tgindex
نیکولای آبی

نیکولای آبی

Статистика
@Nikolayeabiперсидский

قلم‌بافی‌های یک نیکولای آبی

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 078
+2 за 4 дн.
Сутки
+1
+0,09%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 607
20 постов
Вовлечённость
334,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
866
1/48двое суток
992
1/72трое суток
1 070

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شاید بخواهید بدانید در این چند ماه که مادر شده‌ام، بیشتر از همه چه چیز آزارم داده. پاسخش یک سؤال سه کلمه‌ای است: «شیر خودتو می‌دی؟» درست است که انسان‌ها کنجکاوند و دوست دارند بدانند بچه‌ی تازه‌متولدشده‌ی شما شیر مادر می‌خورد یا  شیر خشک؛ شنیدن این سؤال از زبان دوستان نزدیک و خانواده هم ایراد چندانی ندارد؛ اما اینکه از پسربچه‌ی هفت ساله تا پیرمرد هفتاد ساله، از زن غریبه توی خیابان تا مرد گنده‌ای که همکار شوهر آدم است، همه و همه به خودشان اجازه می‌دهند در اولین دیدار شما بعد از زایمان این سؤال را بپرسند و از وضعیت صحت و سلامت سینه‌های شما آگاه شوند، کمی عجیب است. راستش خیلی بیشتر از «کمی» عجیب است. آدم با خودش می‌گوید دانستن جواب این سؤال چه فایده‌ای برای فلانی دارد؟ مثلاً اگر شیر خودم را ندهم، او شیر دارد که به بچه‌ام بدهد یا می‌خواهد پول شیرخشکش را حساب کند؟ واقعاً خیلی وقت‌ها دلم می‌خواد در جواب «شیر خودتو می‌دی؟» بگویم: «نه، شیر عمه‌ی شما را می‌دهم!» اما زبان به کام می‌گیرم و بی‌خیال جر و بحث می‌شوم. نپرسید عزیزان! اگر با کسی نزدیک و صمیمی نیستید، نپرسید! حتی اگر نزدیک و صمیمی هم هستید نپرسید! مگر اینکه یا خودتان شیر داشته باشید یا عمه‌تان، که در صورت منفی بودن پاسخ، بتوانید به آن مادر شیرنده، شیر قرض بدهید!

  • 28 июл.1 2084

    داره می‌شه هفت ماه که هروقت آنلاین شدم و خواستم اینجا چیزی بنویسم، دیدم دخترعموم که پسرش رو از دست داده، پنج شش تا ویدیو از اون برام فرستاده... هر بار با خودم گفتم: «روزمرگی‌های من در برابر داغ مادرهایی که بچه از دست دادن، چه ارزشی داره؟» و بعدش صفحه رو بستم. می‌دونم ما باید زندگی کنیم، ولی نمی‌تونم اون رو فراموش کنم. در واقع نمی‌تونم اون‌ها رو فراموش کنم؛ مادرهاشون رو، همسرهاشون رو، بچه‌هاشون رو... این داغ مثل شعله‌ی آتشکده‌ی ورهرام یزده که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شه. هیچ‌وقت!

  • 13 июн.2 07810

    کتاب جدیدم را که کلا دوازده فریم تصویر دارد، ناشر برای مجوز به ارشاد فرستاده. امروز ابلاغیه داده‌ و گفته‌اند یازده مورد در تصاویر کتاب باید اصلاح شود: دختر لباس صورتی روسری ندارد، دختر لباس سبز روسری ندارد، دختر لباس بنفش روسری ندارد، دختر لباس آبی روسری ندارد، دختر (!) روسری ندارد و همینطور تا آخر... کور شوم اگر دروغ بگویم. دخترهای توی کتاب چند ساله‌اند؟ ۵-۶ ساله!

  • 30 мая2 74319

    بنده‌خدایی را می‌شناسم که یک‌نفر برای تمیزکاری به خانه‌اش می‌آید، یک نفر برای آشپزی و یک نفر هم برای مراقبت از بچه‌ها. آن‌وقت هرجا شغلش را بپرسند، می‌گوید: «مادر تمام‌وقت!» من برخلاف او یک مادر پاره‌وقتم. به این شکل که هیچ‌کس برای هیچ‌کاری به خانه‌مان نمی‌آید و اکثر وقت‌ها به معنای واقعی کلمه پاره‌ام، پاره!

  • مرده‌هایمان را می‌کاریم و هر کدام درختی می‌شوند که اگر شاخه و تنه‌اش را هم ببُرند، از چوب آن تیر و تبر می‌سازیم و به جنگ ظلم می‌رویم. مرده‌هایمان ریشه در خاک دارند؛ روزی دوباره سبز می‌شوند و هوای جهان را تازه‌ می‌کنند. آن روز ما زیر سایه‌ی مرده‌هایمان نفس راحتی خواهیم کشید.

  • همین یک نکته که ما چند سالی‌ست از جنازه نمی‌ترسیم، نشان می‌دهد چه به سر روح و روان‌مان آمده...

  • 3 февр.4 09519

    با ما کاری کرده‌اند که هروقت می‌خندیم یا می‌رقصیم، صدایی توی سرمان می‌گوید: «کاش کسی تصویر این لحظه را برای بعد از مرگمان ثبت می‌کرد!» ما همین‌قدر غم‌انگیز شادیم و همین‌قدر با مرگ آشنا.

  • 31 янв.4 3465

    گفت: از اینکه توی این اوضاع بچه‌دار شدی، پشیمونی؟ گفتم: پشیمون نه، ولی شرمنده‌ام. انگار اولِ مِهره و من کفش نو پوشیدم، اما بقیه پابرهنه اومدن مدرسه‌...

  • 1 янв.4 75010

    می‌خواستم توی یادداشت گوشی‌ام بنویسم «خسته‌ام»، دیدم آخرین یادداشتم بیست و شش روز قبلش این بوده: «خسته‌ام...» یک «هنوز» به اول جمله اضافه کردم و صفحه را بستم.

  • 7 дек.4 70613

    یه اتفاق رو بگو که توی اون، آدم خودش به تنهایی بتونه برای صفر تا صد ماجرا تصمیم بگیره و واسه خوشحالی خودش نقشه بکشه. تا وقتی بچه‌ای دیگران تصمیم می‌گیرن تولدت چطور باشه. تولد توئه ولی استقلال نداری و‌ دستت توی جیب خانواده است؛ پس حق تصمیم با اون‌هاست. عروسیت مال خودت نیست. عروسی توئه ولی شأن و آبروی خانواده و اینکه قبلاً کجا دعوت شدن، تعیین می‌کنه تو چی بپوشی، کجا مراسم بگیری و کی رو دعوت کنی. زایمانت یه اتفاق مثلاً خوشحال‌کننده برای دیگرانه که باعث می‌شه حتی وقتی تو داری مامان می‌شی، بقیه برای چطور اتفاق افتادن این ماجرا و چطور گذشتن این روز خاص تصمیم بگیرن. مراسم دفاع پایان‌نامه‌ات، رونمایی کتابت، افتتاحیه‌ی کسب و‌ کارت، هر موفقیتی که کسب کنی، مال توئه ولی مصلحت و اصول و روابط حرفه‌ایه که به جای تو تعیین می‌کنه چه تصمیمی بگیری و چطور برگزارش کنی. حتی وقتی می‌میری کسی به حرف خودت کاری نداره، تو مُردی ولی اون غذایی رو میدن دست مردم که رایج‌تره و اون مدلی مراسم می‌گیرن که عرف و قانون می‌گه! پس کِی، دقیقاً کِی قراره یه چیزی مال ما باشه؟ طبق نظر ما باشه؟ واسه خوشحالی ما باشه؟ هوم؟ یه اتفاق رو بگو فقط!

  • 1 дек.4 54628

    این‌هایی که بعد از صد سال با آدم کار دارند، پیام احوال‌پرسی می‌فرستند و بعد خیلی یکهویی یادشان می‌آید که می‌توانند یک کمکی ازت بگیرند، پیش خودشان چه فکری می‌کنند؟ مثلاً یارو بعد از سال‌ها پیام می‌دهد: «سلام عزیزم. خوابت رو دیدم، دلم برات تنگ شد گفتم حالت رو بپرسم.» بعد که تشکر می‌کنی، می‌گوید: «راستی فلان کار رو می‌تونی برام انجام بدی؟» لابد توقع دارند تو با خودت بگویی: «وای پسر چه تصادف جالبی! درست همین لحظه که بعد از چند سال دلش برام تنگ شده، یه کاری پیش اومده که می‌تونم کمکش کنم!» خب لامصب، بی‌مقدمه پیام بده و کارت را بگو. لازم نیست دلت تنگ شود، خوابم را ببینی، توی خیابان با دیدن کسی یاد من بیفتی و هزار چیز دیگر. نه من خرم، نه تو! آن کار مزخرف را بگو و قال قضیه را بکن!

  • 17 нояб.4 97167

    در رابطه با میزان نفرتم از تماس تلفنی باید این را بگویم که هربار گوشی‌ام زنگ می‌خورد، یاد این عکس می‌افتم و با اینکه نمی‌دانم کی و کجا اولین بار دیدمش، برای سازنده‌اش درود می‌فرستم! الآن باز چهار نفر زنگ می‌زنند و می‌گویند: «کلک! یعنی از دیدن شماره‌ی ما هم خوشحال نمی‌شی؟» نه دوست خوبم، نمی‌شوم؛ باور کن نمی‌شوم!

  • روزی چهار بار قند خونم را می‌گیرم و روزی سه بار انسولین می‌زنم و روزی هفت‌ بار به جای سوزن روی دست و پایم نگاه می‌کنم و یاد دوستم می‌افتم که دربه‌در دنبال انسولین مخصوصش گشت و پیدا نکرد و مُرد!

  • 5 нояб.3 95819

    چند ماه است به خاطر شرایطم مجبورم روی زمین بخوابم. تشک را انداخته‌ام بین تخت و دیوار؛ همان دیواری که از سقف تا کف‌اش را عکس چسبانده‌ایم. هر شب که سرم را می‌گذارم روی بالش، آخرین چیزی که می‌بینم، و صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، اولین چیزی که به چشمم می‌خورد، این عکس است. تا می‌خواهم از دردی آخ بگویم، به این فکر می‌کنم که آدم از زندگی چه می‌خواهد؟ جز دیدن خنده‌های تو، دست‌هایت دور کمرم و من که دارم می‌چرخم، می‌چرخم، می‌چرخم...

  • 31 окт.4 16027

    چند روز تلفن خانه‌مان قطع بود و من تمام آن مدت به انسان‌های نخستین فکر می‌کردم که تلفن نداشتند، موبایل نداشتند، خانه‌هاشان در و اف‌اف و پنجره نداشت، هروقت حوصله‌ی کسی را نداشتند، می‌رفتند توی غار و یک تخته‌سنگ بزرگ می‌گذاشتند جلوی ورودی و زندگی‌شان را می‌کردند. حالا ما اگر بخواهیم دو ساعت برویم توی غار تنهایی خودمان، باید به صد نفر جواب پس بدهیم. بعد این وسط یک عده هم می‌آیند و می‌گویند: «عزیزم یعنی حوصله‌ی من رو هم نداری؟» و تو مجبوری لبخند بزنی و بگویی: «چرا! منظورم تو نبودی.» در حالی‌که حوصله‌ی همان‌ها را هم نداری و دلت می‌خواهد یک چیزی پرت کنی طرفشان و بعد ورودی غار را ببندی، اما نمی‌توانی؛ چون توی جنگل زندگی نمی‌کنی!

  • بعد از صد سال تصمیم گرفتم به‌خاطر دل خودم، فقط و فقط به‌خاطر دل خودم نه هیچ‌چیز دیگر، در یک جلسه‌ی نقد فیلم شرکت کنم. اطلاعیه‌اش را دیدم، زنگ زدم رزرو کردم، با اینکه شب نخوابیده بودم صبح زود حاضر شدم و رفتم آن‌جا. چه شد؟ عذرخواهی کردند و گفتند منتقد سرما خورده و جلسه کنسل شده. من زدم زیر خنده. چرا؟ چون یاد فیلم کلاه‌قرمزی و سروناز افتادم؛ سکانسی که کلاه‌قرمزی به سروناز می‌گفت: «سروناز خانم، شما شاهدی که من می‌خواستم از امشب مسواک بزنم ولی آدم‌دزدها ما رو دزدیدن و نشد...!»

  • هشت ماهی می‌شود که بچه‌ی همسایه‌مان مریض است. من از کی فهمیدم؟ از وقتی بابایش گفت برق که می‌رود و آسانسور نداریم، فلانی وقتی از مدرسه برمی‌گردد، نمی‌تواند از پله‌‌ها بالا بیاید. پرسیدیم چرا و جواب داد پایش درد می‌کند. دردی ناشی از یک تومور بزرگ؛ توموری که جهش ژنتیکی زمان رشد ایجادش کرده بود. توی تمام این هشت ماه سعی کردم نبینمش. نه خودش را، نه پدر و مادرش را. انگار که تقصیر من باشد مریضی‌اش. از اینکه سالمم و او هر دو هفته یک بار شیمی‌درمانی می‌شود و درد می‌کشد، خجالت می‌کشیدم. مثل وقت‌هایی که کوچک بودم، کفش نو می‌خریدم و از اینکه بعضی‌ها توی مدرسه‌مان کفش نو نداشتند، خجالت می‌کشیدم. همیشه اول مهر کفش‌هایم را لگد می‌کردم که کهنه‌تر به نظر برسد. هشت ماه خودم را قایم کردم که نبینم موهایش می‌ریزد، ساعت رفت و برگشتش را حساب کتاب کردم که یک‌وقت توی راهرو نبینم موقع راه رفتن پایش را روی زمین می‌کشد، به صدای در پارکینگ گوش کردم که مامان و بابایش سر راهم نباشند و مجبور نشوم حالش را بپرسم؛ حالی که خودم می‌دانستم پرسیدن ندارد! آخر می‌دانید؟ تصویر را شاید بشود اما صدا را نمی‌شود حذف کرد. هشت‌ ماه صدای بالا آوردنش را از پنجره‌ی دستشویی شنیدم و به خودمان فحش دادم که چرا این پنجره‌ی لامصب را دوجداره نکرده‌ایم. دروغ گفته‌اند که شنیدن کی بود مانند دیدن. وگرنه آدم با یک صدای عُق زدن می‌تواند تا ته ماجرا را پیش چشمش تصور کند و آتش بگیرد... امروز بعد از هشت ماه معادلاتم به هم ریخت‌. مادرش در ساعتی که نباید به خانه برمی‌گشت، برگشت! در آسانسور را باز کردم و با او چشم تو چشم شدم. سلام دادم. طبیعتاً باید از سر راهش کنار می‌رفتم که سوار شود اما چند ثانیه‌ای مکث کردم و ناگهان همان دهانی که لعنت بهش وقتی بی‌موقع باز می‌شود، باز شد و پرسید: «فلانی حالش بهتره؟» مادرش انگار که منتظر همین عبارت سه کلمه‌ای باشد، بغضش ترکید. ما نیم ساعت لای در آسانسور ایستادیم و اشک ریختیم. نیم ساعت لای در آسانسور ایستادیم و برای تمام بچه‌های بیمار، برای مادران تمام بچه‌های بیمار، حتی برای همسایگان تمام بچه‌های بیمار که دلشان می‌خواهد اما خجالت می‌کشند حال و احوال کنند، اشک ریختیم. ما نیم‌ساعت لای در آسانسور ایستادیم و به اندازه‌ی تمام هشت ماه گذشته اشک ریختیم و بعد هر کدام دنبال زندگی‌مان رفتیم. او دنبال زندگی پر رنج خودش و بچه‌اش، من دنبال زندگی پر عذاب‌وجدان خودم. راستی، واقعا چرا این نیم‌متر پنجره‌‌ی لعنتی را دوجداره نکرده‌ایم...؟

  • بیاین هروقت می‌خوایم در مورد چیزی نظر بدیم، ده ثانیه وقت بذاریم و توی ذهنمون این چند تا سؤال ساده رو از خودمون بپرسیم: ۱- این موضوع به من مربوطه؟ اگر پاسخ منفیه، سکوت کنیم و اگر مثبته، بریم سراغ سؤال دوم. ۲- کسی نظر من رو در این مورد خواسته؟ اگر پاسخ منفیه، سکوت کنیم و اگر مثبته، بریم سراغ سؤال سوم. ۳- آیا من در این زمینه تخصص دارم؟ اگر پاسخ منفیه، سکوت کنیم و اگر مثبته، با رعایت ادب و به اندازه‌ی سوادمون نظرمون رو بیان کنیم. کار سختی نیست و قطعاً بیشتر از ده ثانیه وقت نمی‌گیره؛ قول می‌دم.

  • شما تا حالا هفت صبح به کافه‌های شلوغ و پرطرفدار شهرتان رفته‌اید؟ منظورم همان کافه‌هایی است که به شما القا می‌کند برای اینکه آدم موفقی به نظر برسید، باید هفت صبح با عجله در کافه را باز کنید و همانطور سرپا و بدون نشستن روی یکی از صندلی‌ها قهوه‌تان را سفارش بدهید. باید برایتان مهم باشد قهوه‌تان پنجاه پنجاه است یا هفتاد سی، درجه‌حرارتش هشتاد و پنج است یا نود‌. لباستان هم باید لباس خاصی باشد؛ اگر آقا هستید باید شلوارک بپوشید و سویی‌شرتتان را به شانه‌تان، کمرتان یا یک جای دیگرتان گره بزنید؛ اگر خانم هستید باید موهایتان را دم‌اسبی ببندید و هدبند و لگ ورزشی داشته باشید. قمقمه هم فراموش نشود، چون بعدش می‌خواهید بروید بدوید و روزتان را پرشور آغاز کنید! اگر هم کارمند هستید باید حتماً ماشینتان را دوبله پارک کنید و در حالیکه نصف خیابان را بند آورده‌اید، بیایید قهوه‌تان را بگیرید و بعد راهی محل کارتان بشوید؛ چون شما آدم موفقی هستید و چی مهم‌تر از اینکه ماشین یک آدم موفق خیابان را بسته باشد؟! اگر دلتان می‌خواهد یک بار این کافه‌ها را امتحان کنید اما آدم موفقی نیستید، فدای سرتان! اشکالی هم ندارد اگر به جای لباس‌هایی که گفتم، پیراهن گل‌گلی با صندل پوشیده‌اید!  سرتان را پایین بیندازید و‌ بروید داخل. در حالیکه جواب آزمایش و سونوگرافی و اکوی قلب را توی یک دستتان گرفته‌اید و پلاستیک گوجه و خیار و سیب‌زمینی را توی دست دیگرتان، بروید پشت خوش‌منظره‌ترین پنجره بنشینید. به جای قهوه، لقمه نان و پنیر با چای سفارش بدهید. بدون اینکه سگ دنبالتان کرده باشد از سفارشتان لذت ببرید و بعدش با خیال راحت از کافه بیرون بزنید و آدم‌موفق‌ها را با موفقیت‌هایشان تنها بگذارید!

  • متأسفانه به روزهای خداحافظی با این زیبای دوست‌داشتنی رسیدیم؛ شلیل شمس. میوه‌ای که نمی‌دونم چرا و به چه بهونه‌ای جزو میوه‌های قرآنی نیست! درحالی‌که هم اسمش زیباست، هم رنگ و لعابش و هم طعمش. چقدر قشنگ می‌شد اگر خدا اول یکی از سوره‌ها می‌گفت: «والشَلیل الشَمس و طَعمُه» سوگند به شلیل شمس و مزه‌اش...