tgindex
پرانتز
@theparenthesisКнигиперсидский

زن زندگی آزادی [ ما رقصیده‌ایم، ما تا مرزهای خستگی رقصیده‌ایم. ] http://t.me/HidenChat_Bot?start=1245994921

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
39
Всего постов
39
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
5 259
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
438
39 постов
Вовлечённость
8,3%
к подписчикам
Постов в день
5,6
всего 39
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
448
1/48двое суток
513
1/72трое суток
553

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • لینک خرید از سایت سی‌بوک لینک خرید از سایت ایران‌کتاب

  • اگه خریدید و خوندید و خوش‌تون اومد به‌م بگید لطفا. 🙂‍↔️

  • قیمتش پایینه و کتاب قشنگ و عمیقی هم هست اما تو خریدنش عجله نکنید. مطمئن شید که با شخصیت‌تون سازگاره. به صورت کلی و خلاصه اگه از پیچیدگی روان و ارتباط‌های انسانی خوش‌تون میاد، این کتاب برای شماست.

  • لینک خرید از سایت سی‌بوک لینک خرید از سایت ایران‌کتاب

  • از اول تابستون سعی کردم در مورد هر کتابی که می‌خونم، یه چیز کوچیکی بنویسم تا یادم نره چه احساسی داشتم و بتونم با نوشتن، مرور کنم که چی فهمیدم از اون کتاب. این رو درباره‌ی "تصور کن زنده نباشم" نوشتم. خوب نشده چون نتونستم افکارم رو منسجم کنم. ولی خب بازم اگه…

  • از اول تابستون سعی کردم در مورد هر کتابی که می‌خونم، یه چیز کوچیکی بنویسم تا یادم نره چه احساسی داشتم و بتونم با نوشتن، مرور کنم که چی فهمیدم از اون کتاب. این رو درباره‌ی "تصور کن زنده نباشم" نوشتم. خوب نشده چون نتونستم افکارم رو منسجم کنم. ولی خب بازم اگه بتونه باعث شه یه ذره دل‌تون بخواید که بخونیدش، خوشحال می‌شم:

  • «تصور کن زنده نباشم آدام هاسلت ترجمهٔ احمد نیاززاده» «Imagine Me Gone Adam Haslett» - نشر قطره -

  • پرانتز

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • ۴۱۱ صفحه. پایان.

  • روزی می‌آید که به‌خاطر می‌آورم، نه با ناراحتی، بلکه در عجب از تمام اتفاقاتی که پس از آن پیش آمد. - صفحهٔ ۴۱۱ -

  • «بعضی‌وقت‌ها به تو حسودی می‌کنم. به یاد آوردن وضعیت آب‌وهوا و تاریخ‌ها، لذت بردن از آن‌ها، تمام آن چیزهای بی‌اهمیت. به نظرم ساده‌لوحانه می‌آمد، اما خوش‌اقبال هستی. خوب است از آن‌ها لذت می‌بری.» - صفحهٔ ۴۱۰ -

  • «تو تلاش می‌کردی دنیای ما را کنار هم نگه‌ داری تا همه‌چیز همان‌طور بماند.» - صفحهٔ ۴۰۹ -

  • برای مدتی اوضاع همین‌طور بود: مبهم. کارهایم را انجام می‌دادم بدون این‌که احساسی داشته باشم. - صفحهٔ ۴۰۳ -

  • اما او کمکم کرد، طوری که کسی نمی‌توانست. - صفحهٔ ۳۹۶ -

  • «قبلاً متوجه محو شدن یک انسان نشده بودم. چطور چیزی را که یک انسان می‌پنداریم در حقیقت روحی است که هرگز نمی‌بینیم. نه تا زمانی که در آن اتاق نشستم، در کنار جسم بی‌جانی که تمام عمر برادرم را همراهی کرده بود و برای همان جسم هرگز او را درست نفهمیدم.» - صفحهٔ ۳۸۸ -

  • چه مدت به تنهایی آن همه درد و رنج را تحمل کرده بود؟ - صفحهٔ ۳۸۶ -

  • حالا برای اولین‌بار او را می‌دیدم، به عنوان یک مرد نه عضوی از خانواده. فردی مستقل که بیش‌تر عمر تلاش کرده بود فقط زندگی را به سر کند. - صفحهٔ ۳۸۶ -

  • پرانتز

پرانتز — tgindex