- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 46
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 305
- 1/48двое суток
- 349
- 1/72трое суток
- 376
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ظهر داشتم زیر آفتاب تو محوطه دانشگاه دادهبرداری میکردم (گرانش زمینو تو نقاط مختلف اندازه میگیرم تا ببینم چیا زیرِ زمینه) قشنگ حس میکردم آفتاب داره تک تک سلولای پوستمو میسوزونه و خسته و کلافه بودم. بیهوا اینستاگرامو باز کردم دیدم دارن شان منو فالو کرده. برق…
یه پیام فورواردی تو کانال ماهی دیدم، اسمش بود: «هنوز کوههای دوردست خواب بودند» داشتم فکر میکردم حتما یه داستان جذاب پشت انتخاب این اسم بوده چقدر اسم کانالهاتون جالبه! دوست دارم بدونم داستان پشت اسم کانالتون چیه؟
اگه رونا (غونه) رو یادتون باشه که چقد علاقه نشون میداد به غذاها و زبونمون. اینو دیشب خودش درست کرده بود و با افتخار میگفت بعد چند بار تلاش تونستم دما و زمان مناسب برای ته دیگو پیدا کنم. در این حد که قبلش با گوشیش تایمر گذاشت اومد نشست پیشمون تا یه وقت تهدیگش…
اگه رونا (غونه) رو یادتون باشه که چقد علاقه نشون میداد به غذاها و زبونمون. اینو دیشب خودش درست کرده بود و با افتخار میگفت بعد چند بار تلاش تونستم دما و زمان مناسب برای ته دیگو پیدا کنم. در این حد که قبلش با گوشیش تایمر گذاشت اومد نشست پیشمون تا یه وقت تهدیگش نسوزه :)) - بهش گفتیم مرحله بعدی تهدیگ نونی رو باید تمرین کنی. #آنسوی_رودخانه #قصه_آدمها #ایران @melanight
دانشگاه ما مثل دانشگاههای ایران سلف نداره. یعنی اینطوری نیست که یجا باشه و غذا رزرو کنی. یسری فست فود و رستورانای ارزون قیمت و غرفههای غذا تو محوطه دانشگاه هست که میشه از اونجا غذا خرید که اصلا نمیصرفه. یا ساندویچهای سرد آماده با قیمت مناسب تو سوپرمارکت…
دانشگاه ما مثل دانشگاههای ایران سلف نداره. یعنی اینطوری نیست که یجا باشه و غذا رزرو کنی. یسری فست فود و رستورانای ارزون قیمت و غرفههای غذا تو محوطه دانشگاه هست که میشه از اونجا غذا خرید که اصلا نمیصرفه. یا ساندویچهای سرد آماده با قیمت مناسب تو سوپرمارکت دانشگاه هست که بازم نمیصرفه هر روز بخری. بخاطر همین اکثرا غذای خودمونو درست میکنیم میبریم. یه گروه هشت نفره داریم، ساعت که دوازده میشه ناهارو جمع میشیم بیرون آفیس میخوریم. همشون میدونن که باید ماگشونو بیارن. من یه فلاسک کوچیک دارم و چای سیاه دوغزالو با هل و گل همیشه دم میکنم و بعدِ ناهار برای همه چای میریزم. الان دیگه ایتالیایی، دانمارکی، ترکیهای، محاله بدون چایی دمیِ بعدِ ناهار روزشون بگذره. چند روز پیشم یکیشون رفته بود مغازه ایرانی تا واسه خودشم بخره :) #ایران #آنسوی_رودخانه #چای @melanight
دوستانی که از اپ TV Time استفاده میکردن و ماه پیش کلا بسته شد و غصه خوردیم. حالا سازندش یه اپ مشابه منتشر کرده به اسم Bingers 🥹 لینک گوگل استور + برای کسایی که نمیدونن: تو این اپ میتونین فیلم و سریالایی که دیدین رو علامت بزنین و یه بایگانی کلی ازش داشته باشین. زمان انتشار فصلای جدیدو هم میگه. برای من یکی از باحالترین بخشش، بعد دیدن هر قسمتی خوندن کامنتاشه.
از توضیح جشنها و مراسمات ایرانی به خارجیها الان به جایی رسیدیم که تو همه تولدامون موقع بریدن کیک که میشه دوستامون که از جاهای مختلف دنیان، میدونن باید با چاقو برقصن. حیف نمیتونم فیلم این شاهکارو به اشتراک بذارم :)) #آنسوی_رودخانه #ایران @melanight
ظهر داشتم زیر آفتاب تو محوطه دانشگاه دادهبرداری میکردم (گرانش زمینو تو نقاط مختلف اندازه میگیرم تا ببینم چیا زیرِ زمینه) قشنگ حس میکردم آفتاب داره تک تک سلولای پوستمو میسوزونه و خسته و کلافه بودم. بیهوا اینستاگرامو باز کردم دیدم دارن شان منو فالو کرده. برق از سرم پرید. صفحه دارن شانو چند ماهه پیدا کردم و فالو داشتم. نویسنده داستانهای تخیلی هست که من کل نوجوونیمو غرق کتاباش بودم. غرق دنیای خونآشاما و هیولاها و شخصیتاش با پایانبندیهای دور از ذهن. اون زمان موبایل نبود و من کتابا رو از کتابخونه امانت میگرفتم و صحنههایی که دوست داشتمو مینشستم با حوصله عینا تو دفتر خاطراتم مینوشتم. خیلی ذوق کردم. تازه فهمیدم اهل اینجاست! کسی اینجا میشناستش؟ 🫠 #اکنون #دارن_شان @melanight
видео или голосовое, без подписи
صبح امروزو با کنسولگری ج.ا تو لندن شروع کردم. برای تمدید پاسپورت. حس تحقیر اجازه خروج از کشور، بدخلقی کارمندا، هزینههای غیرمعقول (به پول ایران سی میلیون تومن)، اخبار صدا و سیما تو تلویزیون، عکسای نحس یسریا و.... مخلوطی از احساسات منفی رو تو ما زنده کرد. ظهر بعدش رفتیم موزه بریتانیا، قسمت ایران، از کنار حکاکیهای دیواری و مجسمهها، رد میشدم و کلمات توصیفی کنارش تو سرم طنین مینداخت: "Great" "Persian culture" "Ancient civilisation" "The Persian Empire" عظمت و شکوه از تک تک اون اشیا و کلمات نشون داده میشد. منشور کوروش هم وسط اتاق بود و هرکی نگاش میکرد دلمون میخواست بگیم این برای کشور ماست. ما از این فرهنگ و تمدن زاده شدیم. یه حفرهای ته دلمون بود. غم و خشم و بغص و حسرت عجیبی از تضاد چیزی که میدیدم و چیزی که سالهاست در جریانه قابل هضم نبود. موقع برگشت از جلوی سفارت ج.ا رد شدیم، چشممون افتاد به دیوار روبروش، چند تا ایرانی چادر زده بودن و مشخص بود بیشتر روزارو اونجا میگذرونن، پرچم شیر و خورشید و صدها عکس جاویدنامهارو پرینت شده گذاشته بودن روبروی ساختمون. اون حفره تو قلبمون بزرگ و بزرگتر شد...
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи