دنیایِ پرسِتاره مَن
Статистика@nokhodi83bot اینجا میتونیم حرف بزنیم :) در سرزمین آسمان قانونی قدیمی وجود دارد... ستارههایی که یک شب خاموش میشوند، از آسمان حذف نمیشوند. آنها فقط منتظر شب بعدی میمانند تا دوباره بدرخشند. ✨
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 111
- Всего постов
- 111
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اون مویی که بهش رسیده بودم پاره شد و دیگه نایِ گره زدن هم ندارم.
دنیایِ پرسِتاره مَن pinned «یعنی من مرده ام؟ دنیای پس از مرگ اینجاست ... هنوز نه ، ولی اگر مرگ را از ته قلب طلب کنی یکی از ستاره های اینجا خواهی شد... روح تو خسته است و صدای فریاد هایش به گوش هفت آسمان رسید جسم تو اکنون خواب است اما هنوزقلبت میتپد ،تصمیم اش با خودت است میخواهی ستاره…»
یعنی من مرده ام؟ دنیای پس از مرگ اینجاست ... هنوز نه ، ولی اگر مرگ را از ته قلب طلب کنی یکی از ستاره های اینجا خواهی شد... روح تو خسته است و صدای فریاد هایش به گوش هفت آسمان رسید جسم تو اکنون خواب است اما هنوزقلبت میتپد ،تصمیم اش با خودت است میخواهی ستاره شوی ؟؟؟ من من ...هیس فعلا لازم نیست جواب بدهی ... چیزی نگو وهمراه من بیا،ازروی چمن زار گذر کردیم و به لب یک پرتگاه رسیدیم ، دخترک دستانم را گرفت وپرسید آماده ای؟ برای چه چیزی؟ برای تجربه ای که هرشب آرزو میکردی ،مگر نمیخواستی شبی با ماه چشم تو چشم شوی و بر چاله هایش بوسه بزنی ودر گوشش شعرت را زمزمه کنی... هنوز هم شعرت را به خاطر داری؟؟؟ اگر مهتاب شبی آید به بالینم به گوشش می خوانم ،قصه های دیرینم زنم بوسه بر،چاله های رخ شیرین اش مگر مرهم شود، بر زخم های تلخین ام به او گویم هزار قصه، که ازیادم برد غصه های پیشین ام ستاره میشوم گاهی ،بگردم دور هلال رخشین اش ناگهان دیدم رو به روی ماه هستم مگر میشود تا به این حد نزدیک من میتوانم ماه را لمس کنم ،حتی میتوانم ببوسم ، من با مهتاب رخ تو رخ شده ام ... دخترک ،گفت آماده ای برای ماجراجویی ،همراه من بیا مهتاب تو را به خانه اش برای ماجراجویی دعوت کرده چندروزی را مهمان مهتاب نقره ای هستیم....
دنیایِ پرسِتاره مَن pinned «و بعد، همهچیز خاموش شد. وقتی چشم گشودم، دیگر اتاقی نبود؛ نه آینهای، نه دیواری، نه صدای خندهای از طبقهی پایین. فقط دشتی بیانتها بود و آسمانی سیاه، پُر از ستارههایی که گویی برای نخستین بار مرا میدیدند. پا بر زمینی از مه گذاشتم. نه سرد بود، نه گرم؛ انگار…»
تمامیِ خاطراتش از پیش چشمانم میگذرند. با پشت دست اشکهایم را پاک میکنم ، به دستهایم خیره میشوم.. دستهایی که تن اورا در آغوش میگرفتند، اکنون تبر به دست درخت عشقش را از ریشه درآوردند. به سمت تخت کوچکم میروم و خود را روی آن میاندازم. چقدر زندگی بی رحمانه…
دنیایِ پرسِتاره مَن pinned «تمامیِ خاطراتش از پیش چشمانم میگذرند. با پشت دست اشکهایم را پاک میکنم ، به دستهایم خیره میشوم.. دستهایی که تن اورا در آغوش میگرفتند، اکنون تبر به دست درخت عشقش را از ریشه درآوردند. به سمت تخت کوچکم میروم و خود را روی آن میاندازم. چقدر زندگی بی رحمانه…»
https://t.me/donyaporsetare تو نورپرداز آسمان در دنیای موازی هستی، موجودی که میان ابرهای نرم و پنهان، مانند یک ستاره درخشان میدرخشی. تو تضاد میان آرامش ابرها و تابش ستارهها هستی، کسی که میداند چطور در میان ابهام و تاریکی، راه درخشش را پیدا کند و با نوری…
https://t.me/donyaporsetare تو نورپرداز آسمان در دنیای موازی هستی، موجودی که میان ابرهای نرم و پنهان، مانند یک ستاره درخشان میدرخشی. تو تضاد میان آرامش ابرها و تابش ستارهها هستی، کسی که میداند چطور در میان ابهام و تاریکی، راه درخشش را پیدا کند و با نوری ملایم، مسیر تاریکترین شبها را روشن سازد.
غریبه ای که حالا جزوی از روح من است . روحی که روزی سراسر رنگ بود ،سراسر امید و انگیزه اما اکنون اسیر دنیای خاکستری شده شاید اون غریبه یک روح خاکستری باشد ولی هنوز لا به لای دونه های خاکستر نقطه های رنگی دیده میشود به موج های پایین پاهایم خیره میشوم ،هر موج…
اصن رفتم بهترین ادمین هارو گلچین کردم 🤭🙂↔️🙂↔️ هنرمند خوشگل خوش قلم... یکی از اون بهترترترتر
من از آن کوچههای ساده و خاموش نیستم اسیر سایههای سرد فراموش نیستم اگر باران ببارد بر سر دیوار جانم غبار خسته بر آیینهی خاموش نیستم مرا هرکس به چشم خویش اگر تفسیر خواهد من آن افسانهی آسان، سر گوش نیستم اگر کس از من سرکش نفهمد، باک من نیست که من محتاج فهم هر دل مدهوش نیستم ز رفتنها بسی دیدم، ولی دل را نمیبخشم برای هر عبوری، در آغوش نیستم جهان از پشت این پنجره گاهی دیدنی باشد ولی در جمع این مردم، شبیه هیچکس نیستم نه با هر باد میلرزم، نه با هر کس درآمیزم من آن برگ پریشان بر سر دوش نیستم -زهرا
دنیایِ پرسِتاره مَن pinned «غریبه ای که حالا جزوی از روح من است . روحی که روزی سراسر رنگ بود ،سراسر امید و انگیزه اما اکنون اسیر دنیای خاکستری شده شاید اون غریبه یک روح خاکستری باشد ولی هنوز لا به لای دونه های خاکستر نقطه های رنگی دیده میشود به موج های پایین پاهایم خیره میشوم ،هر موج…»
قیچی را پایین میآورم. چند لحظه فقط به موهای ریختهشده روی زمین خیره میمانم؛ به تکههایی از خودم که حالا دیگر به من تعلق ندارند. عجیب است... گویی تمام این مدت، خیال میکردم اگر چیزی از ظاهرِ گذشتهام را تغییر دهم، گذشته نیز دست از سرم خواهد کشید. اما خاطرهها،…
گاهی تغییر از چیزهای کوچک آغاز میشود. من نمیتوانم زمان را به عقب برگردانم، اما میتوانم تصمیم بگیرم از همین امروز، با چند تغییر کوچک، دوباره خودم را پیدا کنم. شاید با همان مدل موی دخترکِ شیطون و بازیگوش... همان آرایش... همان لبخندی که روزی بیدلیل روی لبهایش…
گاهی تغییر از چیزهای کوچک آغاز میشود. من نمیتوانم زمان را به عقب برگردانم، اما میتوانم تصمیم بگیرم از همین امروز، با چند تغییر کوچک، دوباره خودم را پیدا کنم. شاید با همان مدل موی دخترکِ شیطون و بازیگوش... همان آرایش... همان لبخندی که روزی بیدلیل روی لبهایش مینشست وذوق های کودکانه... زمان به عقب برنگشته است، اما هر بار که به آینه نگاه کنم، میتوانم برای لحظهای تصور کنم هنوز همان دخترم؛ همانقدر شاد، بازیگوش و قدرتمند، با این تفاوت که این بار، تجربه نیز همراهم است. این بار دخترک با تجربه قدم برمیدارد. با تجربه به رؤیاهایش نزدیک میشود. با تجربه آدمهای اطرافش را انتخاب میکند. و با تجربه، داستانی تازه را با عشق مینویسد. در داستان تازه، او دیگر اسیر غم نیست. کمکم میآموزد که بعضی چیزها را باید پذیرفت . گاهی ابرهای گذرا فقط میآیند تا تلنگری بزنند و بعد بروند. ماهیِ دریاچهٔ دلِ او نباید دل به ابرهای بیباران ببندد؛ ابرِ بارانزا، بیآنکه التماسی بشنود، روزی خود خواهد بارید. آسِمان🌬
وسطط
بیاا
بهبهه
اول از همه راجب این تو چنل قبلیم یه چیزی نوشته بودم بزار اون فور کنم
اول از همه راجب این تو چنل قبلیم یه چیزی نوشته بودم بزار اون فور کنم