ءn ٱم ژانویه
Статистикаچیزهایی که مینویسم شبیه خودم هستن، یا حداقل من اینطور فکر میکنم. اگر نوشتهای از خودم نباشه حتمن منبع رو ذکر میکنم.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 53
- 1/48двое суток
- 60
- 1/72трое суток
- 65
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
انسان بندی ست بسته میانِ حیوان و اَبرانسان؛ بندی بر فرازِ مَغاکی. فرارفتنی ست پُرخطر، در راه بودنی پُرخطر، واپسنگریستنی پُرخطر، لرزیدن و درنگیدنی پُرخطر. ــــ چنین گفت زرتشت، نیچه
گمان مىكنم به روز واقعه بايد خودم جنازهام را به گورستان برسانم. ــــ روزها در راه، شاهرخ مسکوب
چهرهات را خونین کن تا سرخیِ خون سفیدیِ ترس را بپوشاند! ــــ مکبث، شکسپیر
یقیناً دنیای دیگری هست، اما در همین دنیاست. ـــ پاول ویتال تروکسلر
من از امروزم و از پیش از این. امّا چیزی در من است که از فرداست و از پسفردا و از پس از این. ـــ چنین گفت زرتشت، نیچه
از درسهایِ دانشکدهیِ جنگِ زندگی. ـــــ آنچه مرا از پای درنیندازد قویترم میسازد. ــــ غروب بُتها- نیچه
без подписи
درد نیز لذّت است؛ نفرین نیز آفرین است؛ شب نیز خورشیدیست. ـــ چنین گفت زرتشت، نیچه
تصدقت گردم… مدتی است از تهران کاغذی ندارم. نمیدانم راجع به کتابها اقدام کردید یا خیر. اوضاع چندان تعریفی ندارد. کارتی را که ملاحظه میکنید عکس درِ طویله¹ است که روزی چهار مرتبه از آن عبور میکنم مگر روزهایی که بعدازظهرها را به پاریس میروم منتظر مژده سلامتی همگی هستم... ــــ هدایت، نامه به برادرش ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ¹ دانشگاه CACHAN پاریس
دیر خواهم رسید اما آنسان که باید و شکوهمند خواهم رسید.
اگر قرار است زندگیام را نجات دهم، باید این اتفاق در یک قدمیِ نابودی آن بیفتد. ـــ کتاب اوهام، پُل ٱستر
زیستن، در خطر بودن است.
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت آخ زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت ــــ ترانهی کتیبه، فرهاد/فریدون رهنما
روزی است مثل امروز که زوال خودت را در آینه نظاره میکنی. خطوط پیشانیات راوی سقوطی جانکاه است: از ساحتی خداگونه به قامت عروسکی کوکی و بازیچه؛ آدمکی چوبی و عتیقه، خاکگرفته، پشت ویترین، برچسبخورده: «ارزان برای فروش».
گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتانِ بلندِ حساسی داشتم تا همهی ذراتِ تنِ خودم را به دقت جمعآوری میکردم و دودستی نگاه میداشتم تا ذراتِ تن من که مال من هستند در تنِ رجالهها نرود. ــــ بوف کور، صادق هدایت
درست یک واژه مانده است تا جمله پایان پذیرد و هر چه گوش میسپارم تنها سکوت خود را میآرایم ـــ شاید عاشقانهی آخر، محمد مختاری
اما جُمندهیی در کار نیست: نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف نه عفریتانِ آتشین گاو سر به مشت نه شیطانِ بهتانخورده با کلاه بوقییِ منگولهدارش نه ملغمهیِ بیقانونِ مطلقهای مُتنافی. ـــ تنها تو ـــ در آستانه، احمد شاملو
میگذاری رفتن مسیرت را مشخص کند؛ این کار کمابیش آسان است. از راههایی که دیرزمانی در پیش گرفتی حذر میکنی. میگذاری زمانِ جاری حافظهٔ صورتها و شمارهتلفنها و نشانیها و لبخندها و صداها را پاک کند. ـــ مردی که خواب است، ژرژ پِرِک برگردان ناصر نبوی
چیزی که هست من خیلی بهندرت فکر میکنم؛ بنابراین یک دسته مسخهای جزئی بیآنکه ملتفتشان باشم درونم روی میدهد و بعد، روزی از روزها، یک انقلاب درستوحسابی اتفاق میافتد. | تهوع، سارتر |
گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم. ـــ روزها در راه، شاهرخ مسکوب