- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 270
- 1/48двое суток
- 309
- 1/72трое суток
- 333
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
روحم درد میکنه. دیگه طاقت تحمل خیلی چیزها رو ندارم.
چه میدونم پیام بده بگو دلم برات تنگ شده.
از غریبه به دوست تبدیل میشید. از دوست به آشنا. از آشنا به بدتر از غریبه. نزدیکم نشید جدی.
این پیام رو فروارد کنین چنلتون و من براتون بر اساس رنگ و وایبی که چنلتون و خودتون بهم میدین چند تا عکس از پینترست براتون بذارم.💘 + چنلتون پابلیک باشه که بتونم ببینم. + تا وقتی پیام خط نخورده میتونین فروارد کنین. +جوابا رو همینجا میذارم مثل همیشه و بعد از چند روز منتقل میکنم به چنل چالشها.💘 [همه رو با هم میذارم و گذاشتنشون طول میکشه! 🥸✌️🏻] +جوین شدن اجباری نیست.
من نمیخوام با آدمای جدید حرف بزنم. لطفا آدمای قبلی زندگیمو بهم برگردونید.
امروز داشتم به آدمهایی فکر کردم که یک روزی در زندگیمان خیلی مهم بودند و بعد، بدون اینکه دعوای بزرگی اتفاق بیفتد، آرامآرام تبدیل شدند به چندتا اسم داخل گوشی. عجیب است. برای بعضی آدمها پایان مشخصی وجود ندارد. نه خداحافظی باشکوهی، نه آخرین مکالمهای که بشود سالها بعد دربارهاش حرف زد. فقط کمکم تعداد پیامها کمتر میشود و فاصلهها بیشتر... و یک روز متوجه میشوی مدتهاست چیزی از زندگیشان نمیدانی. و بدتر اینکه شاید آنها هم همینقدر بیخبر باشند. امروز یکی از همان آدمها را دیدم. از دور. میتوانستم سلام کنم. حتی فکر کردم بروم جلو و بگویم «چه خبر؟» اما بعد یادم افتاد آخرین بار که با هم حرف زدیم، من هنوز آدم دیگری بودم. او هم احتمالاً همینطور. دلم میخواست بدانم اگر دوباره دوست میشدیم، چه چیزهایی دربارهمان فرق میکرد. آیا باز هم همانقدر به چیزها میخندیدیم؟ آیا هنوز از چیزهایی ناراحت میشدیم که آن زمان فکر میکردیم پایان دنیا هستند؟ احتمالاً نه. ما خیلی بیسر و صدا عوض میشویم. هیچکس یک صبح بیدار نمیشود و نمیگوید «امروز شخصیت جدیدی دارم». تغییر معمولاً در جزئیات اتفاق میافتد. در آهنگی که دیگر دوستش نداری. در غذایی که قبلاً از آن بدت میآمد و حالا سفارش میدهی. در دوستی که دیگر دلت نمیخواهد دربارهاش توضیح بدهی. شاید آدمها هم همینطور از ما عبور میکنند. یک زمانی تمام دنیا هستند و بعد فقط بخشی از گذشته. بعضی آدمها قرار نیست بمانند؛ قرار است چیزی را در ما جابهجا کنند و بروند. امروز به آن آدم سلام نکردم. نمیدانم تصمیم درستی بود یا نه. ولی برای اولین بار از خودم نپرسیدم «چرا رفت؟» فقط فکر کردم: چه خوب که یک زمانی بود.
به خودت میای میبینی تموم مدت اون فرد چقدر کصکش بوده و خبر نداشتی.
منو یاد خودم ننداز، من از بخاطر آوردن بیزارم.
دنیا باید یه اتفاق خوب اختراع کنه که واسه من بیفته.
دوستی ها تموم میشن و تو با یادآوری خاطرات اشک میریزی.
با هیچ کاری نکردن دارم میرینم تو زندگیم.
برنگرد به آدمهای گذشته.
ای کاش میشد غم، با گریه کردن تموم بشه.
نمیدونم عزیزم. الان دلم میخواد بمیرم.
نوشته بود؛ بعضی افراد جرئت خودکشی را ندارند، برایشان دعا کنید در یک حادثه بمیرند.
تو انتخاب میکنی که چه کسی بهت آسیب بزنه.