tgindex
محبوب من! منصوره رضایی

محبوب من! منصوره رضایی

Статистика

کلمات دلخوشی‌های محبوب من هستند و من منصوره رضایی هستم، دکتری ادبیات فارسی و شیفته‌ی کلمات...

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
41
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 251
−4 за 3 дн.
Сутки
+2
+0,16%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
584
40 постов
Вовлечённость
46,7%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 41
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
294
1/48двое суток
336
1/72трое суток
363

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دیروز داشتم یکی از متن‌هایم را می‌خواندم که قرار است همین روزها چاپ شود. متن آرام و نسبتاً شادی‌ است. خوشحال بودم که نویسنده‌اش هستم. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که ناگهان یک گلّه اسب، توی سینه‌ام سُم کوفتند. شاید با هم مسابقه داشتند که این‌قدر تند می‌دویدند و خودشان را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبیدند. سرعت و صدای اسب‌ها آن‌قدر زیاد بود که دست و پاهایم شُل شدند و انگار تمام ارگان‌های بدنم داشتند از کار می‌افتادند. می‌فهمیدم دارم حالتی شبیه پنیک را تجربه می‌کنم اما دلیلش را نمی‌دانستم و همین نادانستن، بیشتر مضطربم می‌کرد. با سختی و بدبختی، روی زمین خزیدم و خودم را به مامان رساندم. مامان هم مضطرب شد و گفت: «چرا اینقدر رنگت پریده؟» و پرید و یک لیوان آب‌قند خنک برایم آورد. کم‌کم آرام شدم اما همچنان نمی‌دانستم چرا چنین شده‌ام؟ فقط می‌دانستم متنی که داشتم می‌خواندم منشأ پریشان‌حالی‌ام شد، یعنی کلمات خودم! دوباره خواندمشان و یادم آمد چند دقیقه قبل، چه چیزی یادم آمده بود و حالم را به هم ریخته بود. یادم آمد که با حق‌التحریر این مطلب رفتم یک جفت کتونی فلان برند خریدم. اواسط ماه رمضان بود و هوا نسبتاً خنک. از سر کار رفتم مغازه‌ای که مشتری ثابتش هستم.‌ اگرچه فروشنده‌اش روی مخم رژه می‌رود اما عوضش خیالم راحت است که جنس‌هایش اصل یا اورجینال است. خیلی در بند برند و مارک نیستم اما چون از پاهایم زیاد کار می‌کشم و زیاد مجروح و معیوب می‌شوند، مارک کتونی برایم مهم است. به خاطر همین، کلّ حق‌التحریر آن متن را دادم و کتونی خریدم. البته فکر کنم مقداری هم اضافه آمد و سر راه یک گالون عسل خریدم! حقیقتاً در دنیای موازی یا باید خرس باشم یا بز کوهی! تا این‌جا که چیز پنیک‌زایی وجود نداشت.‌ داشت؟ ناگهان یاد مکالمه‌ام با فروشنده‌ی کذا افتادم. گفتم: «یه دوری هم توی سایت این شرکت می‌زنم. اگه چیزی پیدا نکردم فردا میام همینو می‌خرم.» مردِ بیش‌ازحد صمیمی‌شونده، با لحن شوخی و خنده گفت: «اختیار دارید ولی اختیار ما دست ترامپه. ممکنه امشب یه موشک یا بمب بفرسته هوا و دلار بکشه بالا و فردا قیمت‌های ما چندبرابر شده باشه.» فردا نه، اما چند روز بعدش ترامپ چنان غلطی کرد و زندگی ما به قبل و بعد از غلط‌کردنش تقسیم شد. ناگهان تمام درد و رنج‌های این چندماه به ذهنم هجوم آورد و حالم را به هم ریخت. انگار کتونی‌هایم شده بودند معیار تاریخ! فکر می‌کردم آن روز، آقای توسلی شهید نشده بود. حتی با همین کتونی‌ها رفتم سعدی‌خوانی افطاری که آقای توسلی نانش را خریده بود و برای آخرین‌بار دیدمش و نمی‌دانستم آخرین‌بار است! فکر کردم آن روز، هنوز همکلاسی ابتدایی‌ام‌ زنده بود و با شوهر و بچه‌هایش پودر نشده بودند. فکر کردم آن روز، کودکان میناب کتونی‌هایشان را پوشیده و رفته بودند مدرسه. فکر کردم آن روز، منتظر عید نوروز بودیم و نمی‌دانستیم زمستان با جنگ تمام می‌شود. بهار با جنگ می‌آید و می‌رود. تابستان با جنگ می‌آید و می‌رود و پاییز هم احتمالاً... حالا هم که دارم این‌ها را می‌نویسم سر و کلّه‌ی اسب‌ها پیدا شده. تا وحشی‌تر نشده‌اند باید نقطه‌ی پایان را بگذارم. @MahboubeMan

  • به مناسبت فرارسیدن ماه ربیع‌الاوّل، یه کانال خوشمزه‌ی ادبیاتی بهتون معرفی می‌کنم. از اسمش هم معلومه توش چه خبره: ارسال المیم فی تعارض عقل السلیم https://t.me/adabi_meme

  • چند روز پیش، یکی از دوستان این تصویر را برایم فرستادند و این‌گونه پاسخ دادم: «دکتر اسلامی ندوشن مطالب متعددی در نقد جامعه‌ی معاصر و راهکارهای اصلاحش دارن. رویکردشون به تاریخ هم صرفاً اسطوره‌ای و تخیلی نیست و در زمانی است.» اما بعد، یاد مقدمه‌ی کتاب فرهنگ و شبه فرهنگ استاد اسلامی ندوشن افتادم که در پاسخ به نقد یکی از دانشجویانشان‌ چنین نوشته‌اند: «این یادداشتها با علاقه‌مندی و حسن‌نظر نوشته شده است ولی کار او از دو اشکال خالی نیست: یکی نیم‌خواندگی و دیگری قضاوت شتابزده و یک‌جهتی ناشی از پیشداوری. نیم‌خواندن و نیم‌شنیدن یکی از ابتلاهای امروز ماست و آن دادن جواب است بی‌آنکه مفهوم حرفی درست درک شده باشد. یک مطلب یک مجموع است. نمی‌شود جزئی از آن را گرفت و جزءهای دیگر را نگرفت و درصدد نقض آن برآمد. و اما پیشداوری و قضاوت یک‌جهتی عبارت است از اظهار نظر مبتنی بر مقداری معلومات پراکنده که بعضی از آنها صورت جزمی پیدا کرده‌اند و بعضی دیگر به هم ربطی ندارند. ولی این تو‌هم را برای خواننده ایجاد می‌کنند که شاه‌کلید هستند و آنها را همه‌جا می‌شود به کار برد.» مطمئنم نویسنده‌ی محترم کتاب فوق نیز دچار نیم‌خواندگی آثار و نظرات دکتر اسلامی ندوشن است و با همین چند سطر نشان داده که تمام یا بخش قابل توجهی از آثار ایشان را نخوانده و شتابزده قلم رانده! @MahboubeMan

  • видео или голосовое, без подписи

  • یعنی واقعاً یک آدم عاقل باسواد در دم‌ودستگاه عریض و طویل ایران‌ایر نبوده که بگوید جای حدیث امام حسین(ع) روی بسته‌های غذایی هواپیما که چند دقیقه بعد راهی سطل زباله می‌شوند نیست؟ @MahboubeMan

  • خادم یکی از چوب‌های عودطور معطر حرم را از گلدان نقره‌ای درآورد و یک تکه‌اش را به هرکداممان داد. عطرش هوش از سر می‌پراند. بعد، گلدان را نشانمان داد که دورتادورش نوشته‌بود: «یا علی‌بن‌موسی‌الرضا» همان گلدان‌هایی که روی ضریح می‌نشینند و یک روز در میان، گل‌هایشان عوض می‌شود. خادم گفت: «این گلدان‌ها را یک هنرمند عرب ساخته و به آستان قدس اهداء کرده. برای تمام ائمه و حضرت عباس(ع) هم ساخته و روی گلدان هر حرم، اسم آن امام درج شده.» بعد، بی‌که بداند دارد روضه می‌خواند گفت: «برای حضرت زهرا و ائمه‌ی بقیع هم ساخته و توی نجف امانت گذاشته تا ایشالا اون بزرگواران هم صاحب حرم و ضریح و بارگاه بشن و گلدان‌ها رو براشون ببره.» @MahboubeMan

  • 12 авг.3798из MohamadRezaKalhor

    دوتار و آواز: حاج قربان سلیمانی ماه فروماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد شمس و قمر در زمین حشر نتابد نور نتابد مگر جمال محمد سعدی @MohamadRezaKalhor

  • من تا چندسال پیش، چادری بودم و چادرم را خیلی دوست داشتم. حالا هم حجاب کامل دارم اما بی‌چادر. البته گه‌گاهی چادر عزیزم را سر می‌کنم و از بودن و داشتنش لذت می‌برم. کنارگذاشتن چادر برای من که تقریباً تمام اطرافیانم چادری هستند، کار سختی بود اما برای انجامش دلایل متعددی داشتم. اصلی‌ترین دلیلم، استفاده‌ی ابزاری یا سوءاستفاده از پوشش چادر و تیپ‌سازی سیاسی با آن بود که قبلاً درباره‌اش نوشته‌ام و همچنان بحث مفصّلی می‌طلبد. یک دلیل دیگرم همین نابخردی قوه‌ی قضاییه بود که زنان مجرم، از دزد و قاتل تا فلان‌کاره را با چادر می‌برد زندان و دادگاه و جلوی دوربین. یعنی واقعاً در آن دستگاه عریض و طویل، یک آدم عاقل پیدا نمی‌شود که بفهمد این کار باعث وهن چادر و توهین به زنان محجبه است؟ آن هم در این اوضاع وانفسای حجاب! لعلّکم تعقلون! @MahboubeMan

  • از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیّت مُرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند آدمیت مُرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیّت برنگشت! قرن ما روزگار مرگ انسانیّت است سینه‌ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست قرن موسی چمبه‌هاست روزگار مرگ انسانیت است! من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست! وَندَرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟! صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می‌کنند!! دست خون آلود را در پیش چشم خلق، پنهان می‌کنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نَرُست فرض کن جنگل بیابان بود، از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیّت است (فریدون مشیری) @MahboubeMan

  • видео или голосовое, без подписи

  • 📚 دعوت عمومی به آیین رونمایی کتاب آیین رونمایی از کتاب «گاهِ گمشدگان» روایت‌هایی از مواجهه با امام رضا(ع)، با اجرای مژده لواسانی و با حضور جمعی از مسئولان فرهنگی و نویسندگان اثر برگزار می‌شود. 📅 شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ ⏰ ساعت ۹ صبح 📍 حرم مطهر رضوی، بست شیخ…

  • 6 авг.6713из dr_eslaminodoushan

    استاد اسلامی ندوشن در سال ۱۳۵۵ به دعوت بنیاد ژاپن از شهرهای توکیو، کیوتو، هیروشیما، ناکازاکی، هوکایدو دیدار کردند و در بخشی از سفرنامه‌ی ژاپن، این سطور دردناک را نوشته‌اند: ناکازاکی دومین شهر ژاپن بود که مورد بمباران اتمی قرار گرفت. مرد محترم میانه‌سالی که ژاپنی مسیحی بود، راهنمایی مرا در این شهر بر عهده داشت. نخست به موزه رفتیم که به یادگار بمباران برپای داشته بودند. عکس بدن‌های نیمه‌سوخته نشان داده می‌شد، بچه‌ها و زن‌ها. کودکان مدرسه، دسته‌جمعی، نیمه‌سوخته بودند. شعری دراین‌باره بود که ترجمۀ انگلیسی آن را به همراه اصل ژاپنی گذارده بودند. Very very thirsty we were No water found anywhere But lo! There it was cover with something Only all over بسیار تشنه بودیم در هیچ گوشه آب یافت نمی‌شد وای، و این آب پوشیده بود از چیزی همه چیز تمام بود پس از بمباران اتمی، تشنگی عارض می‌شده و آب در دسترس نبوده. برکه‌ها پوشیده شده بوده است از مادۀ روغنی غلیظی که غیرقابل آشامیدنش می‌کرده. شعر دیگری نیز بود از دختر نه‌ساله‌ای، ترجمه‌اش این می‌شد: آب، آب، سرانجام آن را یافتم. نتوانستیم مقاومت کنیم گودال آب آغشته به روغن و نفت بود سر نهادیم و نوشیدیم در ناکازاکی عکس زن جوانی را دیدم که بدنش سوخته بود. از پشت، عکس گرفته بودند و نصف کیمونو هنوز بر تنش بود و نصف بدن برهنه که جامه از آن فرو ریخته بود. در هر گوشه آب روان جاری بود که تشنگی مردم بر اثر بمباران را تداعی کند. بااین‌حال، زندگی راه خود را ادامه می‌داد. شکوفه‌های گیلاس در هوا پراکنده بود و جفت‌های جوان با لباس نو از راه می‌رسیدند. گذشته، گذشته بود، اکنون را می‌بایست دریافت. در موزه‌های ناکازاکی و هیروشیما که تصویر زخمی‌های اتمی را نگاه می‌کردم، اندیشیدم که انسان در لحظات خاصی از زندگی، آن‌گاه که درد می‌کشد، دو جنبۀ روحانی و حیوانی‌اش نمود بیشتری می‌یابند: از یک جهت حالت حیوانی به خود می‌گیرد، برای آنکه در برابر درد درمانده است و از جهتی روحانی، به علت تحمل بزرگوارانۀ این درد. موزۀ هیروشیما، مو را بر تن آدم راست می‌کرد. با کامپیوتر داستان بمباران اتمی و فرار مردم وحشت‌زده را بازسازی کرده بودند. رنگ‌های اخرایی و گل‌سرخی و سیاه. زن و مرد و بچه بودند که از درد می‌دویدند. پوست‌های تن کنده شده و به دست بچه‌ها آویزان بود. بدن‌ها لکه‌های سیاه داشت. اگر جایی خون می‌افتاد، دیگر متوقف نمی‌شد. منظرۀ جراحی روی بدن‌های سوخته و صورت‌ها که در فیلم نشان داده می‌شد وحشتناک بود. مردم و حتی بچه‌ها با صبوری و آرامش عجیبی آن را تحمل می‌کردند. خود دکتر وضعش بهتر از بیمارها نبود. در همان نقطه‌ای که بمب منفجر شده بود، اکنون موزه بنا کرده‌اند. سیل جمعیت به دیدنش روان بود، بدان‌گونه که نمی‌شد به‌آسانی تماشا کرد. مدیر موزه ما را همراهی می‌کرد و توضیح می‌داد. شعری از بچه‌ای بر آن نوشته بود: در زیر ابر بمب اتمی، باید خورشید از همۀ بچه‌ها به دنیا بیاوریم، صدای تفنگ‌ها را خاموش کنیم ساعت ۱۱، ۹ اوت ۱۹۴۵ نخستین بمب اتمی منفجر شد. ۱۵۰ هزار نفر کشته شدند. بنای یادبودی برای زن شاعره‌ای بنا شده است. زیرش نوشته است: خود و نگاهش از هر سو ما را احاطه خواهند کرد. همه جا یادگارهای خرابی بمباران دیده می‌شود. آجرها زیر باران اتمی رنگ عوض کرده‌اند. مجسمۀ سترگی از مردی ژاپنی گذارده شده است. یک دست به بالا برای آنکه از خطر ابر اتمی باخبر سازد. یک دست به جلو، رو به افق، به نشانۀ آنکه مراقب صلح باشید. فوارۀ آب به یاد کسانی که بر اثر بمباران از تشنگی مردند، پیوسته در فوران است. کتاب صفیر سیمرغ، محمدعلی اسلامی ندوشن، انتشارات سرو سخنگو @dr_eslaminodoushan

  • بعد از این همه سال که در شبکه‌های اجتماعی فعالیت دارم، هنوز با دیدن بعضی مطالب برگ‌هام می‌ریزه. مثلاً الآن خیلی تصادفی یه کانال تلگرام دیدم با هزاران عضو، که هر روز یه اسم آقا می‌ذاره و می‌گه اگه اسم کسی که دوستش دارید اینه، امروز ارتعاش جذب اون رو آموزش می‌دم. مثلاً امروز مختص کراش‌های محمدنام است. چندتا فایل صوتی برای جذب محمد می‌فرسته که حتماً باید توی دوتا گوش‌هات هندزفری باشه تا کاملاً روی نورون‌های مغزت اثر بذاره. یکیش دقایق ممتد فقط می‌گه: «محمد محمد محمد» یکیش یه موسیقی آرام و مرموز بک‌گراند داره و می‌گه: «من ایمان دارم عشق من به قلب محمد سرازیر می‌شه.» و از این‌دست خزعبلات... تا اینجا نقد این مسخره‌بازیا بود اما یهو شک کردم که نکنه واقعی باشه و من که برای امتحان و تمسخر کانال، فایل محمد رو گوش کردم نورون‌های مغزم تحت تأثیر قرار بگیرن و بدبختم کنن.😁😱 @MahboubeMan

  • آقااااا بذارید چند خط دیگه‌شم بذارم. خیلی دوستش دارم آخه.🥲🥹 لطفاً بیایید بگید خیلی قشنگه و شما هم تحت تأثیر قرار گرفتید و مو به تن‌تون سیخ شده و دارید زارزار گریه می‌کنید و خودتونو توی گِل می‌پلکونید و بی‌صبرانه منتظرید چاپ بشه و کل سه‌هزار کلمه‌شو بخونید…

  • 5 авг.1 1544

    📚 دعوت عمومی به آیین رونمایی کتاب آیین رونمایی از کتاب «گاهِ گمشدگان» روایت‌هایی از مواجهه با امام رضا(ع)، با اجرای مژده لواسانی و با حضور جمعی از مسئولان فرهنگی و نویسندگان اثر برگزار می‌شود. 📅 شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ ⏰ ساعت ۹ صبح 📍 حرم مطهر رضوی، بست شیخ طبرسی، سازمان علمی و فرهنگی آستان قدس رضوی، سالن همایش بیایید در کنار هم، روایت‌هایی از جنس ارادت را ورق بزنیم.🌹 #انتشارات_به_نشر #امام_رضا (ع) #داستان_رضوی

  • من دل‌گنجشکی‌ هستم و به همین دلیل، نمی‌توانم احساساتم را پنهان کنم و بروز ندهم. اگر از چیزی خوشم بیاید عالم و آدم را خبر می‌کنم، اگر بدم بیاید هم. تشخیص ذوق‌زدگی و بی‌تفاوتی‌‌ام بسیار آسان است. غم و شادی که جای خود دارد. به‌خاطر همین دل گنجشکی، اگر کسی بخواهد کسی را سورپرایز کند می‌گویم به من نگویند، چون ذوقم از قیافه‌ام پیداست و نقشه‌هایشان نقش بر ملا می‌شود. این همه مقدمه چیدم که بگویم از اول جنگ فعلی تا حالا، دوتا ملاقات داشته‌ام یا به دو ملاقات رفته‌ام که دنیا دنیا و دریا دریا سوژه‌ی روایت داشته‌اند اما هنوز نتوانسته‌ام یک‌ کلمه درباره‌شان بنویسم. حساب کنید چه بار سنگینی بوده‌اند که دل گنجشکی من، توان ابرازشان را نداشته. انگار خیلی بزرگتر از دلم بوده‌اند و گنجشک توی دلم مات و مبهوت مانده و هی خودش را به میله‌های قفس می‌کوبد و راحت نمی‌شود. یکی ملاقات خصوصی با خانواده‌ی مهربان و بزرگوار دکتر لاریجانی عزیز بود و یکی مرتب‌کردن کتاب‌ها و کتابخانه‌ی عظیم و متنوع آقای توسلی. امیدوارم گنجشک دلم از قفس بهت و حیرت بیرون بیاید و کلماتم اذن پرواز پیدا کنند... @MahboubeMan

  • می‌گه: مَنو هاید کردی؟ آخه چندوقته استوریات برام نشون داده نمی‌شه. می‌گم: خیلی وقته فعالیت خاصی توی اینستا ندارم. می‌گه: چرا؟ می‌گم: به‌محض این که واردش می‌شم دل‌آشوبه می‌گیرم و حالم بد می‌شه. ترجیح می‌دم یه مدتی نباشم یا کم‌ باشم. می‌گه: از مباحث روز عقب می‌مونی. انگار چشمت رو بستی که حقیقت‌ها رو نبینی. می‌گم: شاید این‌طور باشه. فقط می‌دونم که الآن ظرفیت روانیم گنجایش بار اضافی نداره و سلامت روانم به یک تار مو بنده و در حالت حفظ بقا قرار داره. فعلاً دارم با کار و نوشتن و ورزش و نقاشی و این چیزا حواسم رو پرت می‌کنم که فکر کنم وضعیت خیلی حاد نیست. اگه اوضاع بهتر شد و روانم از حالت بقاء به پایداری رسید، شاید به اینستا برگردم، شاید. @MahboubeMan

  • از بس تفأل زده‌ام آمدنت را حافظ میان اشکهایم غرق گشته این‌ جا مونده بود. :) ولی خداییش شعرهام بد هم نبودن. حداقل اینه که از لحاظ عاطفی قوی هستن. درسته الآن برام خنده‌داره ولی نباید گذشته و احساساتمون رو زیر سؤال ببریم و تقلیل بدیم. @MahboubeMan

  • کلاً زده بودم توی کار تناسب یا مراعات‌النظیر. مثل این شعر فاخر: خاکستر موهات/ آبیِ نگات/ گرمیِ صدات/ وزشِ نفَس‌هات/ تو عناصر اربعه را تصرّف کرده‌ای عزیز! نگات آخه؟ مرده‌شور اون شاعریت رو ببره زن! خوبه ادامه ندادی. @MahboubeMan

  • این یکی رو بخونید و به خودتون امیدوار بشید: عسل نگاهت را ننوشیده‌ام/ وزوز گیسویت را از یاد برده‌ام/ باورت می‌شود شیرینم؟/ من به دوستی خاله‌خرسه هم قانعم وزوز گیسو آخه؟ 🤣 کم‌کم سوژه‌ش داره یادم که کاش آلزایمر می‌گرفتم و یادم نمی‌اومد. 😁 @MahboubeMan