سیارهٔ گمشده؛
Статистикаمن همان «پری کوچک غمگینی» هستم که دلم را در کلمهها مینوازم آرام آرام. پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و منتظر سحرگاهیست که از یک بوسه به دنیا بیاید. -اینجا خانهی من نیست، غریبه. -قصه میگویم-
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 49
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 94
- 1/48двое суток
- 107
- 1/72трое суток
- 116
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۹ دلت برای چه چیزهایی تنگ شده؟ این سوال بیرحمانه است. این سوال چشمانم را به درد میآورد. این سوال لایهی نازک اشکی میشود که همهجا را محو میکند. دلم برای چه چیزهایی تنگ شده؟ در زبان انگلیسی مفهوم دلتنگی در کلمهی miss خلاصه…
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۹ دلت برای چه چیزهایی تنگ شده؟ این سوال بیرحمانه است. این سوال چشمانم را به درد میآورد. این سوال لایهی نازک اشکی میشود که همهجا را محو میکند. دلم برای چه چیزهایی تنگ شده؟ در زبان انگلیسی مفهوم دلتنگی در کلمهی miss خلاصه شده است. به معنی احساس فقدان چیزی را کردن و از دست دادن است. به معنی گم کردن و نداشتن. میتوانم لیست بلندبالایی از چیزهایی بنویسم که فاقدشان هستم. از غذای مامان تا آغوشِ بابا. از سوار تاکسی شدن تا همه جا با ماشین رفتن. از دوغ محلی تا بستنی فلکه رضا. امّا در کنار این لیست بلندبالا چیزهایی هست که «دلتنگشان» هستم. دلتنگی به معنای دلتنگی. به معنای فشردگی اعضای بدن از نداشتن یا دوری از چیز یا کسی. از احساس انقباض رگهای قلبم برای سرانگشتهای #بچه تا اشکهای گهگاه برای سریال نگاه کردنها به همراه پیتزا با خواهرم. از نوازشهای آرام دستم توسط افرادی که دوستشان دارم تا اتفاقی دیدنشان در خیابان. در نتیجه این سوال بیرحمانهست. چشمانم را به درد میآورد و قلبم را بیشتر از قبل به دلتنگی میکشاند.
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۸ روی نیمکت محوطهی خوابگاه دراز کشیدهام و به درختهایی نگاه میکنم که در باد خشخشکنان به هر سو تکان میخورند. فکرها سعی میکنند از مارپیچ ذهنم عبور کنند و خودشان را سریعتر به مرکز نگرانی برسانند. دارم نگران میشوم. نگرانِ همهچیز. نگرانِ ویزا، نگرانِ پول، نگرانِ پایاننامه، نگرانِ کار. نگرانی و ذهنمشغولی کم کم درهای اضطراب را که قفل کرده بودم تکان میدهند و سعی میکنند خودشان را به قلبم برسانند. قلبم کمی تند میزند. نفسهایم هم. دستانم را روی سطح زبر نیمکت میکشم. به قلبم فکر میکنم. درهای اضطراب هنوز بستهاند. به نفسم فکر میکنم. دارد سعی میکند هوا را به درون ریههایم بفرستد و اکسیژن برساند. نفس عمیقِ مصنوعیای میکشم و آن را در سینه حبس میکنم. دوباره. دوباره. حس میکنم اکسیژن قلبم را اشباع میکند. حس میکنم اکسیژن در خونم روان است. نفسم را آنقدر حبس میکنم که دیگر به جز تمرکزم روی قلب و نفسم، فکر دیگری در سرم نیست. دوباره سطح زبر نیمکت را لمس میکنم. نگرانم. امّا این فقط نگرانی است. حق دارم نگران باشم. حق دارم بترسم. ولی نمیگذارم نگرانی درهای اضطراب را از جا بکنند. نمیگذارم دوباره سرخ شوم و سفید شوم و کاری از دستم برنیاید. روی نیمکت مینشینم. شاخهها همچنان میرقصند. چیزی عوض نشده است. از پسش برمیام. دربارهی چیزهایی که ذهنت را مشغول میکنند
برای زردی و روشنی: آفتاب-
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۷ غریبهی عزیزم؛ بیشتر از هر زمانی نیاز دارم در جایی که هستم نباشم. نه برای اینکه دلم تنوع بخواهد یا هوس جای دیگر کرده باشم. دلم جایی بیدردسرتر میخواهد. بچه که بودم فکر میکردم چقدر زندگی نرمال است. دلم هیجان میخواست؛ مثلا…
شبهای زیادی تصور میکردم چنین شبی را که به آهنگ بیکلامی گوش دهم و هیچ حسی نداشته باشم. مطلقا هیچ حسی. مطلقا بینگرانی. مطلقا بدون تپش قلب، بدون دردِ قلب، بدونِ جایی که درد داشته باشد. بدونِ هیچ حسی. شبهای زیادی تصور کردم که در دنیایی فراتر از این دنیایی که هستم، در سیارهای دیگر سیر کنم و به آهنگ بیکلامی گوش دهم و سفر کنم. حالا امشب همین حس را دارم. مطلقا هیچ حسی. مطلقا هیچ دردی. مطلقا هیچ چیزی که بهم یادآوری کند بار زیادی را روی شانههایم حس میکنم. دربارهی امروز [۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۶
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۵ در امتداد پرتوهای خورشیدِ در حال غروب روی آبِ آرامِ دریاچه، نابلد شنا میکنم. رقص نور خورشید زیر چانهام محصورم کرده است. مدتی بدون اینکه به چیزی فکر کنم، آرامش آب را به خودم جذب میکنم که یاد سوال میافتم. «اگر فردا آخرین روز زندگیات باشد چه کار میکنی؟» تصورش میکنم. در همین لحظه تصور میکنم که فردا زندگیِ نه کوتاه و نه بلندم تمام میشود. نه اضطراب میگیرم و نه حرصی میخورم. تمام میشود. راستش حالا ته ذهنم هر روز منتظرش هستم. مرگ ممکن است هر روزی به من برسد. دیگر حسرتهایم را جمع نمیکنم روی هم تا شاید روزی گرهشان را پیش از مرگ باز کنم. میدانم ممکن است این تصویر غروب، آخرین تصویر غروبی باشد که میبینم. امّا سوال میگوید فردا. سوال میگوید ما به تو فرصتی میدهیم تا بدانی که کی تمام میشوی. سوال میخواهد بداند اگر واقعا میدانستم چه کار میکردم. تقریبا ۳۰ ساعت برایم کافی است. ۳۰ ساعت برایم کافیست تا هرآنچه که هنوز به آدمها نگفتهام را بگویم. ۳۰ ساعت شاید کافیست که به اندازهی همهی آدمهای عزیز زندگیام که دیدهام یا ندیدهام نامه بنویسم. پرتوهای غروب خورشید به بالای چشمانم میرسد. مینویسم. اگر فردا آخرین روز زندگیام باشد مینویسم. آنقدری که دیگر حرف ناگفتهای در این زندگی نه کوتاه و نه بلندم نمانده باشد…
siavash ghomayshi – Mohabat
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۴ دربارهی یک ترانه
[۳۰ نوشته، ۳۰ روز] #روز ۲۳ تق تق! انتظار چه کسی را میشد این وقت شب داشت؟ در را که باز کردم آمادهی هر نوع غافلگیریای بودم. امّا آرام ماندم. مرد با صورت تراشیده و کت و شلوار کلاسیک و قدِ بلند وارد اتاق شد و من بدون ترس و نگرانی، انگار که آشناترین آدمی…
[۳۰ نوشته، ۳۰ روز] #روز ۲۳ تق تق! انتظار چه کسی را میشد این وقت شب داشت؟ در را که باز کردم آمادهی هر نوع غافلگیریای بودم. امّا آرام ماندم. مرد با صورت تراشیده و کت و شلوار کلاسیک و قدِ بلند وارد اتاق شد و من بدون ترس و نگرانی، انگار که آشناترین آدمی که میشناسم وارد شده باشد، روی صندلی نشستم. «همهچیز را بگذار. همراهم شو.» شمرده حرف میزد، با مکث. نترسیدم. انگار تمام این سالها برای این مکالمه آماده شده بودم. «الان؟» به اطرافم نگاه کردم. کتابِ نیمهخواندهام گوشهی تخت، ظرف انگورهای نصفه روی میز، لیوان آبم پر. پیامی روی صفحهی گوشیام آمد. «همهچیز را بگذار و همراهم شو.» نامزدم پیام داده بود. هنوز پیام دوستم را هم پاسخ نداده بودم. «همهچیز را بگذار و همراهم شو.» عجله نداشت. آرام ایستاده بود و به من نگاه میکرد. مدتی ساکت نشستم. گلدانِ زامفولیایم بالای کمد، صفحهی روشن لپتاپم روی تکالیف شاگردانم، پروژهی نیمهکارهی داستان روی میز. «همهچیز را بگذار و همراهم شو.» دوباره صفحهی گوشیام را روشن کردم. پیام نامزدم همچنان آنجا بود. دقایقی پیش دعوا کرده بودیم. برای دلجویی پیام داده بود. یاد شاگردم افتادم که قرار بود برایش صوتی بفرستم. قرار دوچرخهی فردا صبح را تازه بسته بودم. امروز به دوستی قدیمی پیام خوشوبش فرستاده بودم که هنوز ندیده بود. مادرم برایم عکس فرستاده بود که استیکر فرستاده بودم. خواهرم از خریدش راضی نبود و به فروشندهاش فحش داده بودم. گوشی را روی تخت رها کردم. «همهچیز را بگذار و همراهم شو.» برخاستم و به لباس خوابِ صورتی و کودکانهام نگاهی انداختم. دست مرد را گرفتم. همهچیز را همانجوری که بود رها کردم. بگذار آخرین تصویرم هر آن چیزی باشد که زندگی بود. همراهش شدم.
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۲ این یکی از درسهای بزرگسالی است که «دوستی» مهمترین چیز است. آدم در نو جوانی آنقدر در گیر و دار هویت است که متوجه نیست یکی از بزرگترین بخشهای هویت هرکس، خانوادهای نیست که هیچ نقشی در آن نداشته، یا عشقی نیست که میآید و میرود و در مارپیچی نگهمان میدارد؛ دوستیهاییست که انتخاب کرده و انتخابش کردهاند. فکر میکنم این یکی از ارزشهای بزرگسالیست که «دوستی» یکی از مهمترین چیزهاییست که آدم قدر میداند، جشن میگیرد، حفظ میکند، راضی نگه میدارد. دوستی مُسکّن تنهاییست و با این حال یادآور آن است. شبیه هر نوع ارتباط دیگری. امّا چیزی در دوستی است که میتواند امنیتی پایدارتر از رابطهی عاشقانه و هیجانی متفاوت از خانواده داشته باشد. -دوستیها مهماند. و این چیزیست که من خیلی دیر، در انتهای۲۴ سالگیام فهمیدم. و این چیزیست که من خیلی دیر، سعی در ساختن و نگه داشتن و ترمیمش دارم. دربارهی دوستیها
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۱ دوست داری چیزی را در گذشتهات عوض کنی؟ روی چمنهای محوطه دراز کشیدهام و به صداهای اطرافم گوش میدهم. به خندههای آشنای دانشجویان و به گرمای آشنای خورشید. بدنم را حس میکنم که همچنان از سرماخوردگی اخیر التیام مییابد. به زخمهایم فکر میکنم که همچنان از سرخوردگیها و شکستگیهای قبلی التیام مییابند. حاضرم چیزی را عوض کنم؟ همهچیز را در ذهنم به عقب برمیگردانم. خاطرات یکسال و نیم گذشته، سه ماه خمودهی پیش از پروازم، اضطرابها و دل از جاکندگیهای قبلش، جدا شدنها و زخمهایش، شکستگی قلبم، تنهایی قبلش، نوجوانی غمگینم، کودکی وحشتزدهام، چیزهایی که دیگر یادم نیست. حاضرم چیزی را عوض کنم؟ هیچ تصوری از هیچ چیز بهتری ندارم. هیچچیزی به ذهنم نمیرسد که بگویم کاش عوض میشد. چرا؟ چطور؟ مگر نه اینکه در زندگیام کلی اشتباه کردهام؟ مگر نه اینکه دل زیاد شکستهام؟ مگر نه اینکه دلم را زیاد شکستهاند؟ حتی دلم نمیخواهد هیچکدام از آنها را تغییر دهم؟ حتی دلم نمیخواهد زخمهای کودکیام را پاک کنم؟ نمیدانم. روی چمنهای محوطه دراز کشیدهام و به زخمها و کبودیهای دستها و پاهایم فکر میکنم. پروانهای دور انگشتانم دستم پرواز میکند. بالهایش را محکم بهم میزند. حس میکنم اثرش را در اطرافم. حس میکنم اثر پروانهای را. نه. دلم نمیخواهد هیچچیز را عوض کنم. شاید اگر ذرهای چیزی در زندگیام عوض میشد، حالا روی چمنهای محوطه با این بدن و با این لباس سیاه و سفید دراز نکشیده بودم. نه. حاضر نیست هیچکدام از این زخمها را با هیچ چیز دیگر طاق بزنم…
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۰ خیلیها در شهر من زندگی نمیکنند. خیلیها به اندازهی جمعیت کرهی زمین منهای حدود ۱۶۰ هزار نفر. از این ۱۶۰ هزار نفر، دوستان زیادی پیدا کردم. حالا در شهر آشنایانی دارم که اتفاقی همدیگر را ببینیم. حالا شهرم به جایی رسیده است که برایم کوچک شده باشد. حالا در شهرم آشنایان زیادی دارم. امّا خیلیها در شهر من زندگی نمیکنند. خیلیها به اندازهی جمعیت کل کشورم. روز اولی که در شهر قدم گذاشتم و فکر کردم که هیچکدام از این غریبهها که بهم لبخند میزنند اسم مرا نمیدانند، تا امروز، یک سال و نیم گذشته است. حالا بعضی از غریبهها اسم مرا میدانند. بعضیهایشان مرا میشناسند و من حالا، کمی بیشتر، به اندازهی دایرهی دوستانم منهای ۱۶۰ هزار نفر، احساس تعلق میکنم. و هنوز خیلیها در شهر من زندگی نمیکنند. خیلیها به اندازهی هشت نفر خانوادهام. خیلیها به اندازهی پنج نفر دوستانم. خیلیها به اندازهی دوست صمیمیام. خیلیها به اندازه خواهرم. خیلیها به اندازهی برادرزادهام. خیلیها به اندازهی مامانم. خیلیها. خیلیها در شهر من زندگی نمیکنند… دربارهی کسی که در شهر تو زندگی نمیکند
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۱۹ ۱۱ آذر بلیت هواپیما داشتم. سه روز قبلش هنوز نمیدانستم واقعا قرار است بروم یا نه. همهچیز تا همان ۷ آذر که ویزایم به دستم رسید نامعلوم بود. با این حال در سه روز همهچیز را جمع کردم و ۱۱ آذر بلیت هواپیمایم بود. هواپیمایم صبح زود بود و شب به مقصد رسیدم. کل روز را گریه کردم. از هواپیمای اولم تا وقتی پایم را در اتاق موقت جدیدم در یک قارهی جدید گذاشتم. روز بعد چشمهایم پف داشت. و روز بعدش. و روز بعدش. سه روز گریه کردم. سه روز هرچه را میدیدم، هرچه را تنهایی پشت سر میگذاشتم اشکم درمیامد. انگار سه روز قبل رفتن و سه روز بعد رسیدن در دنیای معلقی دیگر بودم. و بعد آذر برایم دو نیمه شد. حالا قصد دارم هر سال ماه آذر، سالگرد این دوپارگی را جشن میگیرم. دو نیمه، دو پارهای که دو زندگی را به هم وصل میکند. و بهایش؟ بهایش شش روز کامل معلق بودن در این دنیا بود. معلق از همهچیز، معلق از تعلق… یک اتفاقی را بنویس که در ماه آذر افتاده باشد
برای نوشتن این چالش حساسیتهای نوشتن قبلیام را ندارم. دیگر به چینش کلمات فکر نمیکنم. پنج دقیقهای افکارم را نوشته میکنم و رد میشوم. فکر میکنم این هم قدمی از #در_التیام است. گاهی پیچیده نکردن افکار مهمتر از زیباتر کردنشان است.
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۱۸ در دو سال گذشته یکی از مهمترین اهدافم این بوده که دوباره به کودکیام برگردم. چیزهایی که ازشان لذت میبردم، چیزهایی که دلتنگشان میشدم را دوباره تکرار کنم. غذاهای موردعلاقهام را با لذت کودکی امتحان کردم. کتابهای کودک و نوجوان را دوباره زندگی کردم. سعی کردم مثل کودکی برای همهچیز ذوق کنم. غروب را به همه نشان دادم، با دیدن حلزونها دوباره شگفتزده شدم. کار دستی و نقاشی را امتحان کردم. و از همه مهمتر، سعی کردم دوباره چند ساعت حوصله سر رفتن، یک جا نشستن و بیکار بودن، استراحت بدون فکر کردن به چیزهای بزرگسالانه را تجربه کنم. فکر میکنم این بیشترین چیزی بود که دلتنگش بودم. حالا زمان استراحت بین کار یا در روزهای پر مشغله، دقایقی را سعی میکنم آرام بگیرم، بدون گوشی، بدون چک کردن پیام، فقط من و خیره شدن به اطرافم و لذت بردن از نسیم، یا نور خورشید یا گرما یا سرما، گوش دادن به صداهایی که میشنوم، حس کردن بوها و هرچیز دیگری که با پنج حواسم حس میکنم. چیزهایی که از کودکی دلتنگشان میشوی
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۱۷ میپرسید چه زمانی مسیر زندگیات به کلی تغییر کرد؟ میگویم زمانی که کمک گرفتم. زمانی که میدانستم دارم غرق میشوم، میدانستم هیچ راهی وجود ندارد و با اینحال بزرگترین ترسم این بود که فقط یک بار بگویم «کمک». در کودکی آدم بیشتر کمک میخواهد؛ برای بریدن کاردستیای، برای به دست آوردن چیزی از بالای طبقه، برای دستشویی رفتن، برای غذا پختن، برای گریه کردن. نمیدانم در بلوغ چه اتفاقی میافتد که آدم شرمش میآید کمک بگیرد. برای تکالیفش، برای درسی که در آن خوب نیست، برای انجام دادن کارهای سخت، برای گریه کردن… روزی که تصمیم گرفتم کمک بخواهم، شجاعانهترین کاری بود که تا به حال انجام دادم. و روزی بود که مسیر زندگیام تغییر کرد. از دوستانم کمک خواستم، از خانوادهام کمک خواستم، از تراپیست کمک خواستم، از دارو کمک گرفتم، از تمام راههایی که میتوانستم. آدم از بعضی چیزها تنهایی عبور نمیکند… چه زمانی مسیر زندگیات به کلی تغییر کرد؟
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۱۶ ۱۹ جولای ۲۰۲۱: غریبهی عزیزم؛ در طول زندگیام با آدمها بسیار تنش داشتهام- آدمهایی که ارتباطم با آنها محدود بود یا آدمهایی که آشنایم بودند. تنشهایم گاه آنقدر پر هیجان میشدند که خستهام میکردند. پر از سوال میشدم هر بار. چه فکری در مورد من میکند؟ کاش این را بهش نمیگفتم. ظاهرم در نظرش چطور بود؟ احتمالا به قدر کافی با اعتماد به نفس به نظر رسیدهام. دیگر چه؟ از من خوشش آمد. از من خوشش نیامد. فکر میکنم یکبار نشد اول بگویم چرا با من بد برخورد کرد. نشد بگویم چه مانتوی چروکی داشت. نشد بگویم موهایش چرب بود. هیچوقت ابتدا دیگران را قضاوت نکردهام. تا دلت بخواهد تنش داشتهام. تا دلت بخواهد از همان ابتدا، از همان ابتدای تاریخم که یادم میآید، هر بار، انگشت قضاوت را در چشمان خودم کردم. هر بار. من حتی در برخورد با کسی که برای اولبار ببینمش، به جای هرچیز دیگری، خودم را قضاوت میکنم. ۲۳ جولای ۲۰۲۶: مهرآذین عزیز؛ نامهات را خواندم. راستش میتوانستم تنشت را حتی از پشت نقاب کلمهها احساس کنم. متاسفم که انگشت قضاوت را در چشمان خودت میکنی. متاسفم که فکر میکنی اینکه دیگران را قضاوت نکنی خوب است. من از روی این نوشته قضاوتت کردم. راستش خیلیها را در برخورد اول قضاوت میکنم. راستش همه را. آدم هیچوقت نمیتواند کاملا بدون هیچ سوگیری چیزی را نگاه کند. آن چیزها برای آدمهای قدیسه است. امّا مسئله این است که چقدر اجازه میدهیم قضاوتمان، رفتارمان را تحت تاثیر قرار دهد. من حالا لباس چروک دیگران را میبینم، بوی بد دهانشان را حس میکنم، برخورد سردشان با خودم را احساس میکنم، صدای بلند یا خیلی کمشان را میشنوم و قضاوتم در حدیست که در همین لحظهی اول، با حواس پنچگانهام حس کنم. بعد از آن اگر کسی غریبه بود که غریبه میماند و به من ربطی ندارد و اگر آشنا شد، نام و اثر و ارتباطش برایم مهمتر است. من مطمئنم تو هم بعد از خواندن نامهام قضاوتم میکنی. راستش برایم اهمیتی ندارد قضاوت اولت چیست. من خودم هستم و به قوت و ضعفم اطمینان دارم. امیدوارم قضاوت مثبتی داشته باشی، و اگر نداشتی، بهت اطمینان میدهم پنج سال بعد، انگشت قضاوت به اندازهی یک بالاتنه از چشمانت دور است و دیگر به جای هر چیز دیگری، خودت را قضاوت نخواهی کرد. ❤️ دربارهی کسی که در برخورد اول قضاوتش کردی
[۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۱۵ برای جواب دادن به این سوال دو روز فکر کردم و از چهار نفر پرسیدم. ف گفت، در حال حاضر بیشتر از همهچیز به «زمان» نیاز دارد. ن گفت در حال حاضر «پول» بزرگترین نیازش است. ک گفت «عشق»، بدون شک عشق. و من؟ من در حال حاضر بیشتر از همهچیز به «صلح» نیاز دارم. به کمی آرامش ذهن. به هرچه که کمی ذهنم را از تمام وقایع پیچیده و عجیب دور کند. به کمی آرامش، نه پیش و پس از طوفان. به کمی آرامی خیال، نه بدون نگرانی دیروز و فردا. به کمی صلح در وطنم. به کمی خوشخیالی عزیزانم… وقتی این را گفتم ف سر تکان داد. ن درکم نکرد و ک معتقد بود که با عشق همهی اینها دست یافتنیست. من امّا میدانستم که زمانی بزرگترین نیازم زمان بود، بزرگترین نیازم پول بود، بزرگترین نیازم عشق بود و حالا میدانم که بدون کمی آرامش ذهن، هیچکدام، ارزش زیادی ندارند… درحال حاضر به چه چیزی بیشتر از همهچیز در زندگیات نیاز داری؟