tgindex
پراکنده‌نویسی‌های من

پراکنده‌نویسی‌های من

Статистика
@elahehbasirперсидский

دوستان و همراهان جان، اینجا قرار است از هرآنچه در سرم می‌گذرد و هرآنچه از خواندن یا شنیدنش لذت برده‌ام بنویسم. ممنونم که مرا می‌خوانید

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
12
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
768
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
307
30 постов
Вовлечённость
40,0%
к подписчикам
Постов в день
1,7
всего 30
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
249
1/48двое суток
285
1/72трое суток
307

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🍒

  • این بود زندگی. ☕️

  • که ما رویایی جز زندگی نداریم ...

  • تا اینجای روز هزار و شونصد بار "اردک تک‌ تک، تک‌ تک اردک، اردک تک‌تک، تک اردک ..." خوندیم و با بچه‌ها بالا پایین پریدیم. بزنیم بیرون تا سرسام نگرفتیم و حنجره‌ی عمو پورنگ دریده نشده. 😅

  • از یه ظهر معمولی تابستونی.

  • _دوران خوبی برای بچه‌دار شدن نیست. _دوران خوبی برای ازدواج کردن نیست. _دوران خوبی برای شروع یه کار تازه نیست. _دوران خوبی برای سرمایه‌گذاری نیست. _دوران خوبی برای ... باشه درست. می‌دونم؛ اما ما قراره فقط همین یبار رو زندگی کنیم. عمرمون داره می‌گذره تو همین روزایی که دوران خوبی برای هیچ کاری نیست. اصلا دوران خوبی برای زنده بودن نیست؛ ولی چه می‌شه کرد! زنده‌ایم. هزار امید و آرزو داریم. پس باید ادامه بدیم. باید زندگی کنیم. حالا هرچقدر نیم‌بند. هرچقدر دست و پا شکسته. باید زندگی کنیم. 🌱

  • هر سال این روز مامان محمدباقر روضه می‌گیره. امسال سبزی خوردن سر سفره رو من به عهده گرفتم. از صبح چیتان پیتان کردیم و با عطر ریحون تازه اومدیم اینجا. حالا مراسم تموم شده و این چایی بعد روضه، با لباس راحتی خیلی می‌چسبه.

  • без подписи

  • بعد اغلب همین‌هایی که این مدل طرز فکر رو دارن بیشتر گلایه می‌کنن که چرا همسرشون توی کارای خونه و کارای مربوط به بچه‌ها کمک‌شون نمی‌کنه. خب شاید چون خودشون نخواستن. حواس‌شون نیست که خودشون یه خط کشیدن بین همسر و فضای داخلی خونه. همسر رو گذاشتن پشت در که فقط بیرون از خونه کار کنه و تمام. البته قبول دارم که همه‌ی آقایون هم مثل هم نیستن و بعضی‌هاشون تمایلی به مشارکت توی کارهای خونه و مسائل مربوط به نگهداری از بچه‌ها ندارن. روی صحبت من بیشتر با خانم‌هاییه این کار به نظرشون عجیب میاد و تا همچین مواردی می‌شنون سریع طرف مقابل رو سرزنش می‌کنن، یا اینکه جوری برخورد می‌کنن انگار یه اتفاق دور از ذهن و عجیب افتاده.

  • без подписи

  • نمی‌دونم چرا بعضیا وقتی می‌شنون محمدباقر بچه‌ها رو برده بیرون انقدر تعجب می‌کنن؟! یا مثلا وقتی می‌شنون بچه‌ها رو گذاشتم خونه پیش باباشون و خودم رفتم بیرون متعجب می‌شن! چجوری دلم اومده بچه‌ها رو بذارم خونه؟ چجوری تونستم؟ خوشبحالم که بچه‌ها رو برده؟ خوشبحالم که بچه‌ها رو نگهداشته؟ چه بابای خوبی! شنیدن این حرفا من رو واقعا کلافه می‌کنه. بابای خونه با بچه‌هامون رفته بیرون. با بچه‌هامون (نه فقط بچه‌های من) وقت گذرونده. باهاشون بازی کرده. از وجود بچه‌ها لذت برده. تو کارها به من کمک کرده. کجای این مسائل انقدر عجیب و دور از ذهنه؟! بله. قبول دارم که برای من فراغت حاصل شده. قبول دارم که با کمکش حجم کاری که به عهده داشتم رو کمتر کرده. بله. دستش درد نکنه؛ اما این فقط به منظور لطف به من نیست. خودش هم از بودن با بچه‌ها لذت می‌بره. اصلا بچه‌ها هم نیاز دارن با پدرشون باشن. همون‌طور که کل روز با منن. چیز عجیبی نیست که!

  • در وصف زندگی این روزا: با صدای خانم هایده پخش بشه لطفا. اونجا که می‌خونه: نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خسته‌گان...

  • انتظارهای کوتاه که نتیجه‌‌ شیرینی دارن خیلی برام لذت‌بخشه؛ مثل زل زدن به شیشه فر وقتی کیک داره پف می‌‌‌کنه.

  • 10 авг.7801618

    دایی‌جان ناپلئون اثر《ایرج پزشک‌زاد》 شاید بهترین شروع نباشه؛ اما انقدر ملموس و تاثیرگذاره که هر سال روز ۱۳ مرداد درست سر همون ساعت یادش میفتم. اینجوری شروع می‌شه: «من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم.»

  • بهترین شروع رمان یا داستانی که خوندید چی بود؟ از کدوم کتاب یا نویسنده؟ *جمله‌ی شروع رو برامو بنویسید.

  • من دقت کردم، وقتایی که فکرم مشغوله بیشتر تو آشپزخونه می‌چرخم. غذا، دسر، سالاد، خوراکی‌های ریز ریز بیشتری درست می‌کنم. بیشتر به فکر پر کردن فریزر میفتم. نمی‌دونم! شاید این کار تو ناخوداگاهم یجور تراپیه. 🪞

  • کاش آدم هیچ‌وقت، هیچ‌جا شرمنده‌ی خودش نشه. برای حرفی که نزده، کاری که انجام نداده، چیزی که از پسش برنیومده، واکنشی که نشون نداده و برعکس همه‌ی این‌ها.

  • علیسان میگه: 《مامانو چرا صورتت این شکلیه؟》 میگم درد دارم مامان. تو برو بازی کن تا خوب شم. میگه: 《فک کنم باید قهوه بخوری تا خوبِ خوب شی.》 یعنی این بچه هم فهمیده قهوه چه تاثیری تو حال من داره. عجالتا یه آیس لاته بزنم بلکه یکم تاب‌آوریم بیشتر بشه.

  • با شال مبل هیچ جوری نمی‌تونم ارتباط برقرار کنم. وقتی یه چیز اضافه رو مبل باشه، بهم حس نا مرتبی و ریخت و پاش میده. حالا می‌دونم شال مبل کاربردیه و یه چیز الکی نیست؛ اما از نظر من اضافیه و خونه رو شلوغ می‌کنه.

  • میگه: 《چه حوصله‌ای داری. با وجود دو تا بچه، فقط این همه گل و گلدونت کمه!!!》 میگم: 《آره خب سخته. خصوصا تا زمانیکه بچه متوجه بشه نباید به گلدونا دست بزنه.》 میگه: 《کاری به اینش ندارم! کلی میگم. بیکاری مگه؟! که چی بشه؟! هی آب بدی بهشون. جابه‌جاشون کنی. تمیزشون کنی ...》 نکنید دیگه. اینجوری تو ذوق آدما نزنید. 😢 #گپ_دوستانه 😔