Enlightned
Статистикаگروه Enlightened (فرهیختگان) با رویکرد فرهنگی برای بهتر زیستن آدرس گروه برای فعالان : https://t.me/enlightened01
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 23
- Всего постов
- 185
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 43
- 1/48двое суток
- 49
- 1/72трое суток
- 53
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🎞️تیزر عاشیق؛ حافظ هویت آذربایجان | گفتگو با دکتر محمد عبادی (رییس انجمن فرهنگی هنری عاشیقلار) https://youtu.be/zoP_pzoSZM0 در این قسمت از مجال خیال، بهزاد راسخ، شاعر، نویسنده و مترجم، با دکتر محمد عبادی، رئیس انجمن فرهنگی هنری عاشیقلار آذربایجان شرقی و مدرس دانشگاه، درباره یکی از مهمترین جلوههای فرهنگ شفاهی آذربایجان به گفتوگو نشسته است. عاشیقها تنها نوازندگان و روایتگران قصههای کهن نیستند؛ آنها بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی مردمانیاند که قرنها شعر، موسیقی، داستان و تجربههای جمعی خود را سینهبهسینه به نسلهای بعد رساندهاند. دکتر محمد عبادی سالها در زمینه زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی، فرهنگ فولکلور و ادبیات عاشیقی پژوهش کرده و در این گفتوگو از جایگاه عاشیق در فرهنگ آذربایجان، قوپوز و موسیقی عاشیقی، روایتهای شفاهی، گردآوری و حفظ آثار عاشیقها و اهمیت پاسداری از این میراث فرهنگی سخن میگوید. 🎥 فیلمبرداری و تهیه گزارش: امیرحسین علمشاهی 📍 محل گفتوگو: کافهکتاب هنگام، تبریز https://youtu.be/zoP_pzoSZM0 🆔 @majaalonline
🔴عاشیق؛ حافظ هویت آذربایجان | گفتگو با دکتر محمد عبادی (رییس انجمن فرهنگی هنری عاشیقلار) https://youtu.be/zoP_pzoSZM0 در این قسمت از مجال خیال، بهزاد راسخ، شاعر، نویسنده و مترجم، با دکتر محمد عبادی، رئیس انجمن فرهنگی هنری عاشیقلار آذربایجان شرقی و مدرس دانشگاه، درباره یکی از مهمترین جلوههای فرهنگ شفاهی آذربایجان به گفتوگو نشسته است. عاشیقها تنها نوازندگان و روایتگران قصههای کهن نیستند؛ آنها بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی مردمانیاند که قرنها شعر، موسیقی، داستان و تجربههای جمعی خود را سینهبهسینه به نسلهای بعد رساندهاند. دکتر محمد عبادی سالها در زمینه زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی، فرهنگ فولکلور و ادبیات عاشیقی پژوهش کرده و در این گفتوگو از جایگاه عاشیق در فرهنگ آذربایجان، قوپوز و موسیقی عاشیقی، روایتهای شفاهی، گردآوری و حفظ آثار عاشیقها و اهمیت پاسداری از این میراث فرهنگی سخن میگوید. 🎥 فیلمبرداری و تهیه گزارش: امیرحسین علمشاهی 📍 محل گفتوگو: کافهکتاب هنگام، تبریز https://youtu.be/zoP_pzoSZM0 🆔 @majaalonline
پروردگارا ضمیرم را نیرویی تازه دِه و همهٔ رغبتِ مرا به سوی امور آسمانی معطوف گردان تا هرگاه طعمِ شیرینِ سُرورهای سَرمَدی را یک بار در کام چشیدم، دیگر از همهٔ لذایذ ناپایندهی این دنیا بیزاری جویم. -تشبه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس،ص۱۹۵. چون خوری یک بار از مأکولِ نور خاک ریزی بر سرِ نان و تنور -مثنوی معنوی، دفتر چهارم @golhaymarefat
اگر ... اگر بتوانی آرام بمانی آن گاه که همه ی اطرافیانت سر خویش از دست داده اند و تقصیر را بر گردن تو می اندازند؛ اگر بتوانی به خودت اعتماد کنی وقتی همه به تو شک دارند، و با این همه برای تردیدشان نیز جایی بگذاری؛ اگر بتوانی صبر کنی بیآنکه از انتظار…
اگر ... اگر بتوانی آرام بمانی آن گاه که همه ی اطرافیانت سر خویش از دست داده اند و تقصیر را بر گردن تو می اندازند؛ اگر بتوانی به خودت اعتماد کنی وقتی همه به تو شک دارند، و با این همه برای تردیدشان نیز جایی بگذاری؛ اگر بتوانی صبر کنی بیآنکه از انتظار خسته شوی؛ اگر درباره ات دروغ بگویند و تو به دروغ پناه نبری؛ اگر از تو نفرت داشته باشند و تو تسلیم نفرت نشوی؛ و با این همه آن قدر خودت را بی عیب ندانی و آن قدر عاقلانه سخن نگویی که جهان را از خودت برنجانی؛ اگر بتوانی رؤیا ببینی بی آنکه رؤیا ارباب تو شود؛ اگر بتوانی بیندیشی بی آنکه اندیشه را مقصد خود کنی؛ اگر با پیروزی و شکست روبرو شوی و این دو فریبکار را به یک چشم نگاه کنی؛ اگر بتوانی حقیقتی را که خود گفته ای بشنوی که نیرنگ بازان آن را وارونه می کنند تا دامِ ساده لوحان شود؛ یا ببینی آنچه را تمام زندگی ات را پایش گذاشته ای درهم شکسته است، و خم شوی و با ابزارهای فرسوده دوباره آن را برپا کنی؛ اگر بتوانی همه ی دستاوردهایت را در یک کفه جمع کنی و همه را بر یک پرتابِ سکه به خطر بیندازی؛ و ببازی و از نخستین گام دوباره آغاز کنی، بی آنکه حتی یک کلمه از باخت خود بگویی؛ اگر بتوانی قلب و عصب و عضله ات را وادار کنی مدت ها پس از آنکه توانشان به پایان رسیده هنوز در خدمت تو بمانند؛ و آن گاه که دیگر هیچ چیز در وجودت نمانده است جز اراده ای که به آنها میگوید: «ادامه بده!» باز هم بایستی؛ اگر بتوانی با مردم در میان جمع سخن بگویی و پاکیِ خویش را از دست ندهی؛ یا در کنار پادشاهان قدم بزنی بی آنکه زبان و خوی مردم عادی را فراموش کنی؛ اگر نه دشمنان و نه دوستانی که دوستت دارند نتوانند تو را از پا بیندازند؛ اگر همه برایت مهم باشند اما هیچ کس آن قدر مهم نباشد که خودت را در او گم کنی؛ اگر بتوانی این دقیقه ی بیرحم را با شصت ثانیه ی تمامِ دویدن از خود عبور دهی؛ آن گاه زمین از آنِ تو خواهد بود و هرآنچه در آن است؛ و مهم تر از همه، پسرم، آن گاه انسان خواهی شد. رودیارد کیپلینگ، شاعر انگلیسی برنده ی جایزه ی نوبل، قرن نوزده و بیستم ترجمه: ب. راسخ @enlightned
تقدیر در برخی خوانش های عرفانیِ وحدت وجود، جهان مجموعه ای از رخدادهای پراکنده و بی ارتباط نیست. پشتِ کثرتِ ظاهری، نوعی پیوستگی و نظم هستی شناختی دیده می شود؛ نظمی که همه ی اجزا را در نسبت با یکدیگر معنا می کند. تقدیر در چنین نگاهی الزاماً جبر کور و ازپیش نوشته شده نیست، بلکه می تواند صورتِ نظمی باشد که در آن هر موجود، با استعداد، محدودیت و امکانهای خود وارد میدان هستی می شود. زندگی، در این معنا، صحنه ای است که هرکس در آن نقشی دارد؛ اما نقش داشتن به معنای بی اختیار بودن نیست. جهان اگر فقط از نیکی های بی تعارض ساخته شده بود، شاید اخلاقی تر به نظر می رسید، اما چندان قابل فهم نبود. تضاد، مرزها را آشکار می کند. نور در کنار تاریکی دیده می شود، شجاعت در برابر ترس معنا پیدا می کند و عدالت زمانی ضرورت خود را نشان می دهد که بی عدالتی امکان ظهور پیدا کرده باشد. این البته به معنای ستایش تاریکی نیست. وجود یک دشمن، قهرمان را اخلاقاً برتر نمی کند؛ اما مقاومت در برابر دشمن می تواند چیزی را در شخصیت او آشکار کند که در آسودگی هرگز دیده نمی شد. انسان گاهی در برابر مانع، خودش را می شناسد. موسی بدون فرعون، از نظر اخلاقی موسی نمی شد؛ اما روایتِ موسی بدون فرعون نیز همان روایت نمی بود. فرعون با استبداد و خودخدابینی، میدان ظهور مقاومت موسی را فراهم می کند. او مانع است و همین مانع، امکان عبور را آشکار می کند. دریا زمانی به بخشی از معنای داستان تبدیل می شود که چیزی برای عبور کردن وجود داشته باشد. با این حال، این رابطه را نباید وارونه کرد: اینکه شرور ممکن است در شکل گیری یک انسان یا یک رخداد نقش داشته باشد، هرگز به معنای موجه شدن شر نیست. فرعون در موسی شدن موسی سهم دارد، اما این سهم، جنایت او را تطهیر نمی کند. اینجا باید میان دو سطح تفاوت گذاشت: سطح اخلاق و سطح هستی. در سطح اخلاق، ظلم همچنان ظلم است و مسئولیت از دوش ظالم برداشته نمی شود. در سطح هستی شناختی، اما می توان پرسید آیا شر می تواند بیرون از کلیتِ وجود قرار بگیرد یا حتی رخدادی ویرانگر می تواند پیامدهایی داشته باشد که به آگاهی، مقاومت یا دگرگونی منجر شود؟ پاسخ مثبت به این پرسش به معنای آن نیست که شر برای رسیدن به خیر ضروری بوده است. اینکه یک زخم بعدها انسان را عمیق تر کند، به این معنا نیست که زخم از ابتدا لازم بوده است. این تفاوت کوچک، مرز میان معناجویی و توجیه شر است. از همینجا استعاره ی «بازی کیهانی» معنا پیدا می کند؛ نه به عنوان یک آموزه ی فنی و قطعی درباره ی جهان، بلکه به عنوان تصویری برای فهمِ نسبت میان اجزای هستی. در این بازی، همه ی نقش ها زیبا نیستند. بعضی نقش ها زخم هستند، بعضی مانع، بعضی فقدان و بعضی بیداری. اما هیچ کدام به خودیخود معیار حقیقت نیستند. اینکه حادثهای در نهایت به معنا منجر شود، آن حادثه را مقدس نمی کند؛ همانطور که شکست یک انسان، ضرورتاً شکستِ معنای زندگی او نیست. خطر این نگاه از جایی آغاز می شود که انسان تقدیر را بهانه کند. اگر کسی بگوید «من همینم و نقش من تاریکی است»، دیگر از تقدیر سخن نمی گوید؛ از فرار از مسئولیت سخن میگوید. تقدیر، اگر معنایی داشته باشد، نباید مسئولیت را حذف کند. انسان شاید نتواند همه ی آنچه را بر او واقع می شود انتخاب کند، اما در بسیاری از موارد می تواند انتخاب کند که با آنچه بر او واقع شده چه کند. تفاوت میان قربانی و انسانِ مسئول، گاهی دقیقاً در همین فاصله ی کوچک شکل می گیرد. شاید تقدیر را نباید اینگونه فهمید که همه چیز خوب است و هرچه رخ می دهد باید پذیرفته شود. چنین برداشتی هم اخلاق را نابود می کند و هم رنج انسان را کوچک می شمارد. معنای عمیق تر شاید این باشد که هیچ رخدادی، حتی شکست و زخم و شر، لزوماً آخرین کلمه را درباره ی زندگی نمی گوید. انسان می تواند از آنچه بر او گذشته، معنایی تازه بسازد؛ بی آنکه گذشته را تطهیر کند. تقدیر، پس، نفی اختیار نیست؛ میدانِ اختیار است. ما همیشه انتخاب نمی کنیم چه نقشی به ما داده شود، اما در شیوه ی بازیکردنِ آن نقش، هنوز چیزی از آزادی باقی است. شاید جهان از هماهنگیِ ساده ی خیرها ساخته نشده باشد؛ شاید از کشمکش نیروهایی ساخته شده باشد که در نسبت با یکدیگر معنا پیدا می کنند. موسی و فرعون، زخم و شفا، سقوط و برخاستن، تاریکی و نور. اما معنای این تقابل، تقدیس تاریکی نیست. نور ارزش خود را از تاریکی نمی گیرد؛ گاهی فقط در تاریکی بهتر دیده می شود. شاید تقدیر همین باشد: نه اینکه هرچه رخ میدهد خوب است، بلکه هیچ رخدادی الزاماً پایانِ امکانِ معنا نیست. حتی تاریکی نیز می تواند صحنه ی ظهور نور شود؛ اما تاریکی، به خاطر این امکان، هرگز نور نمی شود. ب. راسخ @enlightned
ماجرا بابک ساعت سه و هفده دقیقه بامداد از خواب بیدار شد. صدای آب از حمام می آمد. سیما دوش می گرفت. گوشی اش را برداشت. صفحه روشن شد. یک پیام از شماره ی خودش ارسال شده بود: «فردا درباره ی مریم با سیما حرف بزن.» نگاهش روی اسم مریم ماند. سیما سال ها بود اسم او را نیاورده بود. بابک از تخت بیرون آمد. در حمام نیمه باز بود. گفت: «سیما؟» آب قطع شد. سیما بیرون آمد. حوله ای روی موهایش انداخته بود. بابک گوشی را نشان داد. سیما به پیام نگاه کرد و چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «پس بالاخره پیداش شد.» بابک نشست. مریم خواهر سیما بود. هفت سال پیش، در جاده چالوس، ماشینش از جاده منحرف شده بود. سیما همان شب در بیمارستان گفته بود بابک پشت فرمان بوده است. بابک همیشه گفته بود راننده او نبوده. در گزارش پلیس نام بابک بعنوان راننده ثبت شده بود. اما هیچ کدام حاضر نبودند آن شب را دوباره به یاد بیاورند. سیما روبروی او نشست. گفت: «من فردا می خواستم بگم.» بابک پرسید: «چی رو؟» «مریم بعد از تصادف هنوز زنده بود. حتی با من حرف زد. چند ساعت بعد حالش بدتر شد. دیگر نتوانست از بیمارستان بیرون بیاید» بابک سرش را بلند کرد. «این امکان نداره.» «هفت ساله دارم همین جمله رو به خودم می گم.» ساعت سه و سی و دو دقیقه بود. بابک گفت: «چرا الان؟» سیما گفت: «چون فردا سالگردشه.» بعد مکث کرد. «و چون امشب فهمیدم تو هم آن شب دروغ گفتی.» بابک چیزی نگفت. گوشی دوباره لرزید. پیام تازه ای آمده بود: «بابک گفت چیزی نگفت. سیما گفت چیزی نگفت. یکی از آنها دروغ می گفت. شاید هر دو.» بابک گوشی را روی میز گذاشت. سیما گفت: «این پیام ها رو تو می نویسی؟» «نه.» «پس کی می نویسه؟» بابک به صفحه ی گوشی خیره ماند. «نمی دانم.» سیما نگاهش کرد. «تو همیشه وقتی از جواب دادن می ترسی، شوخی می کنی.» این جمله بابک را ساکت کرد. روی میز، دفترچه ای قدیمی کنار فنجان سرد شده ی چای دیشب بود. بابک آن را شناخت. دفترچه خاطرات مریم بود. صفحه ی اول خالی بود. صفحه ی دوم هم. صفحه ی سوم ناگهان پر شد: «بابک در هفده سالگی عاشق سیما شد، چون سیما اولین کسی بود که به او گفت می تواند هر طور که می خواهد زندگی کند.» بابک گفت: «این رو کی نوشته؟» سیما جواب نداد. صفحه ی بعد: «سیما با بابک ازدواج کرد، چون از تنها ماندن می ترسید.» سیما دفترچه را از دستش گرفت. گفت: «این درست نیست.» بابک گفت: «پس چرا ناراحت شدی؟» سیما دفترچه را بست. «چون ممکنه درست باشه.» صبح نزدیک بود. بابک گفت: «آن شب من پشت فرمان بودم.» سیما سرش را بلند کرد. «می دانستم.» «تو هم می دانستی؟» «بله.» «پس چرا هفت سال گفتی من نبودم؟» «چون خودت هم باور نمی کردی که بودی.» بعد از مدتی سکوت، سیما ادامه داد: «مریم همان شب می خواست از شهر برود. به من گفته بود اگر بابک بیاید دنبالش، نمی رود. من فکر کردم اگر زودتر می رسیدم، اگر آن شب با او حرف می زدم، اگر می دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد، شاید هنوز زنده بود.» بابک گفت: «و من؟» سیما گفت: «تو هم هفت سال خودت را بی گناه نگه داشتی.» بابک گفت: «من فکر می کردم تو مقصری.» سیما گفت: «من هم فکر می کردم تو.» هر دو ساکت شدند. تلویزیون هنوز روشن بود. شبکه ای محلی گزارشی از تصادف های جاده چالوس پخش می کرد. تصویر روی پیچ تندی متوقف شد. بابک آن پیچ را شناخت بعد صفحه سیاه شد. بابک به سیما نگاه کرد. هیچ کدام چیزی نگفتند. سیما دفترچه را باز کرد. صفحه ی آخر سفید بود. گفت: «این یکی رو خودمون بنویسیم.» بابک خودکار را برداشت. اما پیش از آنکه چیزی بنویسد، سیما گفت: «فقط یک چیز را دروغ ننویس.» «چی؟» «اینکه می دانیم حقیقت چیست.» بابک خودکار را روی کاغذ گذاشت. نوشت: «ما فقط می دانیم که هفت سال است داستانی را درباره ی آن شب برای خودمان تعریف کرده ایم.» جوهر هنوز خشک نشده بود که جمله ی دیگری زیر آن ظاهر شد: «اما آن شب، جایی میان خاطره و حقیقت، هنوز تمام نشده بود.» بابک خودکار را زمین گذاشت. سیما به جمله نگاه کرد. بعد گفت: «این یکی را من ننوشتم.» بابک گفت: «من هم.» پنجره باز بود. صبح داشت وارد اتاق می شد. هیچ کدام چیزی نگفتند. دفترچه میانشان باز مانده بود و خط بعدی هنوز نوشته نشده بود. اما زیر آن، جای خالی چندین سطر دیده میشد. نویسنده هنوز داشت فکر میکرد چگونه ادامه دهد. ب. راسخ @enlightned
خلاصه ی داستان کوتاه «مسافر قاچاق» یک کرم چوبخوار روایتگر تجربهی خود از مخفی شدن در کشتی نوح است؛ او همراه با دیگر کرمهای چوبخوار، پس از آنکه نوح از پذیرششان در کشتی سر باز میزند، مخفیانه وارد کشتی میشود. نوح، برخلاف تصویری که انسان مدرن از او ساخته و بر جایگاه قهرمانانهاش نشانده است، چندان قهرمان نیست. مردی خشن و تندخوست و خود او و خانوادهاش با حیوانات رفتاری نامهربانانه دارند. آنان حیوانات را به شکلی خودسرانه به دو گروه «پاک» و «ناپاک» تقسیم میکنند و بدین ترتیب، مفهوم سلسلهمراتب را به جهان حیوانات وارد میکنند. با این حال، نوح خود در رأس این سلسلهمراتب قرار ندارد. او بندهی خداست و بیش از هر چیز در پی جلب رضایت اوست. پس از پایان طوفان، نوح کلاغ و کبوتری را برای یافتن خشکی میفرستد. کلاغ زودتر خشکی را پیدا میکند، اما نوح تصمیم میگیرد این موفقیت را به کبوتر نسبت دهد، زیرا کبوتر برای او نماد مناسبتری است. هنگامی که کشتی در خشکی پهلو میگیرد، بیشتر حیوانات از آن میگریزند. حیواناتی که باقی میمانند، اهلیاند و به موجوداتی تهی از خویشتنِ طبیعی خود تبدیل میشوند. کرم چوبخوار در پایان اشاره میکند که قرار دادن نوح بر سکوی قهرمانی، بازتاب گرایش دیرینهی انسان به نادیده گرفتن حقیقتهایی است که با روایتی که دوست دارد باور کند سازگار نیستند. تاریخ جهان در ده و نیم فصل / جولیان بارنز @enlightned
سبوی شکسته هنوز آب را میبرد، گریان در جوی باریک، میان علفها. میان علفها بوی خاک مانده است، و خاطره ی دستی که روزی آب را به خانه میبرد. زخم دل با نخستین روشنایی آرام باز میشود، و خورشید نخ باریکی از نور بر آن میدوزد. اما در دلِ سنگ صدای تو نیست. باد آمد، بوی ترا با خود برد و در دوردستها پراکنده کرد. من ماندم و راهی که هر بار به همان سنگ بازمیگشت. کنار جوی، غنچهای خاموش سر بر خاک گذاشته است. نه بارانی، نه دستی. فقط صبح هر روز کمی زودتر میرسد. و زیر خاک، چیزی کوچک آرام به سوی آب راه میافتد. ب. راسخ @enlightned
گذشتهها (والس شیرین و فرهاد) #ایرج و #عهدیه شاعر: بیژن ترقی از فیلم خشم کولی بگذر از غم گذشتهها غم مخور ز سرگذشت ما که شد جهان بهشت ما زندگی بود به کام ما زنده میشود ز نام ما حکایت گذشتهها کانال موسیقی #خصوصی 🎶 @Khosousi 🎶
انیمیشن کوتاه "دستینو" (Destino) به معنی "سرنوشت" حاصل همکاری "سالوادور_دالی" (Salvador_Dalí) نقاش سوررئالیست اسپانیایی و "والت_دیزنی" (Walt_Disney) انیماتور و تهیهکنندهی آمریکایی است که ساخت آن در سال 1945 آغاز شد اما به دلیل مشکلات مالی استودیوی دیزنی…
انیمیشن کوتاه "دستینو" (Destino) به معنی "سرنوشت" حاصل همکاری "سالوادور_دالی" (Salvador_Dalí) نقاش سوررئالیست اسپانیایی و "والت_دیزنی" (Walt_Disney) انیماتور و تهیهکنندهی آمریکایی است که ساخت آن در سال 1945 آغاز شد اما به دلیل مشکلات مالی استودیوی دیزنی نیمهکاره ماند و سرانجام پس از 58 سال در سال 2003 به کارگردانی "دومینیک_مونفری" (Dominique_Monféry) کارگردان و انیماتور فرانسوی تکمیل و منتشر شد. طرحهای اولیه و صحنهبهصحنهی این اثر را "سالوادور_دالی" به همراه "جان_هِنچ" (John_Hench) انیماتور آمریکایی ترسیم کرده بودند، این انیمیشن روایتگر عشقی تراژیک میانِ "کرونوس" خدای زمان و زنی فانی است که در جستوجوی یکدیگر در میان مناظری دگرگونشونده پیش میروند. سوررئالیسمِ تصویری به سبک ویژهی دالی با اشکال ذوبشونده، سایههای کشیده و استعارههای بصریِ رویاگونه عنصر غالبِ این اثر است و آن را به یکی از نادرترین و شگفتانگیزترین پیوندهای میان نقاشیِ سوررئال و هُنر انیمیشن در تاریخ سینما تبدیل کرده است. #انیمیشن
🔴 مارگارت اتوود؛ نویسنده آیندههای هراسانگیز و حقیقتهای امروز ✍️بهزاد راسخ (شاعر، نویسنده و مترجم) مارگارت اتوود از آن نویسندگانی است که جهان را نه از پشت پنجره خیال، بلکه از دل واقعیتهای زمانه مینگرد. او در سال ۱۹۳۹ در اتاوای کانادا به دنیا آمد و بخش بزرگی از کودکیاش را همراه پدر، که حشرهشناس بود، در جنگلهای شمال کانادا گذراند؛ تجربهای که نگاه او را به طبیعت، بقا و شکنندگی زندگی شکل داد. اتوود از همان سالهای جوانی به شعر، داستان و نقد ادبی روی آورد و بهتدریج به یکی از مهمترین صداهای ادبیات معاصر جهان تبدیل شد. او تنها رماننویس نیست؛ شاعر، مقالهنویس، منتقد ادبی و اندیشمندی است که همواره ادبیات را راهی برای فهم سازوکار قدرت، تاریخ و رفتار انسان دانسته است. آنچه آثار اتوود را متمایز میکند، توانایی او در دیدن آینده نیست، بلکه دقت او در خواندن اکنون است. او آینده را پیشگویی نمیکند؛ نشانههای پنهان امروز را دنبال میکند و پیامدهایشان را به روایت بدل میسازد. 🔰مطلب کامل در PDF پیوست شده است 🆔 @majaalonline
کنار رود با دلِ پارهپاره باید ماند؛ آب میگذرد و سنگ چیزی از رفتن نمیگوید. در هزار راهِ جنگل دلم را گم کردم؛ باد میان برگها گذشت و شاخهای آرام لرزید. شاید هنوز چیزی در این سکوت مرا به یاد میآورد. گاهی بیجان میمانیم، سنگی خیس زیر بارانِ بیپایان؛ اما باران بر شانههای سنگ راهی باریک میتراشد. ما همین سنگ و آبیم؛ یکی میماند، یکی میرود، و میان این دو راهی از سکوت باز میشود. رود هنوز میرود؛ و دوردست جایی که دیده نمیشود، آب به روشنایی میرسد. ب. راسخ @enlightned
پژوهش های روان شناختی درباره ی «تفکر جادویی» نیز نشان داده اند که این گرایش صرفا متعلق به جوامع باستانی نیست و در انسان معاصر نیز می تواند به شکل های گوناگون حضور داشته باشد. بنابراین، مسئله این نیست که اسطوره را در برابر علم قرار دهیم و یکی را حقیقت و دیگری را خطا بدانیم. علم به ما می آموزد میان همزمانی و رابطه ی علّی تفاوت بگذاریم؛ اسطوره نشان می دهد انسان چرا از دیرباز نمی توانسته جهان را صرفا مجموعه ای از فرایندهای بی معنا ببیند. علم می پرسد «چگونه؟» و اسطوره، در بسیاری از صورت های خود، می پرسد «برای ما چه معنایی دارد؟» مشکل از جایی آغاز می شود که این دو پرسش را با یکدیگر اشتباه بگیریم. جهان شاید همیشه نشانه ای برای ما نداشته باشد. گاهی باران فقط باران است، بیماری فقط بیماری است و تصادف فقط تصادف. اما میل انسان به یافتن معنا از میان این بی نظمی، بخشی از تاریخ ذهن اوست. اسطوره از همین میل زاده می شود: از ناتوانی یا امتناع انسان در برابر جهانی که نمی خواهد صرفا خاموش و بی معنا باشد. هنرِ تفکرِ مدرن شاید در این باشد که بتوانیم هم میل خود به معنا را حفظ کنیم و هم در برابر وسوسه ی تبدیل هر معنا به حقیقت مقاومت کنیم. جهان را می توان خواند، اما هر خوانشی الزاما حقیقت جهان نیست. ب. راسخ @enlightned
وقتی جهان پر از نشانه می شود برای انسان اسطوره ای، جهان مجموعه ای از اتفاقات پراکنده و بی ارتباط نیست. جهان هنوز از معنا تهی نشده است. باران فقط باران نیست، بیماری فقط اختلالی در بدن نیست، خواب فقط تصویری گذرا در ذهن نیست و مرگ فقط پایان یک فرایند زیستی نیست. هر چیز می تواند در شبکه ای از روابط، نشانه ها و نیروهای پنهان قرار گیرد. به همین دلیل، ذهن اسطوره ای در برابر رخدادها فقط نمی پرسد «چه اتفاقی افتاد؟»؛ پرسش عمیق ترش این است: «این اتفاق چه معنایی دارد؟» در این جهان، واقعیت چیزی بیش از آن چیزی است که دیده می شود؛ جهان باید خوانده شود. ارنست کاسیرر، فیلسوف آلمانی، اسطوره را صرفا مجموعه ای از باورهای نادرست درباره ی جهان نمی دانست. در نظریه ی «صورت های نمادین»، اسطوره یکی از شیوه های بنیادین انسان برای سازمان دادن تجربه است. از نظر او، در آگاهی اسطوره ای، رویدادها با کیفیتی عاطفی و معنایی تجربه می شوند و حتی مقولاتی مانند زمان، مکان و علیت شکل متفاوتی پیدا می کنند. به تعبیر کاسیرر، جهان اسطوره ای مجموعه ای از رویدادهای خنثی و مستقل نیست؛ رویدادها در شبکه ای از نیروها و کیفیت های عاطفی به یکدیگر پیوند می خورند. از این منظر، آنچه در اندیشه ی اسطوره ای «علیت» می نامیم، الزاما با علیت علمی یکی نیست. علم می پرسد چه سازوکاری موجب وقوع یک پدیده شده است؛ چه رابطه ای را می توان مشاهده کرد، آزمود، اندازه گرفت و در شرایط مشابه دوباره بررسی کرد. اما ذهن اسطوره ای بیشتر به نسبت معنایی میان رویدادها توجه دارد. اگر شکستن یک تابو با خشکسالی همراه شود، ممکن است خشکسالی نتیجه ی فیزیکی آن عمل نباشد، بلکه پیامد برهم خوردن نظم مقدس جهان تلقی شود. اگر کسی پیش از وقوع حادثه ای خواب خاصی ببیند، خواب می تواند نشانه، هشدار یا پیش آگاهی حادثه دانسته شود. مسئله در اینجا کشف سازوکار مادی نیست؛ یافتن جایگاه رخداد در نظمی بزرگ تر است. البته اینجا باید میان «اسطوره» و «تفکر جادویی» تفاوت گذاشت. این دو در بسیاری از فرهنگ ها به یکدیگر نزدیک هستند، اما مترادف نیستند. جیمز جورج فریزر در تحلیل مشهور خود از جادو، از دو اصل «شباهت» و «سرایت» سخن می گوید: انسان ممکن است میان چیزهایی که به هم شبیه می باشند یا زمانی با یکدیگر تماس داشته اند، نوعی پیوند پنهان تصور کند. پژوهش های جدیدتر نیز این الگوها را در چارچوب «تفکر جادویی» و شکل گیری ارتباط های کاذب بررسی کرده اند. بنابراین، اگر انسانی تصور کند که تماس یک شیء با فردی خاص، اثر آن فرد را همچنان در شیء باقی گذاشته است، با نوعی تفکر جادویی مواجهیم؛ اما این امر به تنهایی تعریف کامل اسطوره نیست. اسطوره در سطحی عمیق تر، جهان را به شبکه ای از معنا تبدیل می کند. در آن، انسان خود را در جهانی بی صاحب و خاموش نمی یابد؛ بلکه احساس می کند در نظمی بزرگ تر قرار گرفته است. مرز میان طبیعت، انسان، جامعه و امر مقدس نیز به روشنیِ جهان مدرن نیست. یک بیماری ممکن است همزمان یک واقعیت جسمانی و نشانه ای از برهم خوردن نظم اخلاقی یا دینی تلقی شود؛ یک مکان می تواند هم یک قطعه زمین باشد و هم مکانی مقدس؛ یک حادثه می تواند هم رخدادی تاریخی باشد و هم بخشی از داستانی بزرگ تر درباره ی سرنوشت انسان. به همین دلیل، اسطوره بیش از آنکه درباره ی «علت» به معنای علمی سخن بگوید، درباره ی «معنا» سخن می گوید. از اینجا استعاره ی «خواندن جهان» اهمیت پیدا می کند. برای آگاهی اسطوره ای، جهان چیزی شبیه متنی است که نشانه هایش باید تفسیر شوند. اما این متن را نباید با یک کتاب واقعی اشتباه گرفت. جهان اسطوره ای صرفا مجموعه ای از نمادهای ادبی نیست؛ آیین، روایت، حافظه ی جمعی، ترس، امید، طبیعت و امر مقدس در آن به یکدیگر پیوند می خورند. انسان اسطوره ای با جهان رابطه ای تفسیری برقرار می کند، زیرا برای او واقعیت فقط «آنچه هست» نیست؛ «آنچه معنا می دهد» نیز هست. قدرت اسطوره دقیقا در همین جاست. اسطوره به جهانی که می تواند پراکنده، بی رحم و بی تفاوت به نظر برسد، نوعی انسجام می دهد. رنج را در داستانی بزرگ تر قرار می دهد، مرگ را به آیینی معنادار تبدیل می کند و حادثه ی بی قاعده را در افق تقدیر، سرنوشت یا نظم کیهانی قرار می دهد. اما همین قدرت می تواند به خطر تبدیل شود. اگر هر همزمانی را نشانه بدانیم، هر شباهتی را رابطه تلقی کنیم و هر حادثه ای را به نیرویی پنهان نسبت دهیم، مرز میان تفسیر و واقعیت از میان می رود. انسان دیگر جهان را نمی خواند؛ جهان را مطابق میل خود تفسیر می کند. شاید مسئله ی اسطوره در جهان مدرن نیز همین باشد. انسان مدرن علم را پذیرفته است، اما ذهن اسطوره پرداز را به طور کامل کنار نگذاشته است. هنوز در تصادف ها الگو می بینیم، از همزمانی ها معنا استخراج می کنیم و گاهی میان دو رخداد رابطه ای برقرار می کنیم که هیچ دلیل تجربی برای آن وجود ندارد.
سعدی در بخشی از بوستان، به یکی از واقعیت های تلخ زندگی اجتماعی می رسد: هیچ رفتاری وجود ندارد که از سوءتعبیر و قضاوت دیگران در امان باشد. اگر گوشه نشین باشی، متهم به ریا می شوی و اگر معاشرت کنی، پاکدامنی ات زیر سئوال می رود؛ اگر ثروتمند باشی، دنیاپرست و اگر فقیر باشی، فرومایه خوانده می شوی. سخن بگویی، یاوه گو هستی و خاموش بمانی، نادان. خشمگین شوی، دیوانه ای و بردباری کنی، بی غیرت. سعدی با این زنجیره ی متناقض نشان می دهد که مسئله همیشه رفتار ما نیست؛ گاهی چشمِ داور است که پیش از دیدن، حکم خود را صادر کرده است. از همین جا حکایت سعدی به مسئله ای عمیق تر می رسد: معنای یک رفتار در ذهن آدم ها ثابت نیست. دو نفر یک سخن واحد را می شنوند؛ یکی از آن پند می گیرد و دیگری بهانه ای برای عیب جویی پیدا می کند. بنابراین، انسان اگر معیار ارزش خود را به داوری جمع بسپارد، در میان آینه های کج سرگردان خواهد شد؛ هر آینه تصویری دیگر از او نشان می دهد و هیچ کدام نیز الزاماً حقیقت او نیست. سعدی در واقع میان «نقد» و «غوغای مردم» فاصله می گذارد؛ نقد می تواند ما را اصلاح کند، اما غوغای بداندیشان فقط ما را از خودمان دور می کند. راهی که سعدی پیشنهاد می کند، بی اعتنایی مطلق به مردم نیست، بلکه رهایی از نیاز به رضایت آنان است. اگر انسان به یقین اخلاقی و معنوی خود رسیده باشد، نارضایتی کسانی که از سر بدگمانی داوری می کنند، نباید معیار زندگی او شود. جامعه همیشه برای رفتار آدمی تفسیری آماده دارد و گاه همان کاری را که در یک لحظه فضیلت می خواند، در لحظه ای دیگر رذیلت می نامد. از این رو، آزادی حقیقی نه در خاموش کردن زبان مردم، که ناممکن است، بلکه در خاموش کردن وابستگی خود به آن زبان است. در نتیجه، سعدی با جمله ای ساده اما سنگین، تمام حکایت را جمع می کند: رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس این صبر، انفعال و تسلیم نیست؛ نوعی استقامت در برابر نوسان داوری هاست. آدمی نمی تواند دهان دیگران را ببندد، اما می تواند تعیین کند که صدای آنان تا کجا در ذهنش نفوذ کند. شاید بلوغ اخلاقی همین باشد: بدانی چه کسی شایسته ی شنیدن است و چه کسی فقط سروصدا ست. ب. راسخ @enlightned
اگر بخواهیم خیلی سریع بفهمیم یک اثر پست مدرن است یا خیر، این پنج سؤال را بپرسیم: ۱. آیا حقیقت قطعی زیر سئوال رفته است؟ زیر سئوال بردن حقیقت قطعی یعنی داستان به جای ارائه یک «حقیقت نهایی»، نشان می دهد آنچه حقیقت می نامیم ممکن است محصول روایت، زبان، زاویه دید و شرایط شناخت ما باشد. ۲. آیا روایت خودش را لو می دهد و درباره ی داستان بودنش آگاه است؟ در فراداستان، نویسنده عمدا پرده را کنار می زند و می گوید: «این جهان را من ساخته ام. یادتان نرود که دارید داستان می خوانید.» ۳. آیا مرز واقعیت و خیال شکسته شده است؟ داستان کاری می کند که نتوانید با اطمینان بگویید کدام اتفاق واقعا در جهان داستان رخ داده و کدام حاصل خیال، خواب، توهم، خاطره یا ساخته ی ذهن است. ۴. آیا متن با متن های دیگر بازی می کند؟ داستان با آثار، شخصیت ها، اسطوره ها، کتاب ها، فیلم ها، شعرها، روایت های تاریخی و حتی ژانرهای دیگر وارد تعامل می شود. ۵. آیا خواننده مجبور است خودش معنای نهایی را بسازد؟ نویسنده معنا را کامل و قطعی تحویل خواننده نمی دهد. بخشی از اطلاعات، رابطه ها یا نتیجه گیری عمدا باز می ماند و خواننده باید از نشانه های متن استفاده کند و خودش به یک تفسیر برسد. اگر پاسخ چند مورد از سئوالات مذکور مثبت باشد می توانیم به پست مدرن بودن اثر تا حدی اطمینان حاصل کنیم. اما فقط پیچیده بودن، عجیب بودن، غیرخطی بودن یا داشتن عناصر سوررئال، اثر را پست مدرن نمی کند. ب. راسخ @enlightned
زندگی پیش از آنکه انتخاب ما باشد، بر ما تحمیل شده است. هیچ کدام از ما برای آمدن به این جهان رأی نداده ایم؛ در لحظه ای به دنیا پرتاب شده ایم که پیش از آن، از ما درباره ی آمدن مان پرسشی نشده بود. زندگی، از این منظر، یک اجبار است؛ اجباری که آغازش در اختیار ما نیست، اما کیفیت ادامه دادنش تا اندازه ای به انتخاب های ما وابسته است. شاید مسئله ی اصلی این نباشد که چرا به این جهان آمده ایم، بلکه این باشد که با این آمدن ناخواسته چه می کنیم. اگر زندگی را نمیتوان انتخاب کرد، دست کم میتوان کوشید آن را برای خود و دیگری اندکی قابل تحمل تر، روشن تر و لطیف تر کرد. با این همه، همه ی انسان ها توانایی یکسانی برای تحمل و تلطیف زندگی ندارند. بعضی ها در برابر این اجبار، راهی برای ادامه پیدا نمی کنند. درباره ی صادق هدایت نقل کرده اند که زمانی می خواسته خانه ای در فرانسه اجاره کند و از صاحبخانه درباره ی سالم بودن لوله کشی گاز پرسیده است، زیرا قصد داشته از گاز برای خودکشی استفاده کند. فارغ از صحت تاریخی این روایت، اهمیت آن در تصویری است که از نسبت انسان با زندگی به دست می دهد: انسانی که دیگر مسئله اش چگونه زیستن نیست، بلکه چگونه رها شدن از اجبار زیستن است. در چنین نقطه ای، زندگی از یک امکان به یک بار تبدیل می شود. اما اگر زندگی اجباری است، خوشبختی الزاماً چنین نیست. خوشبختی را نمی توان همچون شیئی بیرونی در جایی پیدا کرد و به مالکیت خود درآورد. چیزی که یک انسان را خوشحال می کند، ممکن است برای دیگری بی معنا باشد. شاید صدای خشدار یک گرامافون قدیمی برای کسی خاطره ای از کودکی، عشق یا خانه را زنده کند و برای دیگری فقط صدایی قدیمی و آزاردهنده باشد. بنابراین خوشبختی به نسبت انسان با جهان وابسته است، نه صرفاً به خود جهان. یک امر، در نسبت با امر دیگر معنا پیدا می کند؛ همان چیزی که می توان آن را «باب تضایف» نامید. از همین جاست که خوشبختی بیش از آنکه یک واقعیت بیرونی باشد، نوعی تجربه ی درونی و شخصی است. نیمه ی پر و نیمه ی خالی لیوان در بیرون از ما وجود ندارند؛ آنچه وجود دارد یک لیوان و مقداری آب است. این نگاه ماست که از آن «پر» یا «خالی» می سازد. خوشبختی نیز تا حد زیادی چنین است: جهان به خودی خود نه خوشبخت است و نه بدبخت؛ این انسان است که در نسبت با جهان، به آن معنا و ارزش می دهد. پس شاید زندگی را نتوان انتخاب کرد، اما می توان نسبت خود را با آن انتخاب کرد. ما اختیار آغاز زندگی را نداشته ایم، اما در بسیاری از لحظه ها می توانیم انتخاب کنیم که چگونه به آن نگاه کنیم، چه چیزی را در آن ببینیم و چگونه از میان اجبارهایش امکان هایی برای زیستن بسازیم. زندگی شاید درِ خانه ای باشد که بدون اجازه ی ما به روی ما گشوده شده است؛ مسئله این است که پس از ورود، آیا تمام عمر فقط از اجباری بودنِ ورود شکایت می کنیم، یا پنجره ای باز می کنیم و هوای تازه ای به اتاق می آوریم. ب. راسخ @enlightned
استاد شهریار غزلي را در سفر هوشنگ_ابتهاج (سایه) به تبريز سروده و به آوازخوانده بودند. اين آواز توسط كارمند وقت راديو تبريز مرحوم نوائي بهصورت ريل ضبط شده است. @Delahang7