[آرکانا]
СтатистикаYou always run through my purple veins. این طرف آهنگ گوش میدم: @heroldjukebox و اینجا: https://t.me/BiChatBot?start=sc-f9117a9b66
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 134
- 1/48двое суток
- 153
- 1/72трое суток
- 165
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بدم نمیاد واقعا یک آدم معمولی باشم در زندگی معمولی خودم. به نظر میاد واقعا قرار نیست این شکلی چیزی رو از دست بدی.
دیگه حوصلهی این جماعت رو ندارم واقعا.
حالا واقعا عاشق زندگیام عزیزم. از اعماق قلبم عاشق زندگی و زنده بودنم.
حداقل الان وقتی غمگین میشم یه چیزایی هست که بهش فکر کنم و بدونم زندگی اونقدرا هم غمانگیز نیست.
احتمالا همهی این چیزهای بیمعنی یه جایی بالاخره معنای خودشونو پیدا میکنن.
احساساتم از همیشه در هم پیچیدهتره. اونقدر که حتی نمیتونم سادهترین کلمهها رو کنار هم بچینم. شاید اصلا کلمات برای بیان اینجور چیزها ساخته نشدن.
اون لحظههای آخر شب، همه دورهم بیرون وایسادن سیگار میکشن و میخندن. تو از اینور پنجره نگاه میکنی و به این فکر میکنی چقدر از همهچی گذشتی و همینجوری هم میگذری.
گل گاو زبون سر میکشم و خوابم نمیبره و فکر میکنم چجوری میتونم کمتر فکر کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۱۷ و از صبح هم میترسم عزیزکم. میترسم صبح شود و نباشیم که خورشید طلوع میکند. حالا از نرسیدن طلوع که نه، از گذشتن این شب تاریک میترسم. آرزو نمیکنم خورشید را دوباره ببینم، زمانی که طنابی گردنت را میبوسد و بوسههایش چنین مرگبار است. خورشید هم اگر میدانست، این زمین هم اگر میدانست، شاید که گرد خورشیدش نمیچرخید و شب تا به ابد به درازا میکشید که با کورسوی نوری، چشمهای تو به سیاهی و تاریک باز نشوند.
از آدمهایی که حساسترن، حد و مرز و چهارچوب دارن بیشتر خوشم میاد. قبلا فکر میکردم همهی این چیزا باعث میشه رها بودنت رو از دست بدی. الان میدونم که آدم میتونه همونقدر که مرزهاش رو مشخص میکنه و به خط قرمزهای دیگران احترام میذاره، آزاد و رها باشه. اصلا مگه این آزاد و رها بودن توی چیز دیگه ای غیر از اینکه خود واقعیت باشی با تمام خوبیها و نقصهایی که داری، معنا میشد؟
«من هر روز میجنگم، هر روز میجنگیم مامان. در جنگ زندگی میکنیم، در جنگ میرقصیم، در جنگ میدویم، میخندیم، تلاش میکنیم برای شجاع بودن: که قبل از مردن، نمیریم. اما تا کجا میشود جنگید؟ مگر یک نفر، یک قلب، چند بار میتپد؟»
واقعا امیدوارم این اتفاقه باعث شه همهچیز یه کم بهتر بشه. اگه نه دیگه نمیدونم چه کاری ازم برمیاد.
ان سکستون شعری به اسم «مرگ سیلویا» داره که برای سیلویا پلات و در سوگش سروده و خلاصهش رشکورزی به زودتر رسیدن سیلویا به مرگیه که هردو مدتهای طولانی خواهانش بودن و همیشه جای ثابتی در مکالماتشون داشته ولی همواره منتظر بودن که بالاخره یک روزی از سرشون بیفته. جایی از شعر، ان سیلویا رو دزد خطاب میکنه. [احتمالا] دزد نیستی و رهایی. Thief — how did you crawl into, crawl down alone into the death I wanted so badly and for so long, the death we said we both outgrew, the one we wore on our skinny breasts, the one we talked of so often each time we downed three extra dry martinis in Boston, the death that talked of analysts and cures, the death that talked like brides with plots, the death we drank to, the motives and the quiet deed? #Poetry
بینهایت بار به اون بخشهایی از زندگی که هدر کردم فکر میکنم.
وای همکارای جدیدم خیلی کوچولوئن، کهولت سن خورد تو صورتم.
شاید هم در حقیقت میخواستم تو سوالم رو با سوال جواب بدی. فکر کنم که آره. در حقیقت نیاز داشتم همین سوال رو تو ازم بپرسی. ۲۸.
«این نامه واقعا برای تو نیست، ولی میتونه برای تو باشه.» فکر میکنم به اینکه واقعا هیچی از اون گذشته باقی نمونده؟ ولی خب من هنوز عاشق آرشیو جمع کردنم. عاشق از زمین و زمان عکس و ویدئو گرفتن. عاشق کارهای رندومی که جالب به نظر میرسن، عاشق اینجا و اونجا چرخیدن، عاشق همین انتلکتبازیهای مسخره. هنوز یه وقتی که انتظارشو نداری، هدفونم رو میذارم رو گوشم و مهم نیست چقدر دعوام کنی که الان مگه وقت آهنگ گوش دادنه، من گوش میدم که اون لحظه رو با آهنگش به خاطر بسپارم. هنوز توی ذهنم سناریوهای عجیب میسازم، به چیزهایی که هیچوقت اتفاق نمیفتن فکر میکنم، به واکنش خودم به اون چیزهایی که هیچوقت اتفاق نمیفتن. هنوز صبح که قبل از طلوع آفتاب بیدار میشم فکر میکنم این دفعه دیگه همهچیز فرق میکنه. هنوز منتظر عاشق شدنم، هنوز منتظرم که عاشقم بشی. هنوز یه چیزی زیر لب زمزمه میکنم که احتمالا هیچ معنیای نداره. هنوزم باید توی ماشین کنار پنجره بشینم و سرمو ببرم بیرون و فکر کنم این بادی که محکم به صورتم میخوره شاید یه احساس تازهای بهم بده. با چیزی که ازم میشناختی فرق میکنم، ولی نه اونقدر واقعا. هرچیزی و کسی و جایی و زمانی و کاری رو که همیشه دوست داشتم، بیشتر دوست دارم و از هرچیزی که بیزار بودم، بیزارترم. شاید فقط شکل انزجار و دوست داشتنم تغییر کرده باشه، ولی بهش که خوب فکر کنی، به من که نگاه کنی من هنوز همون چیزیم که بودم. هنوز تکتک عادتهایی که ازشون متنفر بودی رو دارم، هنوز تمام اون چیزهایی که دوستشون داشتی سرجاشونه. شاید فقط زندگی و زمونه خیلی تلاش میکنه اینها رو ازم بگیره. از همهی ما احتمالا. نفرت که نه، اما دوست داشتن روز به روز سختتر میشه، معنا پیدا کردن، لذت بردن، سر قول موندن. شاید یه ذره از اون شوق و ذوق واقعا مرده باشه، ولی بازم حتی یادم نیست کجا دفنش کردم. فقط یادمه که تا بوده همین بوده. که کلمههام قلنبه سلنبهتر شدن، شاید یکم عاقلترم، یکم مراقبتر، خیلی شکنندهتر یا حتی شکستهتر. با همهی اینها ولی هنوز خودمم، نمیدونم «فردا هم این» باشم یا نه، نمیدونم حتی فردایی هست یا نه. این همه گشتم و هنوز واقعا هیچی نمیدونم، فقط میدونم با اینکه همهچی تغییر کرده، چیزی اونقدرم اینجا عوض نشده. دوستدار تو، ت. ۳۰/۴/۰۵
دیگه حتی نمیدونم مشکل از منه، از کارمه، از رشتمه، از جامعهست، از این خراب شدهست یا هرچیز دیگهای. فقط میفهمم یه مشکلی این وسط هست که حل نمیشه. یه گرهی کوری هست که باز نمیشه.
هیچی اندازهی اینکه بیدار شم و مستقیما با اثرات وجود آخوند مواجه بشم روزمو نابود نمیکنه. الان هم بیدار شدم و برقا قطعه.
چیزهای زیادی از حوصلهم خارجه دیگه.