی را نادیده میگیرد، حقیقت را فدای آسودگی میکند و پرسش را از یاد میبرد، بیآنکه بداند آیندهاش همانجا رقم خورده است؛ زیرا سرنوشت ملتها، نه در روزهای پرهیاهو، که در سکوت روزهایی نوشته میشود که هیچکس گمان نمیکند تاریخ از میان آنها عبور میکند. «شاید انسان، بیش از آنکه در انتظار آینده زندگی کند، در میان نشانههای آن زندگی میکند. آینده، چیزی نیست که روزی از راه برسد؛ همان چیزی است که امروز، آرام و بیصدا، در حال تبدیل شدن به آن هستیم.» #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
در ستایشِ چیزهایی که میگذرند! گاهی فکر میکنم زندگی، شبیه فنجانی چای است که روی لبهی پنجره جا مانده؛ نه آنقدر داغ که نتوان لمسش کرد و نه آنقدر سرد که دیگر معنایی داشته باشد. فقط نشسته است، بخار نازکش را به هوا میسپارد و بیهیاهو، زمان را اندازه میگیرد. شاید ما هم همینگونه زندگی میکنیم؛ نه با اتفاقهای بزرگ، بلکه با فرسایشِ آرامِ لحظهها. روزی متوجه میشوی پیراهن محبوبت دیگر بوی سالهای دور را نمیدهد. کتابی را باز میکنی که زمانی میان صفحههایش گُلی خشک پنهان کرده بودی، اما گل دیگر رنگی ندارد. از خیابانی عبور میکنی که زمانی تمام جهانِ تو بود و حالا فقط خیابانی است با چند درخت و چند پنجرهی خاموش. هیچ فاجعهای رخ نداده؛ فقط بخشی از تو، بیصدا، از جهان خداحافظی کرده. شاید بههمین دلیل است که جملهی «زندگانی نیست؛ تمرینِ فراوانِ مردن است» بیش از آنکه دربارهی پایان باشد، دربارهی تغییر است. ما هر روز اندکی از خودمان را به گذشته میسپاریم؛ بیآنکه مراسمی برگزار شود، بیآنکه کسی سیاه بپوشد. کودکیمان یک روز بیخبر میرود، آخرین باری که دست پدر را گرفتهایم، از یادمان میگریزد، آخرین بوسه، آخرین دیدار، آخرین خنده... هیچکدام با تابلویی که رویش نوشته باشد «آخرین بار» از راه نمیرسند. شاید تراژدیِ انسان همین باشد؛ ما همیشه دیر میفهمیم که چهچیزی در همان لحظه داشت بهخاطره تبدیل میشد. اما در دل این اندوه، رازی لطیف پنهان است. اگر هیچچیز از میان نمیرفت، آیا صدای باران اینهمه عزیز بود؟ اگر گلها هرگز پژمرده نمیشدند، کسی برای شکفتنشان مکث میکرد؟ اگر میدانستیم تمام دوستداشتنها ابدیاند، آیا هنوز برای گفتنِ «دوستت دارم» شجاعت لازم بود؟ شاید ارزشِ جهان، از دوامش نمیآید؛ از شکنندگیاش میآید. بههمین دلیل، آدمهای عمیق معمولا آرامتر راه میروند. آنها میدانند هیچ دری برای همیشه باز نمیماند، هیچ دستی برای همیشه در دستشان نخواهد بود و هیچ غروبی دوبار، دقیقا با همان رنگ، تکرار نمیشود. برای همین، کمتر عجله میکنند؛ بیشتر نگاه میکنند، بیشتر گوش میدهند، بیشتر سکوت میکنند. سکوت، گاهی باشکوهترین شکلِ فهمیدن است. شاید هنر، ادبیات، موسیقی و تمام تلاشهای انسان، چیزی جز مقاومتِ نجیبانه در برابر فراموشی نباشد. نه برای شکست دادن مرگ، بلکه برای اینکه پیش از رفتن، ردی از گرمای دستهایمان روی شیشهی سردِ جهان باقی بماند؛ ردی که شاید با نخستین باران پاک شود، اما همان چند لحظه، برای اثباتِ زندگی کافی است. و شاید، در پایان، زندگی اصلا تمرینِ مردن نباشد. تمرینِ ظریفِ «رها کردن» باشد. رها کردنِ فصلها، آدمها، رویاها، تصویرِ جوانِ خودمان در آینه و حتی اندوههایی که سالها آنها را با خود حمل کردهایم. آنوقت مرگ، دیگر دشمنِ زندگی نیست؛ آخرین معلمِ اوست. معلمی که از نخستین روزِ تولد، بیصدا کنارمان راه میرود و هر غروب، فقط یک جمله را آرام در گوشمان تکرار میکند: «آنچه میگذرد، نابود نمیشود؛ فقط شکلِ دیگری از بودن را انتخاب میکند.» ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
آنگاه که دیوارها نامِ بهشت گرفتند! گفتند: آنسوی این گردنه، باغی است که باد، نامِ هیچ زمستانی را بهیاد ندارد و مردمان، از بیمِ برهوت، بارِ خویش برداشتند و بهدنبالِ نوید رفتند. اما در میانهی راه، دیوارها قد کشیدند؛ نه از سنگ، که از واژه. واژههایی که هر روز بلندتر شدند و آسمان را کوتاهتر کردند. و هر که خواست از دیوار بپرسد که آنسوی تو چیست، گفتند: «پرسیدن، ترکِ راه است.» پس راه، بیرهرو ماند؛ و رهرو، بیراه... درختان، نخست سایهشان را از دست دادند، بعد ریشهشان را. پرندگان، آواز را فراموش نکردند؛ اما جراتِ خواندن را از یاد بردند. و رود، هنوز میرفت، اما دیگر کسی جرعهای از آن نمینوشید؛ زیرا گفته بودند هر آبی که از دستِ نگهبان نگذرد، تشنگی را حلال نمیکند. عجیب نیست؟ کلیدها بسیار بود، اما هیچ دری گشوده نمیشد. چراغها بسیار بود، اما شب، هر سال بلندتر میشد. نامِ سپیده بسیار بر زبان میآمد، اما خروسها خاموش بودند. در آن سرزمین، آینهها را نه به جرمِ دروغ، که به جرمِ راستگویی شکستند. زیرا آینه، هرگز آنچه را خوشایندِ صاحبِ عصا باشد، نشان نمیدهد. تنها آنچه هست، بازمیتاباند؛ و همین، بزرگترین گستاخیِ آینه است. آنان که ردای سپید بر دوش داشتند، بیش از همه از غبار میترسیدند؛ نه غبارِ بیابان، که غبارِ پرسش. زیرا پرسش، هر جا بنشیند، رنگِ زراندودِ یقین را میشوید و زیرِ آن، چهرهی لرزانِ تردید را آشکار میکند. پس فرمان رسید که پنجرهها را کوچکتر بسازند؛ مبادا افق، کسی را وسوسه کند. و نردبانها را کوتاهتر؛ مبادا دستی، بیاجازه، ستارهای را لمس کند. و واژهها را رامتر؛ مبادا واژهای، راهِ خود را تا وجدانِ آدمی پیدا کند. سالها گذشت... باغی که وعده داده بودند، هر روز دورتر شد؛ اما دیوارهایی که برای رسیدن به آن ساخته بودند، هر روز نزدیکتر. آنگاه پیرمردی که نامش در هیچ کتابی نبود، زیر لب گفت: «شاید باغ، از آغاز همانجا بود که نخستین دیوار را نکشیده بودند.» باد، این جمله را برداشت و برد. دیوارها نشنیدند، اما بذرها شنیدند. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
آن فصل که عشق، نام مستعار داشت! میگویند عشق، ناگهان از شهر رفت؛ اما من باور نمیکنم. عشق، رفتنی نبود؛ فقط روزی رسید که فهمید در بعضی فصلها، شکوفه را پیش از آنکه بهار بشناسد، به محاکمه میبرند. من از روزگاری میآیم که عصرها بوی زندگی میداد؛ پنجرهها با نور آشتی بودند، خیابانها از صدای خنده خجالت نمیکشیدند و آدمها هنوز برای دوست داشتن، به آسمان پاسخگو نبودند. آن روزها، دل اگر میتپید، کسی نبضش را نمیشمرد. بعد، فصلی آمد که نامش را هیچکس بلند نگفت. تنها رنگها کم شدند، آوازها آهستهتر خوانده شدند و باد، هر بار که از کوچهای میگذشت، انگار چیزی را جا میگذاشت؛ شاید امنیت یک لبخند، شاید جسارت یک آغوش. از آن روز، عاشقان بیش از آنکه یکدیگر را پیدا کنند، راه گمکردنِ ردّ پای خود را آموختند. نگاهها کوتاهتر شد، قدمها محتاطتر، و واژهها پیش از آنکه از دهان بیرون بیایند، هزار بار از دیوارهای ترس عبور کردند. انگار درخت را قانع کرده بودند که شکوفه، خطای شاخه است. چه اندوه عجیبی است؛ وقتی پرنده، آوازش را نه از ترس زمستان، که از بیم باغبان فرو بخورد. وقتی رود، پیش از رسیدن به دریا، به خودش شک کند. وقتی دل، پیش از عاشق شدن، از عاقبت تپیدن بترسد. اما حافظه، از سنگ هم سرسختتر است. هنوز گاهی بوی عطری قدیمی، ترانهای دور، یا تصویر نیمکتی زیر چناری کهنسال، در را به روی روزگاری باز میکند که زندگی، از جنس «اجازه» نبود. گویی شهر، هنوز در گوشهای از خاطرهی خود، آن لبخندهای بیدلیل را پنهان کرده است؛ لبخندهایی که هیچ قانونی آنها را نیافریده بود تا بتواند از میان ببرد. عشق، هرگز کمرنگ نشد. فقط آموخت در سایه راه برود؛ با صدایی که تنها دلها میشنوند سخن بگوید؛ و هر بار که پنجرهای بسته شد، از روزنی دیگر به خانهای تازه درود بفرستد. و من هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که بهار، دیگر مجبور نباشد برای شکفتن از زمستان عذر بخواهد؛ روزی که دستها، دوباره بیآنکه از سایهها حساب ببرند، یکدیگر را پیدا کنند و هیچ دلی، برای دوست داشتن، احساس گناه نکند. شاید آن روز، همه بگویند عشق بازگشته است؛ و من آرام لبخند بزنم و بگویم: «عشق هیچوقت نرفته بود...این ما بودیم که سالها مجبور شدیم آنرا آهسته زندگی کنیم. آن روز، تنها یک مسافر از وطن نرفت؛ انگار فصلی، بیآنکه کسی بدرقهاش کند، چمدانش را بست. سالها بعد فهمیدیم گاهی اشکِ یک وداع، پیش از آنکه برای گذشته باشد، سوگِ آینده است!» ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir
وفاداریِ سرکش؛ در ستایشِ عشقِ بیقرار «عشق را از ابلیس آموز که هزار لعنت شنید، امّا از معشوق رویِ بَرنتافت.» #عینالقضات_همدانی عشق همیشه در روشنایی زاده نمیشود؛ گاه از ژرفای تاریکیها سر برمیآورد، از همان نقاطی که روح انسان از مواجهه با آنها میهراسد و چشم فرو میبندد. اما حقیقتِ عشق، نه در طهارتِ آغازینِ آن، بلکه در پایداریِ بیامانش در برابر تندبادهای انکار و فراموشی نهفته است. ابلیس، در روایتِ نمادینِ خویش، چهرهای است رانده، مطرود و آکنده از لعنت؛ اما در برابر آنچه «معشوق» میپندارد، از پا نمینشیند و روی برنمیتابد. این تصویر، اگر از قید داوریهای سطحی رها شود، ما را به ژرفای پرسشی سهمگین میکشاند که: آیا عشق تنها در فرمانبرداری و تسلیم خلاصه میشود، یا گاه در شکلِ دیگرِ خویش، همان وفاداریِ سرکش است به حقیقتی که جان، آن را مطلق و یگانه میانگارد؟ آدمی نیز در گذر عمر، میان دو ساحلِ لرزان سرگردان است: ساحلِ پذیرفته شدن و ساحلِ وفادار ماندن. گاه برای آنکه در آغوش جمع بگنجد، از خویش تهی میشود؛ و گاه برای آنکه بر عهدِ دل خویش بماند، همهچیز را به بهای رنج و طرد شدن میپردازد و عشقِ راستین، شاید همان لحظهای است که انسان نه از بیمِ نادیده شدن، بلکه از ژرفای ایمانِ درونی، بر انتخاب خویش استوار میماند. در این معنا، عشق دیگر صرفِ احساس نیست؛ نوعی ایستادن است، ایستادنی خاموش و پُرهیاهو در برابر فراموشی، در برابر انکار، در برابر فروریختن معنا در گذر زمان... و چه بسا آنان که در ظاهر شکستخوردهاند، در باطن، استوارترین عاشقان باشند؛ کسانیکه در خلوتِ جان، هنوز بر پیمانی ناپیدا تکیه دادهاند. عشق، همیشه سیمای آرام و قدسی ندارد؛ گاه زخمی است، گاه تبعیدی، اما زنده و جاری. و شاید رازِ کلام عینالقضات همین باشد: اینکه عشق را باید نه فقط در سپیدهدمِ نور، بلکه در شبهای تیره نیز شناخت؛ آنجا که وفاداری، دیگر آسایش نیست، بلکه خودِ رنج است و خودِ معنا... ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir