tgindex
برای خاطر حُسن‌یوسف‌ها

برای خاطر حُسن‌یوسف‌ها

Статистика

من، سارا آناهید کلمه‌نشانم؛ می‌کوشم کلمه‌ها را در جای درستشان بنشانم! • • راز دل خود با ما تو بگو: @Anahidam

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
74
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 262
+1 за 5 дн.
Сутки
−1
−0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 037
40 постов
Вовлечённость
82,2%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 74
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
107
1/48двое суток
122
1/72трое суток
132

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در زندگی لحظه‌هایی هست که آدم بعد از تجربه‌اش می‌گوید خوب شد به دنیا آمدم! تماشای آسمان شب و خاصه بارش شهابی، برای من از این لحظه‌هاست. چند نفر آدم به آسمان چشم می‌دوزند و منتظر می‌مانند تا جرمی بیاید و بسوزد و ردّش به ما احساس خوشبختی بدهد. هربار کسی یکی‌شان را می‌دید، جیغ کودکانه‌ای می‌کشید و می‌گفت «دیدی؟» دیده بودیم و تکراری نمی‌شد. ۲۲ بار برایمان تکراری نشد. و بله، در زندگی چیزهایی هست که تکراری نمی‌شود و آدم به‌خاطرشان می‌تواند باقی لحظه‌ها را تاب بیاورد. 🌱 @Sara_Anahid

  • تناقض اگر آهنگ بود 🌱 @Sara_Anahid

  • 9 авг.414916

    بازگشتن به آدم‌ها و مکان‌ها، تلاش مذبوحانه‌ای برای عقب‌گرد در زمان است! 🌱 @Sara_Anahid

  • 5 авг.6211010

    جوری که جی منو شناخته! شمام بپرسید: Based on our chats, generate a clean 3x3 picture showing how you see me as a color, a song, a weather, a season, a book, a scent, a place, a flower, and a food. 🌱 @Sara_Anahid

  • 5 авг.583308

    نمی‌خواهم در این غم غرق بشوم. نمی‌خواهم تمام روز به این فکر کنم که ممکن است بابا همه چیز را فراموش کند. سعی می‌کنم رشته‌های آخر نودلم را با چاپ‌استیک بگیرم. بغض دارم. نودل را می‌گذارم توی دهان و قورت می‌دهم. بغض می‌تواند حتی طعمِ تیزِ سویاسس را هم کم‌جان کند. با خودم قرار گذاشته‌ام که نیم‌ساعتی در روز می‌توانیم گریه‌ی مفصلی بکنیم. اگر دلمان خواست هی بگوییم چرا من؟ چرا حالا؟ و چراهای دیگر. به‌هرحال آدم لازم دارد گاهی دلش برای خودش بسوزد‌. بعدش اما می‌رویم به خانه و زندگی‌مان می‌رسیم. پلی‌لیست دوران طلایی موسیقی ایران را می‌شنویم. کار می‌کنیم و برای پروژه‌های تازه برنامه می‌ریزیم. از چت جی‌پی‌تی می‌پرسیم اگر رنگ بودم، چی بودم؟ اگر آهنگ بودم، چی؟ و درحالی‌که زیر و بم زندگی‌مان را بهش گفته‌ایم، از نزدیکی حدس‌هایش شگفت‌زده می‌شویم. با ح ترانه‌های فتانه و مهستی را تحلیل می‌کنیم و زندگی شخصی‌شان را شخم می‌زنیم و به پاپارتزی‌بازی‌مان می‌خندیم. لیست خرید می‌نویسیم. برای آخر هفته برنامه می‌ریزیم. همه‌، قدری سنگین‌تر از چیزی که باید؛ اما اشکالی ندارد. چون ما قرار نیست غرق بشویم. 🌱 @Sara_Anahid

  • 4 авг.543185

    خیلی از شرکت‌های بزرگ، خاصه آن‌هایی که قدمت ۲۰ ۳۰ ساله دارند و به‌مرور درِ مارکتینگ و تبلیغات را به روی خود باز کرده‌اند، عموماً خیال می‌کنند همه از خداشان است که با آن‌ها همکاری کنند. برای همین چندان به راحتی یا خوشایند کارجو فکر نمی‌کنند. این شرکت‌ها معمولاً…

  • 4 авг.459245

    خیلی از شرکت‌های بزرگ، خاصه آن‌هایی که قدمت ۲۰ ۳۰ ساله دارند و به‌مرور درِ مارکتینگ و تبلیغات را به روی خود باز کرده‌اند، عموماً خیال می‌کنند همه از خداشان است که با آن‌ها همکاری کنند. برای همین چندان به راحتی یا خوشایند کارجو فکر نمی‌کنند. این شرکت‌ها معمولاً تمام جلسات را حضوری برگزار می‌کنند. درباره‌ی موضوع جلسه، اطلاعاتی به تو نمی‌دهند. مثلاً ممکن است ازت بخواهند بروی شرکت، بعد لیست مدارک مورد نیاز را بهت بدهند تا برای قرارداد تکمیلش کنی (چیزی که حتی اپلیلکشن بله هم از عهده‌اش برمی‌آید). برای زمان شروع یا شکل همکاری از تو نظر نمی‌خواهند و با یک تلفن اطلاع می‌دهند که از فردا می‌توانی عضوی از آن‌ها باشی. یعنی انگار این سوال اصلاً برایشان پیش نمی‌آید که آیا منِ متقاضی هم این را می‌خواهم؟ این‌که من برای این موقعیت درخواست داده و این فرایند را طی کرده‌ام، به معنی این نیست که در هر شرایطی این را می‌خواهم؛ عشق در یک نگاه که نیست. این یعنی من به این همکاری تمایل دارم و قرار است در هر مرحله از فرایند مصاحبه، بخش‌هایی از پازلی تکمیل شود که درنهایت با تصویرِ کامل‌شده‌ی آن تصمیم بگیرم با آن شرکت قرارداد ببندم یا نه. معلم نمایشنامه‌نویسی‌مان یک‌بار توصیه کرد پدرسالارانه ننویسید. یعنی متکلم وحده نباشید و اجازه بدهید دیالوگ بین شخصیت‌ها جریان پیدا کند. همین توصیه را می‌شود به این شرکت‌ها هم کرد‌؛ پدرسالارانه با نیرو مواجه نشوید. اجازه بدهید مذاکره دوسویه باشد نه اطلاع‌رسان! 🌱 @Sara_Anahid

  • 4 авг.4531012

    و من او را چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شکسته باشد دوست می­‌داشتم _ بیژن الهی 🌱 @Sara_Anahid

  • 21 июл.1 055407из mohsenzohrabi_essay

    واکنش‌های مختلفی دیدم که "چرا گریه‌های فردوسی‌پور را منتشر می‌کنید؟" "او آدمِ سیستم است." یا ماجرای هجدهم و نوزدهم را روبروی ماجرای فردوسی پور گذاشتند و چندین و چند واکنش شبیه به این. من هم گریه‌هایش را منتشر کرده بودم و حدس هم می‌زدم که چنین واکنش‌هایی پشتش بیاید. اما فکر کردم می‌تواند بهانه‌ای برای بیان ایده‌های مهم‌تر باشد. از خودم می‌پرسم چرا بخشی از جامعه دیگر این پایگاه اجتماعی را دوست ندارد؟ و فردوسی‌پور اولین کسی نیست که از دست می‌رود. یا دست‌کم می‌تواند از دست برود. عادل فردوسی‌پور سال‌ها تصویر مبارزه با فساد و پفیوزی و زبان‌درازی در فوتبال بود. و با همین ویژگی توانست آدم‌هایی با عقیده‌ها و مسلک‌های مختلف را دور هم جمع کند. از مذهبی سفت و سختش تا بی‌دین و ایمانش سر موضوع مبارزه با فساد هواخواهش بودند. سوژه‌های شبیه او برای من کنجکاوی‌برانگیز و مهم هستند. کسانی که پایگاه اجتماعی دارند و آن پایگاه اجتماعی لزومن به یک طیف و عقیده خاص محدود نیست. من به این پرسش فکر می‌کنم که چطور می‌شود دوباره آدم‌های ایرانی بدون آنکه مثل هم شوند و مثل هم فکر کنند، سطحی از وفاق و همزیستی را تجربه کنند. و برای این وفاق آدم‌هایی شبیه عادل ضروری‌اند. از ظهر خیلی کلنجار رفتم که واکنشی به واکنش‌های دیگران نشان بدهم یا نه. نگران بودم خودِ این واکنش نشان دادن تبدیل به دومینویی بی‌پایان شود و به ضدخودش بدل شود و خودش مصداقی برای دور شدن از وفاق و نزدیکی شود. ولی بعد از کلنجارها فکر کردم بعضی حرف‌ها را باید سر موقع زد و مسئولیتش را هم پذیرفت. من به این فکر می‌کنم که چطور می‌شود امید داشت دی ماه دیگری رخ ندهد و راه‌حل من یافتن نقاط اشتراک و توافق بین طرف‌های درگیری است. فکر می‌کنم مسئولیت هر ایرانی فکر کردن به این سوال و یافتن راه‌حلی شخصی برای این بحران است. ➖️ @mohsenzohrabi_essay

  • 18 июл.1 13132

    چرا ممبرهای روسِ اونجوری رو ریختن توی کانالا؟ روزی چند نفر رو باید ریمو کنم؛ شما هم؟

  • 17 июл.1 233321

    تلاش مذبوحانه جهت رسیدن به سروتونین 🌱 @Sara_Anahid

  • 10 июл.1 272272

    اینترنت ثابت ایرانسل، یکی از افتضاح‌ترین‌هاست؛ سرعت آپلودِ پایین؛ که یعنی جلسات گوگل میت رو پشتیبانی نمی‌کنه و نوسان شدید؛ که یعنی مدام قطع می‌شه و شما حتی حین تماشای فیلیمو هم مدام پرت می‌شی بیرون زیبا نیست برای اعصابِ پرتوان جوانِ ایرانی؟

  • 9 июл.1 2841617

    راویِ رمان زمینِ سوخته، وقتی شایعه‌ها واقعی می‌شوند و می‌فهمد عراق راستی راستی به اهواز حمله کرده، می‌گوید: «خدا به خوزستان رحم کند...» و من اینجای داستان گریه کردم. 🌱 @Sara_Anahid نغم‌العربی

  • 9 июл.1 070195

    خوابش رو دیدم. انگار چیز نادرستی درباره‌ش گفته بودم و بعد از مدت‌ها که می‌دیدمش، متوجه شدم اشتباه می‌کرده‌م. گمونم ازش پرسیدم منظورت این نبوده؟ که گفت نه. شاید هم نپرسیدم و ادراکش کردم. فقط می‌دونستم نباید اینطوری درباره‌ش حرف می‌زدم. چه‌طوری؟ یادم نیست. خواب عجیبی بود. بیشترین چیزی که ازش به بیداری رسید، مهرش بود. و انگار رسالتی بر من بود که اسمش رو تمیز کنم... سفیدش کنم... من وقت‌های زیادی این بار رو روی شونه‌م حس می‌کنم. سینه سپر کردن جلوی نامی که داره کدر می‌شه و مستحقش نیست. چون نمی‌شه درباره‌ی آدم‌ها اینطوری فکر کرد. این رو امروز هزار بار با خودم مرور کردم: ما اول آدمیم بعد ایده... اول آدمیم بعد ایده... اول آدمیم بعد ایده... اول آدمیم بعد ایده... 🌱 @Sara_Anahid

  • 26 июн.1 538913

    گاه آنکه ما را به حقیقت می‌رساند، خود از آن عاری‌ست _ مارگوت بیگل 🌱 @Sara_Anahid

  • 25 июн.4 0772274

    آدم بايد بتونه پايين يه تپه دراز بكشه با گلوی پاره و خونی كه آروم آروم می‌ره تا بميره و همين موقع اگه يه دختر زيبا يا يه پيرزن با يه كوزه‌ی قشنگ روی سرش از كنارش بگذره، بايد بتونه خودشو رو يه بازو بلند كنه ببينه كه كوزه صحيح و سالم به بالای تپه می‌رسه. _ فرنی و زویی، سلینجر 🌱 @Sara_Anahid

  • 24 июн.1 418916

    به من برگرد، سرزمینِ فرزندانم… 🌱 @Sara_Anahid

  • 24 июн.1 222383

    دیروز ظهر رفتم به دو تا همکارم گفتم بیایید از این به بعد ساعت ناهارمان را تنظیم کنیم و با هم بخوریم؛ که موافق بودند. این اولین قدمِ ساختنم در محل کار تازه بود. البته شاید دومی. اولی این بود که گام‌های تسکم را برای مدیرم خرد کردم و گفتم باید اول این سه‌تا را به من بدهی تا به چهارمی برسیم؛ چون ددلاین‌های عجیبش دیگر داشت کلافه‌ام می‌کرد. اما این پیشنهاد ناهار، کاری بود برای ساختن یک فضا؛ کیفیتی که شاید تو را دلبسته‌‌ی جایی کند... اینجا هنوز «مان» نشده، «شان» است. چند روز پیش داشتم چیزی تعریف می‌کردم و گفتم یکی از پروژه‌هایشان... بعد دیدم خودم هم توی این پروژه هستم و می‌توانم بگویم پروژه‌هایمان! یک دلیلش خودم هستم؛ من انگار نیامده‌ام اینجا که بمانم؛ گرچه تجربه و پروژه‌ها را خیلی دوست دارم اما آن چیزی که به ماندن و بهبود فرایندها وادارَدم، اینجا نیست. یک دلیلش هم خودشان‌اند که انگار آماده‌ی حضور عضو تازه نبودند. من در شروع کارم، اتاق و میز کار مشخصی نداشتم. به بچه‌های تیم معرفی نشدم. سیستم شخصی نداشتم. حتی یک خودکار بهم ندادند که بگویم این چیز مال این شرکت است و یک‌جورهایی به این واسطه مال من می‌شود. داشتم می‌گفتم... بچه‌ها ساعت ۲ آمدند اتاق ما. اولش کمی یخ‌بسته بودیم اما بعد درباره‌ی سناریویی که صبح نوشته بودیم حرف زدیم و خندیدیم. درباره‌ی قهوه‌. فستینگ. دروازه‌بان کیپ ورد. آسنترا. علوم شناختی. استایل تازه‌ی کاراکترسازی هوش مصنوعی. اینکه جزو شروط ضمن عقد همکارم این بوده که خانمش مانع بازی‌کردن او نشود و تکه‌پاره‌هایی از این دست... بعد گفتند «همیشه همین کار را بکنیم؛ حتی اگر شما طبقه‌تان را عوض کردید.» فکر کنم این کاری است که بلدش هستم؛ خرده‌تلاش‌هایی برای زیست‌پذیر کردن جایی که دلخواه نیست اما نمی‌توانم به حال خود بگذارمش. چون آن‌وقت نمی‌توانم جای خودم را پیدا کنم، بعد دیگر خودم را پیدا نمی‌کنم و بعدش دیگر باید بروم... 🌱 @Sara_Anahid

  • 22 июн.9681012

    خیال‌ورزی درباره‌ی خانه. جایی که بهش تعلق داری. جایی که در آن چیزی می‌سازی. جایی که بهش برمی‌گردی. 🌱 @Sara_Anahid

  • 22 июн.1 158267

    ۵۰ کیلو زور داری و تمامش را جمع می‌کنی، می‌پری توی ترس‌هات، توی تمام مسیرهایی که رفته‌ای و شکست خورده‌ای و افق‌هایی که بعدها شکست خواهند خورد، می‌رَمی، زنجیر پاره می‌کنی و از کمان رها می‌شوی؛ به خیالت برای ساختن آشیانه‌ای تازه! یک صبح اما بیدار می‌شوی و یادت می‌آید که از آن خانه گریزی نداری...