- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 353
- 1/48двое суток
- 404
- 1/72трое суток
- 436
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
"کی دیده شب بمونه؟"
@azghesseha |.روزها
هرچقدر دربارهی آب و حرکت دست و پا بخوانی، تا وقتی وارد آب نشوی، یک چیزهایی را نمیفهمی.
هی فردا میشه.
امروز داشتم به آدمهایی فکر کردم که یک روزی در زندگیمان خیلی مهم بودند و بعد، بدون اینکه دعوای بزرگی اتفاق بیفتد، آرامآرام تبدیل شدند به چندتا اسم داخل گوشی. عجیب است. برای بعضی آدمها پایان مشخصی وجود ندارد. نه خداحافظی باشکوهی، نه آخرین مکالمهای که بشود سالها بعد دربارهاش حرف زد. فقط کمکم تعداد پیامها کمتر میشود و فاصلهها بیشتر... و یک روز متوجه میشوی مدتهاست چیزی از زندگیشان نمیدانی. و بدتر اینکه شاید آنها هم همینقدر بیخبر باشند. امروز یکی از همان آدمها را دیدم. از دور. میتوانستم سلام کنم. حتی فکر کردم بروم جلو و بگویم «چه خبر؟» اما بعد یادم افتاد آخرین بار که با هم حرف زدیم، من هنوز آدم دیگری بودم. او هم احتمالاً همینطور. دلم میخواست بدانم اگر دوباره دوست میشدیم، چه چیزهایی دربارهمان فرق میکرد. آیا باز هم همانقدر به چیزها میخندیدیم؟ آیا هنوز از چیزهایی ناراحت میشدیم که آن زمان فکر میکردیم پایان دنیا هستند؟ احتمالاً نه. ما خیلی بیسر و صدا عوض میشویم. هیچکس یک صبح بیدار نمیشود و نمیگوید «امروز شخصیت جدیدی دارم». تغییر معمولاً در جزئیات اتفاق میافتد. در آهنگی که دیگر دوستش نداری. در غذایی که قبلاً از آن بدت میآمد و حالا سفارش میدهی. در دوستی که دیگر دلت نمیخواهد دربارهاش توضیح بدهی. شاید آدمها هم همینطور از ما عبور میکنند. یک زمانی تمام دنیا هستند و بعد فقط بخشی از گذشته. بعضی آدمها قرار نیست بمانند؛ قرار است چیزی را در ما جابهجا کنند و بروند. امروز به آن آدم سلام نکردم. نمیدانم تصمیم درستی بود یا نه. ولی برای اولین بار از خودم نپرسیدم «چرا رفت؟» فقط فکر کردم: چه خوب که یک زمانی بود.
آدم تا وقتی چیزی درونش هست که میخواهد ببیند فردا چه اتفاقی میافتد، هنوز کاملاً تسلیم نشده است.
فقط سه هفته وقت دارین نامهتونو بگیرین، اول سپتامبر قطار هاگوارتز حرکت میکنه.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
حالا درسته من میگم نه، ولی تو بازم اصرار کن.
میشد با تاریکی روبهرو شد.
فناوریها موفق شدند بیشتر از کاربردهای جزئیای پیش بروند که در ابتدا برای هر کدام ساخته شده بودند.
ما به نگرشی نیاز داریم که فناوریهای جدید را بپذیرد، اما نه به قیمت ازدسترفتن صفات انسانی. | مینیمالیسم دیجیتال
قرار گرفتن مداوم در معرض تصاویر گلچینشدهی زندگی دوستانشان، در آنها احساس بیکفایتی ایجاد میکرد. | مینیمالیسم دیجیتال
چیزی در آدم هست که هیچ آینهای نشانش نمیدهد. برای دیدنش، باید به این نگاه کنی که با یک کودک چطور حرف میزند، با یک سالمند چطور رفتار میکند، یا وقتی کسی حرفش را قطع میکند، چند ثانیه سکوت میکند؟ شاید شخصیت آدم، بیشتر در فاصلهی بین جملههایش زندگی میکند تا در خودِ جملهها.
رفتارها هرگز دروغ نمیگویند.
سلام. پس از تلاشها و انکار فراوان لاجرم از عصر امروز بیست و چهارسالهام. چاهارده مرداد هزار و چاهارصد و چاهار اگر از من سوال میکردند که سال بعد خودت رو کجا تصور میکنی، جایی که الان هستم اصلا بین گزینهها نبود. توی خواب هم. اتفاقهای زیادی توی این یک سال افتاد. انگار که همهچیز روی دور تند افتاده باشند. دانشگاه ثبت نام کردم. مدیریت مالی. هنوز نمیدونم درسته یا نه. منِ ده ساله تصور میکرد میتونه کارهای خیلی بزرگی بکنه، ولی هنوز یکمم بهش نزدیک نیستم. امروز ما یه خونه داریم. یه سقف کوچیک توی این کرهی خاکی بزرگ که مال ماست. ترکهای روی دیوارش، عصرهاش و همهچیزش... حالا دیگه میتونم بگم که هیچجا دستشویی خونهی خود آدم نمیشه. یک بهار، یک تابستون، یک پاییز و یک زمستون دیگه هم گذشت. یا بهتره بگم یک بهار، یک تابستون، یک پاییز و یک زمستون دیگه از عمر من کم شد. امیدوار بودم بتونم یه آدم رو بیشتر دلگرم کنم و یه تأثیر بیشتر بگذارم... حالا دیگه سر کار میرم. شغل رویاییای ندارم، اما چیزهای زیادی اونجا یاد گرفتم. یاد گرفتم زندگی سخته و پول درآوردن... خیلی سختتر. فهمیدم اگر نود درصد از حقوق چند تومنی توی دو سه روز اول بره چجوری بقیهشو به آخر ماه برسونم. یا مثلاً فهمیدم هشت ساعت کاری با هشت ساعت کاری برابر نیستند. با آدمهای زیادی آشنا شدم؛ فاطمه، آیلار، عباس و... آدمهایی که آگاهیشون به سنشون نمیخوره. اصلاً. در تمام طول این چند ماه به خودم شک کردم. بارها و بارها. هنوز نمیدونم با روزهایی که موندند باید چیکار کنم؟ و اصلاً کدوم یکی از آرزوهام به صلاحمن؟ امسال ولی با دستهایی پرتر از سال قبل ادامه میدم. کافی نیستند، ولی کم هم نه... میخوام بیشتر یاد بگیرم، تلاش کنم، بخندم، عکس بگیرم، بنویسم، تجربه کنم، بیشتر از سال قبل آرزو کنم، بفهمم و زیر بارون راه برم... امید که سال بعد تاریکی کمتر باشد و سهم من از دنیا بیشتر. پ.ن: امید که یک تکه از این زمین بزرگ سهم هر مستأجر.