ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلی
Статистикаدستنوشتهها و دوستداشتههایِ ترجمهآمیز و ادبانگیزِ مترجمی کوچک چشمانتظارِ نظراتِ شما با شناسهٔ @GoliBidgoli
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 23
- Всего постов
- 41
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 237
- 1/48двое суток
- 271
- 1/72трое суток
- 292
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به بختِ تیشهی فرهاد زادهام، که مرا همیشه کار به دلهای همچو سنگ افتد اسم شاعر رو یادم نیست.
سیتیزن دل پاکتم من، برای شما نسل جدیده. من هنوز همونجام که شجریان از دیوان شمس میخونه، در دل و جان خانه کردی عاقبت. یادش بهخیر اون عتیقهی عزیز که وقتی ازش پرسیدم خوانندهی محبوبت کیه؟ جواب داد که من که سنتیکارم، شجریان،.... یهجوری حرفهاش رو حفظم، انگار قراره توی امتحان بیاد. شاید هم الان در محضر آزمون الهی باشم. :)
فراموشت کنم شاید، گره از مشکلم وا شه T.me/tarjomanak
سرشارم از دلشورههای قوری چینی بر صورتم چسباندهام گُلخند تزیینی دمنوشها از اضطراب من نمیکاهند آنقدر بد دیدم که بدبینم به خوشبینی دست و دلم میلرزد و کو آن که بردارد با دستمالش لکهها را از دل سینی عصر است و کمکم میرسد از راه تنهایی مهمان هرروزه، نه گل دارد، نه شیرینی میبوسدم، هرچند میدانم که میپاید از لای در، همسایهی دلتنگ پایینی تنهاییام مردیست شاید سیچهلساله (کاری ندارد غم به این ارقام تخمینی) عطرِ خوشِ آوازِ او در خانه میپیچد زیر صدایش تکنوازیهای لاچینی در آشپزخانه، پذیرایی، اتاق خواب همپای من بودهست در یک سیر تکوینی هرشب برایم حافظانه شعر میخواند با تکیه روی نسخهی علامه قزوینی * هرصبح دل کندن از آن تنهایی معصوم هرصبح گیجی در تجمعهای ماشینی تا عصر با سرگیجه سگدو میزنم در خود راحت نخواهم شد از این دوهای تمرینی عصر است، پس کی میرسد از راه تنهایی؟ آرامشم را پس بده، دنیای نفرینی! کبری موسوی قهفرخی اولین باری که با این شعر روبهرو شدم، گمان کردم که شعری از سید مهدی موسوی است. یادآور سبک او در برخی اشعار بود.
I’m hooked on چطور مستقل فکر کنیم؟ تفکر انتقادی و هنر پرسشگری (۶۴) on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vd/868713542 این پادکست امروز از بهاره به سمانه رسیده و از سمانه به من و از من به شما. بهقول جهان با من برقص، این قرض توئه به نفر بعدی. اگر بودی، فقط به تو میرسید. پس ببین که نبودت، چقدر برکت داره. :) دلم میخواست دربارهی این موضوع با هم حرف بزنیم و سرشار بشیم. T.me/tarjomanak
جفت همیم؛ توی دوتا آسمان ولی! پرواز میکنیم؛ جدا همچنان ولی! بر یک چنار، لانهی ما رو به راه بود نگذاشت تنگچشمی باد خزان ولی! جفت همیم، هردویمان در نبودِ هم هملانه یافتیم، نشد همزبان ولی! ما قصد داشتیم فقط زندگی کنیم دنیا نیاز داشت اَبَرقهرمان ولی! رستم شد این منیژه برای نجات تو عمریست رد نمیشود از هفتخوان ولی! بین من و تو کاش یکی اهل عقل بود ما هر دو شاعریم در این داستان ولی! تو عاشق زنان رمانهای خارجی... من آیدای سمفونی مردگان ولی! یک عمر حال و روز تو از من سوال شد حالا سوال میکنم از این و آن ولی! عمری سیاوشانه از آتش گذشتهایم باور نکرده پاکیمان را جهان ولی! شاهینِ دلسپرده به جوجهکلاغها! دور از پَر تو تیر بلا حیفمان ولی... فاطمه تنبیه
با این قیمت جدید بنزین (نرخ آزاد کرمان که گویا ۸۷ تومان شده) یک باک پنجاه لیتری بنزین بیش از ۴ میلیون تومان میشه. معادل حدود ۲۵درصد حقوق ماهانه (۱۶ تومن پایه) است. فقط یک باک. کسانی که در باب ارزانی بنزین در ایران حرفهای مسخره میزنند، بروند و این نسبت رو…
با این قیمت جدید بنزین (نرخ آزاد کرمان که گویا ۸۷ تومان شده) یک باک پنجاه لیتری بنزین بیش از ۴ میلیون تومان میشه. معادل حدود ۲۵درصد حقوق ماهانه (۱۶ تومن پایه) است. فقط یک باک. کسانی که در باب ارزانی بنزین در ایران حرفهای مسخره میزنند، بروند و این نسبت رو برای آمریکا و اروپا محاسبه کنند. اگر اشتباه نکرده باشم، یک باک بنزینشون چیزی در حدود سه درصد پایهدرآمدهاشون (کمدرآمدها) است. کاپیتالیسمِ بیرحم! بدون در نظر گرفتن این واقعیت که خود منابع نفتی در ایران مالک خصوصی ندارند و جزو داراییهای با مالکیت عمومیاند. @Nabayad_m
اگر اون آقا میگفت «یه توت ما رو نجات داد» پس چرا اسم فیلم کیارستمی «طعم گیلاس» بود؟ منظورم اینه که اگر منطقی نگاه کنیم، یا باید گیلاس ما را نجات میداد یا باید اسم فیلم طعم توت بود. حکایت اون آهنگ خانوم گل ابی هم همینه. خب اگه برات سخته تحمل، چرا خودت نمیری اونور پل؟ به ایران، سرزمین سرگیجههای خودخواسته خوش آمدید. #ادبیاتدانی
سازها آدماند. سنتور مثلاً آدم شوریده و پُرکلامیست؛ یا سهتار مثلاً ساکت است اغلبِ اوقات. دودوک اما هر چه باشد، یقیناً عاشق است. این حُزن نمیتواند از جایِ دیگری آمده باشد.. عشق همواره با غم میآید. سیاهه ما اونقدر فرصت رو تلف کردیم که به صحبت از موسیقی نرسیدیم. چقدر دلم میخواست. شاید هم بهتر، لابد چه فایده اگر فقط میشد صحبت کرد. اما دوست داشتم. من آروم میشدم و تو سرشار. T.me/tarjomanak
روی یک صندلی سفت نشستیم و سعی کردم آگاهانه نفس بکشم، مثل دستورالعمل جزوهای که سیلیا دربارهی چگونه آرام کردن خود به من داده بود. نمیدانم چرا، اما بعد از انجام دادن آن کار همچنان سی و شش ساله بودم و مجرد و در حال مرگ. - صفحهٔ ۳۰۷ -
کابوس بیداری داستانی از حسین سناپور نوشته شده در ۱۴ تیر ۸۲ گمان میکنم که نام داستان، بهخودی خود گویای ماهیت آن باشد. مردی در خواب و بیداری، پل میزند به گذشته و حال. در گذشتهای که با فرحناز دوست بوده و در حال که از رویا جدا میشود. جملاتی که ازشان خوشم آمد، جملاتی که دوست دارم وقتی روزی، روزگاری، دوباره اتفاقی کتاب را ورق میزنم ببینمشان، جملاتی که مرا یاد تو انداخت، با ماژیک رنگی کردم و کابوس بیداری که تمام شد، کتاب را بستم. حالا نه رمق دارم که یکیدوجمله بخوانم و بی هیچ ملاحظه اینجا بگذارم و نه ذوق دارم که بگویم کدام جملات را رنگی کردهام. بهقول آن جملهی پایین صفحه، که هایلایت نکردم اما نرفت از یادم: پس عادتهات را عوض کرد واقعاً. عوض کرد و ولت کرد. متأسفم. من هم همینطور مرد، من هم همینطور. چنگ زدهام به کلمه، به کتاب، به هیچ و دلآزردهام از روزگار، از اوضاع کار و همهچیز. #کتاب
بی چراغ رویت، من ندارم دیگر، تاب این شبهای سرد و خاموش. T.me/tarjomanak
من تو را مشغول میکردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت مولانا دوست داشتید بشنوید با صدای شجریان پدر. البته من همچنان معتقدم به کِی رفتهای ز دل؟
ما توی کارشناسی ارشد یه استادی داشتیم که ذاتاً آدم باحالی بود. درسهای دانشگاهی که داد زیاد یادم نمونده، اما درسهای زندگی که داد برام مرور میشه. یکیش این بود که هر وقت پیتزا میخورید، کتاب هم بخرید. بازهی ۹۳ تا ۹۵ بود. اونموقعها شاید چند سال یه…
دلبر [کسی است] که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او، [با این حال] نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند. در این بیت با حافظ طفلکی مواجه میشویم. به کسی که جانش را فرسوده، کام دلش را هم نگشوده، میگوید دلبر. با اینهمه هنوز هم نمیتواند از او ناامید باشد. چه انتظاری دارد؟ هیچ، جز دلداری. بعد تو به من میگفتی زیادهخواهی. امیدوارم نصیبت کسی باشد که زیادهخواهی رو با گوشت و پوست و استخوان حس کنی. البته تو که دوست داری همهچیز رو با پول بخری، پس لابد از آدم مادیگرای همهچیزخواه هم خوشت میآید و استقبال میکنی. الان که فکر میکنم، ابراز اعتراض به بیشترخواهی واقعاً مسخره است.
خیابانهای نیمهشب داستانی از حسین سناپور سراسر داستان، یک مکالمهی تلفنی طولانی است. ساعت حدود دو نیمهشب است که زنی غریبه به گوشی مرد زنگ میزند، به نیت همصحبتی. مرد تصور میکند یا دلش میخواهد تصور کند که زنش زنگ زده است. آن هم بعد از پنجششماهی که خانه را و مرد را رها کرده و رفته است. زن کمی از خودش میگوید و مرد کمی بیشتر. تا آخر داستان هم سر در نیاوردم که واقعاً زنش بود که زنگ زده بود یا غریبه بود. حرفهای جالبی میزنند، دربارهی زندگی و رابطه. شاید اگر قبلترها خوانده بودم، روی رفتارم تأثیر گذاشته بود. یکی از درسهای اصلی این داستان این بود که آدمها حق دارند بیتوضیح بروند و از آن بدتر، توضیح اصلاً فایده ندارد. من این داستان را قبلاً نخوانده بودم، اما این درس سنگین دردناک را تازگیها یاد گرفتم، از داستان زندگیام. #کتاب
خیابانهای نیمهشب، از مجموعه داستان سمت تاریک کلمات، حسین سناپور. ص ۲۵. داستانی نوشتهشده در تاریخ ۲۳ دی ۸۲. T.me/tarjomanak
خواب مژههات داستانی از حسین سناپور شاید نوشتههای من فاشکننده و لودهنده به نظر برسند، اما امیدوارم به همان اندازه ترغیبکننده باشد که بخوانید کتاب را. حسین سناپور نیازی به تحسین و تمجید ندارد. از آن کاربلدهای خلوتگزیده است. خواب مژههات داستانی آرام و لطیف است. خوشم آمد. داستان مردی که مینشیند روی فلاسک جلوی تخت و با زن که میخواهد بخوابد، حرف میزند. از جزئیات داستان دستگیرت میشود که مرد مترجم است و محبت مادر ندیده و با زنبابا بزرگ شده است. زن، همسر دوم مرد است، دو تا هم بچه دارند، اما در شب آن داستان بداخلاق است و بقیهیوقتها متلکپران. :) مرد مرا یاد تو میاندازد. شاید هم برای همین است که از داستان خوشم میآید. انگار تویی که توصیفم میکنی. با جزئیات. با جملهبندیهای جاندار و کلمات عزیز دقیق گزیده. حالا بگذار بداخلاقیهایم را هم به رویم بیاوری. گزنده نیست. میارزد. به کلماتی که از تو یادم مانده فکر میکنم: ملالت، مبتلا، سرشار، گذرا، صحرای اندرزگو، ستیزهجویانه. حتی همانهایی که یادم نمانده را هم دوست دارم. لحنت را و نوع ارتباط را دوست دارم. سناپور هم توی همین داستان اشاره میکند اتفاقاً. اشاره میکند به اینکه لحن و نوع ارتباط مهمتر از این است که خود کلمات چه باشد. داستان، همانجا تمام میشود، بین قربانصدقههای مرد و بیمهریهای زن. اینجا انگار نقشها عوض میشود. یعنی مرد مرا یاد خودم میاندازد. بهرسم قدیم: به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا! کز چشم بیمارت، هزاران درد برچینم اگر غیری بهجای من گزیند دوست، حاکم اوست حرامم باد اگر من، جان بهجای دوست بگزینم #کتاب
حواسم هست که بحث خوشآمدن از فهمیدن جداست. خواب مژههات، از مجموعه داستان سمت تاریک کلمات، حسین سناپور. صص ۸-۱۰. داستانی نوشتهشده در تاریخ ۱۸ خرداد ۸۳. T.me/tarjomanak