- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 109
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 270
- 1/48двое суток
- 309
- 1/72трое суток
- 333
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گم نشی تو این زندگی؟
انگار روزام در مه میگذره به خودم میام و میبینم شب شده همۀ این مدت چیکار میکردم؟ و بعد وقتی همهجا اونقدر تاریک میشه که نوبت انجام هر کاری که دوست دارم میرسه خستهتر از اونیام که بتونم بیدار بمونم.
#بیبدیل
این روزا دارم مورچهای میرم جلو مورچهای ولی میرم جلو.
امروز تلفنی چند دقیقهای با یکی حرف زدم. داشتیم سر یه موضوعی شوخی میکردیم با هم. قطع که کردم چندباری مامانم پرسید: «وقتی فلان چیزو گفتی اون چی گفت؟ چیکار کرد؟» اولش متوجه نشدم چرا اینقدر درموردش میپرسه. بعدتر، وقتی که آخرین بار داشت اون سوالا رو میپرسید بهم گفت: «خیلی قشنگ حرف میزنی. آدم ذوق میکنه.»
راوی نمازخانۀ کوچک من هوشنگ گلشیری میگوید پدرش گفت همه دارند. هرکس را که نگاه کنی یک چیزی دارد، اضافه یا کم. تفنگ چخوف/ احمد اخوت/ نشر جهان کتاب.
«هرچه دنیای خارج کمتر قابل اتکار میشود بیشتر به دنیای درونم چنگ میزنم و به آن متکی میشوم.» از جستار «هنوز فقط مینویسم» نوشتۀ ان تیلر ترجمۀ احمد اخوت.
برای بقیۀ امشب برای هر کاری خستهام ولی بازم ادامه میدم.
بهای اینجوری زندگی کردنت رو کی داره میده؟ و آیا این زندگی ارزش این بها رو داره؟
امروز وقتی که برق رفته بود و من دفتر و دستکم رو پهن کرده بودم زیر پنجرۀ اتاق و داشتم کنار پاراگرافی که تازه خونده بودم، با مداد، چیزکی مینوشتم، بعد از مدتها صدای حرکتش رو روی کاغذ رو شنیدم. کمی بعد سرمو بالا آوردم و به آسمون روشن پشت قاب تیرۀ این خونۀ خالی نگاه کردم. مدتها بود که در سکوت نشستن به تماشای تاریک روشنای غروب رو از دست داده بودم؛ پس کتابمو کنار گذاشتم و زیر پنجره دراز کشیدم. آسمون خالی بود. و بزرگ. و آبی. و هیچ چیز دیگهای توی خودش نداشت. حتی کمی ناامیدکننده به نظر میرسید؛ پس گوشیمو برداشتم و موسیقی بیکلام قشنگی که تازه پیدا کرده بودم رو پخش کردم. سکوت رو به موسیقی بخشیدم تا بتونم از تصویر خالی پیش روم لذت ببرم یا، راحتتر توی اون آبی عمیق غرق بشم. بعدتر، وقتی که اون اومد و خونه اونقدر تاریک شد که چراغ شارژی رو روشن کردم، وقتی که رفتم تا پنجره رو ببندم، نگاهی دوباره به آسمون انداختم. اون آبی بیروح به فیروزهای با رگههای سفید تبدیل شده بود؛ چیزی شبیه اقیانوس. در همۀ این مدت، خونه تاریک و تاریکتر میشد اما از غروب خبری نبود؛ جوری که انگار آسمون امروز میخواست تا همیشه آبی بمونه.
«اینکه روزت را چگونه سپری میکنی، روزگارت را رقم میزند». آنی دیلارد #بیاموزیم
کاش بهتر زندگی میکردی.
برای بقیۀ امشب دلشکستهام.
видео или голосовое, без подписи
مزۀ حقیقت تلخه.
Atonement (2007) #حکایت_دستها
امروز کتابِ خوبِ سوم رو شروع کردم.
نوعی از آدمها هستند که از خصوصیاتی برخوردارند که آنها را از دیگران و تودههای مردم جدا میکند. آنها دارای غریزهای هستند که معمولاً در بچههای کوچک پیدا میشود، غریزهای که میتواند بین خود، دیگران و هر آنچه در جهان وجود دارد، رابطهای آنی و اساسی برقرار کند. قصیدۀ کافۀ غم/ کارسون مک کولرز/ ترجمۀ احمد اخوت/ نشر فردا.
قلب بچههای کوچک عضو خیلی حساسی است. خشونت در بدو ورود آنها به این دنیا ممکن است شکل غریبی به آنها بدهد. قلب کودک آزاردیده میتواند آنقدر فشرده شود که به عضوی بیرحم و سخت، همچون هستۀ هلو تبدیل گردد. و یا اینکه نه، قلب این کودک زخمی و بادکرده میماند و به آنجا میرسد که واقعاً حمل این قلب خود عذابی بزرگ است و از کوچکترین چیزها مجروح میشود و درد میگیرد. قصیدۀ کافۀ غم/ کارسون مک کولرز/ ترجمۀ احمد اخوت/ نشر فردا.
عشق تجربهای مشترک میان دو انسان است اما این حرف به این معنا نیست که هر دو فرد درگیر در این ماجرا تجربهای یکسان را پشت سر میگذارند. در این ارتباط یک عاشق و یک معشوق وجود دارد، اما این دو از نقاط متفاوتی میآیند. اغلب معشوق فقط عاملی برانگیزنده برای پیدایش آن همه عشقی است که آرام آرام و در طی سالها در عاشق خانه میکند. و هر عاشقی به گونهای این مطلب را میداند. او با تمام وجود احساس میکند که او در این عشق خود، تنهاست. او به تدریج این تنهایی تازه و غریب را میشناسد و این شناخت باعث رنج او میشود. پس برای عاشق فقط یک کار باقی میماند: باید به بهترین شکل ممکن برای این عشق در وجود خود خانهای بسازد. باید برای خود دنیایی درونی بسازد، محکم و غریب و کامل. این نکته را هم اضافه کنم این عاشقی که دربارهاش حرف میزنیم حتماً مرد جوانی با یک حلقۀ ازدواج نیست و میتواند شامل هر کس -مرد، زن یا کودک- در این کرۀ خاکی شود. خوب، معشوق هم میتواند دارای هر مشخصاتی باشد. بیگانهترین آدمها میتواند موجب پیدایش عشقی شود. مردی ممکن است به سن پیری پا بگذارد و پدربزرگ خیلی مسنی شود اما همچنان فقط همان دختر غریبهای را دوست بدارد که چند دهه پیش یک روز بعد از ظهر در یکی از خیابانهای شهر چی هاو دید. کشیشی ممکن است زن مطرودی را دوست بدارد. میتوان معشوقی را در نظر گرفت، سست عنصر، با موهایی ژولیده و چرب و دارای عادتهای شیطانی. کاملاً درست است: عاشق ممکن است مانند هر فرد دیگر این ویژگیها را ببیند اما این امر ذرهای بر عشق او تأثیر نگذارد. عادیترین فرد میتواند موضوع عشقی مفرط و زیبا، همچون نرگسهای سمی مرداب، قرار گیرد. انسان خوبی ممکن است باعث پیدایش عشقی خشن و بیارزش شود و یا مرد دیوانۀ مزخرفگویی احساسات فردی را برای سرودن چکامهای لطیف و ساده برانگیزد. بنابراین، ارزش و کیفیت هر عشق تنها بهوسیلۀ خود عاشق معلوم میگردد. قصیدۀ کافۀ غم/ کارسون مک کولرز/ ترجمۀ احمد اخوت/ نشر فردا.