tgindex
دست سبز
@dsabzИскусствоперсидский

هرچه که در مسیرِ زندگی شماست رویدادی ست برای آموختن! گزیده هایی کوتاه از ادبیات، هنر و روان شناسی برای ارتباط با ادمین به ایدی زیر مراجعه کنید: @Parisar56

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
589
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
157
20 постов
Вовлечённость
26,7%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
86
1/48двое суток
98
1/72трое суток
106

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یک جرعهٔ آن مست کند هر دو جهان را چیزی که لبت ریخت به پیمانه‌ام امشب! فروغی بسطامی 🌱@dsabz

  • زندگی کردن، نادرترین اتفاق جهان هستی است . بیشتر مردم‌فقط وجود دارند، همین. اسکار وایلد 🌱@dsabz

  • 11 авг.102133из AxNegarBot

    ‍ یکی از دوستانم زیر پستی که در کانال گذاشته بودم، نوشت: عکسِ تکراری گذاشتی. و من بی‌آنکه فکر کنم این جمله قرار است مرا تا کجا با خودش ببرد، جواب دادم: دلم یه چیزی رو بخواد، تکراری نمی‌شه، همیشه برام تازه‌ست! بعدتر اما، به همین جمله فکر کردم، به اینکه چرا بعضی چیزها هرقدر تکرار شوند، برایم کهنه نمی‌شوند. شاید چون بعضی انتخاب‌ها را نمی‌شود توضیح داد، جایی دور از هیاهوی دلیل و منطق، اتفاقی می‌افتد و چیزی درونت آرام می‌گیرد و می‌فهمی: این همان است که باید می‌بود. احتمالا در آستانه‌ی ۴۹ سالگی، یکی از بزرگ‌ترین درس‌هایی که زندگی دارد به من می آموزد همین باشد که هر آنچه از اصالتِ وجودت برخاسته، تکراری نمی‌شود. عکس همان عکس است، شعر همان شعر، آدم همان آدم، کوچه همان کوچه و حتی گفت‌وگو شاید همان گفت‌وگوی همیشگی، اما تو هر بار که برمی‌گردی، چیزی در درونت جابه‌جا شده است. یک روز با دیدنش دلت می‌گیرد، یک روز لبخند می‌زنی، یک روز خاطره‌ای از دور دستت را می‌گیرد و یک روز بی‌هیچ دلیل روشنی، فقط حالت خوب می‌شود. و مگر زندگی چیزی جز همین حال‌های کوچک و عمیق است؟ من حالا دیگر کمتر به دنبال «چیزهای تازه»ام. بیشتر دلم می‌خواهد هوای چیزهایی را داشته باشم که قلبم، بی‌هیچ استدلالی، یک روز گفته: همین! این را می‌خواهم! چون بعضی چیزها تکرار نمی‌شوند، ما هر بار با بخشی تازه از خودمان به سراغشان می‌رویم. شاید ارزش بعضی آدم‌ها، بعضی لحظه‌ها، بعضی شعرها و حتی بعضی عکس‌ها به این نیست که هر بار چیز تازه‌ای برای عرضه داشته باشند، به این است که هر بار چیزی تازه در ما بیدار کنند! تکرار، وقتی دلچسب باشد، فرسودگی نیست، وفاداری‌ست. وفاداری به چیزی که یک روز، در میان هزار انتخاب، دلت آن را خواسته و گفته: «این، سهم من از زیبایی دنیاست.» شاید بزرگ شدن همین باشد، اینکه دیگر برای فرار از تکرار، هر بار چیزی را عوض نکنی. گاهی همان آدم را دوباره دوست داشته باشی، همان شعر را دوباره بخوانی، همان عکس را دوباره ببینی، همان موسیقی را دوباره گوش بدهی و باز هم جایی درونت غوغا به پا شود. و من اکنون، بیش از همیشه می‌خواهم هوای همان «همین»های زندگی‌ام را داشته باشم، که دلم انتخابشان کرده و هنوز، بعد از این همه سال، هر بار که به سراغشان می‌روم، حالم را بهتر می‌کنند. پری سا 🌱@dsabz

  • به غارت رفت یا خون گشت یا محوِ تماشا شد خدا داند چه پیش آمد دلِ دیوانه ی ما را! عظيم دهلوى 🌱@dsabz

  • آدم‌ها روزی معنی حرف‌هایشان را می‌فهمند و متوجه رفتار‌هایشان خواهند شد که با کسی از جنس خودشان مواجه شوند! ژوزه ساراماگو 🌱@dsabz

  • 9 авг.134114

    در روابط عاشقانه‌تان چند حقیقت اساسی را در نظر بگیرید: اول اینکه هیچ‌کس برای دیگری زاده نشده است. دوم اینکه هیچ‌کس اینجا نیامده که ایده‌آل‌های تو را برای اینکه او چگونه باید باشد ارضا کند. سوم اینکه تو ارباب عشق خودت هستی و می‌توانی هر آنچه را که مایلی نثار کنی، ولی نمی‌توانی عشق را از دیگری طلب کنی، زیرا هیچ‌کس برده‌ نیست. اشو @dsabz🌱

  • 8 авг.14153из attachbot

    ‍ 🌱@dsabz

  • 8 авг.151133

    در ستایش سکوت، باور دارم هنگامی ارزشمند است که آدمی حرفی برای گفتن داشته باشد. همین‌طور وفاداری، نجابت، شرافت، معرفت و... نیز زمانی دارای ارزش می‌شوند که گزینه‌های مقابلشان در دسترس انسان باشند. عباس ناظری 🌱@dsabz

  • 8 авг.158113

    ساقیا برخاکِ‌ماچون‌جرعه‌ها می‌ریختی گر نمی‌جستی‌جنونِ ما چرامی‌ریختی؟ دست‌برلب‌می‌نهی‌یعنی‌خَمُش، من‌تن زدم خود بگویدجرعه‌ها کان‌بهر ما می‌ریختی مولانا 🌱@dsabz

  • 7 авг.152124

    آن که باورت دارد، یک قدم جلوتر از کسی ست که دوستت دارد. گوته 🌱@dsabz

  • 6 авг.156115

    دورِدلم‌دیوار نیست، انکارِ‌من دشوار نیست اصلا منی در کار نیست، امن‌ام، حصارت نیستم! افشین یداللهی 🌱@dsabz

  • 6 авг.154133

    گفتم: فکر می‌کنم اگر امروز نرسم، فردا هست، اگر این دیدار از دست برود، دیداری دیگر خواهد آمد. نگاهم کرد، آن‌قدر آرام که انگار سال‌ها بود پاسخ این سؤال را می‌دانست. گفت: بعضی لحظات مثل نشستن کنار مادرت، هم قدم شدن با پدرت، گوش سپردن به حرفهای فرزندت، وقتی با شوق تمام دنیایش را برای تو تعریف می کند، مثل بودن کنار یک دوست، یا حتی‌ همین گفت‌وگویی که الان بین من و تو جریان دارد. این‌ها را نمی‌شود عینِ قبل تکرار کرد، فردا شاید بیاید اما نه با همین آدم‌ها، نه با همین دل، نه با همین آسمان! بعضی ها هنوز قیمتِ حضور را نپرداخته‌اند! وقتی عزیزی را از دست بدهی، یا دری را ببینی که برای همیشه بسته شده، آن‌وقت می‌فهمی بعضی چیزها را هیچ فردایی جبران نمی‌کند. واقعا زندگی، در "بعداً" اتفاق نمی‌افتد، زندگی همین حالاست. همان لحظه‌ای که اگر با تمام جانت در آن نباشی، برای همیشه از دست رفته است. شمس تبریزی میگه: "نماز را قضا هست، حضور را قضا نیست" از کنار حرفش شاید گذشتم، اما آن جمله از کنار جانم نگذشت! پری سا 🌱@dsabz

  • 5 авг.179104из AxNegarBot

    ‍ یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقه‌ی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکته‌اش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحه‌اش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش. یک کاپ دستش بود. کنارش یک اسبِ کَهَر. و در تابلوی توی دستش، عکسِ مردی بود عینهو جوانی‌های جمشید هاشم‌پور، یک دختربچه هم قلمدوشش. پسرهای فامیل اسمش را گذاشته بودند "زری خُله". خُل نبود. خدای ریاضی بود. میگفتند "زری خُله" چون شبیهِ دخترها نبود. چهره‌ای معمولی و هیکلی مردانه داشت... دخترِ زنی بود که عمویم در دورانِ ماموریتش در گنبد کاووس از آنجا گرفته بود. دخترهای فامیل توی جمعِ خودشان راهش نمیدادند و دوستی در فامیل نداشت. همسن بودیم. سال کنکورمان بود. عمو ازش خواسته بود به من ریاضی درس بدهد. آدم در آن سن راحت عاشق میشود. و آن روزی یک ساعت ریاضی توی اتاقش کارِ خودش را کرد. کلا دخترها توی خلوت، یک آدمِ دیگرند. قشنگترند. و البته این‌ هم تاثیر داشت که توی جمعِ فامیل، روسری‌اش را سفت میبست، و پیش من نه. پسرهای فامیل، خرمنِ موهای مجعدِ خرمایی‌اش را ندیده بودند. عهد کرده بودم امروز بگویم. اواخر خرداد بود. پنکه میچرخید و حرفهایی که آماده کرده بودم هم توی سرم. کلا که ریاضی توی سرم نمیرفت، آن روز بیشتر. یک چیزی را چندبار گفت و نفهمیدم. از پای تخته وایت‌بردی که روی دیوار اتاقش آویزان کرده بود و روی آن به من درس میداد آمد سمتم. با انگشتِ وسطِ بلندش چندبار تق‌تق کوبید توی سرم، خندید گفت: چرا هیچی توی سرت نمیره یاکریمِ گیج؟ و من عاشقِ این بودم که برای من اسم گذاشته بود. دوباره برگشت رفت پای تخته‌. عاشقِ معلم‌‌بازی بود. یک چیزی نوشت گفت: اینو جواب بِده. بخدا اینو گاو هم میتونه جواب بِده! نگاهش کردم. حرفم هی تا نوکِ زبانم میامد و برمیگشت. با تعجب گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ صدای درِ حیاط آمد. از پشتِ توری پرده، عمو و مادر زری را دیدم که آمدند داخل. عمو در زد آمد توی اتاق. سلام کردم. جواب داد. برگشت سمت زری گفت: زری خوشگله‌ی خودم چطوره؟ از اون بستنیا که دوست داری گرفتم. بیارم؟ زری همانجوری که رو به تخته بود گفت: نه الان دارم درس میدم. صدبار گفتم وسط کلاسم نیاید. عمو گفت: آخ ببخشید. آره گفته بودی. پیر شدم دیگه، یادم میره. میذارم یخچال. ببین کل محل رو گشتم همون طعمی که دوست داری رو پیدا کردم. بخوریا. زری بدونِ این‌که عمو را نگاه کند سر تکان داد. عمو نگاهم کرد گفت:کره‌خر! تو هم یاد بگیر دیگه! خسته کردی زری خوشگله‌ی منو! خندیدم. عمو در اتاق را بست رفت. گفتم: چرا از عموم خوشت نمیاد؟ باحاله که. گفت: مهربونه، میدونم دوستم داره، ولی هروقت کنار مامانم میبینمش جیگرم خون میشه. بابامو باید میدیدی آخه. گفتم: بابات چه شکلی بود؟ چند ثانیه‌ای سکوت کرد. بعد همانجوری که پای تخته پشتش به من بود آرام گفت: قدبلند بود. از این در توو نمیومد. هم مربی اسب بود، هم قهرمان کورسِ گنبد. میدونی چندتا اسب داشتیم؟ گفتم: چندتا اسب داشتید؟ برگشت سمتم با شوق گفت: هشت تا اسبِ مسابقه داشتیم. سه تا کُرّه که از ترکمنستان آدم میومد فقط ببیندشون، هشت تا اسب مسابقه، سه تا کُره‌ی نشون‌دار. میفهمی این یعنی چی؟ با تردید گفتم: یازده‌تا اسب داشتید، خیلیه. برگشت سمت تخته و آرام گفت: نمیفهمی یعنی چی باید اهل گنبد باشی بفهمی اینی که گفتم یعنی چی، من اینارو به هرکسی نمیگما. دوستامم نمیدونن. نمیدانم چه شد که از دهنم پرید:دوست هم داری؟ چندثانیه مکث کرد. بعد با خجالت گفت: تهران نه. گنبد یکی داشتم. گفتم: چی شد اسباتون؟ گفت: فروختیم واسه خرج درمونِ بابا. خیلی پول میشد. بابا رو بردیم انگلیس. سه ماه انگلیس بودیم. اونجا عاشق اسبن. یه‌بار اوایلِ درمانش که بابا هنوز میتونست راه بره رفتیم تماشای مسابقاتِ یورک. به پای مسابقه‌های گنبد نمیرسه، ولی خوبیش اینه که زنها هم میتونن مسابقه بدن. بلند شدم رفتم کنارش. دستهایش را گرفتم گفتم: من گواهینامه گرفتم. عمو ماشینشو میده بِهِم. میخوای اجازه‌ت رو از مامانت بگیرم ببرمت گنبد سرِ خاکِ بابات؟ گفت: نتونستیم برگردونیمش. از اونهمه پولِ اسبها، فقط انقدری مونده بود که من و مامانم برگردیم. بابا رو یه‌خیریه‌‌ای همونجا دفن کرد. گفتم: یه روز انقدر پولدار میشم میبرمت انگلیس سر خاکِ بابات... یه‌چیزی هم میخواستم بگم. گفت: چی؟ گفتم: خیلی دوستت دارم. چند ثانیه‌ای در سکوت نگاهم کرد. دستهای بزرگش را دور شانه‌ام حلقه زد و محکم بغلم کرد. در گوشم آرام گفت: اگه یه روزی بدونم اول میشم اسم تو رو میذارم روی اسب. ویدئو را دوباره باز کردم. روی صفحه زوم کردم. جلوی نامِ اسبِ برنده، نوشته بود Yakarim. حمید باقرلو 🌱@dsabz

  • 3 авг.208113

    در طریق عشق‌بازی‌امن و آسایش‌بلاست ریش‌بادآن‌دل‌که با درد تو خواهد مرهمی آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی! حافظ 🌱@dsabz

  • 3 авг.197113

    به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارد و ضربان قلبت را تند تر میکند، دوری کنی.   پابلو نرودا @dsabz🌱

  • 2 авг.211114

    سقفِ آزادی رابطه‌ی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد. در جامعه‌ای که قامتِ تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه می‌شود. وقتی سقف کوتاه باشد آدم های بزرگ سرشان آنقدر به سقف می‌خورد که حذف می‌شوند، آدم‌های کوتوله اما راحت جولان می‌دهند! مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم می‌کنند که کوتوله می‌شوند و سقف‌ها پایین و پایین‌تر می آید و مردم بیشتر و بیشتر قوز می‌کنند تا اینکه کمر خم می‌شود و دیگر نمی‌توانند قد راست کنند. فئودور داستایوفسکی 🌱@dsabz

  • 1 авг.23272из AxNegarBot

    ‍ ‍ بیایید فرض کنیم انسان در دو قرن پیش رو امکان حیات بر روی مریخ را فراهم بیاورد. چیزی شبیه به کشتی نوح بسازد تا گونه‌های گیاهی و جانوری را به خانه جدید منتقل کند. چه احتمالات دیگری از پسِ نقل مکانِ بشر به مریخ به ذهن شما می‌رسد؟ جام قهرمانی فوتبال بین منتخب مریخ و زمین؟ تقسیم و جداسازی چپ‌گراهای جهان و راست‌ها و زندگی در دو سیاره مختلف؟ آیا جنگی بر سر منابع احتمالی معدنی و انرژی در مریخ اتفاق خواهد افتاد؟ آیا سیاستمدارانی در مریخ پیدا خواهند شد تا زندگی را بر ساکنینِ خانه جدید هم حرام کنند؟ تکلیف ادیان و خدایی که در زمین شکل گرفته چه خواهد شد؟ آیا نوع بشر، نژادپرستی و جنگ بر سرِ جغرافیا را در آنجا هم ادامه خواهد داد؟ آیا این اشرف ابله مخلوقات تقسیم ناعادلانه ثروت، گسترش عامدانه فقر و اختلاف طبقاتی، نابودی محیط زیست و ... را بر روی خواهرِ زمین هم ادامه خواهد داد؟ تکلیفِ سازمان ملل چه خواهد بود؟ تکلیف ناتو و خاورمیانه و جنگ فلسطین و اسرائیل بر سرِ خاک چه خواهد شد؟ آیا گفته مشهور انیشتن که مرز حماقت بشر را از حدود و ثغور کائنات بیشتر دانسته به حقیقت خواهد پیوست؟ آیا افکار نژادپرستانه و فاشیستی مانند آنچه که هیتلر می‌گفت برای ادامه حیات در مریخ دوباره مطرح خواهد شد؟ آنچه که عیان است هر گام بلندی که در حوزه علم برداشته شده مانند چاقوی دولبه عمل کرده است، هم در خدمت صلح بوده و هم در خدمت ویرانگری ... دویست سال بعد نه من مانده‌ام و نه تو، همه ما تبدیل به غبار شده‌ایم در سپهرِ بیکرانی که هنوز ذره‌ای از آن را هم بدرستی نشناخته‌ایم. من به عشق و آزادی می‌اندیشم. شصت هفتاد سال زیستن در جهانی که شاید قرنها بعد قابل زیستن هم نباشد بدونِ عشق و آزادی و کسب آگاهی چه ارزشی دارد؟ اگر آدمی بجز فضولات و چند پاره استخوان و کمی اندوخته‌ی مالی، میراث و ماتَرک دیگری از خود به جای نگذارد زیستن چه ارزشی دارد؟ رسول اسدزاده @dsabz🌱

  • سایهٔ معشوق‌اگر افتاد بر‌ عاشق چه‌باک؟ ما به‌او محتاج‌بودیم او به‌ما مشتاق‌بود حُسنِ‌مَه‌رویانِ‌مجلس‌گرچه‌دل می‌بُرد‌ و‌ دین بحثِ ما در لطفِ‌طبع و خوبیِ‌اخلاق بود حافظ 🌱@dsabz

  • در سکوتِ یک پوسته‌ی کوچک، معجزه‌ای آرام در حال رخ دادن است. جوجه، با تمام توانش به دیوارهای تنگِ تنهایی می‌کوبد. آن‌قدر می‌جنگد که وقتی سرانجام پوسته می‌شکند، دیگر توان ایستادن ندارد! آیا خودش میداند پس از این تاریکی، جهانی سرشار از نور هوا و زندگی آغاز می شود؟ شاید او تنها از ندایی خاموش پیروی میکند، غریزه ای که طبیعت در وجودش نهاده است، او نمی اندیشد تردید نمی کند، فقط میشکند، چون باید بشکند. خسته، نفس‌بریده و بی‌پناه، برای لحظه‌ای بر خاک می‌افتد اما آن خستگی، نشانه‌ی شکست نیست، شکوهِ زایش است! شاید راز زندگی ما آدم‌ها نیز همین باشد، ما هم برای هر زایش، باید از پوسته‌ای عبور کنیم، زایشِ عشق، زایشِ امید و حتی زایشِ دوباره‌ی خویشتن. آفرینش، همیشه با درد همراه است، ما برای لمسِ عشق، برای رسیدن به آرامش و برای تبدیل شدن به آن کسی که باید باشیم، ناگزیریم از عبور از رنج‌های خویش و چه باشکوه است انسانی که پس از تمام این تقلاها، هنوز دلش توانِ دوست داشتن دارد، زیرا عشق نیز خود گونه‌ای زایش است و به ما یادآوری می‌کند که گاهی زیباترین آغازهای جهان، درست پس از سخت‌ترین شکستن‌ها اتفاق می‌افتند. پری‌سا 🌱@dsabz

  • خیالِ حوصلهٔ بحر می‌پزد، هیهات چه‌هاست در سرِ این‌قطرهٔ‌ محال‌اندیش! حافظ @dsabz🌱