سیب صورتی
Статистикаلینک پیام ناشناس https://telegram.me/dar2delbot?start=send_75wjg4
- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 239
- 1/48двое суток
- 273
- 1/72трое суток
- 295
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دکمه غلط کردم کجاست؟ من موهامو کوتاه کردم. با چتری!!!
دخترها بیاین یه کم در مورد برداشتن شال و روسریهامون حرف بزنیم. حجاب از سالها قبل توی جمع خانواده و دوستان نزدیک انتخاب من نبوده و نیست و از بعد (زن، زندگی، آزادی) جراتی در من کم کم جوونه زد و شروع کرد به رشد کردن؛ هرچند آروم. خیلی آروم... اما یه چیزی این وسط هست... یاد حرف تهمینه حدادی میافتم که سالها پیش توی وبلاگش نوشته بود که اگه همین فردا حجاب در ایران آزاد بشه، آیا همه میتونن روسری رو بردارن؟ انگار ماجرا خیلی فراتر از قانون جامعه و عرف خانوادههاست. انگار این حجاب، این روسری لعنتی توی وجودمون نهادینه شده؛ حتی توی وجود یکی مثل من که اصلا هم به حجاب معتقد نیست. امروز برای اولین بار شال رو از دور گردنم برداشتم و یه مسیر خیلی کوتاه رو بدون شال قدم زدم و تمام مدت پشت فرمون، هیچ شالی دور گردنم نبود. جدا از اون حس رهایی و خنکی محشری که میداد، ترس و اضطراب هم بود. یه نگرانی عمیق که الان یکی میاد سراغت و یه چیزی بهت میگه یا دستگیرت میکنه یا میزنت یا یه چیز وحشتناک این مدلی... به این فکر میکنم که همین حس سادهی پیچیدن باد لای موها، همین چیه که ایییییین همه سال ازش محروم بودیم؟
مامان من تو رو خیلی دوست دارم. از مشهد تا اسرائیل. بعد از اسرائیل تا نیشابور. بعد از نیشابور تا آمریکا!
یه چیزی یاد گرفتم... اگه توی یه کاری اونطور که باید عمل نمیکنم و واکنشهایی فراتر از موقعیت نشون میدم، به این دلیل نیست که بیعرضه ام؛ بلکه به این دلیله که زخم دارم. دقیقا شبیه وقتی که دستت زخم شده و نمیتونی درست مداد دست بگیری و بنویسی. بدخط مینویسی چون دستت زخم شده. نه به این دلیل که بیعرضه ای و نوشتن بلد نیستی.
امروز گرمتر از اونی بود که بتونم از خونه برم بیرون و سپهر رو برسونم مهد. واسه همین پیشنهاد دادم امروز رو توی خونه بمونیم و خدا رو شکر که استقبال کرد. ناهار باهم الویه درست کردیم. برخلاف همیشه امروز دوبار "وقت ویژه سپهر و مامان" داشتیم. عصر هم با اتوبوس، نه یکی که دوتا، رفتیم بوکتاب. کتاب خریدیم و وسط شیرانبه خوردن کتابهای جدیدمون رو خوندیم. توی مسیر برگشت، وقتی منتظر اتوبوس بودیم، گفت چقدر امروز عشق و حال کردیم. و بعدتر وقتی رسیدیم و جوراباش رو درآورد و لباس راحت پوشید، دوباره گفت خیلی امروز بهمون حال داد... این لحظه از مادر بودن...دقیقا همین لحظهاش 🥺
گلهای توی خونه من یه کانال خوب تلگرامی میخوام برای دانلود فیلم و سریال بهم کمک کنید لطفا :*
+ سلام مامان. صبحت بخیر - سلام پسرم. صبح تو هم بخیر +صبح تو بیشتر بخیر!
جلوی آینه مشغول آماده شدن بودم که بریم بیرون. یهو گفت: " مامان چه لباست بهت میاد". بعد بدو بدو کرد و رفت. از صبح که اینو شنیدم هربار یه آینهای میبینم خودم رو نگاه میکنم و میگم چه لباسم بهم میاد ❤️
در همین راستا من در یک سال اخیر فقط یه شلوار جین، یه کت فوتر نسبتا گرم و یه شال سرمهای ساده خریدم. اما ارتباطاتم رو با وسواسان خریدِ همسایز حفظ کردم و به این ترتیب همیشه لباس نو داشتم 😎 حالا با پولی که در این زمینه تونستم ذخیره کنم چیکار کردم؟ سرمایهگذاری در بازار طلا؟ سرمایهگذاری در بازار مسکن؟ رمز ارز؟ خیر! ماتحت خر!
توصیه اقتصادی بنده را در این شرایط به یاد داشته باشید: لازم نیست لباس بخرید. فقط کافیست با افرادی که زیاد لباس میخرند و همسایز شما هستند در ارتباط باشید 😁😈
کم غم و اندوه داشتم. "دو زن" هم دیدم و حالا روی مبل نشستم و دارم برای فرشتهی داستان فین فین میکنم.
تبدیل شدم به مامانی که عصاره پای مرغ میریزه توی غذا و وقتی بقیه متوجه تغییر بو و مزهاش نمیشن، یه گام جلوتر میره و نقشه پای مرغی کردن غذای بعدی رو توی ذهنش میکشه 😎😈
حس میکنم نیاز دارم گاهی مغزم رو خاموش کنم یا دست ببرم توی سرم و چنگ بزنم و یه مشت فکر، هرچقدر که اومد توی دستم، بردارم و بریزم دور. مغزم تا لحظه ای که چشمام بیدارن کار میکنه و فکر میتراشه. اون لحظهای که نیمههای شب بیدار میشم و میرم دستشویی. تا روشنایی چراغ دستشویی میخوره توی چشمم، مغزم شروع میکنه و من به معنای واقعی کلمه، ریزش افکارم رو در اون لحظه حس میکنم. حس میکنم و یه جاهایی تحملش رو ندارم. تحمل این حجم از فکر و نگرانی رو ندارم. من مدام فکر میکنم. مدام و مدام و مدام... به همه چیز. بیشتر از همه و هرچیز به سپهر. کمتر از همه و هرچیز به خودم!
در یک مکالمه تلفنی نیم ساعته از شمال تا جنوب و شرق تا غرب حرف زدیم و زندگی پنج انسان کاملا بیربط را مورد نقد و بررسی دادیم. دوستت داریم قدیمیترین و صمیمیترین رفیق!
|مامان من بوی تو رو خیلی دوست دارم|
امروز خوشاخلاق بیدار شدم. پسرم هم خوشاخلاق بیدار شد. همسرم هم خوشاخلاق بیدار شد. ما در شش و نیم صبح خانواده خوشاخلاقی بودیم که سهتایی "تیزبین" بازی میکردیم. امروز قهوهای که خوردم از روزهای قبل خوشمزهتر بود و پنکیکهایم خوب از آب درآمدند.امروز حالم خوب است و باران هم میآید. پس راننده عزیز اسنپ...اجازه بده در اوج حال خوبم به چسنالههای سیروان خسرویای که گذاشتی گوش بدهم و لطفا از قیمت دلار و طلا حرف نزن!
لذا توصیه من به شما همین است فرزندانم!
ما چندوقته پنجشنبهها که بیکاریم و سپهر هم میره مهد، دوتایی میریم دیت. در حد یکی دو ساعت. پیادهروی و حرفهای معمولی و چاییای قهوهای چیزی. در همین حد... ولی خیلی خوش میگذره و در شرایطی که زندگی سخته، مادر پدر بودن سخته، بچه تربیت کردن سخته، اقتصاد داغونه و همهچی بدو بدوئه، این یکی دو ساعتی که آروم میگیرین و خودتون دوتایی وقت میگذرونین خیلی جوابه.
امروز در مدرسه جشن داشتیم و تمام کادر مدرسه ایستاده بودند تا عکاس از همگی عکس دستهجمعی بگیرد. یک دو سه گفت و عکس را گرفت و چند ثانیه به دوربینش نگاه کرد و بعد به من اشاره کرد که شما! خیلی خندهت زیاده! ناگهان همه سرها برگشتند سمت من. خندهام ماسید و خجالت کشیدم. مدتها بود اینطور در جمع خجالتزده نشده بودم. گرما را در صورتم حس کردم و واقعا از تمام نگاههایی که به سمتم برگشت، خجالت کشیدم. بعد سعی کردم خنده زیادم را کم کنم. بلد هم نبودم. حالا مثلا چه اشکالی داشت یک نفر در عکس زیاد بخندد؟ قهقهه که نمیزدم. اصلا خنده زیاد یعنی چه؟ معیار کم یا زیاد بودن خنده چیست؟ هرچیزی استاندارد دارد؟ همه باید شبیه هم باشیم؟ حتی خندههایمان؟
دخترکان قشنگم یه رسپی امتحان شده و بیادا برای کیک کدوحلوایی میخوام شکر قهوهای هم ندارم!