tgindex
اتاق قرنطینه

اتاق قرنطینه

Статистика

روایت‌هائی از اتاق انفرادی یک آسایشگاه روانی و بعد، یادداشت‌های پراکنده

Последний пост
9 мая
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 583
+1 за 5 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
4 016
20 постов
Вовлечённость
155,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 9 мая3 66510450

    وقتی از مامانی حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ برای یک ناباور به معاد جسم، هیچ‌وقت هیچ چیز بیشتری وجود ندارد. مرگ دست بی‌باوران و نامؤمنان را در پوست گردو می‌گذارد. آخرهای تابستان، گردوسبز نوبرانه که می‌آمد، مامانی هربار که گردو می‌شکست دست‌هایش رنگ می‌گرفت و سیاه می‌شد. ظهرها که از مدرسه برمی‌گشتم، بساط گردوسبز را پهن کرده بود روی چادرشب. می‌نشستم وردست مامانی و گوشه‌ی کار را می‌گرفتم. کار آسان‌تر سهم دست‌های کودکانه بود. گردوها را با احتیاط از قنداقه‌ی سبزشان بیرون می‌آوردم و حواسم بود که دستم رنگ نگیرد. به مامانی نگاه می‌کردم که چطور بی‌دستکش و بی‌پروای رنگ، قلاف سبز را می‌شکافد و بعد، کره‌ی چوبی را با میان دو سنگ می‌شکند و مغز گردو را درمی‌آورد. با خودم فکر می‌کردم مامانی چون مدرسه نمی‌رود لازم نیست دست‌های رنگ‌گرفته‌اش را در جاکتابی میز یا جیب مانتو قایم کند. آیا وقتی از مامانی حرف می‌زنیم، دلمان برای آن ظهرها و آن گردوها و آن انگشت‌های رنگ‌گرفته و آن گذشته‌ی غیرقابل‌تکرار و نوستالژی زرورق‌آلود کودکی تنگ می‌شود؟ در این پنج ماه هرگز جای او را خالی نکرده‌ام. جای هیچ‌کس در این زندگی خالی نیست. روزهای جنگ هرروز با خودم گفتم چه خوب شد که مامانی مرد؛ اگرنه اضطراب یک جنگ دیگر را هم می‌کشید. چه خوب شد که مامانی مرد؛ اگرنه هربار در اپیزودهای افسردگی من می‌خواست ذکر دعا و نذر صلوات و استغاثه بردارد و به یاد آن شب برفی که قرار بود بیایند دنبال جنازه‌ی من، به‌قول خودش «قیس‌قیس» گریه کند. چه خوب شد که مامانی مرد و بالاخره توانستم ترس کهنه‌ی مردنش را بعد از بیست‌وهشت سال از روی شانه‌های خسته‌ام زمین بگذارم. تنهائی میراث مامانی بود. با این که تا آخرین دقیقه‌های احتضار، حتی یک لحظه هم دور او خالی نشد، اما مامانی تا آن آخرین دم‌وبازدمش همان کودک تنها و بی‌کسی بود که در سال‌های اول زندگی‌اش بی‌مادر شده بود و در نوجوانی بی‌پدر. برادرم یک بار گفت: «ولی دیدی برای پیرزنی که نه سوادی داشت نه مقامی و منصبی، با آن زندگی سخت از کودکی تا بزرگسالی، چه مراسم باشکوهی برگزار شد و چه جمعیتی آمد و به‌قول خودش چه مرگ‌ومیر خوبی کرد؟» گفتم آن جمعیت و گیرم هزار برابر بیشترش، برای آن بچه‌ای که هشتاد سال پیش یتیم شده مادر نمی‌شود. تنهائی میراث مامانی بود. از مامانی برایم یک انگشتر مانده و یک تنهائی. انگشتر را انداختم گردنم و در طول روز یا در لحظه‌های دل‌تنگی یا بی‌حواسی با آن بازی‌بازی‌ می‌کنم. روزهای آخر در بیمارستان وقتی ورم دست‌ها بیشتر شده بود انگشتر را درآوردند. دلم می‌خواست این رکاب طلائی در آن نفس‌نفس‌های آخر هم دور انگشت‌های مامانی می‌بود. اما تنهائی؛ تنهائی تا همان لحظه‌ی آخر، تا بعدتر در کشوی سردخانه، تا شب اول قبر و تا همین حالا که چندصد کیلومتر از استخوان‌هایش فاصله دارم، با او بود. در سرمای نیمه‌شب آذر، در وسعت مرگ‌آلود گورستان، من بودم و مامانی. نشسته بودم بالاسر گور تازه، منتظر بودم آن شب اول قبری که تمام عمر ازش می‌ترسید تمام شود. مثل دو‌ ماه قبلش وقتی با مامانی پشت در اتاق عمل منتظر بودیم خواهرم بزاید. مثل هربار که از مدرسه برمی‌گشتم و او جلوی در خانه می‌ایستاد که وقتی از خیابان می‌پیچم توی کوچه، از دور ببینمش و خیالم راحت شود. مثل هربار که لقمه‌ی صبحانه‌ام را جا می‌گذاشتم و و مامانی می‌آمد مدرسه منتظر می‌ماند زنگ تفریح بخورد که مبادا بچه‌اش گرسنه بماند. حالا جای ما عوض شده بود. پیش از گذاشتن آخرین سنگ لحد، گفتم مامانی تا خود صبح حتی یک قبر هم ازت دورتر نمی‌شوم. حالا من نشسته بودم منتظر که آن دو ملک مقرّب بیایند سؤال‌هایشان را از مامانی بپرسند و بروند. مامانی جواب‌ها را از بر بود. برادرم یک بار دیگر همه را برایش دوره کرده بود: اگر پرسیدند کتابت چیست بگو قرآن. اگر پرسیدند پیغمبرت کیست بگو محمد. اگر پرسیدند قبله‌ات کدام است بگو خانه‌ی خدا. دلواپس آزمون مامانی نبودم. هربار می‌گفت از شب اول قبر می‌ترسم، می‌گفتم تو که درس‌هایت خوب است مامانی، تو که همه را بلدی. در صحن ساکت و سرمای استخوان‌سوز نیمه‌شب گورستان، برای مامانی گریه نمی‌کردم. برای تنهائی خودم –میراث بزرگ او– گریه می‌کردم. تنهائی من که آن بالا کنار تلّ خاک خیس‌ قبر نشسته بودم، دست‌کمی از تنهائی مامانی در آن گور تنگ و‌ تاریک نداشت. اگر ملک می‌آمد، شاید حتی می‌پرسید: «مرده کدامتان است؟» من به مامانی اشاره می‌کردم و او لابد به‌تفاخر مرا نشان می‌داد و بادی به نرمه‌ی پیر غبغبش می‌انداخت که: «این دختر منه‌ها. اسمش فاطمه‌ست. تهرون زندگی می‌کنه. جون منه.» وقتی از مامانی حرف می‌زنیم، از تنهائی حرف می‌زنیم؛ یک تنهائی بزرگ و فزاینده.

  • 22 янв.7 5476864

    ۳. از قدم زدن در مه می‌ترسم. معلوم نیست یک قدم جلوتر درّه باشد یا صخره. دیروز پشت تلفن به مامان گفتم: «هیچ آینده‌ای ندارم.» دیشب قبل خواب به علی گفتم هیچ راهی پیش رویم نیست و گریه‌ام گرفت. چهارشنبه وقتی می‌خواستم با کسی برای یکشنبه‌ی هفته‌ی بعد قرار بگذارم، هردو موافق بودیم که برنامه‌ریزی برای دورنمای چهارروزه بی‌معنا و چه‌بسا احمقانه است. از کجا معلوم تا چهارشنبه در خیابان کشته نشدیم؟ از کجا معلوم تا آن روز یک شب نخوابیدم و تصمیم گرفتم صبحش بیدار نشوم؟ از کجا معلوم تا فردا بمبی روی سرمان نبارید؟ نوامبر امسال قرار بود برای یک سمینار پژوهشی با کاوه برویم پراگ. عدلْ نامه‌نگاری‌هایمان خورد به آن دوازده روز جنگ. گفتند بخاطر «شرایط پیچیده‌ی جهان» نمی‌توانیم پذیرای حضورتان باشیم، اما دو سال دیگر حتماً شما را می‌بینیم. شرایط جهانشان فقط برای من پیچیده بود؛ چون ایرانی بودم. انگار قرار بود تا دو‌ سال دیگر ملّیتم تغییر کند. پیش خودم گفتم خوش به حالتان که لیست حاضران یک سمینار دوسالانه را از الان می‌بندید. من در جائی زندگی می‌کنم که هیچ‌کس از یک ساعت دیگرش خبر ندارد. حدود مه آنقدر نزدیک شده اگر دستم را دراز کنم، انگشت‌هایم را نمی‌بینم. گاهی کسی انگار از توی مه صدایم می‌زند. دلم می‌خواهد انقباض مردّد قدم‌هایم را رها کنم و بدوم توی غلیظی‌. اگر بدوم و در سپیدی حریرگون مه گم شوم دیگر‌ نمی‌ترسم. مادامی که با احتیاط و وسواس در حومه‌ی کم‌پشت مه قدم‌های بزدلانه برمی‌دارم، چیزی جز ترس نصیبم نخواهد شد. یکی‌یکی آدم‌ها را می‌بینم که می‌دوند در مه و ناپیدا می‌شوند. دست بعضی‌شان را خودم رها می‌کنم و می‌سپارمشان به نامعلوم. از مامانی همان‌قدر بی‌خبرم که از آن دو نفر. دیشب در آخرین دیدار وقتی بوسیدمش تا راهی‌اش کنم، یاد آن دوشنبه‌صبح در غسالخانه افتادم. وقتی صورت و‌ دست‌های مامانی را بوسیدم سرمای پوست مرطوب غسل‌داده‌اش تا مغز استخوانم را سوزاند. تاحالا چیزی به آن سردی را نبوسیده بودم. یک لحظه با‌خودم گفتم کاش غسال‌ها‌ آب را ولرم می‌کردند و بعد سریع مچ حماقتم را گرفتم: مامانی دیگر سردش نمی‌شد. برعکس من که سرمای آن بوسه‌ی مرگ‌زده تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود. وقتی سرم را بالا آوردم، چند دانه‌ی کافور چسبیده بود به‌ پوست لبم. نمی‌دانستم زبان بزنم کافور را بمکم یا بگذارم همین‌جور بماند تا خودش موقع حرف زدن از روی لبم بریزد. رفتن آدم‌ها و گم شدنشان‌ در مه برایم مثل همان دانه‌های کافور است: نمی‌دانم باید درباره‌اش چه کار کنم. چه مثل اولی زنده باشند و اینترنت نداشته باشم ازشان خبر بگیرم. چه مثل دومی زنده باشند اما دیگر در زندگی من نباشند. چه مثل مامانی مرده باشند. هیچ‌وقت نمی‌دانم با دانه‌های کافور روی لبم چکار کنم.

  • 22 янв.3 5194720

    ۲. شب نمی‌دانم چندم مرگ مامانی یک آخرشبی آمدیم برویم خانه‌ی خواهرم. پایم را که از در خانه بیرون گذاشتم دیدم کوچه را مهی گرفته که بیا و ببین. درخت‌ها و تابلوهای بلوار عمود به کوچه پیداشان نبود. اگر می‌توانستم بگویم چقدر قشنگ بود خوب بود. نمی‌توانم. رفتم تو دست مامان را گرفتم آوردمش دم در که او هم ببیند. دید و شکفت و انگار می‌خواست گریه‌اش بگیرد. نمی‌دانم بخاطر مه بود یا مامانی. چند روز قبلش مامانی را ترمه‌پوش روی دست‌ها در امتداد همان کوچه تشییع کرده بودیم. از دم‌ در خانه تا سر خیابان. آمبولانس سر کوچه، درست همان‌جائی که غلظت مه وسعت دیدم را محدود می‌کرد، منتظر مامانی ایستاده بود. در آن بحبوحه‌ی گیج و بهت‌زده، تا به خودم بیایم مامانی زودتر از من در یک چشم‌به‌هم‌زدن رسیده بود به حدّ مه. پا تند کردم و مردها را پس زدم که خودم را به مامانی برسانم و قبل از این که درِ آمبولانس را بدهند پائین، بهش بگویم که: «مامانی نترسی‌ها.» مامانی دویده بود در مه. درون مه جائی که غلظت به نهایت خودش می‌رسید، چیزی برای ترسیدن نبود. این من بودم که در کناره‌های رقیقِ مه ایستاده بودم و می‌ترسیدم. از هول خودم بود که به مامانی می‌گفتم نترس. با صدای بلند می‌گفتم که خودم بشنوم. مامانی را که گذاشتند توی قبر، برادرم رفت پائین که آخرین کارها را بکند. من بالاسرش نشسته بودم و مرحله به مرحله دستورالعمل‌ها را برایش می‌گفتم: «عقیق را بگذار زیر زبان مامانی. جانمازش را بگذار لای کفنش. بندهای کفن را باز کن. آب تربت را بریز روی دیوار قبر.» برادرم گیج و ماتم‌زده و شاید کمی هم ترسیده، چند بار سرش را بالا آورد و سؤال‌هائی پرسید: «الان یعنی دهنش را باز کنم عقیق را بگذارم زیر زبانش؟! جانماز را کجای کفن بگذارم؟» جوری واو به واو از روی شیوه‌نامه می‌رفتم جلو و حواسم بود از خط بیرون نزند، انگار قرار بود مامانی با آن کارها زنده شود. همیشه موقع تلقین دادن میّت به جمعیت بالای قبر می‌گویند ساکت باشید که بشنوید. گفته‌اند تلقین میت را باید با صدای بلند و رسا جوری خواند که به گوش حاضران برسد. کسی که دعای تلقین میّت را نوشته و این استحباب مؤکّد را هم گذاشته که با صدای بلند خوانده شود، مثل من خودش می‌ترسیده و ‌انداخته گردن میت. برادرم در قبر با صدای بلند جملات تلقین را در گوش مامانی می‌خواند و شانه‌اش را تکان می‌داد. که: «لاتخافي، لاتحزني.» مامانی نه می‌ترسید نه غمش بود نه صدای تلقین دادن برادرم و گریه‌ی مامان را می‌شنید: ما أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن في الْقُبورِ.* وقتی در آن سکوت ابرآلود گم‌وگور می‌شوی و به جزئی از غلظت مه تبدیل می‌شوی، دیگر چیزی برای ترسیدن نمی‌ماند. *فاطر: ۲۲

  • 22 янв.3 4565117

    تردید در مکیدن دانه‌ی کافور و ذرّات مه: سه‌پاره‌ای درباره‌ی قطعی اینترنت، تعلیق، مرگ و دوری ۱. سیزدهمین روز از قطعی اینترنت، در بی‌خبری محضْ معلّقم. از دو نفر هیچ خبری ندارم؛ یکی‌شان را نصف روز است و آن‌یکی بیشتر. اولی امروز رفت تا در سرزمینی آرام‌تر خانه کند و از دومی مطلقاً هیچ خبری ندارم. حتی نمی‌دانم زنده است یا مرده. این دو هفته هرروز با خودم گفته‌ام نکند او مرده باشد و من هنوز زنده باشم؟ هردوشان روزی در حدود زمزمه‌رسم بودند و حالا به هیچ‌کدامشان هیچ راه دست‌رسی ندارم. همین‌قدر می‌دانم که پرواز اولی باید نشسته باشد. اگر موشک خورده بود تا الان باید خبردار می‌شدم که هواپیمایش ساقط شده و‌ سه روز دیگر شاید می‌فهمیدم دقیقاً چه بلائی سرم آمده. شب آخر گفتم کاش راهی بود که وقتی می‌رسیدی خبر می‌دادی. گفت نگران نباش، اینترنت وصل می‌شود و حرف می‌زنیم. امروز چترم را از برف تکاندم و وقتی نشستم روی صندلی اتوبوس، یک جا جمله‌ای یادداشت کردم که اگر روزی اینترنت وصل شد برایش بفرستم: «وقتی رفتی انگار دستت را در غلظت مه رها کردم.» از شیشه‌ی اتوبوس، رقص دانه‌های برف را در نور چراغ مه‌شکن‌ ماشین‌ها می‌دیدم و از هجوم همزمان هزار تداعی گریه‌ام‌ گرفت. حالا دیگر دیدرسم تا نیم‌قدمی خودم بیشتر قد نمی‌دهد. زیبائی مسحورکننده‌ی مه هیچ از هولناکی‌اش کم نمی‌کند. همان ناشناختگی که دستت را برای خیال‌پردازی باز می‌گذارد، از حیث تعلیق و نامعلومی می‌تواند به یک چیز وحشتناک سرسام‌آور تبدیل شود. بچه که بودم در پیچ‌وخم جاده‌های شمال می‌ترسیدم در مه خفه شوم. بابا پشت فرمان از توی آینه نگاهم می‌کرد که دارم نفس کشیدنم را چک می‌کنم مبادا خفه شوم و قاه‌قاه‌ می‌خندید. می‌گفت کسی که توی مه خفه نمی‌شود. سال‌ها گذشته و هنوز که هنوز است در مه احساس خفگی می‌کنم: از یکی‌شان نصف روز است که بی‌خبرم و از آن‌یکی بیشتر.

  • 21 дек.3 1457416

    без подписи

  • 21 дек.2 86610523

    نزدیک خانه‌مان پیرمردی یهودی مغازه‌ی لباس‌فروشی دارد و دو‌سه سال پیش سر عبری دانستن من با هم دوست شدیم. آن روز آخر، ده‌یازده ساعت قبل از این که مامانی بمیرد، داشتم نارنگی پَر می‌کردم می‌گذاشتم در دهانش. همان ژیله‌ای تنش بود که عید پارسال از پیرمرد برایش خریده بودم. گفتم: «می‌خواهم برایتان یک مدل دیگر از این ژاکت‌ها بخرم که دوست داشتید. چه رنگی بخرم مامانی؟ الماسی دوست دارید یا سدری؟» جان و رمقی نداشت حرف بزند. با صدائی که به‌سختی حریف ضعف ساعات آخر می‌شد گفت: «دارم.» مامانی عاشق لباس بود و سلیقه‌ی سختی داشت. کم پیش می‌آمد لباسی یا پارچه‌ای تمام‌وکمال باب دلش باشد. گفتم: «می‌دانم دارید، یکی دیگر هم داشته باشید.» چیزی نگفت. در سکوت، پَر نارنگی را به‌سختی میان آواره‌های نازکش له کرد و نمی‌دانم به چه فکر کرد. من اما داشتم فکر می‌کردم کار ممکن است به خرید لباس تازه نکشد. یکی دو هفته قبل از مرگ مامانی، سر راهم به سمت قراری رفتم درِ مغازه‌ی پیرمرد تا احوالش را بپرسم و دیداری تازه کنیم. گفتم اتفاقاً می‌خواستم برای مامانی ازتان ژاکت و ژیله بخرم، اما حالا دیرم شده و فقط آمدم سلام کنم و بعد یک بار سر فرصت بیایم. سر فرصت. اما مرگ از برنامه‌ریزی‌های من پیشی گرفت. نمی‌دانستم فرصت بعدی که فرزند یعقوب را می‌بینم مامانی مرده است. این‌بار رفتم در مغازه. دیگر عجله نداشتم. گفتم: «یادتان هست قرار بود برای مامانی ازتان خرید کنم؟ یادتان هست سری پیش از همین ژاکت دکمه‌داری که توی ویترین است، سبز زیتونی‌اش را بردم برای مامانی؟ مامانی هفته‌ی پیش مرد.» پیرمرد سر به تأثر تکان داد و آه کشید و به زبان خودش تسلّایم داد. بعد اسم کوچک مامانی را پرسید و دفترش را از پشت دخل درآورد و یادداشت کرد؛ گفت امشب برایش هشکاوا می‌خوانم. گفتم من هم می‌خوانم و نشانی هشکاوا را پرسیدم که کتابچه‌ی دعایش را از پشت لباس‌ها آورد بیرون. سرانگشت‌هایش را به زبان تر کرد و ورق زد و پیدایش کرد. گفت از اینجا باید بخوانی که مخصوص زن‌هاست. عکس گرفتم که شب وقتی رسیدم خانه بخوانم و خداحافظی کردم. شب برای مامانی هشکاوا خواندم: اِشِت خَیل می ییمْتصا وِراخُک میپْنینیم میخْراهْ.* برای مامانی، که از تمام مرواریدهای جهان گران‌بهاتر بود. *אֵֽשֶׁת־חַ֭יִל מִ֣י יִמְצָ֑א וְרָחֹ֖ק מִפְּנִינִ֣ים מִכְרָֽהּ: به ترجمه‌ی پیروز سیّار یعنی «کیست که زن شایسته را خواهد یافت؟ زنی که بس گران‌بهاتر از مرواریدهاست.» جمله‌ی آغازین هشکاوا (השכבה)، دعای کوتاهی که یهودیان برای مردگان می‌خوانند؛ چیزی شبیه فاتحه. ریشه‌ی ש.כ.ב در عبری یعنی خوابیدن. هشکاوا یعنی دعا برای خواباندن؛ مثل لالائی.

  • 3 дек.5 31020044

    یتیم شدم. دیگر هرچقدر مامانی را صدا می‌زنم جوابم را نمی‌دهد. خیال می‌کنم در این چند روز هربار که بالاسر تن بی‌جانش صدایش زده‌ام —شب اول پشت در سردخانه، پریروز در غسالخانه، عصرش کنار آمبولانس، پریشب بالاسر قبر— هربار خواسته جوابم را بدهد اما نتوانسته. دیگر نمی‌تواند، زبانش نمی‌چرخد که جوابم را بدهد و قربان‌صدقه‌ام برود. خیال می‌کنم هربار می‌گویم مامانی، غصه می‌خورَد که نمی‌توانم جواب بچه‌ام را بدهم و بگویم: «جانم، آمدم مادر» خیال می‌کنم و از ناتوانی او و بی‌جواب ماندن خودم بی‌چاره می‌شوم. تمام سال‌های کودکی جائی جز روی بازوهای مامانی خوابم نمی‌برد. شب‌های تابستان در خانه‌ی مفتح توی پشه‌بند، مامانی یادم داده بود دعا بخوانم تا خوابم ببرد. آیت‌الکرسی و صلوات و چهارقل و ذکر و دو بیت شعر که او شمرده‌شمرده می‌خواند و من پشت‌بندش تکرار می‌کردم: «سر نهادم بر زمین، امّید رب‌العالمین، کس نیاد بالاسرم غیر از امیرالمؤمنین» همه را می‌خواندم و مامانی را نگاه می‌کردم تا خوابم ببرد. اگر در خواب به پهلویش می‌چرخید، بیدارش می‌کردم می‌گفتم مامانی پشتت را به من نکن، می‌ترسم، می‌خواهم صورتت را ببینم. تمام آن سال‌ها هفته‌ای یک بار خواب می‌دیدم مامانی مرده. با گریه از خواب بیدار می‌شدم و کل روز از غصه و ترس مریض بودم. گاهی انقدر گریه‌زاری‌ام به درازا می‌کشید که از دستم کلافه می‌شد و عتاب‌کنان می‌گفت: «چه‌ته اینجوری گریه می‌کنی؟ هروقت من مردم بشین سر قبرم اینجوری گریه کن.» گریه‌ام بالا می‌گرفت و به هقّ‌وهق می‌افتادم. به مامانی نمی‌گفتم که چه خوابی دیده‌ام؛ که ترس و تصوّر نبودنش زندگی‌ام را به هم ریخته، چون خودش بیشتر از من از مرگ می‌ترسید. ترس کهنه‌ی من، بالاخره بعد از بیست‌وهشت سال واقعی شد. دیگر قرار نیست با کابوس مردنش از خواب بپرم؛ حالا باید این کابوس را زندگی کنم. حالا دیگر به وعده‌ی خودش می‌توانم تمام آن بغض‌های محبوس کودکی را از قفس سینه‌ام آزاد کنم و ضجه سر دهم. از یکشنبه صبح، دشوارترین قسمت حرمان و بی‌نصیبی مرگ او برایم همین دوتاست: که دیگر هرچه صدایش می‌زنم جوابم را نمی‌دهد. و دیگر نمی‌توانم انگشت‌های دستش را دانه‌دانه ببوسم و او با گریه بگوید: «نکن مادر؛ مگر من چکار کرده‌ام برای تو؟» و من با بدبختی جلودار اشگ‌هایم شوم و بگویم: «همه‌کار مامانی؛ همه‌کار. چه کار نکردی؟» در خانه به تخت خالی‌اش نگاه می‌کنم که حالا گل و قاب عکسش و تسبیحش را روی آن گذاشته‌ایم. در گورستان به قبرش نگاه می‌کنم و تصاویر آخر را در سرم مرور می‌کنم: که بالاسر قبر نشسته‌ام و جانماز مامانی را می‌دهم به برادرم می‌گویم بگذار لای کفن، صورتش را باز کن، شانه‌هایش را تکان بده، این سنگ تبرّکی را بگذار زیر زبانش. خودم از آن بالا جوری که بشنود می‌گویم مامانی یک‌وقت نترسی. مامانی خودم تا صبح کنارت می‌نشینم که تنها نباشی. بعد منتظرم همه بروند و با مامانی تنها شوم. صورتم را بچسبانم به خاک تازه‌ی قبرش و بگویم مامانی حالا هرچه می‌خوانم با من تکرار کن و شمرده بخوانم: «سر نهادی بر زمین، امّید رب‌العالمین، کس نیاد بالاسرت غیر از امیرالمؤمنین.»

  • 17 нояб.3 58410739

    دیشب آمدم بهت پیام بدهم، دیدم مرده‌ای. دستم خشک شد روی صفحه‌ی گوشی و نفسم گرفت. می‌خواستم ماجرائی را تعریف کنم و درباره‌ی موضوعی نظرت را بپرسم. می‌خواستم بگویم آن یارو که قصه‌اش را برایت تعریف کرده بودم آخرعاقبتش چی شد، که دوست مشترکمان را دیروز در خیابان دیدم، که دست خوش، پیش‌بینی‌ات درباره‌ی آن قصه درست از آب درآمد، می‌خواستم عکس خواهرزاده‌ام را برایت بفرستم. اما تو مرده بودی. هرچقدر هم زنگ می‌زدم جواب نمی‌دادی. یک روز پای قبرت نشسته بودم، دو رهگذر غریبه آمدند گفتند بی‌تابی نکن، صدای گریه‌ات را می‌شنود و از آن بالا ناراحت می‌شود. کدام بالا؟ از خدایم بود که بالائی باشد و تو از آنجا مرا بشنوی، بشنوی و اصلاً هیچ جوابی هم ندهی، اما کدام بالا؟ استخوان‌های تو آن پائین زیر آن سنگ سرد بود و صدای مرا نمی‌شنید. یک هفته قبلش دوست مسیحی‌ام گفت باور کن او حالا همین‌جاست، صدای ما را می‌شنود، برایت نشانه می‌فرستد. بعد دست انداخت و انگشت کشید روی برگ‌های نخل مردابی که کنار دستش بود؛ گفت باور کن توی همین برگ هم هست. باور نکردم. از این حرف‌ها خسته‌ام. هیچ‌کدامشان در من کارگر نمی‌افتند. نخل مرداب تو نیستی، عیسای آسمان‌ها تو نیستی، تو در قبرت هستی و دیگر جواب هیچ‌کداممان را نمی‌دهی چون مرده‌ای. در قبرت و در قلب‌های ما بله؛ منکر این نیستم هرچند سینه‌ی تنگ من هم هیچ دست کمی از گور ندارد. در قلبم هستی اما از استعاره‌ها گریزانم. صراحت مرگ را هیچ آرایه‌ی ادبی و تمثیل و استعاره‌ای تاب نمی‌آورد. چند روز پیش اتفاقی دیدم فلان رفتارم شبیه تو شده. دیذم شبیه آبسردکن‌های وقفی گورستان‌ها که باقیات‌الصالحات مرده‌هاست، از تو به ارث برده‌ام انگار که در چنین موقعیتی بهتر است این‌گونه رفتار کنم. همان‌طور که تو با من رفتار می‌کردی. خطّی از مهربانی تو را گرفته بودم و بی‌که بدانم در خودم ادامه داده بودم. امتداد تو به هزار طریق در زندگی همه‌ی ما وجود دارد بله. همه‌ی این‌ها هست اما «تو» دیگر نیستی. دیشب ساعت را که نگاه کردم گفتم اگر زنده بود حتماً بیدار بود. بعد ذهنم شروع کرد به شبیه‌سازی صدا و جملات تو. می‌توانستم به‌ظنّ قوی حدس بزنم که اگر ماجرا را می‌شنیدی چه‌ها می‌گفتی. می‌دانستم کجای حرفم سرزنشم می‌کنی، کجا تشر می‌زنی که حواست باشد مثل آن‌سری گند نزنی، به کدام حرفم می‌خندی و کجا می‌گوئی دست خوش زن. در سرم حتی کلمات تو را با صدای خودت می‌شنیدم اما می‌دانستم این تو نیستی. این عجز من بود که تصویرم از تو را به حرف درآورده بود. تو در قبرت دراز کشیده بودی و من روی مبل در تاریکی خانه‌ام نشسته بودم. مدت‌هاست خواب تو را ندیده‌ام اما آنجا هم این تو نیستی که به خواب من می‌آیی، منم که خواب تو را می‌بینم. در برهوت بی‌نشانگیْ تنها و پابرهنه بی‌هیچ مقصدی می‌دوم و دریغ از سرابِ یک نشانه یا خواب. وگرنه من هم از خدایم بود می‌توانستم در این چاه ویل، به چیزی چنگ بیندازم. چکار کنم که غریقم و هیچ گیاه خشکی در دست‌رسم نیست؛ چکار. تو بگو.

  • 12 нояб.3 8039349

    در حضیض‌های افسردگی پیش می‌آید که تمام روز در خانه حتی زورم نمی‌رسد از جا بلند شوم چراغی روشن کنم. روزهای متوالی تخت‌گیر می‌شوم و انگار دست و پایم را یک جانور نامرئی زشت که شبیه اختاپوس است، می‌بندند به چهار گوشه‌ی تخت. شبیه اختاپوس؛ اما جای هشت‌ پا، با هزار دست دراز و بی‌قواره و بی‌رحم. شبیه دست؛ اما دستی که گوشت و‌ پوست ندارد، بافتش مثل تارهای سست عنکبوت یا تکه‌پارچه‌های مندرس و کثیف و پاره است. اما زور همین اختاپوس با همین دست‌ها —که نمی‌دانم از جانم چه می‌خواهند— می‌چربد به زور من و تمام نزدیکانم. تنم در تخت می‌ماسد و اختاپوس با چهار دستش دست‌‌وپایم را می‌بندد به تخت، با چند دست دیگرش از تقلا بازم‌می‌دارد و چند دست را هم می‌چپاند در دهانم و روزها و شب‌های متوالی بی‌هیچ وقفه‌ای به تجاوز ادامه می‌دهد. اگر در آن کارزار لحظه‌ای دستش از روی صورتم کنار برود می‌توانم آسمان را از پنجره‌ی اتاق ببینم که رفته‌رفته رنگ می‌بازد و تاریک‌تر می‌شود. من نمی‌توانم از زیر دست‌وپای اختاپوس بلند شوم بروم کلید چراغی را در خانه بزنم. از صبح به ظهر و‌ از ظهر به غروب و از غروب به شب، من و خانه در یک سیر تدریجی طبیعی توی تاریکی فرو می‌رویم و اختاپوس هنوز مشغول است. مثل هم‌بستری که در تاریکی پرده‌ی شرمش می‌افتد و حجابِ مدارا را کنار می‌گذارد، اختاپوس هم هرچه به شب نزدیک‌تر می‌شویم بی‌باک‌تر می‌شود. ناله‌های کسی که زیر دست‌وپاست، برای متجاوز منبع الهام و قدرت است. اما از یک جائی به بعد دیگر حتی جانی برای ناله هم نمی‌ماند. حضور اختاپوس را می‌پذیرم و سر می‌سپارم تا بلکه کارش را تمام بکند و از روی تن نیمه‌جان و زخم‌ْزارم بلند شود. آمده بودم از گیاه‌هایم بنویسم؛ اختاپوس نگذاشت. کار این اختاپوس فحل هربار بالاخره تمام می‌شود. این بار برای من یک هفته‌ای طول کشید. کارش تمام شد و به‌عادت همیشه‌اش بی‌که چیزی بگوید از روی تنم بلند شد از اتاق رفت بیرون؛ اما از خانه‌ام بیرون نمی‌رود. هیچ‌وقت نمی‌رود. در همین خانه با من زندگی می‌کند تا دوباره فصل جفت‌گیری‌اش برسد و زمینم بزند و بی‌هیچ شفقتی به جانم بیفتد. دوشنبه تازه توانستم از تخت بیایم بیرون، دوش بگیرم و صورتم را ناشیانه و مختصر بزک کنم تا به خانه‌ی دوستم بروم. دوشنبه تازه توانستم یک لقمه‌ی آدمیزادواری غذا بخورم. اختاپوس تمام مدتی که مشغول کار است می‌گوید تو به آب و غذا احتیاجی نداری و خودت غذای من هستی. دوشنبه از خانه زدم بیرون و بعد از یک هفته تخت‌گیر بودن، نور آفتاب را بی‌واسطه‌ی پنجره روی پوستم کشیدم. اما می‌دانستم هرکجا که بروم اختاپوس در خانه منتظرم است. آمده بودم از گیاه‌هایم بنویسم؛ اگر این اختاپوس بگذارد. وقت‌هائی که از حضیض افسردگی، از بستر اختاپوس بیرون می‌آیم، می‌بینم گیاه‌های زبان‌بسته‌ام چقدر تشنه مانده‌اند تمام این مدتی که مادرشان در اتاق دیگری در همین خانه مشغول جان کندن بوده. دانه‌دانه آبشان می‌دهم اما برای آن برگ‌های بی‌چاره‌ام که در این مدت خشک و زرد شده‌اند، هیچ کاری از دستم برنمی‌آید. امروز رفتم آبشان دهم، گریه‌ام گرفت، نتوانستم. پتوس پژمرده شده بود اما می‌دانم دو روز آبش بدهم جان می‌گیرد و برگ‌هایش دوباره راست می‌شوند. کف بطری گیاهان آبزی‌ام شوره‌زار شده بود اما می‌دانم آن‌ها هم بلدند ریشه‌ی خودشان را از آب بکشند بیرون. اما بن‌سای جوانم؛ آه. بن‌سای آنقدر برگْ زرد کرده که حتی دلم نکشید بشمارشمان. چندتا افتاده‌اند روی خاک گلدان و چندتائی هنوز بر شاخه‌اند. باید دانه‌دانه از شاخه بچینمشان؛ با دست‌های خودم. و کنار برگ‌های ریخته بگذارمشان و مثل جنازه‌هائی کف دستم تشییعشان کنم تا سطل زباله. من اگر اختاپوس را از خانه بیرون کنم هم رنگ آن چند برگ دیگر برنمی‌گردد. من اگر هیچ وقت دیگر در حضیض افسردگی نیفتم هم نمی‌توانم جنازه‌ی این چند برگ را با هیچ چسبی به آن شاخه‌های نازک بچسبانم. کاش زبان گیاه‌ها را بلد بودم و برایشان می‌گفتم که باور کنید تمام این چند روز می‌خواستم بیایم آبتان دهم، اختاپوس نمی‌گذاشت. که خودم هم تشنه بودم، اما اختاپوس امان نمی‌داد. که فکر نکنید من هم از هم‌بستری با اختاپوس کام می‌گیرم و این چند روز مشغول هوسرانی و خوشگذرانی بوده‌ام که نتوانسته‌ام بیایم بهتان سر بزنم؛ نه، من زیر دست‌وپا بودم. اما زبانشان را نمی‌دانم و کاری از دستم برنمی‌آید. بروم؛ بروم که برگ‌های زرد و خشک را جدا کنم و چند جرعه آب بدهم به این زبان‌بسته‌ها. بروم که جنازه خوب نیست روی زمین بماند.

  • ⁨ آفتاب تیز بود و پوست تو نازک. گفتم بیا دست‌ها و صورتت را روغن بزن که نسوزد. گفتی نمی‌زنم. گفتم برویم عینک آفتابی پیدا کنیم. دو کولی مست، در بازار و خیابان راه افتاده بودیم دنبال عینک‌فروشی. دست آخر میان سه عینک دوبه‌شک بودی. گفتی کدام؟ انتخاب کردم و گفتم تولدت مبارک عزیزم. عینک را زدی و حالا می‌توانستی آسمان را آسوده تماشا کنی. گفتی: «آخیش. داشتم کور می‌شدم.» تو مثل نور سخی بودی و خورشید سخاوت را از تو یاد گرفته بود. تا نور روز بود، عینک را از چشم‌هات برنمی‌داشتی. برای دیدن آن مردمک‌های مجنون مسکر، باید همیشه صبر می‌کردم تا شب شود. شب که می‌شد می‌توانستم در نگاهت بدوم. مثل آهو در سیاهی دشت بدوم ‌و گم شوم. من در سیاهی شب هم تو را می‌دیدم اما خورشید؛ خورشید فرصت نداشت که بماند. خورشید از من گله داشت که فرصت تابیدن آفتاب به چشم‌های تو را از او‌ دریغ کرده بودم. خورشید از رشکِ ماه می‌سوخت و این محرومیت را از چشم من می‌دید. من بی‌نصیب‌تر از همیشه بودم اما خورشید؛ آه، او از من هم بی‌نصیب‌تر بود. بعد از هزار سال، هنوز چشم دیدن مرا ندارد؛ خورشید که با همه بخشنده بود.⁩

  • بابا تولدت است. بیست‌وهشت سال از این شصت سال را پدر من بوده‌ای. تولدت است اما من دارم گریه می‌کنم و می‌ترسم این متن به دست شما هم برسد و شما هم گریه کنی. در این سال‌ها کم اشگت را درنیاورده‌ام. اما بگذار بنویسم و اصلاً بیا با هم گریه کنیم. که به‌قول خودت خانواده‌ی اشکانیان هستیم. بابا ممنونم که همیشه هر چیز جالبی را که درباره‌ی گورستان‌ها می‌بینی در ایتا برایم می‌فرستی و برق چشم‌هایت را می‌بوسم هربار که می‌گویی: «یه قبرستون جدید برات پیدا کرده‌ام؛ بگو کجا.» مرا ببخش که یک بار داشتم عکس‌هایی را که از یک قبرستان تاریخی گرفته بودم با شوق نشانت می‌دادم و آنقدر خوشحال بودم که از یک جایی به بعد دیگر عکس‌ها را نمی‌دیدی، برق چشم‌های مرا نگاه می‌کردی و پرسیدی: «این قبرها رو بیشتر دوست داری یا منو؟» مرا ببخش نه بخاطر سرکشی‌هایم؛ مرا ببخش چون کم گفته‌ام دوستت دارم. کم گفته‌ام اگر حتی یک ثانیه نگاهم نکنی چطور می‌پژمرم. کم گفته‌ام هربار تن نیمه‌جانم روی دست‌های تو بوده و با گریه اسمم را صدا می‌زده‌ای، همان لحظه راضی به مرگ بوده‌ام. که کجا بهتر از دست‌های تو برای آن لحظه‌های آخر، بابا؟ چه بدرقه‌ای خوش‌تر از صدای تو که نام مرا صدا می‌زند؟ همه‌ی این‌ها را کم گفته‌ام چون هربار که می‌آیم بگویم گریه‌ام می‌گیرد درست مثل همین حالا. کم گفته‌ام اما زیاد گریه کرده‌ام. مثل آن روزی که شش صبح در بیمارستان بیدارم کرده بودند تا ازم خون بگیرند، من صدای تو را شنیدم و پیش خودم گفتم بابا آمد، اما تو نبودی. خیالاتی شده بودم و تو دست‌کم سه ساعت فاصله داشتی تا به من برسی و من تمام روز را گریه کردم. یا مثل همین دیروز که از سر دل‌تنگی، آهنگ‌های موردعلاقه‌ات را گوش دادم و تا شب آنقدر گریه کرده بودم که دیگر نتوانستم زنگ بزنم تولدت را تبریک بگویم. بیست سال پیش چند کاست افتخاری داشتی که همیشه در ماشین گوش می‌دادی. از میانشان «نیلوفرانه» و «صدایم کن» را از همه بیشتر دوست داشتی. از میان این دو یک تِرک بود که هربار پخش می‌شد صدای ضبط را بی‌اراده زیاد می‌کردی و ورود عود به ارکستر می‌‎گفتی: «عاشق اینجاشم.» بعد با دست روی فرمان ضرب می‌گرفتی تا افتخاری بخواند: «شب آرام و بی‌صدا، در تشویش کوچه‌ها، سرگردانم.» همان وقت‌ها در بچه‌سالی تصویر این سرگردانی برایم وقتی بود که تو نبودی و من نامت را تمام شب همراه ستاره‌ها نجوا می‌کردم و در کوچه‌های شب تنها می‌ماندم بی‌تو. چشم می‌دوختم به سیاهی جاده و دلم از ته حلقم می‌خواست بزند بیرون از تصور این که تو یک روز، یک ثانیه نباشی. اگر تو روزی نباشی، کاش من پیش از آن رفته باشم؛ روی دست‌های تو. آمدم تولدت را تبریک بگویم؛ ببین چه روضه‌ای خواندم. حالا بیا اشگ‌هایمان را از روی صورت هم پاک کنیم. بگذار امشب بر دامانت سر بگذارم بابا. تولدت مبارک.

  • ⁨ از پله‌های گورستان رفتم بالا دیدم بچه‌های گوربان مشغول بازی‌اند. مرا که دیدند دویدند سمتم و دعوتم کردند به بازیشان. با لحدها و بلوک‌های سیمانی که پدرشان با آن‌ها قبر می‌سازد، خانه ساختیم. صفرالدین گفت: «این که در ندارد.» یک پشتی پاره از لالوی نخاله‌های گورستان آوردم کار گذاشتم به‌جای در خانه. بعد فکر بکری به سرم زد؛ دمپایی‌هایشان را چیدم در شیارهای بلوک سیمانی و گفتم: «این هم جاکفشی.» چه خانه‌ی مجهز و مصفّایی. آنقدر خوشم بود که می‌خواستم همان‌جا روی قبرها کنار مرده‌ها دراز بکشم. اصیله گفت: «خاله دستت می‌رسد برایمان آلوچه بچینی؟» قد کشیدم و از شاخه‌های بالاسر خانه‌ای که ساخته بودیم برایشان آلوچه چیدم. بزرگترها سهم کوچکترها را به‌زور می‌گرفتند، کوچکترها به گریه می‌افتادند و از من دادخواهی می‌کردند. من آلوچه می‌چیدم و آشتی‌شان می‌دادم و چنان سودازده بودم که می‌توانستم تمام دشمنان تاریخ را آشتی دهم، و دست پیرمردهای جنگجوی جهان را به‌صلح‌وسازش در دست هم بگذارم. راست می‌گفت کسی یک شب در چشمم نگاه کرد و گفت: «تو عاشق نیستی؛ تو مرده‌ای و بخاطر همین است که همیشه در گورستان‌هائی.» بگذار عاشق نباشم؛ مرده باشم و روی قبرها خانه بسازم و از درخت‌های گورستان میوه بچینم. ——بگذار، که فراموش کنم.

  • без подписи

  • без подписи

  • در دفتردستک‌هایم دنبال چیزی می‌گشتم، چشمم خورد به این دفتر. ورق زدم؛ یادم آمد و نیامد. زنی در تیمارستان برایم یادگاری نوشته و سر آخر هم نمی‌دانم چرا از همه عذرخواهی کرده. هیچ یادم نیست کی بود و چرا این را در دفترم نوشت. گاهی دفترم را می‌دادم آن‌ها چیزی بنویسند. گاهی خودم حرف‌هایشان را می‌نوشتم که بعد سرحوصله در روایت خودم نقلشان کنم. آنجا کاری جز دیوانه بودن و نوشتن نداشتم. حتی حوصله نمی‌کردم چیزی بخوانم؛ به‌جایش زیاد می‌نوشتم و بعد در آن چند ساعتی که گوشی‌هامان را می‌دادند دستمان، پاک‌نویس می‌کردم. صفحه‌ی اول را نگاه کن که چه خوش‌خط و شمرده نوشته‌ام. هرچه ورق می‌زنی نوشته‌ها آشفته‌تر و بدخط‌تر می‌شوند. شاید چون حالم هرروز بدتر می‌شد و با دکتر و پرستار و خانواده سر جنگ داشتم. شاید بخاطر عوارض الکتروشوک‌ها. خیلی وقت‌ها در سکرات بی‌هوشی و دردِ بعد از شوک می‌نوشتم؛ در مرز وهم و واقعیت. دفتر را یک روز قبل از بستری شدنم، از دوست هدیه گرفته بودم. یادم هست وقتی آمدیم خداحافظی کنیم دیدم روی میز آن کافه‌ی کوچک روبه‌روی دانشگاه، پر از دستمال مچاله‌ی گریه‌آلود است. یادم هست چون همان لحظه گوشی را درآوردم و عکس گرفتم و به دوست گفتم دفترخودکارم هم جور شد و فقط مانده بستری‌ام کنند که بنویسم. بعد هم هردو خندیدیم، او از شرم خندید و من به بی‌چارگی‌ام؛ هردو‌ با چشم‌های اشگ‌بار. یادم هست چون در همین دفتر نوشته‌ام وگرنه در حافظه‌ام چیزی نمانده. چه بهتر که نمانده. یادش به‌شر. دفتر را که بستم دیدم اسمش رویش نوشته: «ایمان» چه طعنه‌ی تلخی. دفتر ایمان را کسی پر کرده بود که آن روزها دیگر به هیچ‌چیز مؤمن نبود.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • *برای ارجاعات مستند این یادداشت از اسناد مربوط به تأسیس بهشت زهرا، مصاحبه‌ی همشهری سرنخ با مهین‌دخت خیال و گزارش روایی خانم فرزانه ابراهیم‌زاده وام گرفته‌ام.