مستاجر پلاک ١٢
Статистикаجمعه؛ ١ بهمنِ ١٤٠٠ روزمرگی غمانگیزِ مسافر بین تهران و قم. .
- Последний пост
- 3 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🚀 تم رصد خلل في زوج ETH/USDT على منصة Bitnax.io. السعر مرتفع، ونعمل حاليًا على زيادة حجم التداول وتحقيق الأرباح 💸 — حان دورك الآن 🔥 إليك الطريقة: اشترِ ETH من أي منصة تداول → حوّله إلى Bitnax.io → بِعْه بسعر أعلى → حقّق ربحًا → كرّر العملية ♻️ سارع قبل تصحيح السعر 😈
حالا همینو من توی کانالم یا پیجم میگفتم، هرکی میدید بهم حمله میکرد و منو میکشید به فحش که چرا انقدر نژادپرست و زن ستیزی. همین الانم هیچ بعید نیست چون نمیفهمن چی میگم باز بیان بهم فحش بدن و از کانالم لفت بدن. . https://www.instagram.com/reel/DYNR0GevHXb/?igsh=MXZ5N3dtOGluN3VnNQ==
همه چیز تکراری شده. زندگی تکراری شده. روزها و کارها تکراری شدن. حتی شبها هم تکراری شده. بیخوابیها تکراری شده. سرگرمیها، هرکاری که قبلاً میکردی و همه چیز، از صفر تا صد تکراری شده. کلاً روتینِ عادی و روزمره تکراری شده. دلم یک رابطهی جدید و با کیفیت و غیرِ تکراری میخواد. دلم یک زندگیِ جدید و با کیفیت و غیرِ تکراری میخواد. دلم تبدیل شدن به یک آدمِ جدید، با کیفیت، و غیرِتکراری میخواد.
تنها چیزی که حالمو میتونه خوب کنه:
صحبتِ عمیقِ خونم یه جوری کمه که کمخونیِ صحبتِ عمیق گرفتم.
دارم اولین آلبومِ فارسی با هوش مصنوعی رو میسازم.
دارم اولین آلبومِ فارسی با هوش مصنوعی رو میسازم.
تهران واقعاً شهرِ عجیبیه، با یک نفر رفیق باشی تبدیل میشه به دهات، رندومترین لوکیشنهای شهر و جاهایی که توی تخیلاتت هم نمیگنجه اون آدم رو اونجا ببینی ممکنه شانسی ببینیش، حالا خدانکنه با یک نفر قطع رابطه کنی، حتی اگه اون جاهایی بری که میدونی ممکنه باشه هم امکان نداره دیگه ببینیش.
امضای پزشکیان:
یادمه من و تمامِ دانشجوهای دانشگاه، سالِ ۴۰۱، چه دختر، چه پسر، کنارِ هم، دست تو دستِ هم " زن، زندگی، آزادی. " رو فریاد میزدیم. یادمه ۱۸ و ۱۹ دی ماه یک دور کنارِ جاویدنامها مُردیم و دیگه هیچوقت زنده نشدیم. هیچوقت یادم نمیره اون روزها بعد از اینکه نت وصل…
یادمه من و تمامِ دانشجوهای دانشگاه، سالِ ۴۰۱، چه دختر، چه پسر، کنارِ هم، دست تو دستِ هم " زن، زندگی، آزادی. " رو فریاد میزدیم. یادمه ۱۸ و ۱۹ دی ماه یک دور کنارِ جاویدنامها مُردیم و دیگه هیچوقت زنده نشدیم. هیچوقت یادم نمیره اون روزها بعد از اینکه نت وصل شد و برگشتیم هممون چطوری عذابوجدان داشتیم از اینکه زنده موندیم و کنارِ بقیه کسایی که کشته شدن نمردیم. اون روزا حتی فکرشم نمیکردیم یه روزی برسه که امضای رئیسجمهور ایران و آمریکا کنار هم روی یه برگه بشینه. حالا این توافق چقدر به نفع ماست و چقدر زندگیمون رو عوض میکنه رو نمیدونم. چیش به ما میرسه و چه فرقی به حالِ ما مردمِ عادی داره؟ نمیدونم. هیچوقت توی تحلیل کردن قوی نبودم و پیشیبینی هام همیشه اشتباه از آب در اومد، ولی وقتی این عکس رو دیدم، ناخودآگاه اشک ریختم. از غم. از حسِ هدر رفتنِ زندگیم. هدر رفتنِ تمامِ سالهایی که کنارِ هم جنگیدیم، تحمل کردیم، از دست دادیم، و عزاداری کردیم و خودمون رو قانع کردیم که خب تهش بالاخره یه چیزی میشه و بخاطر هیچ و پوچ نیست. یادِ جوونیِ خودم افتادم که زیر این همه دشمنی، لجبازی و اصرار روی جنگ تا پیروزی و نه جنگ میشه نه مذاکره میکنیم دود شد و رفت هوا. من دیگه جَوون نمیشم. این اشک، اشکِ یه فرصتِ سوختهست. اشکِ سالهاییه که از عمرم رفت و دیگه برنمیگرده. کاش یه جایی توی تاریخ بنویسن که یک نسل، هزینهی سنگینی داد. نسلی که توی کشوری بزرگ شد که همهی عمرش برای آزادی و یک زندگیِ معمولی جنگید، اما همه چیز دید غیر از آزادی و زندگیِ معمولی و جَوونیش توی جنگیدن گذشت، فقط برای اینکه به خواستهاش برسه. چه جنگ با شعار و زور و بازو، چه زندگی زیرِ موشک و بمبباران. کاش یه جایی توی تاریخ از نسلی بنویسن که حاضر بود همهی اینا رو تحمل کنه و بهاشون رو بپردازه تا کمی، فقط کمی به حقش و اون آزادیای که خودش و کشور و مردمش لایقشه برسه. نسلی که بدونِ هیچ اختیاری، وسط یک دعوای بزرگ به دنیا اومد و عمرش رو پای اون گذاشت. مثلِ کودکی که بیاختیار همهی عمر دعواهای پدر و مادرش رو تماشا میکنه، بدونِ اینکه کاری از دستش بر بیاد، مجبوره تحمل کنه، نسلی که خیلی وقتها حاکماش فراموش کردن مسئولیتشون فقط حفظ قدرت نیست؛ بلکه زندگی مردمه و دردناکتر از همه اینه که حتی وقتی زیرِ دست و پا و مُشت و لگدها لِه میشد، کسی صدای این نسل رو نمیشنید. حالا امروز، انگار همهچی یه جور توهینه. انگار بعد از این همه سال، بعد از این همه هزینه، بعد از این همه جوونِ از دست رفته… آخرش میشد از همون اول با هم حرف زد و این همه جنگیدنمون، تهش هیچ بود و هیچ.
видео или голосовое, без подписи
زندگی یهو خیلی جدی شد. کاش برگردم به اون دورانی که همه چی به چیزکلک و مسخره بازی و دوردور میگذشت.
این دل به فاک است... . ( نقاشیها اثر خودمه. )
видео или голосовое, без подписи
پُر کار ترین روزِ تاریخ.
امروز واقعاً خوب بود، عصری یکی از دوستام رو دیدم، سر شب دو تا دیگه از دوستان، آخرِشب رفتم پارک لاله دیدنِ یکی دیگه از دوستام، روزهایی که تهران اینطوری برام یک حالتِ open world میشه رو خیلی دوست دارم. کلاً روزی که متفاوت و شلوغ میگذره رو دوست دارم. از روزهایی که هیچ اتفاقی نمیوفته خوشم نمیاد. این روزها نیاز دارم بیشتر زندگی کنم. بیشتر با آدمها رفت و آمد کنم و مدام وارد چالش بشم. نیاز دارم طوری زندگی کنم انگار اصلاً فردایی وجود نداره چون به اندازهی کافی همه چی یکنواخت و حوصله سر بر بوده. اصلاً دلم نمیخواد از این به بعد هم همون شکلی حوصله سر بر و کسل کننده پیش بره.
واقعاً هرچی بیشتر آدمهای جدیدی رو میبینم بیشتر پشیمون میشم و از آدمها متنفر میشم. چرا انقدر عجیب و غریب شدن آدمها؟
کاش وقتی ما رو میپیچونید حداقل بعدش با سیاست رفتار کنید و طوری وانمود کنید که قصدِ پیچوندن نداشتید بلکه به شعورمون بیاحترامی نشه.
اینجا هم جوین بدین که پلی لیستِ بی کلامم بشه دو کا. مرسی =) https://t.me/BikalamHayeShoma