tgindex
Bloom🌸
@drlifestoryЗдоровьеперсидский

در ستایش گذاشتن و گذشتن. پیام ناشناس👈🏻 https://t.me/HarfChatBot?start=c265407fef49

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
12
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Здоровье (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
466
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
161
24 постов
Вовлечённость
34,5%
к подписчикам
Постов в день
1,7
всего 24
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
117
1/48двое суток
134
1/72трое суток
144

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • رفته بودیم از این بازارچه‌های صنایع دستی اینا. از این گل سر‌ها داشت خیلی کیوت بود. وسایل بافتنی بامزه‌ای داشت. خریدیم و به قول پسره cow’s vagina :))

  • مدیر درمونگاه توی پیامی مفصل درباره بهینه استفاده کردن از خودکار و‌ کاغذ و سر نسخه مطب برامون نوشته بود. که پول نداریمو صرفه جویی کنید. منم از اون روز محبوب‌ترین خودکارمو‌ میارم با خودم سرکار و اصلا هم کاری به خودکارای درمونگاه ندارم. پیف پیف 🫩

  • حالا شیفتمو با چه بیماری شروع کرده باشم خوبه؟ حاج خانومه بدون اینکه در بزنه به محضی اومدم توی اتاق اومد تو. من هنوز در حال زدن یوزر پسورد در سایت‌های بیمه‌م بودم. از اون شکایت‌های پیرزن پیرمردی که هیچ راه حلی براش نیس. اینجام و اونجام درد میکنه موهامم درد میکنه غذا هم نمیخورم پلکم هم میپره. از بین همه شکایت‌هاش اونی که مهم‌تر‌ بود رو برداشتم، فشار و علایم حیاتی چک کردم و راهنمایی‌ش کردم که باید اندوسکوپی کلونوسکوپی بشه و فشارشم لب مرزه سرم نمیتونه بزنه. اول که به نظر اوکی بود وقتی داشت میرفت با دخترش باهمدیگه گفتن پس یعنی ما الکی اومدیم دکتر؟ دارو نمیدی؟ گفتم نه باید برین پیش متخصص گوارش. با خنده و دهن کجی گفت الکی ویزیت شدیم پس ویزیت ما رو پس بده 🫤 یه نگاهی کردم بهشون و بعد خنده‌شونو ادامه دادن و همونو رفتن سمت دستگیره در و رفتن.

  • صبح خیلی زودِ جمعه، از بغل گرم و نرم پسره خودمو کشیدم بیرون، نوک پا نوک پا رفتم دسشویی و لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون تا به شغل نه چندان هیجان انگیزم توی تعطیلات برسم. تا ابد آنتی-ویوا به پزشک بودن به کله صبح آفتابی جمعه.

  • مگه نگفته بودم هرجا باشم پروانه‌های نارنجی پیدام میکنن؟🦋

  • آخر هفته‌ی‌ جالبی نیست. درمونگاهی که پر کیس کار میکنم و ساعتایی که شیفتم در حداقل ترین ویزیت ممکن. یه سری رسیدگی‌ها باید برای ماشین انجام بدم که هی عقب میندازم. شیفتم نیم ساعت دیگه تموم میشه و احتمالا خونه هم مثل اینجا برق نیست و باید ۶ طبقه با پله برم بالا.…

  • دیشب بخاطر اینکه میخواستم زود بخوابم ازم ناراحت شد. خواب کافی‌ای کردم ولی الان دلم می‌خواد باز بخوابم. نمی‌دونم این خواب واقعیه یا چون نمیخوام فکر کنم میخوام همش بخوابم. این اعضای نزدیک خونواده انقد به من نق میزنن که چرا انقد میخوابی که از زمان خوابیدنم عذاب وجدان میگیرم. خب هرکی یه چیزی بهش لذت میده دیگه🫩

  • آخر هفته‌ی‌ جالبی نیست. درمونگاهی که پر کیس کار میکنم و ساعتایی که شیفتم در حداقل ترین ویزیت ممکن. یه سری رسیدگی‌ها باید برای ماشین انجام بدم که هی عقب میندازم. شیفتم نیم ساعت دیگه تموم میشه و احتمالا خونه هم مثل اینجا برق نیست و باید ۶ طبقه با پله برم بالا. کله‌م نامناسبه.

  • صبح پاشدم میبینم لب و لوچه مامان آویزون. میگم چیه میگه داداشت رفته سفر. میگم خب. میگه با فلانی(دوس دخترش) رفته. میگم خب. میگه معلوم نیست اینا اصلا ازدواج کنن انقد واسه دختره خرج میکنه. بعدش چه معنی داره اینا هنو عقد نکردن انقد شب پیش هم بخوابن؟ مامانم ازون مادرشوهرای وزه میشه که اون واسه زنش یه چیزی میخره مامانم بگه منم میخوام. واقعا از بعضی رفتارای مامانم در برابر داداشم همچی وایبی میگیرم. بعدش دیدم داره خودشو با مربا ساختن سرگرم میکنه فکر و خیال نکنه. ولی ظهر که اومدم دیدم چنان محکم داره یه چیزی داخل کاسه هم میزنه که فهمیدم هنوز عصبیه. انی‌وی؛ یه دیدار دخترونه‌ی صبحونگی داشتم بسیار بسیار شیرین و قند. خیلی بهم خوش گذشت و غذایی که خوردم خیلی خوشمزه. یه خانومی اومد ازمون تولید محتوا کنه اولش نایس بودم باهاش بعد دیدم این خوشش اومده هی راه به راه میره میاد می‌خواد عکس بگیره دیگه دفعه آخر که اومد با نگاهم و لبخندم همراهیش نکردم. الان تولید محتوا توی شهر کوچیک اینطوریه که احتمال داره رندوم توی بک‌گراند یه نفر که داره ویدیو میگیره برای پیجش باشی. مثلا داری اکسپلور شهرتو میکردی یهو ببینی عه من!! بعدش بدو بدو رفتم خونه دوش سریع گرفتم و وسایلامو جمع کردم اومدم شیفت. اون لحظه آخری که داشتم میومدم دیدم بابا اومد با یه ظرف خیلی کوچیک حلیم. گفت نرو یه ذره از این بخور. نمی‌دونم چون کم بود انقد خوشمزه بود یا واقعا خوشمزه بود؟ این حلیم داغ روغنی خیلی بهم چسبید. یه تاغار قهوه درست کردم آوردم شیفت ولی خوابم میاد. اومدم دیدم خانوم دکتر مدیر درمونگاه شیفت صبح هست و باید ازش تحویل بگیرم. میخواستم حرفی که توی دلم مونده برای اینکه شیفت خوبا رو میده به بقیه(پسرا بیشتر) شیفت آت و آشغالا رو به ما پزشک قدیمی‌هاش میده بگم که دیدم حوصله ندارم ولش کن. الان نیم ساعته که برق رفته توی درمونگاه تاریکه. خداروشکر خیلی روز آفتابی و‌گرمی نیست. هنوز ناهارمو که مامان برام گذاشته نخوردم چون از اون صبونه مفصل سیرم. دفتر دستکمو آوردم بشینم بقیه درسمو بخونم ولی بسیار خواب دارم. امشب پسره میاد و من اینطوریم که "بعد از جدایی‌ها، آن بی وفایی‌ها، فردا تو می‌آیی، فردا تو می‌آیی…"

  • صدای غرغر خواهرک نوجوان که داره ظرفای اشپزخونه رو جمع میکنه و تمیز میکنه میذاره تو ماشین. صدای کم گوگوش وقتی داره میخونه من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه، از توی تلویزیون و با دقت نگاه کردن بابا. نشستن مامان روی صندلی راک اتاقم و دادن آخرین آمار از دوست و همسایه و فامیل که میدونی فلان طلافروش کلاه برداری کرده؟ میدونی فلانی زمین خریده؟ میدونی اون یکی حامله‌س؟ میدونی بهمانی دماغشو عمل کرده؟ نوتیفیکیشن کم شدن شارژ گوشیم چون بهم ۳۰ دقیقه جون بی نهایت داد و مجبور شدم پشت هم بازی کنم. صدای مامان که بهم میگه پاشو مسواک بزن برق اتاقتو خاموش کن. از وقتی یادم میاد بعد از ساعت ۱۱ ببینه سرم توی گوشیه این دیالوگ رو میگه بهم. نوتیف پیام شب بخیر پسره همراه با ماچ و بوسه. مزه مزه کردن آش خونگی دوست مامان که تابه حال نخورده بودم و به نظرم ترکیب آش رشته و اشکنه گوجه بود. سرم صورت آنوا و بالم لب و یه تاچ از ادکلن نازبو. صدای آروم پنکه و همین. شب بخیر🌙

  • توی شهرمون یه نفر بخاطر الکل جنس بد فوت کرده و از دیروز هی دارم به خودم میگم فکر کن از ج.ا و کنسر و تصادف و آلودگی هوا و بی کیفیت بودن غذا و فشار اقتصادی جون سالم به در ببری، بعد بخاطر عدم فروش آزاد جنس درست، گیر یه ساقی کصکش بیفتی و اینجوری بمیری! حقیقتا خیلی دردناک.

  • مامانم نسبت به ۷ سال درس خوندن من اینطوریه که وقتی داره با کسی حرف میزنه و می‌خواد تعارفی چیزی بزنه کنار اونکه میگه بیاین خونه ما خوشحال میشیم، میگه اگر نسخه دارویی آزمایشگاهی چیزی خواستین دخترم هست براتون ثبت کنه‌ ها. اخه این چه کاریه مادر من😭 چرا با من مثل سکه باقیمونده پول برخورد میکنی :(( این ثبت نسخه کارمه شغلمه چرا کوچیکش میکنی خب. بعد که بهش شکایتمو میگم خودش شاکی تر میشه که "حالا چی میشه یه کمکی بکنی به بقیه؟ حالا چی میشه دارویی چیزی براشون ثبت کنی ارزون تر دربیاد؟ اصلا یه ذره‌ت به من نرفته که همش به فکر مردم و مهربون باشی" کاش دوران زندگی با خونواده زودتر به سر برسه دیگه.

  • الان هم بعد از برق رفتن و‌‌ گرما تحمل کردن بسیار میخوام برم یچیزایی توی دفترم بنویسم چونکه مغزم خیلی شلوغ پلوغه از گرفتاری‌هام.

  • امروز صبح درحالی که داشتم میرفتم اپاراتی تا لاستیک پاره رو تیوب بزنم، مامان اومد تا جایی برسونمش. آقای مسئول محل کارم که دو سه ماهی هست بخاطر بیماری نمیاد سرکار و مسئولیت‌ها رو سپرده به من، بهم زنگ زد با صدای خیلی گرفته و مریض. درحال انجام شیمی‌درمانی هست و مراحل سختی رو داره پشت سر میذاره. بهم زنگ زد و گفت که دیگه نمیتونم ادامه بدم. میخوام برم سراغ طب سنتی و از این شیمی درمانی لعنتی خلاص بشم. زدم کنار و سعی کردم به یه آقای حدودا ۶۰ ساله با همدلی توضیح بدم که میدونم شرایط سختی رو میگذرونه ولی باید قوی باشه و ادامه بده و نباید الان خودشو بسپره به درمان‌های الکی. بعد از قطع تلفن، مامان یاد دوران خودش افتاد و قیافش اصلا دیگه شبیه به ربع پیش که نشسته بود توی ماشین نبود. داشت میرفت جواب پاتولوژی نمونه بیوپسی ‌ش رو بگیره.

  • فردا صبح بعد سفر من این تجربه احتمال تصادف رو از سر گذروندم، پسر هم رفت شیفت و شهر خودش و من موندم و حوضم و افسردگی بعد سفر و تپش قلب ناشی از تجربه ترسناکی که داشتم. حتی اگر کسی یه سوال اضافه یا حرف بهم میزد پرخاش میکردم.

  • ولی مسافرتی که رفتیم خیلی بهم چسبید. چون که اونجا خیلی بکر بود پرایوسی داشتیم و فقط خودمون دوتا بودیم. جزو بهترین سفرا بود، توی کلبه جنگلی و شب‌های آتیش روشن کردن و چیزی کبابی خوردن و رقصیدن با آهنگای گروه باحال همسایه و آخرشبا پلی لیست گرامافون گذاشتن. روز آخر خیلی جنگی توی دو ساعت وسایلمونو جمع کردیم، برای توی راهمون پاستا درست کردیم، خونه رو تمیز و مرتب کردیم، دوش گرفتیم و ویلا رو تحویل دادیم اومدیم بیرون. آقایی که ویلا رو ازمون گرفت با پسره دوست شد و بهمون نعنا از باغچه‌ش کند داد و آلو درختی چید برامون و خلاصه مهربون بود باهامون. ما بعدش رفتیم یکی از خوشمزه ترین رستورانای گرگان(تقریبا هرموقه اومدم گرگان، این رستوران رو رفتم. مثل آی‌بولک و بندیتو، که هربار میام گرگان اونجا هم میرم) توی رستوران با دوستامون قرار داشتیم که توی ازمون پلب۱ توی دوبی باهم دوست شده بودیم. باهمدیگه از مسیر زندگی پیش رو حرف زدیم و اینکه کی ازمون بعدی رو میخوایم بدیم. ازون دوستای جدید خوب خوب.

  • مسافرت رو با یه احتمال تصادف خیلی گنده به پایان رسوندم. یعنی جمعه شب که برگشتیم، من صبح شنبه پاشدم برم سرکار. همه چی خیلی خوب بود تا اونجایی که سر پیچ ۹۰ درجه مسیر روستا، دیدم ماشین داره از کنترلم خارج میشه و هرچی فرمون رو میگیرم سمت راست، ماشین داره نمیره سمت راست! ماشین بازی بازی می‌کرد و چند دور چرخید و من توی اون چند ثانیه، در حالی که آقای میقانی از توی اسپیکر ماشین داشت ادامه داستان گم شدن کتایون جواهری رو تعریف می‌کرد، فکر میکردم احتمالا قراره بمیرم و دارم چپ میکنم. در نهایت بعد چند دور چرخیدن ماشین ایستاد و تنها شانسم این بود که ماشینی عقب یا جلوم توی پیچ نبود که بخورم بهش. خیلی تجربه ترسناکی بود. سریع پیاده شدم و دیدم چرخ عقب ماشین پنچر که نه، پاره شده بود. با سرعت ۱۰ بقیه مسیر رو رفتم تا برسم به جایی که بتونن برام لاستیک رو عوض کنن. ضربان قلب شدیدی رو تجربه میکردم و کلا تا شب دیگه کله‌م نامناسب شده بود. حوصله نداشتم حتی وسایل لازمم رو از توی کوله سفر در بیارم.

  • بعد ناهار یه خواب کوتاه عمیقی کردم. من مدت‌هاست ظهرا دیگه نمیتونم بخوابم بخاطر داروهایی که میخورم و اضطراب زیادی که دارم. ولی امروز سرمو که گذاشتم روی شونه‌ش خوابم برد. بعدش عصر رفتیم تمشک چیدیم. کلی خارخاری شدیم ولی می‌ارزید. هوای اینجا در ماکسیمم ترین حالت ۲۲-۲۳ هست و عالی. باد خنک آفتابی. الانم این پسره داره آتیش درست میکنه برامون که چای آتیشی بخوریم با جوجه. احتمالا بعدش قسمت ۹ سیزن۴ سوپرانوز.

  • ظهر چای که داشتیم میخوردیم اون گاتمن‌کاردکس رو بازی کردیم. عاشق حرف زدن با همدیگه درباره جزئیات شخصیت هم هستم بدون گارد بدون دفاع که نه این نیستم و اونم. توی پذیرش و آرامش. بعدش پلوتن خوردیم با ته‌دیگ سیب‌زمینی. میز رو گذاشتیم وسط حیاط با ویو کوه جنگلی.

  • زیبایی جزئیات بال‌های کوچیکش🦋