از دلخوشیهای کوچک
Статистикаبرای گاههای کوتاه آرامش میان انبوه رنجها. @delkhoshihayman
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 124
- 1/48двое суток
- 142
- 1/72трое суток
- 153
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هنوز سرخوشی دیدار دوست زیر پوستم بود که مجبور شدم پیراهن سیاه را از زیر پیراهن سفیدِ روی جارختی بردارم. بله زندگی چنین چیزی است؛ خوشیهای کوچک، ناخوشیهای بزرگ.
без подписи
داره ثبتنام میکنه تو یه سایت و غر میزنه که این چرا کد رو قبول نمیکنه؟ گفتم با حروف بزرگ بزن. میگه مامان! عدد حرف بزرگ و کوچیک نداره😐🤦♀ گفتم بچه کلاغ! اون رو نه، کپچا رو میگم. اینجور وقتها میگن کلاغ دیروزی، میخواد به کلاغ امروزی یاد بده. البته که اون فقط دربارهی کلاغاست. مدتهاست این بچهها پیشی گرفتن.
عصری خوابیدم و هی صدای باز و بسته شدن در اومد. معلوم نبود این بچه چرا اینقدر میره میاد. الان معلومم شد! آخر از فکر شکار پرنده یا او مجنون میشه یا من.🤦♀
مسخرهترین چیزی که کسی به خاطرش بهتون حسودی کرده چی بوده؟ (یا مسخرهترین چیزی که باهاش پز دادین)
عمه زنگ زده که غیبتتو کردم راضی باشی. گفتم عمه جان اونقدرا رو هممون پشت سر هم حرف میزنیم، باید بگذریم از هم. بعد خودش تعریف کرد که گفتم چرا کم سر میزنی خونهی اون یکی عمه. کلا این عمه نقش انذاردهنده رو داره. چند وقت یکبار زنگ میزنه ما رو پند میده. گفتم حوصلهها مثل قبل نیست دیگه. خیلی دوست داشتم توضیح بدم که کاش اجازه بدین این رفتوآمدها به میرانی باشه که با علاقه انجام بشه، نه از روی باید. اگه به من باشه که میرم تو کلبهی قشنگم وسط دشت، یه روز در هفته میام تو شهر یکم آدم میبینم و برمیگردم. الان خیلی خوب دارم تحمل میکنم.
فیلم کوتاه «دربارۀ یک مادر»، ساختۀ دینا وِلیکوفسکایا، کارگردان جوان روس About A Mother - Dina Velikovskaya (2015) #فیلم_کوتاه #انیمشین
فیلم کوتاه «دربارۀ یک مادر»، ساختۀ دینا وِلیکوفسکایا، کارگردان جوان روس About A Mother - Dina Velikovskaya (2015) #فیلم_کوتاه #انیمشین
از روشهای مقابله با بیبرقی.
مامان از انباری یه چهارچوب کهنه پیدا کرده، اورده که تر تمیزش کنیم، گلیم ببافیم. گلدونه رو تازه قلمه زدم و گذاشتم تو سایه باشه. یه پوست تخم قمری هم از تمیزکاری قفسهها افتاده پایین. یهو چشمم افتاد بهشون. قشنگ شدن کنار هم. به قول سهراب: چه فکر نازک غمناکی زیبایی
به زیبایی شاخههای نو رسته میشه قسم خورد🥹
احساس آدمهای شکستخورده را دارم. احساس هما در سریال پایتخت که یک عالمه غذا درست کرده بود و نقی گفت برویم رستوران! احساس کودکی که بعد از یک روز انتظار، میفهمد دوستش نخواهد آمد. حس شکارچیای که در یک قدمی شکار طعمه بوده و حالا دست خالی برمیگردد. برگشتم خانه. نان تازه آوردم، اما نه سنگک که یک ساعت توی صفش ایستاده بودم. پنج نفر مانده به نوبتم بابای بچه که فهمید توی صفم، تصمیم گرفت از آن طرف شهر برایم نان بیاورد. آورد و سوارم کرد و رساندم. اما تکلیف آن یک ساعت انتظار چه میشود؟ سه نفر دیگر مانده بودند. دلم سوخت که حتی یکدانه بدون نوبت هم نگرفتم. بله، نان تازه دارم با احساس شکست، چون خودم نگرفتم. گاهی هم اینطوری است دیگر. آدم دلش میخواهد خودش کاری را انجام بدهد. هر چند سخت. احساس کردم خدا میگوید بله بندهی من، بلدم بیدارت کنم، ببرمت لب چشمه و تشنه برت گردانم. گرسنهات نمیگذارم اما تو به رزقی که من نخواهم دست نخواهی یافت. بله پروردگارم، وقتی که حس میکنم در پذیرشم، تو با یک نشانهی ساده سر میرسی و نشانم میدهی که هنوز خیلی مانده تا بتوانم ادعا کنم شرایطم را پذیرفتم. فقط کاش لطفا آن حس شکست را پاک کنی که بروم به باقی زندگیام برسم.
این طبیعیه که آدمها وقتی بینیشون رو عمل میکنن بقیه رو نشناسن؟ اونا چهرهشون عوض شده، چهره ما که نشده!
شاهرودیها تو تعارفهاشون یه نفی دارند. به این صورت که میپرسند: _چای نمیخوری؟ _بالا نمیای؟ _گرسنه نیستی؟ _نمیمونی؟ _نون نمیخوای؟ خودم دقت نکرده بودم، یعنی به خیالم که همهجا همینه. یه روز یکی گفت بابا لعنتیا اینجوری میپرسین که روم نمیشه بگم چرا چایی میخورم!
دلم نان تازه میخواست اما زنگ کوک شده ساعت شش را خاموش کردم و خوابیدم تا هفت. در فاصلهی هشت دقیقهای خانه دو نانوایی روبروی همند. توی صف لولش یک نفر ایستاده و وقتی از خیابان رد شدم دیدم با احتساب مردهای نشسته زیر درخت، یازده نفر قبل از من منتظرند که هر کدام بالای پنج نان میگیرند. تا نوبتم شود هزار نفر هم میآیند و بینوبت یک دانه میگیرند و میروند. هفت نفرشان را تا الان شمردهام. اینجور پیش برود برای یک لقمه نان تا ساعت ده اینجا هستم. بهتر نیست برگردم خانه، خمیر درست کنم و بگذارم یک ساعت ور بیاید، چانه بگیریم چهل دقیقه دیگر هم استراحت کند و نیم ساعت توی فر باشد باز هم زودتر به نان میرسم!
داشتم به مبحثی دربارهی کار تیمی گوش میکردم که به عنوان فینیشر برخوردم. برای موفقیت یک تیم، افراد با ویژگیهای متفاوتی باید حضور داشته باشند تا کار به بهترین نحو انجام شود. یکی از آن ویژگیها، تمامکنندگی یا فینشر بودن است. در ذهن من فینیشر کسی است که بعد از نهار تند تند ظرفها را میشوید و آبچکان را خالی میکند. یا کسی که تا لباسهای روی بند را جمع نکند و تا نزند و ترتیباثر ندهد ول کن نیست. یا کسی که میداند با خردهریزهای حاصل از خانهتکانی یا اسبابکشی چکار کند. یا بعد از نقاشی/خیاطی/درسخواندن/کاردستی یا هر چیزی، بساطش را جمع میکند. یا آخر مهمانی بلد است آدمها را روانه کند بروند خانههاشان. صفحههای اضافی کامپیوتر را ببندد. کسی که نقطهگذار خوبی است. کتابها را تمام میکند. کس که چراغها را خاموش میکند. راستش من آن کسی هستم که میتوانم شروع کنم. یک عالمه صفحه باز کنم، متن شروع کنم، پارچه برش بزنم، پیام بدهم، حتی غذا درست کنم، اما تمامکننده بودنم لنگ میزند. انرژیام بعد از پایان کار به جمعوجور کردن نمیکشد. کاش یک نفر بود، میآمد و کارها را بدون غر زدن، تاکید میکنم، بدون منت گذاشتن و غر زدن تمام میکرد. #از_نیازمندیها
روبرویش که نشستم گفت: یک چیزی اینجا را بسته و دستش را گذاشت روی گلویش. حالا نه، شاید، شااید یک روز برایت گفتم. بعد از یک ساعت، وقت خداحافظی گفتم: به خودت لطف کن و حرف بزن، نه با من، با کسی که نمیشناسی، با خودت توی ویس، روی کاغذ، اصلا یک شمارهی تصادفی را بگیر و حرف بزن. آنقدر از این ماجرا بگو که گوشههای تیزش نرم شوند. بعد راحت از گلویت سُر میخورد و میرود پایین. نگذاریم این گوشههای تیز، تمام جانمان را زخم کنند. حرف زدن از درشتیها، شبیه آب صیقل میدهد.
ذهنم میگه بعد از یه روز تعطیل باید شنبه بیاد و یک هفتهی کاری، اما تقویم میگه باز فردا تعطیله. شاید یکی از سختترین کارها، سینک شدن بدن با تعطیلات باشه. به روم نیارین که من کل تابستون تعطیلم. میدونم. میدوونم.
چه میکنه شبکه نمایش. مدرسه زندگی؛ فیلمی آرام و زیبا و دلپذیر، پر از طبیعت و زندگی و مهربانی. داستان خیلی آهسته پیش رفت و اتفاق و حادثهی خاصی نداشت، اما اونقدر تماشایی بود که دلم نیومد برای درست چای برم. من از تماشاش حظ زیادی بردم. اگر به طبیعت علاقمندید، میتونه براتون دیدنی باشه.
امیدوارم بعد از دیدن این پست، قدری بیشتر خودت، بدنت و نقاشی منحصر به فردی که هستی رو دوست داشته باشی. +از پیج عکاسی سما حسینی