tgindex
نهانگــاهـ

نهانگــاهـ

Статистика
Последний пост
4 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
288
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
281
32 постов
Вовлечённость
97,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 32
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
141
1/48двое суток
161
1/72трое суток
174

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • کشورهایی که بیشترین سلاح را به جهان می‌فروشند، همان‌هایی هستند که مسئولیت صلح جهانی را به عهده دارند... #دنیای_وارونه

  • برای اسرائیلی‌ها، برای شارون، بگین نخست‌وزیر و سربازانش واژه «تروریست» آن بار معنایی را که در جاهای دیگر داراست نداشت. در اروپا و آمریکا، در بسیاری از کشورهای آسیایی و حتی در اتحاد شوروی، واژه‌ی «تروریست» صحنه‌هایی از هواپیماربایی، بمب‌گذاری در رستوران‌ها، مدارس یا فرودگاه‌ها، قتل غیرنظامیان در هواپیماها، اتوبوس‌ها، قطارها یا کشتی‌ها را به ذهن متبادر می‌کند. اما در اسرائیل، «تروریست‌ها» یعنی همه‌ی عرب‌های فلسطینی ـ و اغلب، همه‌ی عربی ـ که با اسرائیل در کلام یا عمل مخالفت می‌ورزند. پ.ن: تروریست‌ها از رابرت فیکس

  • «زنی بچه به بغل از کلبه بیرون اومد، داشت گریه می‌کرد. چون پسر کوچیکش جلوی کلبه‌شون بوده و سربازی با شلیک تیر اون بچه رو کشته بود. وقتی مادر پیدایش شد، یکی از افراد مدینا با یک ام – 16 به اون شلیک کرد و زن به زمین افتاد، نوزاد از دستش پرت شد، بعد اون سرباز با تفنگ ام – 16اش به نوزاد شلیک کرد» پاراگرافی که خواندید بخش بسیار کوتاهی از گزارش سیمون هرش، روزنامه‌نگار آمریکایی از قتل‌عام مای لای 4 است. احتمالا شما هم چیز زیادی راجع‌به جنگ ویتنام نمی‌دانید. اگر می‌خواهید فقط یک چیز درباره این جنگ بخوانید پیشنهاد من همین گزارش سیمون هرش است. بخواهم خلاصه برایتان بگویم، ارتش امریکا به بهانه‌ی پیگیری و نابودی ویت‌کنگ‌ها به یک دهکده‌ در ویتنام جنوبی حمله می‌کند. ویت‌کُنگ یا جبهه آزادی‌بخش ملی نام سازمان سیاسی و چریکی کمونیست بود که در جریان جنگ ویتنام در ویتنام جنوبی و کامبوج در برابر ارتش آمریکا و دولت ویتنام جنوبی مدت طولانی جنگید. مردم این دهکده زندگی عادی‌شان را داشتند، یا در کلبه‌هایشان بودند یا مشغول به کشاورزی و شالیکاری. حتی کمونیست نبودند. البته بعد از این قتل عام مردم آن منطقه همگی کمونیست شدند. گزارش می‌گوید: «کمی پیش از ساعت 8 صبح روز شانزدهم مارس سال 1968 گروهان سی از گردان اول پیاده نظام بیستم، از تیپ یازدهم لشگر آمریکال ارتش ایالات متحده امریکا، در یک عملیات پیگرد و نابودی وارد دهکده مای لای شد. اما تقریبا هر موجود زنده‌ای که این گروهان به آن برخورد تا ظهر، جان باخته بود. حدود پانصد زن، کودک و مرد سالخورده به گونه‌ای حساب شده و هوشمند به قتل رسیدند.» نکته جالب این گزارش تلاش گسترده ارتش آمریکا برای پنهان کردن گندی است که بار آمده. ارتش در ابتدا این عملیات را یک پیروزی نظامی معرفی کرد و از کشته شدن شمار زیادی از «نیروهای دشمن» سخن گفت، در حالی که قربانیان عمدتاً غیرنظامیان بی‌دفاع بودند. گزارش‌ها دستکاری شدند، بسیاری از شاهدان سکوت کردند و فرماندهان کوشیدند ماجرا هرگز به افکار عمومی نرسد. اگر پیگیری چند سرباز، شهادت شاهدان و مهم‌تر از همه گزارش تحقیقی سیمون هرش نبود، احتمالاً مای‌لای هم مانند بسیاری از جنایت‌های جنگی دیگر، برای همیشه در میان اسناد محرمانه دفن می‌شد. از نظر من این گزارش فقط در مورد یک جنایت جنگی مانند هزاران جنایت جنگی دیگر که از قضا در اغلبشان دستان کثیف امریکا در کار است، نیست. این گزارش چکیده‌ای است از واقعیت خشن، بی‌رحم، کثیف و غیرقال تغییر سیاست‌های نظامی امریکا که وقتی دختران آرایش کرده‌ی ناز و گوگولی جلوی دوربین موبایلشان می‌نشینند و به ما ایرانی‌ها می‌گویند اگر سربازهای امریکایی را دیدید نترسید با شما کاری ندارند و بسیار مهربان و جنتلمن هستند، احمقانه باورمان نشود. این فقط یک مثال از وارونه‌سازی واقعیت است. مصداق‌های دیگرش را خودتان این مدت بارها با چشم دیده‌اید. برای درک عمق حماقت امریکا در جنگ ویتنام باید بدانید که اصلا امریکا در این جنگ چه‌کاره است؟ چرا وارد شد؟ چندسال طول کشید؟ چرا خارج شد؟ در نهایت پیروز میدان که بود! چه جنایت‌هایی رخ داد و ...! اگر قتل عام مای لای 4 را سرچ کنید می‌توانید چند عکس محدود که عکاس ارتش امریکا همان روز گرفته است را ببینید. من این گزارش را در کتاب به من دروغ نگو (گزارش‌هایی تاریخ‌ساز از روزنامه‌نگاران کاوشگر) به کوشش جان پیلجر از نشر اختران خواندم.

  • بعضی از زنها در چهل، پنجاه سالگی تصمیماتی می گیرند که سالها آرزویش را داشتند. البته میگویند مردها هم معمولا از پس بحران میانسالی به چنین کارهایی دست میزنند، اما تصمیمات آنها کمی اگزجره و عجیب و غریب است و احتمالا ربطی به آرزوهایشان ندارد. بگذریم. چرا زنها در میانسالی به سمت آرزوهایشان حرکت می‌کنند؟ یک دلیلش این است که دیگر نیازی به توضیح و اثبات خودشان نمی‌‌بینند. یعنی پس از سالها تجربه‌ی آدم خوبه‌ی داستان همه بودن و مدام توضیح و تفسیر «چرا آن کار را کردم» و مواظبت از اینکه سوءتفاهمی برای کسی پیش نیاید و تصویرم خراب نشود و کسی ناراحت نشود، خسته و البته پخته‌تر از سال‌های پشت‌سرشان به این بلوغ می‌رسند که «واقعا چه اهمیتی دارد؟» در دنیایی که برای تصمیمات متضاد باید به یک اندازه زمان بگذاری و بخشی از آدمها را راضی نگه داری، چه اهمیتی دارد که چه تصمیمی گرفته‌ای و کجا ایستاده‌ای؟ مثلا اگر تصمیم بگیری بچه‌دار شوی به همان اندازه نیاز به توضیح تصمیمت داری که تصمیم بگیری بچه‌دار نشوی. همه اینها یعنی ما به عنوان موجوداتی اجتماعی معمولا تأیید و نظر دیگران قدری برایمان مهم است و این تا مرز میانسالی مهم می‌ماند، بعد از آن به حکم انسان بودن اهمیتش را کاملا از دست نمی‌دهد اما کمرنگ می‌شود؛ و یک «واا، به توچه» جای همه توضیحات غیرضروری می‌نشیند. البته مرز جذابی بین توضیح ندادن و مسئولیت‌پذیری است که حوصله توضیح دادنش را ندارم. علی‌الحساب چیزی را به کسی توضیح ندهید مگر در موارد خاص و محدود تا ببینیم بعدش چه می‌شود. #چنین

  • ✍️ جنگ و صلح بعد از پنج‌ماه تمام شد. وقتی اولین صفحاتش را می‌خواندم هنوز جنگ شروع نشده بود. به تعداد صفحاتش نگاه می‌کردم و برای خواندنش برنامه‌ریزی داشتم، کاری که برای کتاب‌های قطور انجام می‌دهم و هیچ‌وقت هم به‌شان پایبند نمی‌مانم. یعنی نمی‌شود که بمانم. به هر حال خاطرات خواندن این رمان عجیب همیشه با من خواهد بود. روزهای عجیب بهار و تابستان چهارصدوپنج جنگی، کنج کاناپه‌ی کنار درختچه بنجامین با شخصیت‌های زیاد این رمان همراه شدم و برعکس اغلب رمان‌های روسی نه اسامی سخت، نه شخصیت‌های زیاد و نه توصیفات فلسفی آن برایم آزاردهنده نبود. اگرچه این رمان را احتمالا نمی‌توان در دسته‌ی‌ خوش‌خوان‌ و راحت‌خوان‌ها دسته‌بندی کرد و اعتراف می‌کنم که گاهی یک صفحه را چندبار می‌خواندم تا بتوانم تمرکز کنم. ✍️یک عده معتقدند جنگ و صلح رمان نیست، تولستوی خودش هم می‌گفت جنگ و صلح اصلاً «رمان» نیست؛ نه تاریخ است، نه شعر، نه حماسه، بلکه چیزی است که فقط در همین قالب می‌توانسته بیانش کند. برای همین هم کتاب گاهی رمان است، گاهی گزارش جنگ، گاهی مقالهٔ فلسفی و گاهی روان‌شناسی. به هر حال مهم نیست که جنگ و صلح را به لحاظ ساختاری رمان بدانیم یا نه، این کتاب مهم است و اثر شگفت‌انگیزی حداقل روی نگاه من به مسائل داشت. یکی از شاهکارهایش توصیف احساسات انسانی است. در ترسیم حالات درونی انسان کاری می‌کند که انگار دوربین را از بیرون به داخل ذهن شخصیت می‌برد. احساسات را فقط اسم نمی‌برد؛ شکلِ به وجود آمدنشان را نشان می‌دهد. هیچ‌‌ شخصیتی ناگهان «آدم دیگری» نمی‌شود. شک، امید، غرور، سرخوردگی، عشق و معنویت را ذره‌ذره تجربه می‌کند و تو هم همراهش تغییر می‌کنی. به نظرم یکی دیگر از شاهکارهای تولستوی که کمتر درباره‌اش صحبت می‌شود، توصیف تناقض‌های انسان است. او نشان می‌دهد که یک نفر می‌تواند هم‌زمان شجاع و ترسو، مهربان و خودخواه، مؤمن و مردد باشد. علاوه بر همه‌ی این‌ها ارمغان خواندن یک رمان روسی نسبتا سخت‌خوان و قطور برای من آهستگی بود. دندان روی جگر گذاشتن و با جریان داستان پیش رفتن و ریز ریز به عمق افکار هر کدام از شخصیت‌ها رسوخ کردن. بر هیجان تمام کردن، تیک زدن، لیست نوشتن و هربار در پاسخ «چه خواندی؟» گفتن هنوز جنگ و صلح، از نظر خودم دستاورد به حساب می‌آید. #کتابخوانی

  • زمستان ۴۰۴ و بهار ۴۰۵ برای من به خواندن جنگ و صلح گذشت. رمان بی‌بدیل تولستوی بزرگ. خوشحالم که در این برهه که همه می‌دانیم در کشور شاهد چه اتفاقاتی بودیم، به رویکرد تولستوی در مورد جنگ، تاریخ، فلسفه و ... مشغول بودم. انکار نمی‌کنم که نگاه من به مسائل روز و تحلیلم از اتفاقات این روزها تحت تأثیر استدلال‌های تولستوی است و تماشای اتفاقات از این منظر را دوست دارم. اگر حال و حوصله خواندن رمان‌های قطور و خواندن صفحات طولانی توصیف و تحلیل شخصیت‌ها و شرایط تاریخی را دارید، خواندن جنگ و صلح را به خودتان هدیه دهید. اگر حوصله‌اش را ندارید، پیدا کنید. چون این رمان چیزهای زیادی به شما خواهد داد. #کتابخوانی

  • 27 июн.2 374942

    جان بارت در مقاله « چند کلمه درباره مینی‌مالیسم» از واژه‌ای سخن می‌گوید که هرچند یک کلمه است اما دو جمله معنا دارد. می‌نویسد این واژه در فهرست گینس به عنوان کوچکترین واژه ثبت شده و این را آن‌جا دیده است؛ یک واژه سرخپوستی به این صورت «mamihlapinatapai» این از منظر سرخپوستان واژه کوچکی است به معنای «در چشمان یکدیگر نگریستن به امید آن‌که دیگری اولین قدمی را که هر دو در آرزویش هستند بردارد اما هیچ‌یک عزم آن نمی‌کند» #کتابخوانی

  • 2 июн.272122

    به چت‌جی‌پی‌تی گفتم با توجه به تمام اطلاعاتی که از من داری و حرف‌هایی که زدیم، فکر می‌کنی اتاق من چه شکلیه؟ این عکس رو ساخته که خیلی باحاله و حتی نزدیک به من! ☺️ نقشه ایرانش رو دوست داشتم ولی از اهدافش راضی نیستم😀 چرا فکر کرده من برا اثرگذاری هدفی دارم 😀

  • مدام فکر می‌کنم آیا همهٔ مردم دنیا همین‌طورند؟ آیا همه، آن عشقی را که ما به ایران داریم، به سرزمین خودشان دارند؟ یک هلندیِ وطن‌پرست هم وقتی کوه‌ها، دشت‌ها، درخت‌ها و دریاچه‌های کشورش را می‌بیند، از بغض و عشق پر می‌شود؟ اشکش درمی‌آید؟ یا ما شرقی‌ها داستان وطن را بیش از حد دراماتیک کرده‌ایم؟ در تمام روزهای جنگ، برای تک‌تک آجرهایی که فرو ریخت، برای کوه‌هایی که آتش گرفت و دودشان را دیدیم، برای پتروشیمی‌ها، برای ناوها، برای پل‌هایی که ویران شدند و برای هر چیزی که به ایران، به ما، تعلق داشت و وحشیانه نابود شد، گاه و بی‌گاه زار زدم. گمان می‌کردم شرایط جنگی دلم را نازک کرده است؛ که اگر با دیدن پرنده‌ای یا گنجشکی اشکم درمی‌آید، از فشار همان روزهاست. اما حالا می‌بینم نه. ربطی به جنگ ندارد. من هنوز هم عاشق ایرانم؛ عاشق این خاک و هر آنچه درون مرزهایش دارد.

  • من در پی خویشم به تو برمی‌خورم اما... #شعر

  • خوشبختم که زنان قلم به دست زیادی را می‌شناسم. همه فارسی زبان اما پراکنده در سراسر جهان و ایران. از ایتالیا، فرانسه، انگلیس، کانادا، افغانستان از تهران، قم، کرمانشاه، مشهد، شیراز و ...! از این میان دوستان افغان که بسیار هم شیرین‌قلم‌اند را جور دیگری دوست دارم و کانال‌هاشان را بدون معطلی می‌خوانم؛ افسانه، هما، نیلوفر، ماریا و ...! ماریا در هر بحران و قطعی نت، احوالم را می‌پرسد. امروز هم پیامش را دیدم معمولا از واژه‌ی «صحت‌مند» استفاده می‌کند و من شیفته‌ی این مدل احوالپرسی‌هایش هستم. خدا عزیزان و دوستان و اوطان ما را از بلا محفوظ بدارد.

  • https://ble.ir/nahaangaah

  • خبر آمده که مردم اطراف نیروگاه‌ها و روی پل‌ها زنجیره انسانی تشکیل داده‌اند. چندتا عکس دیدم از این زنجیره، مردم دست در دست هم، دور تا دور نیروگاه‌ ایستاده‌اند. از لحظه‌ای که خبر را خوانده‌ام قلبم یک‌سره زار می‌زند. این‌بار ما ایران را در آغوش گرفته‌ایم، ما داریم دورش می‌گردیم. به پاس همه‌ی سال‌هایی که خسته و از نفس افتاده، آغوش امن‌اش را پناه‌مان کرد. ما با وطن‌فروشانی که از ویران شدن وطن و کشته شدن هموطن خوشحالند، هیچ نسبتی نداریم. ما برای نیروگاه، پل، ریل قطار، ایستگاه مترو، پاستور، دانشگاه، مدرسه و تک تک آجرهای ساخته شده با خون‌جگر، دل‌مان می‌سوزد. ما هنوز چیزی به‌نام دل در سینه‌مان داریم و تنها دلگرمی‌مان همراهی با سیل دلداران ایرانی است. @nahaangaah

  • آرزو دارم قبل از این‌که بمیرم طلوع آفتاب از لابه‌لای درختان جنگل‌ گلستان را، دریای جنوب از ساحل پارسیان را و گنبد امام رضا(ع) از صحن گوهرشاد را دوباره ببینم. زیاده حرفی نیست!

  • ✍️ روز سی‌ونمی‌دانم چندم جنگ! اولین‌بار که اینترنت قطع شد، گمان کنم سال ۹۸ و پشت‌بند قائله‌ی بنزین بود. بعد از یکی دو روز احساس خفگی داشتم. نفسم بند آمده بود، انگار در آسانسور گیر کرده باشم و کسی هم از وجودم و بلایی که به آن گرفتار شدم خبر نداشته باشد. دفعات بعد هم اوضاع بهتر نبود. مثل پرنده‌ای که دیروز آزاد بوده و حالا انداختنش در قفس، خودم را به در و دیوار می‌کوبیدم. انواع وی‌پی‌ان‌ها را با صرف ساعت‌ها انرژی امتحان می‌کردم. اما این‌بار به طرز غریبی هیچ تلاشی برای دست‌یابی به اینترنت بین‌الملل نکردم. چندباری نیاز به بررسی و سرچ پیدا شد که از چند دوست خواهش کردم کارم را راه بیندازند. چند دفعه هم به لطف نزدیکان توانستم به یکی دو فامیل مهاجر خبر سلامتی بدهم. نسبت به استارلینک و خط‌ سفیددارها هیچ خشمی ندارم اما قطعا از اینترنت طبقاتی، چنانچه پس از جنگ هم اجرایی شود، منزجرم. اینترنت طبقاتی دیگر چه کوفتی است. این یعنی کنترل میلیون‌ها انسان در دسترسی به شبکه آزاد اطلاعات. اگر این‌قدر نگرانیم عوض این‌کارها تفکر انتقادی را به مردم بیاموزیم. با استدلال آدم‌هایی که می‌گویند در آینده هیچ راهی برای کنترل و قطعی اینترنت وجود ندارد، پس باید با آن کنار بیاییم هم موافق نیستم. این استدلال سرشار از انفعال و اجبار است؛ چون راهی نداریم، پس بپذیریم! اما با کسانی که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند دلایل قطع کردن نت بین‌الملل را هم بشنوند و بررسی کنند هم، همدل نیستم. البته که حکومت در این شرایط معمولا سکوت می‌کند. آیا شما توضیحی دقیق درباره این مسئله از وزیر ارتباطات شنیده‌اید؟ سوالم جدی است! شاید واقعا توضیحی وجود داشته و من ندیده و نشنیده‌ام. دیشب شبکه مستند یک قسمت از «غیررسمی» را پخش کرد. آقای خامنه‌ای شهید در بخشی از مستند در مورد ممیزی در کتب فلسفی چیزهایی گفتند از جمله اینکه در زمینه نظریه‌پردازی هیچ سانسوری قابل قبول نیست و آقای لاریجانی شهید هم توضیح دادند که آقا از شنیدن بعضی گیرهای کارمندان ممیزی خنده‌شان می‌گیرد. خودتان ربط این‌ها را پیدا کنید. @nahaangah

  • ✍️ اوریانا فالاچی، خبرنگار معروف ایتالیایی در خلال جنگ‌ ویتنام، داوطلبانه به این کشور سفر می‌کند تا ببیند اوضاع از چه قرار است. از خاطرات سفرش کتابی می‌نویسد به نام «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» که ما با ترجمه لیلی گلستان آن را می‌خوانیم.  در جایی از کتاب می‌نویسد: من برای شناخت بشریت به اینجا آمده‌ام. برای این‌که دلم می‌خواهد بفهمم مردی که مرد دیگری را می‌کشد در جستجوی چیست! وقتی آخرین گلوله را در بدن مردی دیگر فرو‌ می‌کند، به چه می‌اندیشد؟ همین سوال را دستش می‌گیرد و از سربازان آمریکایی می‌پرسد؛ چرا برای جنگیدن به ویتنام آمدی؟ _ می‌خواستم‌ به پدرم ثابت کنم آن‌طور که او فکر می‌کند، خیلی هم آدم بیکاره و بی‌عرضه‌ای نیستم. _زنم مرا ترک کرده بود. _ کار هیجان انگیزی است. اگر معروف شوی آینده‌ات تأمین است.  _ می‌خواستم ببینم جنگی که از آن حرف می‌زنند چه‌جور چیزی است.  «فالاچی می‌گوید هیچ‌کدام جوابی که من پی‌اش بودم را ندادند» ناامیدکننده است. حق داشت فالاچی که حیرت‌زده و ناامید شود. دیشب که مشغول ساختن و خواندن جک‌های حقیقتا بامزه در مورد خلبان جنگنده‌ی ساقط شده بودیم، همزمان داشتم به او فکر می‌کردم. چرا اینجاست؟ نکند دلایلش از جنس دلایل امریکایی‌های حاضر در ویتنام باشد؟ نکند یک کنجکاوی ساده، یه مشکل مالی، یک اَمربَری عاجزانه او را به اینجا کشانده باشد؟  ای کاش باوری، معنایی، اعتقادی در آدمی‌ که شاسی ریختن بمب‌ها را فشار می‌دهد، وجود داشته باشد. کاش برای کشورش بجنگند. کاش گمان کند مشغول ساختن صلح و امنیت برای امریکایی‌هاست. ای کاش ما را بخاطر دعوا با زنش یا اثابت مرد شدن به پدرش نکشد.  ما فرهنگ، باور و اعتقادات مبارزین کشور خودمان را خوب می‌شناسیم. ما با هر آنچه در مورد «شهادت» یاد گرفته‌ایم، همذات‌پنداری می‌کنیم. ما معنا و باور داریم و این هم برای‌مان عادی شده. مثل ساقط کردن جنگنده‌های خدای‌گونه‌ی امریکایی که قرار بود هیچ چشمی آن‌ها را نبیند.  @nahaangaah

  • ✍️ زندگی، جنگ و دیگر هیچ قبل از خواب به خدا می‌گویم لطفا هیچ‌ صدایی نشنوم، آنقدر عمیق بخوابم که انفجار و جنگنده بیدارم نکند. برای خواب سبک و پر کاهی من، خواسته‌ی بزرگی محسوب می‌شود، اما هرچقدر از معجزه‌های بزرگ و دفعی، ناامیدم، معجزه‌های شخصی و کوچک را باور دارم. گرم و نزدیک‌اند و حس‌شان می‌کنم. باید قدم به قدم به زندگی در شرایط بحران عادت کنیم. هر روز یک قدم مورچه‌ای برداریم اما متوقف نشویم. برای من از مرتب کردن تخت شروع شد. هفته‌ی اول حتی برای مرتب کردن تخت هم منتظر تمام شدن جنگ بودم. اما زندگی‌ را نمی‌شود معطل گذاشت. مرتب کردن خانه، پختن غذا، آب دادن به گل‌ها، نوشتن اهداف و برنامه‌های سال جدید، بازگشت به روتین مطالعاتی و رسیدگی به درس و مشق بچه‌ها قدم‌هایی به سمت زندگی‌اند. صبح چهاردهم فرودین جنگی چهارصدو‌پنج است. هوا در تمیزترین و دلبرترین حالت خودش است. از پنجره‌ی اتاق، کوه را می‌بینم که هر روز سبزتر می‌شود. صدای پیانوی پسرک از اتاقش می‌آید. گل‌ها سیرابند، غذا در حال پخت است و این زندگی است که چرخ‌هایش اگرچه با صدای قیژقیژ راه افتاده است. آن یکی بچه برایم کتابی هدیه خریده درباره قیصر امین‌پور. همیشه کتاب می‌خرند. گزینه‌ی دیگری ندارند و این شادم‌ می‌کند. برای پدرشان هم کتابی خریده‌اند با عنوان «مرگ در نگاه هایدگر» تصور اینکه بچه‌ی ۱۲ ساله رفته از کتابفروش کتابی از هایدگر خواسته، بامزه است. پدرش می‌گوید دفعه بعد از آلن بدیو بخر 😀 @nahaangaah

  • بچه بودیم، دوتا بچه‌ در یک خانه، پرجمعیت نبودیم که با هم سرگرم شویم. من درونگرا و ساکت و خلوت‌طلب، برادرم برون‌گرا و شاد و معاشرتی. دنیاهامان با هم فرق داشت. بعضی از فامیل عاشق برادرم بودند، می‌گفتند خیلی بامعرفت است. عمه‌ی پدرم در آخرین لحظاتش می‌خواست برادرم را ببیند. از دست او بعد از مدت‌ها قاشقی غذا خورد و به رحمت خدا رفت. من اما تا سال‌های سال حتی اسم‌هایشان را با هم قاطی می‌کردم. کدام دختر کدام است؟ همین عمه‌ی پدرم، هرگز مرا نشناخت، چندباری او را دیدم که هر بار مرا با زن‌برادرم اشتباه گرفت. همه‌شان فقط می‌دانند که مریمی هست که دختر فلانی است. به‌هر حال من بچه‌ی درون‌گرای خلوت‌طلب بیزار از دیدوبازدیدهای عید، سیزده‌به‌درهای زیادی را در خانه ماندم. تنها! کتاب خواندم، فیلم دیدم، خیابان‌های خلوت را گز کردم. می‌خواهم بگویم از آن‌هایی‌ام که هیچ الزامی برای سیزده‌به‌در بیرون رفتن از خانه در زندگی‌ام نداشته و ندارم. با این‌حال، عصر سیزده‌به‌در یکی از سگی‌ترین زمان‌های زندگی است. چه تنها در خانه مانده باشی، چه به دورترین نقطه‌ی طبیعت سفر کرده باشی‌. عصر سیزده‌به‌در، اندوه و ملال چهل عصر جمعه را در دلش دارد. فکر می‌کردم ترکیب عصرسیزده‌به‌در خانه‌مانی به علاوه‌ی جنگ، ترکیب کشنده‌ای باشد. اما نیست. اندوه هست، ناامیدی می‌خواهد خودش را تحمیل کند، ملال که از سر روی این نوروز می‌بارد، اما چیزی هم هست که این سیزده را با بقیه‌شان متفاوت کرده است. شاید آن نیمچه امیدی است که به مقاومت داریم. نمی‌دانم! جنگ چیز عجیبی است. @nahaangaah

  • ✍️ من به خانه‌ای که در آن بزرگ شدم می‌گویم «خونه‌ی مامان». به همسرم می‌گویم: «جمعه خونه‌ی مامانتیم» بقیه‌ی خانه‌ها را هم با نقش زن خانه می‌شناسم. «خونه‌ی عمه، خونه‌ی خاله، خونه‌ی زن‌عمواینا، خونه زندایی» نمی‌دانم بقیه هم همین‌اند یا فرهنگ زبانی من است. به هرحال خانه با زن است که خانه می‌شود. این به معنای تقلیل نقش مرد در خانه نیست. مرد ویترین زندگی است. اگر سرحال و موفق و خوش‌تیپ است یا اگر غمگین و عصبی و سردرگم، ریشه در خانه‌اش دارد و خانه یعنی زن. دو سه روزی در همین ایام نوروز مهمان «خونه‌ی مامان» شدم و باید بگویم هرچقدر هم آدم بی‌قرار خانه زندگی خودش باشد باز هم خونه‌ی مامان چیز دیگری است. کسی مثل پروانه دورت می‌چرخد، نمی‌گذارد دست به سیاه و سفید بزنی، تختش را به تو تعارف می‌کند و خودش با تمام ناراحتی‌های جسمی، روی کاناپه می‌خوابد. غذای مورد علاقه‌ات را می‌پزد. لوس‌ات می‌کند، انگار نه انگار که تو خودت جای دیگری داری همین کارها را می‌کنی و خستگی یک خانواده را آغوش می‌شوی. خونه‌ی مامان یعنی ریشه‌، یعنی هویت و اصالت، یعنی جایی که از آن می‌آیی، یعنی سرچشمه. وطن، برای من مثل «خونه‌ی مامان» است. و نمی‌دانم چطور بعضی‌ها برای «خونه‌ی مامان» نگران نمی‌شوند، خیر نمی‌خواهند و حتی از ویرانی‌اش خوشحالند. شاید هیچ‌وقت «خونه‌ی مامان» را آن‌طوری که ما تجربه کردیم، تجربه نکردند. نمی‌دانم! @nahaangaah

  • پس موهاتو بنفش کن رفیق! یک کمال‌گرای لجباز درون دارم که تا همه‌چیز بر وفق مراد نباشد قدم از قدم برنمی‌دارد. سال‌هاست با هم دست به یقه‌ایم. مثلا می‌گوید: «اول‌ کل خانه را برق بینداز، بعد شروع به نوشتن کن.» یا «بگذار جنگ تمام شود، بعد برو دندانپزشکی» «این کتاب را هم بخوان، بعد داستان خودت را بنویس» بارها توانسته‌ام صدایش را خفه کنم و پیش بروم اما بی‌شمار مواقع هم از پس وسوسه‌اش برنیامده‌ام. همین امروز مطلبی می‌خواندم که می‌گفت جنگ، ممکن است فرسایشی و طولانی شود، چشم‌تان را از شبکه‌های اجتماعی بردارید و آنقدر صدای جنگنده و انفجار را دنبال نکنید. با خودتان ببندید که لازم است زندگی را در همین شرایط تا مدتی طولانی پیش ببرید و این همان تاب‌آوری است. کمال‌گرای درونم داشت جلز و ولز می‌کرد. دیشب به سیاق هر بمباران دیگری، کسی گزارش داد که فلان سمت تهران درگیر است. دوست دیگری که خانه‌اش همان اطراف است و اتفاقا بیش و پیش از همه‌مان کنش اجتماعی دارد، با تأخیر گفت: من نشنیدم. بعدتر توضیح داد که مشغول بنفش کردن موهایش بوده‌! «برایش نوشتم وسط بمباران تهران داری موهاتو بنفش می‌کنی؟ از امروز تو قهرمان منی» نمی‌دانم دوست چندساله و عزیز من کمال‌گرای درونی مانند من دارد یا نه، اما من یکی کیف کردم که کسی از صبح تا شب با امدادگرها، عکاس و خبرنگار در میان ویرانه‌ها می‌دود یا مشغول بسته‌بندی مواد غذایی برای رساندن به نیروهای نظامی است و شب موهایش را بنفش می‌کند. البته هنوز نتوانسته‌ام از سیم‌کشی مغزش سردرآورم ولی برایم یک پیام مهم داشت؛ «بی‌خیال جنگ، شاید مدت‌ها ادامه داشته باشه، شاید هیچ‌وقت همه‌چی اونطور که انتظار داریم برای زندگی کردن مهیا نشه، پس موهاتو بنفش کن رفیق!» @nahaangaah

نهانگــاهـ — tgindex