tgindex
•انزوای‌خویش•

•انزوای‌خویش•

Статистика
@enzevaykhishКнигиперсидский

•‏با من از قصه‌ها و غصه‌هایت بگو. من شنواترین گوش جهانت خواهم بود• start: 1400/2/30

Последний пост
8 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
363
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
774
20 постов
Вовлечённость
213,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • خیلی ساده می‌گوییم یک ماه گذشت. مگر گذشت؟ مگر چیزی از این درد کم شد؟ زمان این‌جا جلو نمی‌رود؛ فقط زخم‌ها را عمیق‌تر می‌کند. هر روز دل‌هایمان از دیروز خون‌تر است، هر روز لیست کشته‌ها و بازداشتی‌ها بلندتر می‌شود، هر روز کودکانی بیشتر، پدرانشان را فقط در قاب عکس یاد می‌گیرند و مادرانی که نه یک‌بار، که هر صبح و هر شب، با مرگ فرزندشان ذره‌ذره می‌میرند. و درد فقط به مرگ ختم نمی‌شود؛ در جنبش مهسا، حداقل اسامی را حفظ کردیم... نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیل‌زاده، کیان پیرفلک. اسم‌ها محدود بودند؛ درد اگرچه عمیق، اما قابل شمردن بود. اما این بار… این بار اسامی بی‌شمار است؛ هر روز یک نام تازه، هر شب یک عکس جدید، هر بار سوگی نو که بی‌اجازه روی سینه‌مان می‌نشیند. دیگر نمی‌شود اسم‌ها را از بر کرد؛ نه چون مهم نیستند، بلکه چون آن‌قدر زیادند که حافظه هم کم می‌آورد. و این، خودِ فاجعه است! این درد قرار نیست تمام شود، نباید تمام شود...فراموشی، هم‌دستی با جنایت است. کجای دنیا پدری میان هزاران جسد بی‌نام، دنبال پسرش می‌گردد «سپهر بابا» را صدا می‌زند و جوابی نمی‌آید؟ کجای دنیا مادر باردار را به گلوله می‌بندند؟ کجای تاریخ، در دو روز، هزاران انسان معترض را قتل‌عام می‌کنند و اسمش را «حفظ امنیت» می‌گذارند؟ کجا جز جهنم جمهوری اسلامی، معترض را تروریست می‌نامند و فرمان شلیک به او را با وقاحت از تلویزیون سراسری پخش می‌کنند؟ کجا قاتل، قاضی است و قربانی، متهم؟ بگویید؛ در کدام دین، در کدام مذهب، این حجم از کشتار جمعی بی‌اشکال شمرده شده است؟اگر نامش ایمان است، اگر نامش خداست، پس لعنت بر ایمانی که با خون زنده است و لعنت بر خدایی که از گلوله تغذیه می‌کند. ما فراموش نمی‌کنیم. حتی اگر بخواهید با زمان، با تهدید، با دروغ، با قبرهای بی‌نام همه‌چیز را دفن کنید؛ این خون، روزی از دیوارها بالا می‌رود، دامنتان را می‌گیرد به گلویتان می‌رسد و شما را در همان جنایتی که ساختید خفه می‌کند.

  • ـ بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی

  • برایش نامه‌ای نگاشتم، در خط اول نامه‌ نوشتم: می‌خواهم بدانی که هنوز هم تمام نشده‌ای. دیریست که دیگر نیستی البته فقط خود مادی‌ات نیست وگرنه فکرت دست از سر کچل این عاشقِ دلشکسته برنمی‌دارد؛ خیلی دلم می‌خواست بگویم در نبودت شکوفه داده‌ام رشد کرده‌ام سرحال و شاد شده‌ام اما نه، حال فقط چشم‌های غمگینی دارم که برای یک لحظه تماشا کردنت التماس می‌کنند، گوش‌هایی که توهم شنیدن صدایت رهایشان نمی‌کند، اسمی که دیگر شنیدنش از زبان دیگران به مزاجم خوش نمی‌آید. دردهایم که نه اما اشک‌هایم انگار تمام شده بود، تو را نه تنها دوست‌داشتم بلکه تمام ذرات تنم تو را طلب می‌کرد بازهم خداروشکر بی‌‌تو هم می‌توانم تو را دوست داشته باشم؛ بقیه حرف ها هم بماند پیش خودم اگر می‌خواستی آن ها را بشنوی حالا پیش من بودی نه جایی که نمی‌دانم کجاست.

  • دردم دهی به فصلی، درمان کنی به وصلی ماتم که بر چه اصلی، درد و دوایم از توست. - حسین منزوی

  • لحظه هنگامی معنا پیدا کرد که موشک‌ها بالای سرمان ویراژ می‌دادند و آسمان آشیانه مرگ شده بود صدای انفجار های پی‌‌در‌پی از ناکجا آباد به گوشمان می‌رسید و بمب‌ها در چند قدمی ما به رقص درآمده بودند، صداها به مغز استخوانمان نفوذ می‌کرد تنمان می‌لرزید و قلب‌هایمان به سرعت نور می‌تپید؛ ترسیدیم همه ما ترسیدیم نه از مرگ بلکه از ناتمام ماندن ترسیدیم نگران جگرگوشه‌هایمان هستیم، نگران آینده‌ مبهممان، آینده‌ای که گویا دیگر رنگ روشنی ندارد؛ چه قرار است برسرمان آید؟ این جنگ قربانی‌های زیادی برجای می‌گذارد که بیش از نیمی از آن ها بی‌گناه‌اند... افرادی که عشق را نزیسته‌اند، کسانی که هنوز فرزندانشان را در آغوش نگرفتند، مادرانی که چشم انتظار پسر سربازشان هستند، طفلی که درکی از جنگ نداشت اما دیگر پدر را ندید. دیگر تاریخ چقدر باید بر تن زخمی این ملت تکرار شود؟! مگر این ملت ایرانی چقدر بدی کاشته که یک لحظه روی آرامش به خود نمی‌بیند، ایران و ایرانی به قدری رنج کشیده و خون‌دل‌ خورده‌است که نیازی نباشد در کتاب تاریخ بچه‌هایمان از تاریخ صدر‌اسلام و زندگی فلان‌کَس‌ها بگویید...برایشان از ایران بنویسید برایشان از زخم‌هایی که نه دشمن بیگانه بلکه خائنین خودی می‌زدند بگویید برایشان از فقر و تنگدستی که خیانت ساخت بگویید برایشان بگویید که چگونه ذره ذره رنج ما را سوزاند و ما هربار از خاکسترمان برخاستیم به آن‌ها بیاموزید که عزیزانشان را از ته دل و سفت، در آغوش بگیرند؛‏ که فردا به دیر شدن معروف است که شاید فردا نیاید.

  • مرا باد برده، شاید هم خواب. نمی‌دانم، این روزها بسیار در احساس کردن زندگی ضعیفم. انگار که به دریا افتاده باشی و حالا جایی بسیار دور از خانه چشمانت را باز کنی. همانقدر با محیطم غریبم. در اتاقم، اتاقی که به سلیقه‌ی خودم چیده بودم احساس آدمی را دارم که برای اولین بار همه چیز را می‌بیند. می‌خواهم بنویسم، در دفتری که همیشه می‌نوشتم اما نمی‌توانم. شبیه قبل نیستم و درست جمله بندی نمی‌کنم. می‌بینی؟! غرق شدن همچین احساسی دارد. افکار تا روی سرم بالا آمده‌اند و هرچقدر نفس نفس می‌زنم از این کابوس نجاتی نیست…

  • حال من را فقط آن فاضل معروف نوشت بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است - امیرحسین اثناعشری

  • خنده غمگینم پلکای سنگینم الکل تو خونم خونه‌ی زندونم..

  • از همان لحظه‌ای که دیوار عشقت بلندتر از دیوار ترس‌هایم شد فهمیدم اگر قرار باشد یک بار دیگر در دام عشق گرفتار شوم، انتخابم جسورانه تر از قبل تو خواهی بود، اگر قرار باشد بارها و بارها دل به کسی بدهم، انتخابم تو خواهی بود. من آگاهانه انتخاب کردم که سراسر وجودم را در اختیار چه کسی بگذارم، من خودم انتخاب کردم شکستگی قلبم‌ حاصل اشتباهات و آزار چه کسی‌باشد،‌ من خودم انتخاب کردم کسی را دوست بدارم که او مرا دوست ندارد.

  • ‌‌نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود. نه. ‌‌ ‌- عباس معروفی | سمفونی مردگان

  • انسان گمان می‌کند توانایی مواجهه با هر چیزی را دارد؛ اما گاهی از پرسیدن پرسش ساده‌ای از خودش مانند: آیا او واقعا دوستم داشت هم طفره می‌رود.

  • پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجرهٔ خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌توان حس کرد. - سمفونی مردگان | عباس معروفی

  • بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند قطره‌ای قصد نشان دادن دریا دارد - فاضل نظری

  • چون خيال تو درآيد به دلم رقص کنان چه خيالات دگر مست درآيد به ميان.. - مولانا

  • دوش در خواب، لب نوش تو را بوسیدم خواب ما بِه بُوَد از عالم بیداری ما - فروغی بسطامی

  • نگو دل بریدی خدایی نکرده... ببین خواب چشمات با چشمام چی کرده

  • در خریداری دردِ تو به جان بی‌تابم... - صائب تبریزی

  • فروردین، تیر، مهر یا دی ماه... تفاوتی میانشان حاصل نیست، واپسین لحظاتی که به تماشای رفتنت نشسته بودم، ثانیه‌هایی که صدایت می‌زدم، همان زمان که قلبم، چشم‌هایم، گوش‌هایم، لب‌هایم و حتی دست‌هایم شاهد رفتنت شدند؛ من خود را گم کردم. شاید میان صدای خش‌خش برگ‌های زیر پایت یا شاید هم به دنبال بوی عطر موهایت سراغ خودم را از بسیاری گرفتم، هیچ یک اما خبر نداشتند من خودم را آخرین بار کجا رها کرده‌ام. مدت‌هاست از یافتن خود دست کشیده‌ام. دیگر برایم فرقی نمی‌کند پاییز باشد یا تابستان، هوا سرد و بارانی باشد یا گرم و آفتابی، من حالا میان خاطراتمان زندگی می‌کنم، درست در آخرین ملاقاتمان جایی که خود را گم کردم.

  • - آواز کافه غمبار | کارسون مکالرز

  • I could love you with my eyes closed Kiss you with a blindfold Figure you out