تلخ همچون چای سرد
Статистикаپرسه در حوالی احوال ِمن آدرس وبلاگ:atiyee.blog.ir
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Блоги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 399
- 1/48двое суток
- 457
- 1/72трое суток
- 493
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حتی تو ۳۴ سالگی هم دارم میدوم سمت خودم. میدوم سمت خودم تا کمی خودم رو دوست داشته باشم. تا کی باید برای چنین امر کوچک بزرگ در دسترسی، تلاش کنم؟ محقق شدنش رو میبینم؟
از اینکه دلم تاریک شود، میترسم. منظورم از تاریکی دل این نیست که افسرده شوم، ذوقی درونم کشته شود یا میل به چیزی نداشته باشم. نه. منظور از تاریکی دل این است که یکدفعه خشمم (خشمی که به کسی دارم. خشمی که به رفتاری دارم) شبیه بادکنکی بزرگ و بزرگ شود و آنقدر برود بالا که دستم از آن کوتاه شود. و گاهی از دستم درمیرود. بالا میرود. امروز مچ خودم را گرفتم. دلم میخواست فلانی کاری که سر من آورده، سر خودش بیاید. اعتمادی از او سلب و دوستیای از او ناگهانی گرفته شود. بعد به خودم آمدم. فهمیدم بادکنک خشم دارد بالا میرود. نخش رو کشیدم و آوردمش پایین. آدم گاهی از خشمهایش هم خشمگین میشود و همین باعث میشود خشمش هیچوقت تعدیل نشود. بالا برود. بالای بالا.
دارم یه پادکستی درمورد اعتماد بهنفس گوش میدم که سخنرانش دکتر مکریه. و واقعا دوست دارم براتون درموردش خلاصه بنویسم تا بلاخره یه جایی یه روزی از این تله اعتمادبهنفس بیرون بیایم و اینقدر تمام مشکلات رو گردن اعتمادبهنفس نداشتهمون نندازیم.
یه کتاب تصویری خیلی خوب هم توی اینستاگرامم معرفی کردم. اگر ببینید و برای بقیه بفرستید، دیگه فکر نکنم غم اینا بمونه برام:) https://www.instagram.com/p/Db0H6LmCKTb/?igsh=MXBoNzRhZDR1NDZzYw==
چون فکر میکردم کمی مغموم هستم، برای خودم کتاب کودک خریدم. تو امروز برای غمت چیکار کردی؟
اون دلی که شکست، مال کی بود؟ @atiyeeblogir
نمیدونم واقعا. کاش کیارستمی بودم. بلد بودم قدر یه چیزهایی رو بدونم. قدر درخت. قدر زندگی. قدر آسمون، هوا، بارون. قدر همین چیزهای کوچیک.
انسان گیاه نیست و بهار زندگیاش تکرار نمیشود. [آسیا | تورگنیف]
خیلی حالم بد بود. رو تخت دراز کشیده بودم و یهو چشمم خورد به کتابی که این روزها میخونم. یهو دیدم من نویسندهی موردعلاقه دارم. نویسندهای که اگر هرجایی اسمی ازش ببینم، قطعا سمت اون کتاب یا هرچیزی که به اون نویسنده ربط داشته باشه، میرم. بعد سر همین احساس خوشبختی کردم. احساس خوشبختی برای نویسندهی مورد علاقه داشتن توی این زندگی!
قلبم ملتهبه. یک دمل چرکی روی روحم نشسته. به این فکر میکنم چطور خودم را نجات دهم؟ تنها چیزی که به ذهنم میرسد گم شدگی است. گم شدن و پناه به چنین فضایی. زیر تلهای نور و باد، سرگرم کتاب و نوشتن. با مرهمهایی از جانب خود. بدون تیرهایی از جانب دیگریها. @atiyeeblogir
چند سال پیش،یک دوستی مجازی ای با کسی داشتم،چون ظریف و نازک بین بود می توانستیم باهم حرف بزنیم.اشتراک دیگری نداشتیم.توی جهان هم جا نشدیم.کم کم فاصله گرفتیم و تمام شد. چند روز پیش،یک پیام عادی امد روی موبایلم،نوشته بود:من آسترالیا هستم. خنده ام گرفت. اصلن یادم نبود که قصه ای که فقط بین من و دو سه نفر از دوستهایم بود را برایش تعریف کرده ام یک روزی. ماجرا این بود که محل کارشوهر یکی از دوست های صمیمی من آستارا بود .چند سال پشت هم دوستم عید ها میرفت آستارا،ما توی خودمان اسمش را گذاشته بودیم آسترالیا که سفرهای دوستم باکلاس تر به نظر برسد. دیدم این ادم چقدر خوب به من گوش داده .خوشم امد.گفتم چه خوب یادت مانده.گفت:معمولن به یادت هستم! چقدر مهم است که ادم در یاد کسی باشد. بعد فکر کردم دیدم من از یادها گریخته ام.انقدر برایم درد داشته که به یاد کسی باشم که دیگر یاد گرفته ام بی هیچ کسی توی ذهنم باشم.این را بلد نبودم.همیشه باید به کسی فکر میکردم.اخریش پدرم بود که یادش را دو دستی چسبیده بودم.یکی دوماه پیش توی جلسه ی درمان،دستم را از دست پدر به زور کندم.ده سال بود دست پدر را از قبر بیرون نگه داشته بودم.خودم هم خسته شده بودم.دوباره پدر را خاک کردم بعد از ده سال و با دو دستم برگشتم خانه.دو هفته واقعن کتفم یخ زده بود و هر کار میکردم تکان نمیخورد.کم کم خوب شد دستم. اما وقتی کسی یاد کسی را ندارد زندگی سرد و بی معناست.به تراپیستم گفته ام به عنوان یک زمان خالی بین دوتا چیز (چیزی که از دست رفته و چیزی که به دست می آید)این روزها را حاضرم اینطور در خلا طی کنم،اما برای همیشه نه...دلم میخواهد کسی روی ذهنم زندگی کند.۲۴ساعته در یادم باشد،کسی که اینبار شاید بیشتر از من بماند.چرا که بی دوست زندگانی هیچ وقت ذوقی ندارد..
از نوشتههای بدون فکر: ما از بچگی با همسایههامون خیلی صمیمی بودیم و رفتوآمد داشتیم. از یه سالی به بعد که بهقول معروف سن ازدواج من بود، خانم یکی از همسایهها وقتی من رو میدیدید میپرسید: «خبری نیست؟» و وقتی میفهمید جدی جدی خبری نیست با خوشرویی تکرار میکرد سخت نگیر و ... . متوجه نیت صحبتش بودم، متوجه بودم که این مکالمه کاملا مختص این سنوساله و یه جور ارتباط گرفتنه، اما خوشایندم نبود و هربار واقعا اذیت میشدم. یه بار بعد از چنین مراوده و مکالمهای بهش پیام دادم که خانم فلانی، من متوجهم شما دوست دارید من ازدواج کنم و ... اما راستش این سوال و پرسش و نصیحتهای خیرخواهانهی بعدش من رو بهشدت اذیت میکنه. و اون خانم عزیز ازم معذرتخواهی کرد و دیگه هیچوقت اون حرف رو نزد. رابطهش رو هم باهام محدود نکرد. مثل گذشته مهربون بود و هیچ سلسله مراتبی از رابطهش رو حذف نکرد. فکر کنم این تنها دفعهای بود که من از ناراحتیم به کسی گفتم و راضی هستم. دیروز روانشناسم ازم پرسید چی باعث میشه از مرزهات به آدمها نگی؟ چی میشه که همیشه داری تحمل میکنی؟ همیشه سرکوب میکنی؟ یادم اومد همیشه از بچگی باید دختر خوبی میبودم. اعتراض مساوی بود با بد بودن. بیان ناراحتی مساوی بود با بیاحترامی. و من از بچگی مساوی بودم با کسی که اعتراضش رو هیچوقت درست نمیگه؛ عصبانیه و وحشی! برای همین هرچی بزرگتر شدم مسائل رو تو ذهنم خودم پهن میکردم، بسط میدادم و یا گزینه تحمل رو انتخاب میکردم یا توجیه رو. توجیه اینکه من الکی ناراحت شدم، من الکی سخت گرفتم، من کمتحملم و ... . در نهایت این شدم. این منی که سرکار یه اتاق تاریک پیدا کردم و دارم گریه میکنم. چون من ناراحتم. طلبکارم. خشمگینم. و صدام شنیده نمیشه. و صدای اونها از من بلندتر شده.
کتاب دوم: کتاب تالیفی که هم مناسب بچههاست و هم مناسب آدم بزرگا! چون به هرحال: از نظرگاه است مغز وجود اختلاف مومن و گبر و یهود نویسنده علی اصغر سیدآبادی تصویرگر هادی بغدادی از انتشارات طوطی @atiyeeblogir
از رایجترین/دردناکترین احساسات انسانی، احساسِ حذفشدگیست ما معمولاً عضو چند حلقه از دوستانِ نزدیک هستیم و گاه حس میکنیم که از این حلقهها بیرون ماندهایم. پرسشِ دردناک این است: من به اندازهٔ کافی «نزدیک» نبودم؟ و ناگهان میفهمیم چقدر به دوستِ نزدیک محتاجیم. ابراهیم سلطانی @atiyeeblogir
без подписи
без подписи
без подписи
من یه سری کتابها رو توی دستهی «کودکبزرگسال» میذارم. یعنی کتابی که اکثر صفحات تصویریه و نوشتار کمی داره،اما موضوع فلسفیش برای بزرگساله. مثل کتاب «روح گمشده».زیباترین مفهوم و تصویرگری رو داره. موضوع عمیقش درمورد اینه که گاهی روحمون از سرعت زندگی جا میمونه…
من یه سری کتابها رو توی دستهی «کودکبزرگسال» میذارم. یعنی کتابی که اکثر صفحات تصویریه و نوشتار کمی داره،اما موضوع فلسفیش برای بزرگساله. مثل کتاب «روح گمشده».زیباترین مفهوم و تصویرگری رو داره. موضوع عمیقش درمورد اینه که گاهی روحمون از سرعت زندگی جا میمونه و یهو بیروح میشیم! @atiyeeblogir
https://www.instagram.com/p/DaqWxltiDKq/?igsh=MWRhZTU5b3BpbXE3dg==