محتوافام |فاطمه مدیحی بیدگلی
Статистикаتمرین محتوای متنی، تبلیغنویسی، نام برند و اندکی بیشتر چشمانتظار نظرات شما: @GoliBidgoli
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 42
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 86
- 1/48двое суток
- 98
- 1/72трое суток
- 106
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کاش یکی از ۲۸۵ نفری بودم که توی زلزلهی کلمبیا مردهند.
آگهی یه دوره رو توی اینستاگرام میبینم. دلم میخواد. فکر میکنم به زندگی وصلم میکنه. با خودم میگم اگه از همون راه قدیمی برم به جای جدید میرسم؟ با خودم میگم شاید این راه قدیمی با جاهای جدید، آدمهای جدید، تجربههای جدید آشنام کنه. دورهش هم آنلاینه، هم حضوری. میدونم که آنلاین دلم نمیخواد. به حضوری که فکر میکنم، دلم میخواد برم. اما انگار حس و حال ندارم. کاش بودی که با هم بریم تا انگیزه داشته باشم. چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار. تا حالا دربارهی این آدم با هم حرف نزدیم که بدونم نظرت چیه. پرت میشم به بیش از ده سال پیش، دوازده سال پیش که انگیزه درونم بود. هر هفته ساعت ۳ صبح پا میشدیم از خواب، به مدت یک سال و نیم که ۸ صبح تهران باشیم و اکثر هفتهها هم آخر شب برمیگشتیم. حالا من قرار بود آخر سر ارشد بگیرم. اما تو چه صبر و حوصلهای داشتی بابا. کاش میتونستم بهت بگم چقدر شرمندهی توام، شرمندهی خودمم، بابت اون سختیها که اگه تو کشیدی، من باعث و بانیش بودم. ببخش بابا، من هم نمیدونستم که بعدش چی میشه. میخواستم تلاشم رو کرده باشم برای فرصتهای جدید. حالا همهی دلخوشیم اینه که یه بخشی از بار رفت و آمد رو از روی دوشت برداشتهم. اصلاً دیگه نمیتونم تصور کنم بگم من رو ببر دورهی فلان و برگردیم. خستهم بابا. باورت نمیشه که از تو هم خستهترم. بیشتر از سنم خستهم بابا. نمیدونی هر یه سال، چند سال خستهم کرده. دویست سالمه. کاش میشد قطع شم که قطع شم از این زندگی و لازم نباشه که بگردم دنبال بهونههای اتصال به زندگی.
سنگینم. حس میکنم باید کاری بکنم. اما چه کاری از دستم برمیآید؟ نمیدانم. پس مینویسم. چه چیزی را؟ نمیدانم! فقط میدانم که اگر فقط یک کار باشد که در این لحظه کمی آرامم کند، آن یک کار نوشتن است. پس مینویسم، اما نمیدانم چه چیزی را. چشم که باز کردم، صدای…
فصل ماهی سفید بیخیال همهی فیلمهایی شدم که اسمشان را یک گوشه نوشته بودم. فکر کردم حالا که فصل انگور را دیدهام، بروم سراغ یک فیلم فصلدار دیگر. رفتم سراغ فصل ماهی سفید. لابد شمال داشت دیگر. از اسمش که اینطور پیدا بود. من هیچوقت عاشق شمال نبودم. مخصوصاً توی تعطیلات. اما حالا دلم شمال میخواست، توی فیلم. فقط اگر قرار باشد چند تا آرزوی برآوردهشدنی داشته باشم، یکیاش هم این است که رشت را دیده باشم و بعد بمیرم. نمیدانم چرا طلسم شده. باید دلم را بزنم به دریا و با یک تور اختصاصی بروم، بچرخم و برگردم. پارسال تا دم این اتفاق رفتم. اما دلم گرفت. از اینکه چیزی را با پول بخرم و تا دنیا دنیاست یادم بیاید که یک دوست نداشتم که یک بار هم که میرود رشت، مرا با خودش همسفر کند یا یک بار هم شده، بهخاطر دل من هم شده، بیاید که برویم. دلم میخواهد با یک نفر بروم رشت و مراقب باشد که خوش بگذرد. مثل همان تهران بیگمان. تعطیلات یادم میآورد که دلم سفر میخواهد. مثلاً از آنهایی هستم که غیر از تعطیلات تقویمی، دستشان به کار اداری بند است. چند جا هم سفر و تور پیدا کرده بودم که یا پر شده بود یا پولم نمیرسید. یکی هم که با من راه آمد، نتوانستم بروم. در آخرین مهلت ثبتنام تور نایین بود که ناخوشاحوال شدم و به وضعیت سفر بی سفر رسیدم. حال و حوصله نداشتم برای تورهای یک یا دوروزهی بارش شهابی که از در و دیوار کاشان میبارید هم ثبتنام کنم حتا. پارسال و سال قبل رفتیم. امسال دلم قمر خانگی میخواست، بهقول سعدی. برگردیم سر فصل ماهی سفید. داستان خانوادهای که نمیخواهند خانهی پدریشان را بفروشند و کسی که پیشنهاد برجسازی میدهد. و آدمهای عاشقپیشه با عاشقانههای یواشکی اما آشکارا! فیلمی با بازیگران نامآشنای نسل جدید مثل المیرا دهقانی و رها خدایاری و بازیگران نامآشنای قدیمیتر مثل شقایق دهقان و لادن مستوفی و از جمله جوگندمیهای محمدرضا فروتن. فیلم خانوادگی لطیف و تقریباً آرام که به نظرم برای وقتگذرانی و قدردانی از خانهی پدری مناسب است. خانهای به وسعت ایران و به وسعت زمین. بهرسم قدیم: وای! باران، باران! شیشهی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست؟ #فیلم
امروز بیستم مرداده عزیزم و اشکالی نداره که اگه هنوز هم نمیتونی با غمهات، با آنچه بر تو گذشت، کنار بیایی. شاید حالا حالا هم نتونی. اما باز هم اشکالی نداره. سعی کن با چیزهای کوچیک و ساده و دمدستی ، ادای اتصال به زندگی در بیاری. شاید با تکرارش، وصل شدی به زندگی. مثلاً، اولین چیزی که بهنظرم میرسه در این لحظه، صبحونهست. هر چند که اصلاً میلم نمیکشه، اما شاید تنها راهه که الان جلوی پاهامه. نمیدونم چرا ولی صبحونههای کافه یه جور دیگه میچسبه. قرار صبحونه اصلاً. با خودت یا یکی دیگه. مادربزرگم میگفت: «غم خروارخروار میآد؛ مثقالمثقال میره.» کاش تبدیل به غم نشده بودی. همونجوری مثقالمثقال، یه گوشه بودی. حیف که وقتی یه گوشه بودی، من اصلاً حواسم بهت نبود. شاید هم همون بهتر! اما از من میشنوی، دوری و دوستی موندگار، بهتر از نزدیکی نابودگره. از کجا باید میدونستم نزدیکی نابودگره؟ اصلاً مغزم کار نمیکرد که اونموقع.
دیشب چطور بود؟ - چه حالی میده یکی تو کانالش دربارهت بنویسه. دیشب با هم، با همین دوست جدیدم قرار گذاشتیم که برویم یکی از بوتیکهای پاساژ صفویه و بعد هم شکلاتفرنگی را بچشیم. از بیبرقی خانههایمان در رفتیم، اما بیبرقی دنبالمان آمد. بار اول بود که آن دختر را میدیدم، آن هم بعد از اینکه سالها در اینستاگرام صفحهاش را دنبال میکردم. اسمش فرشته است و چون خیلی خوشقلب است و چون عاشق شور و شوق نهفته در رگهای رنگ نارنجی هستم، کتاب قلب نارنجی فرشته را از مدتها قبل برایش هدیه گرفته بودم. دیشب که به لطف همراهی دوست جدیدم رفتیم بوتیک فرشته، کتاب را برایش هدیه بردم. او هم هدیه را بیجواب نگذاشت و یک ماتیک مکهای هدیهام داد. لباسها خیلی خوشگل و قرتی بود، اما با آن قد و قوارهها به قامت من کوتاه بود و به تنم احتمالاً تنگ. پیشنهاد داد یکی از آن شومیزهای قِربریز را بردارم و با دامن ست کنم. گفت دامن بپوش و قر بیا، شاید نیاز شد. یاد تو افتادم طبیعتاً. به فرشته یا همان دختر صاحب قرتیفروشی گفتم، دفعهی قبل که با چنین نیتی دامن پوشیدم، هنوز جاش درد میکند. یادت هست لابد. چقدر خوشحال بودم که تو جزئیات را یادت میماند. یک تل توری نباتی خریدیم و به عامل بیبرقی و بقیهی بدبختیها لعنت فرستادیم و آمدیم بیرون. شکلاتفرنگی تعطیل بود. برگشتیم دم یک بستنیفروشی باز. کنار پیادهرو و در گرما بستنی خوردیم. بستنی که تمام شد، کمی دربارهی تو و تولد و اینجور چیزها حرف زدیم. طفلک چقدر مشتاقانه گوش میدهد و به اینکه تنها کسی است که تو را دیده، افتخار میکند. عزیزم... عزیزم... عزیزم... گفتمش که تو برای من فرصت کمتکراری بودی و حیف که از دست رفتی. گفتم که مجموعهی خوبی بودی و من فکر میکنم که مجموعهی آن خوبیها را در کمتر کسی پیدا خواهم کرد. ازم پرسید که مثلاً چه خوبیهایی و من از تو گفتم. بغض و بیبرقی را با یک بطری آبمعدنی قورت دادم. هنوز غمگین بودم و تصمیم گرفتم غم را کمکم با شام فرو بدهم. دو تا ساندویچ سمبوسه گرفتیم و اسنپ. ساندویچ را توی ماشین و در حرکت بودیم که مزهمزه کردیم زیر زبان. دربارهی دوستم کم نوشتم فعلاً. حالا دلم برای تو تنگ است و بیش از این، نوشتنم نمیآید. به رسم قدیم: دو هفته میگذرد کان مه دوهفته ندیدم چه دیدنی؟ که عزیزم... صدات را نشنیدم میبینی؟ دلتنگی کاری میکند که تن سعدی را در گور میلرزانم. نمیبینی که. #ناگهاننوشت
مامان میگوید که فلان غذا را درست کردهام که بابایتان دوست دارد. درست کردهام که با هم بخوریم. در ادامه هم میگوید که شما دو تا هم ادامهی ناهار دیروز را بخورید. زبان عشق مامان آشپزی است احتمالاً. به موافقت سری تکان میدهم، اما یادم نیست دیروز ناهار چه خوردیم. اما یادم هست که زود ناهار خوردیم و من یاد تو افتادم. باور نمیکنی، شاید میخندی، شاید به چشمت مسخره میآید، شاید اهمیت ندارد، نمیدانم اما من نهتنها کلماتت، که آهنگشان، که فشار دندانهایت بر یک حرف، هنوز یادم نرفته است. برق میرود. پناهنده میشویم خانهی مادربزرگ. خاطراتم زنده میشود. مثل حالا گوشی دستم بود و برای تو مینوشتم. مادربزرگ گفت: «اول ناهار بخور. آدمِ توی توی گوشی جایی نمیره.» اما من به تجربه میدانستم که زندگی با تو یعنی عجالتاً. اینکه اگر الان اینجا باشی، ممکن است یک ساعت بعد اصلاً نباشی. من این حقیقت دردناک را پذیرفته بودم. آیا این تلوتلو بین بود و نبود، اصول روابط انسانی و اخلاق اجتماعی را زیر پا نمیگذاشت؟ بعضی حرفها را دلم میخواهد فقط بنویسم که تو بخوانی، اما تو نیستی و من هزار و چند نفر را شریک این لحظات میکنم. #محتوایزندگی
محتوافام |فاطمه مدیحی بیدگلی pinned «🚀 دعوت به همکاری: متخصص شبکههای اجتماعی و روایتگر کسبوکار (Social Media & Content Lead) ما یک مجموعه مشاوره کسبوکار هستیم با سالها تجربه در همراهی و توسعه کسبوکارهای کوچک و متوسط (SME). حالا که در مسیر ساختاردهی و گسترش تیم خود هستیم، جای خالی یک «روایتگر…»
🚀 دعوت به همکاری: متخصص شبکههای اجتماعی و روایتگر کسبوکار (Social Media & Content Lead) ما یک مجموعه مشاوره کسبوکار هستیم با سالها تجربه در همراهی و توسعه کسبوکارهای کوچک و متوسط (SME). حالا که در مسیر ساختاردهی و گسترش تیم خود هستیم، جای خالی یک «روایتگر و مدیر محتوا» را در کنارمان احساس میکنیم. اگر از داستانپردازی برای کسبوکارها لذت میبرید و فوتوفنِ رشد دادن شبکههای اجتماعی را بلد هستید، دوست داریم با شما گپ بزنیم! 🎯 نقش شما در تیم ما چیست؟ ماموریت اصلی شما در این نقش، «بالا آوردن» و رشد هدفمند پیج اینستاگرام و کانال تلگرام ماست. شما قرار است صدای مجموعه ما باشید و داستان کسبوکارها را به شکلی جذاب روایت کنید. در یکی دو ماه اول، کارها کمی اجراییتر است (شامل ایدهپردازی، و کمی کارهای گرافیکی یا ادیت). اما نگران نباشید؛ قرار نیست همیشه دستتنها بمانید! به محض اینکه روی غلتک بیفتیم، مسئولیت هدایت تیم دیجیتال مارکتینگ با شما خواهد بود و دستتان برای جذب همتیمی (گرافیست، ادیتور، محتوانویس و...) یا برونسپاری برخی وظایف کاملاً باز است. ✅ مهارتها و تجربههایی که برای ما مهم است: تجربه اثباتشده (Portfolio): سابقه موفق در رشد و مدیریت پیجهای اینستاگرام و کانالهای تلگرام (این مهمترین معیار ماست). دید بصری و محتوایی: آشنایی خوب با گرافیک، ادیت ویدیو و تولید محتوای متنی (حداقل برای شروع کار و هدایت بهتر تیم در آینده). مهارت روایتگری (Storytelling): توانایی تبدیل مفاهیم مشاوره کسبوکار به محتوای جذاب و قابل فهم. توانایی رهبری: پتانسیل مدیریت یک تیم کوچک محتوایی در آینده نزدیک. 💼 شرایط کاری و مزایا: نوع همکاری: تماموقت مدل کاری: هیبریدی (ترکیبی از حضور فیزیکی و دورکاری/ریموت) فضای رشد: امکان شبکهسازی و یادگیری در کنار مشاوران و کوچهای باسابقه کسبوکار. حمایت در تیمسازی: بودجه و حمایت لازم برای جذب نیروهای کمکی (ادیتور/گرافیست) در صورت نیاز و تایید شما. 📩 چطور به ما بپیوندید؟ اگر فکر میکنید این مسیر با اهداف شما همخوانی دارد، لطفاً رزومه و (مهمتر از آن) نمونهکارهای موفق خود در رشد پیج و کانال را از طریق دایرکت تلگرام برای @faezehpourrezaee ارسال کنید. بیصبرانه منتظر دیدن کارهای خلاقانه شما هستیم!
فصل انگور فیلم کوتاه لطیفی که اینستاگرام مدام و مدتهاست پیش چشمم میآورد. اما همت نکرده بودم که بنشینم به تماشا. دیگر میدانم که تمام اتفاقها به وقت میافتند. فیلم کوتاه لطیفی که جدایی را آنطور که فکرش را هم نمیکنیم به تصویر میکشد. زن و شوهر با هم میآیند شمال و بچه را میگذارند تهران. با هم موزیک حدس میزنند، میگویند و میخندند و چای مینوشند و شام میخورند. مرد فکر میکند که سفر شمال اثر کرده و زن را جدا میکند از فکر جدایی. اما فایده ندارد. زن تصمیم خود را گرفته است. تشکر میکند، بابت همهچیز. از روز اول صف ثبتنام دانشگاه تا همین الان. تا بابت اینکه مرد بیدارش کرده تا اسبها را ببیند. بابت همهچیز، از مرد، از علی بلورچی، تشکر میکند و در ابر، در جاده، در مه گم میشود. یاد تو میافتم. یاد خودم. از اول فیلم. از وقتی میفهمم فیلم قرار است چشمهایم را میهمان مه و تنسبزی شمال کند، با آتش و بوی دود و ماهی. تا آخر که یکیشان رها میکند، میرود و هر دو تنها میشوند. من؟ همان بودم که تلاش میکرد و تو؟ همانی بودی که تصمیم قطعی را گرفته است. پرسیدی که هنوز هم به ادامه امیدواری؟ جواب دادم که بله، اگر امیدوار نبودم که تلاش نمیکردم. تو نیستی؟ و گفتی که نه. فصل انگور نیم ساعت است و اگر بیشتر بنویسم، ممکن است مو به مو جزئیاتش را لو بدهم. نیمساعت آرام و لطیف و خاطرهانگیز است. برای من، یکجور التیام هم بود. برای من که مدتهاست میگذارم زمان مثل ماهی از دستم سر بخورد و تلف شود، فصل انگور مثل این بود که نیمساعت خودم را سپرده باشم به تزریق سرُم آرامبخش و بگذارم آرامآرام برود توی رگ و زیر پوستم. حالا آرامترم و میخواهم خودم را به خواب بسپارم. اگر دوست دارید، خوشحال میشوم که دربارهاش حرف بزنیم. اگر هم ندیدهاید، بعد از اینکه تماشا کردید به اینجا برگردید. میخواهم خودم را برگردانم به روزهای فیلمبینی. امیدوارم که بتوانم. به رسم قدیم: دلتنگی خوشهی انگور سیاه است، لگدکوبش کن. مستت میکند اندوه. #فیلم
چون که هر وقت دلم کنسرتی خواست، اینجا یه آهنگ به یادش گذاشتم. دلم کنسرت ابی خواست. T.me/mohtavafam
درس امشب: مخاطب واقعی کسی است که هنوز تو را کشف نکرده. نه کسی که سالهاست به تو عادت دارد.
محتوافام |فاطمه مدیحی بیدگلی pinned «سلام به همه آژانس تبلیغاتی شبکه آفتاب برای گسترش تیم خود در جستجوی یک کارشناس ارشد رسانههای دیجیتال است که در حوزه برنامهریزی رسانهای، اجرای کمپینهای تبلیغاتی دیجیتال و تحلیل دادهها با تجربه و توانمند باشد. اگر به تدوین استراتژیهای تبلیغاتی، بهینه…»
سلام به همه آژانس تبلیغاتی شبکه آفتاب برای گسترش تیم خود در جستجوی یک کارشناس ارشد رسانههای دیجیتال است که در حوزه برنامهریزی رسانهای، اجرای کمپینهای تبلیغاتی دیجیتال و تحلیل دادهها با تجربه و توانمند باشد. اگر به تدوین استراتژیهای تبلیغاتی، بهینه سازی کمپینها و رسانههای دیجیتال علاقهمند هستید، ما در شبکه آفتاب منتظر آشنایی با شما هستیم. وظایف و مسئولیتها: • تدوین و اجرای برنامه ریزی رسانهای (Media Planning) در پلتفرمهای دیجیتال مختلف • برقراری و مدیریت ارتباط با شرکتهای همکار در حوزه فروش رسانه • تهیه و ارائه بریفهای تبلیغاتی جامع برای اجرای پروژه های تبلیغاتی در حوزه رسانه • استفاده و مدیریت ابزارهای تحلیل و پایش داده ها؛ از جمله Google Analytics و Google Tag Manager و ... • همکاری با تیمهای SEO و شرکتهای همکار جهت افزایش دیده شدن ارگانیک و بهبود جایگاه در نتایج جستجو • بهینهسازی صفحات فرود (Landing Pages) و مسیر کاربر برای افزایش نرخ تبدیل • پایش، گزارشگیری و تحلیل عملکرد کمپینها با رویکرد داده محور و بهینهسازی مستمر، بهینهسازی بودجه و افزایش بازدهی تبلیغات • به روز نگه داشتن دانش در حوزه رسانههای دیجیتال، سوشال مدیا و پلتفرمهای VOD و ... شرایط و مهارت های مورد نیاز: • تجربه کاری مرتبط در حوزه برنامهریزی رسانه و تبلیغات دیجیتال • علاقهمند به داده کاوی، استراتژی رسانهای و تبلیغات نتیجه محور • توانایی تحلیل عملکرد کمپینها و ارائه گزارشهای بهینهسازی • مهارت در مذاکره و ارتباط با شرکتهای همکار و تامین کنندگان رسانه • تسلط بر نحوه کار با پلتفرمهای تبلیغاتی و ابزارهای دیجیتال مرتبط • مهارت در مدیریت همزمان چندین پروژه و فعالیت در محیطی پویا • توانایی استفاده از ابزارهای مبتنی بر هوش مصنوعی اگر علاقهمند به همکاری با ما هستید، لطفا روزمه و سوابق کاری خود را از طریق آدرس زیر برای ما بفرستید: jobs@aftabnetgroup.com
امروز فهمیدم اشکالی ندارد اگر بیفتم. میایستم دوباره، لرزان حتی. یادم میآید روزهایی را که شاید خیلی آدمها نمیافتادند، اما من میافتادم و بلند میشدم. مگر چند نفر در هشتسالگی، با آن پابندهای آهنین زجرآور زندگی میکند؟ و تازه اطرافیانش از این افتوخیزها ذوق میکنند. چرا که تا پیش از آن، بیحرکت بود! همین شد که به افتان و خیزان رفتن هم راضی بودند. سالهاست که مینویسم و این اولین بار است که به اینجای زندگیام اشاره میکنم. اینبار انگار نوک تیغ ضربهزن که میخواست از پا درآوردم، تا مغز استخوانم فرو رفته است. دستی که نمیدانست که من اگر زمین بیفتم، هر طور که شده ادامه میدهم. خستهام و زخمی. به خودم سخت نمیگیرم. همین که از کمای سابقم قدم بیرون بگذارم برایم کافی است. امروز موفق بودم؟ کمی تا قسمتی ابری. داروهایی که از سر گرفتهام، سر ساعت مصرف کردم. کمی در آشپزخانه وقت گذراندم. با چند نفر صحبت کردم، شام خوردم، بازی کردم و همین چیزهای کوچک به چشمنیامدنی یادآوری کردند که زندهام. #محتوایزندگی
امروز یه جا دیدم نوشته بود، اصل کاری همونه که پین کردی. من اصلاً یادم نبود که کسی رو پین دارم یا نه. اومدم دیدم که فقط تو رو دارم. متأسفم که گریهم گرفت و نمیتونم راحت بنویسم. متأسفم که باهات اونقدری رفیق نیستم که اینجا عضو باشی که این نوشته رو بخونی یا بتونم باهات راحت حرف بزنم. برای خیلی چیزها متأسفم بابا. هر بابایی رو اطرافم دیدم که دختر داشت، سعی کردم باهاش حرف بزنم تا شاید اونها رفیقتر باشند. دلم برای بچگی هام که بیشتر رفیق بودیم تنگ شده. هیچ وقت به گریههام توی بچگی اهمیت ندادی و نذاشتی مامان اهمیت بده و گفتی که ولش کنید، خسته که بشه ساکت میشه. بزرگتر که شدم، بهجای بغل شماها، به پتو پناه بردم. کاش میدونستی چقدر ارزشمنده که ما اونی نشدیم که تو میخواستی. دیکتاتور درونت رو درک میکنم و خوشحالم که برای آزادی جنگیدیم و میجنگیم. اما ای کاش فضای آزاد وجود داشت و ما اون انرژی رو صرف محبت میکردیم. میدونم پررنگترین غمت منم. بعد از زنده بودنم، پررنگترین غم پنهون توی دلم اینه که هر روز داری جلوی چشمام آب میشی و کمکی از دستم برنمیآد. خیلی تلاش کردم که دوباره دوست بشیم، نشد. تولدت مبارک.
قدحی دارم و بر کف، بهخدا تا تو نیایی هله، تا روز قیامت، نه بنوشم، نه بریزم مولانا میگه. گفتم شاید دلتنگ کپیرایتر کارخانهی شرابسازی شده باشید.
رگ خواب به تو فکر کردم به تو، آره! آره! شاید خبر نداشتی تنها دلخوشی همیشگیم خوندن آگهیهای تورهای مسافرتی بود. یه سرگرمی رایگان دربارهی گرونترین تفریحات ممکن. دربارهی سفر. دربارهی اینطوری نبودن. دربارهی رفتن. دربارهی مینا نبودن. همین جملات کافی…
صبح شد آن شب، و من برخاستم از جا. در آینه خواستم خودم را تماشا کنم. تو را دیدم، ناگهان. همین سه تار سفید جدیدم، تو رُسته از کنار بناگوشی. آری! به یادگار، از روزهای دور.
تنها روتینم از اسفند به بعد اینه که مثل مرغ سرکنده، صبحها حدود ساعت ۶ بیدار میشم. کاش نشونهای از آمادهسازی جسم و روانم برای شروع یک کار جدید اداری بود. به بیکاری هم عادت کردم. بله، یاد عباس آقا به خیر که میگفت آدم کمکم به بیآبرویی عادت میکنه. چشم عباس آقا!