tgindex
رها مینویسم...

رها مینویسم...

Статистика
@rahaminevisam1402персидский

"نرجس هستم" کلمه درمان من است. و می نویسم. ناشناسِ من: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-bnsUYDVI3sFR

Последний пост
16 февр.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
287
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
802
23 постов
Вовлечённость
279,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 24
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 16 февр.15516из letterssto

    «هل تفهم ما معنى أن تنام وأنت تُردِّد: يا ربّ اجعلني أتجاوز هذه الأيّام؟» «آیا می‌فهمی یعنی چه که هنگام خواب با خودت تکرار کنی: خدای من کمک کن این روزها را پشت سر بگذارم؟» • أدهم الشرقاوي @letterssto

  • -پایین چطور بود؟ - سخت بود آقا. خیلی سخت بود. - تو چکار می کردی؟ - من منتظر بودم آقا. - منتظر چی؟ - منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد. آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد. ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم. - هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟ - از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند. آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم. - خوب؟ - بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود. آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است. - ببریدش تو باغ. #عشق_روی_پیاده_رو #مصطفی_مستور @rahaminevisam1402

  • کاش می شد همدیگر را بغل کنیم؛ محکم، محکم، محکم... @rahaminevisam1402

  • لعنت به زندگی. لعنت به کلمه هایِ لعنتیِ تو. لعنت به تو. لعنت به زندگی که دوستش دارم. لعنت به کلمه هایِ لعنتیِ تو که دوست شان دارم و هربار اینطور من را از پا می اندازند. لعنت به تو که... #سمت_روشن_زندگی #مصطفی_مستور #زندگی #تو @rahaminevisam1402

  • دوماه قبل زایمان کردم و شش ساعت بعدش مجبور شدم یک عمل جراحی سنگین انجام بدهم و دوازده روز بعدش تازه فهمیدم حین عمل عضوی از بدنم را هم از دست داده ام و کسی درباره اش چیزی به من نگفته است. نه دکترم، نه ماماها و پرستارها و نه همراهانم. شوکه شده بودم. اتفاق ترسناکی برای تنم افتاده بود و من بی خبرش بودم. گریه ام گرفته بود و می خواستم زار بزنم. آشوب شده بودم و کسی باید درباره ی چیزی که بر من گذشته بود و بیخبرش بودم توضیحی به من می داد یا حداقلش در موردش با من حرف می زد. همه ولی با بی رحمی سکوت کرده بودند و می خواستند طوری وانمود کنند که انگار همه چیز عادی ست. توی تن من ولی دیگر چیزی عادی نبود. دلشوره داشتم. توی سرم همه چیز دَوَران پیدا کرده بود و از این بی خبری و از این نامعلومیِ پایانِ اتفاق در ذهنم، هیچ چیز ثبات پیدا نمی کرد توی مغزم. شبش همه که خوابیدند و نوزادم که خوابید، گوشی را با دلشوره و ترس برداشتم و درباره ی اتفاقی که برای تنم افتاده بود سرچ کردم. ماجرا را که فهمیده بودم، خاله دلداری ام داده بود و گفته بود: "چیز مهمی نیست." ولی سرچ هایم می گفت: "اتفاقا چیز خیلی مهمی ست." اولین و مهمترین عارضه ای که توی همه ی سرچ ها بود، این جمله بود: " بعد از این اتفاق، عمر این زنان به شدت کاهش پیدا می کند." نوزاد دوازده روزه ام کنارم خوابیده بود و هنوز شدتِ دردِ تنم کم نشده بود و هنوز برای هر بلند شدن و نشستن و خوابیدن و تکان خوردن کوچکی حتی، به شدت محتاج کمک کسی بودم که فهمیدم دیگر وقت زیادی برای زندگی کردن ندارم. در لحظه، زندگی ام زیر و رو شده بود. از عمق دلم توی تاریکی و تنهایی شب، زار زدم و گریه کردم، برای خودم و برای بچه هایم. و ترس محکم دست انداخت دور تنم و نسبتم با همه ی چیزهای توی دنیا عوض شد. غصه هایم، خوشحالی هایم، ترس هایم، دوست داشتنی ها و بد آمدن هایم فرق کرد. دیگر زمین زیر پایم سفت نبود و این، دل آشوبه ام می کرد بیشتر. من ترسیده بودم و فکر اتفاقی که افتاده بود و اتفاق هایی که قرار بود بیفتد رهایم نمی کرد. گریه می کردم و دلم برای خودم و بچه هایم می سوخت مدام. هراس رهایم نمی کرد و احتیاج داشتم کسی محکم بغلم کند و توی آغوش کسی زار بزنم و کسی بی قضاوت و بی دلداری دادنِ الکی حرفم را بشنود و کسی بی پرده پوشی و واقعی درباره ی "اتفاق" با من حرف بزند‌. هیچکس را نداشتم ولی. شبی با " آ" توی تاریکی ماشین نشسته بودیم و من دوباره قبلش از غصه گریه کرده بودم، " آ" گفت: "فکر نمی کردم اینقدر آدم ضعیفی باشی." سرم را به تاسف و تایید تکان دادم و گفتم: " هستم. آدم خیلی ضعیفی هستم." و دوباره گریه ام گرفته بود. بعدش یادم افتاده بود که استاد یکبار سالهای خیلی دور، زل زده بود توی چشم هایم و بی تعارف گفته بود " خانم شما خیلی آدم قوی ای هستید." و راست هم گفته بود. این نزدیکیِ ناگهانیِ مرگ ولی خیلی چیزها را در من عوض کرده بود. و یکدفعه منِ قویِ سال هایم را از پا انداخته بود، دقیقا توی روزهایی که باید محکم می بودم و قوی، فقط به خاطر اینکه همه ی عمرم را جنگیده بودم. من برای هرچیزی که حق طبیعی یک انسان بود، سالها به شدت جنگیده بودم. برای یک لحظه نگاه مهربان مادرم و برای محبت بی دریغش سالها و سالها جنگیده بودم و به دستش نیاورده بودم. و برای خیلی چیزهای طبیعی دیگری توی این دایره که حق مسلم هر انسانی ست، من همه ی عمرم را جنگیدم، بی دستاورد و فایده. و حالا مرگ همین جاست. چشم تو چشم با من. جایی که همیشه بوده و ندیدمش. حالا ولی کسی نور را طوری چرخانده است سمت من که سایه ی مرگ خیلی خیلی به وضوح دیده می شود. و من دوباره باید بجنگم ولی اندوه، گریبانِ پاهایم را و تنم را و روانم را گرفته و رها نمی کند و من هنوز نتواسته ام بعد از اتفاقِ دو ماه قبل سرپا بشوم حتی. پ.ن " ر" عزیزم؛ کیلیپی که چند روز قبل برایت فرستادم را میخواستم بعد از این پست برایت بفرستم. کلمه های این پست حتما برای تو تلخ است و پر درد. ببخش که تو تنها آدمِ شناسِ من توی این صفحه ای و دردم را می فهمی و می خوانی. #مرگ #زایمان #زن_بودن @rahaminevisam1402

  • دو سالِ اولِ بعد از زایمان اولم برایم به قدری سیاه‌ و دردناک و ترسناک بود که حتی هنوز هم فکر کردن در موردش اذیتم می کند و هُرمِ داغی را زیر رگ هایم به جریان می اندازد. تصویر زن ناتوانِ رنگ پریده و بی حوصله ای که یکدفعه انگار بی هیچ توضیح و دلیل موجه ای رها شده است وسط آسمان و زمین، با حجم زیادی از هورمون هایی منگ تر و سردرگم تر از خودش. با کرور کرور آدمهایی که فقط حرف می زنند و بدون اینکه کسی ازشان خواسته باشد، اظهار نظر می کنند و بلند بلند فکر می کنند و متوقع اند. زنی که دیگر خودش را و تصویر توی آیینه اش را دوست ندارد، کلافه و بی خواب است، جسمش ضعیف تر شده و روحش شکننده تر و اشک هایش بیش از قبل آماده ی فروریختن اند. زنی تنها با حجم وسیعی از کار و مسئولیت. حجم وسیعی از توقع. حجم وسیعی از خستگی. و حجم خیلی خیلی وسیعی از تنهایی. زنی رو به رو شده با مسئولیت هایی بی پایان با یک نوزادِ ناتوان تر و ضعیف تر از خودش. بعد از زایمان اولم، دو سالِ کامل طول کشید تا من کم کم بتوانم روی پاهایم بایستم و به زندگی یک انسان عادی با ساعت خواب و غذا و استراحت و خلوتِ تقریبا معمولی برگردم. دو سالِ کامل طول کشید تا طوفان ویران کننده ی هورمون ها فروکش کند و بتوانم کم کم جلوی رویم را ببینم. دو سالِ کامل طول کشید تا تصویر زنانگی هام آرام و محو و هنوز کمی مبهم از لابه لایِ گردِ خاطراتم راه پیدا کنند به بیرون. زن بودن همینقدر سخت بود برایم توی آن دو سال. توی آن دو سال، شکننده شده بودم و تنها چیزی که من را خیلی اندک وصل کرده بود به زندگی دو سه تا دوستی بود که نزدیکم بودند و همه ی بی جواب گذاشتن های پیام ها و تماس ها و نبودن هایم را تحمل کردند و کنارم ماندند. این دو سه نفر با چهار پنج تا دوستی که هم شهر نبودیم ولی همدلم بودند، همه شان مثل یک چوبِ تکیه گاه ایستادند زیر قد خمیده ام تا من آرام و آرام و آرام کمر راست کردم و سرپا شدم و روزگار روشنِ محوی که بعد از همه ی آن سختی ها توانستم پیدا کنم را مدیون شان هستم. زن بودن همینقدر سخت بود برایم توی آن دو سال. البته که زن بودن همیشه سخت است. سرشارِ سختی هایِ مسکوت مانده ی ندیدنی، یکیش همین که باید روزی هزار بار برای همه ی آدم های دنیا با صدای بلند به زبانش آورد که:" و ما أدراکَ روزگارِ پس از زایمانِ یک زن؟" #زنانگی #تولد @rahaminevisam1402

  • همیشه تو در جایی از من خواهی بود شاید در یادم، شاید در قلبم و شاید در هر قدمی که بردارم… #فروغ_فرخزاد @rahaminevisam1402

  • توی خوابم یکدفعه رسیده بودی و ایستادی رو به رویم و بغلم کردی. با یک دستت نرم چسباندیم به خودت و چندبار روی سرم را بوسیدی. آرام و مهربان. بعد طوری که فقط خودمان دوتا بشنویم توی گوشم گفتی :" یه کاری کن باهم حرف بزنیم. حتما باهم حرف بزنیم. یه جای خلوت." و نگاهم کردی و خودم بقیه اش را توی دلم گفتم :" دلم برات تنگ شده." بعد دستت را از پشتم برداشتی و من آرام از بغلت جدا شدم و تمام. همین و تمام. خوابم و بودنت باهم تمام شدند. مثل خودم که تمام شدم و حالا دیگر شبیه خودم نیستم‌. مثل احساسم، و مثل کلمه هام. همه چیز با هم تمام شده است و این انصاف نیست. هست؟ مدتهاست می خواهم بنویسم. می نویسم و نصفه رها می کنم و دوباره و مدام این چرخه ی دردناک برایم تکرار می شود. تو فکر کن که انگار نوشتن در من تمام شده باشد. و هربار با غصه از خودم می پرسم :"حالا من با کلمه هایی که دیگر ندارم شان چکاری می توانم بکنم؟" و بغض، سنگینم می کند. توی بی کلمه گی هام گاهی به تو فکر می کنم و بودنت و به تاثیر مستقیمت روی کلمه هایم. راستی تو هیچوقت فهمیده بودی که من چقدر زود از معاشرت ها و آدم ها خسته می شوم؟ هیچوقت فهمیده بودی که من توان و کلمه های خیلی خیلی کمی برای بودن و ماندن در دایره ی ارتباطی آدم ها دارم؟ فکر نمی کنم. چون تو، توی امن ترین دایره ام بودی و من هیچوقت نه از معاشرتم و بودنم با تو خسته شدم، نه کم آوردم و نه بی کلمه ماندم. الهام از تو شروع می شد و من با تو از کلمه پُر می شدم و سرشار. من با تو هر روز و هر لحظه، دنیا دنیا کلمه باردار می شدم که متولدشان می کردم و می بخشیدم شان به دنیا و حالا همه چیز تمام شده است برایم. قرار یک شب ساعت ۹ مان را یادت هست؟ من هنوز هم کلمه کلمه پیامکش را حفظم و توی دلم برای خودم تکرارش میکنم. حالا ببین که چطور از پا افتاده ام. تو می فهمی چقدر خسته ام؟ بیشتر از اندازه ای که یک آدم معمولی می تواند خسته باشد، خسته ام و برای همین هم دارم اینطور بی پروا می نویسم. می بینی؟ بی پروا و شلخته و جسته گریخته. من اصلا می توانم سر پا بشوم دوباره؟ فکر نمی کنم. چیزی را درِ گوشی فقط باید به تو بگویم. یا نه اصلا به تو هم نمی توانم بگویم. فقط باید با ترس توی دلم کلمه اش کنم، "من باید بی خیال رویاها و آرزوهای بزرگی که داشتم بشوم و رهای شان کنم." می دانی اینجا که من ایستاده ام نور نیست. کسی سمت روشنش را طرفم نمی گیرد تا من دمی دیده شوم، جان بگیرم و دوباره بلند شوم و قد بکشم. اینجا که من ایستاده ام هوا نیست. اینجا که من ایستاده ام باید نقطه را گذاشت و جمله را تمام کرد و هیچی نگفت. و این دردِ غم انگیزی ست. اینجا که من ایستاده ام، تنهایی چیزِ هولناکی ست. اصلا بیا تمامش کنیم. قرار بود بیایم و چیزهای دیگری بنویسم اینجا. ولی خوابت آمد و همه چیز را عوض کرد و از تو نوشتم فقط و حالا باید نقطه ی آخرش را بگذارم و تمامش کنم. #تو @rahaminevisam1402

  • مثل باران بهاری که نمی گوید کِی بی خبر در بزن و سرزده از راه برس... #حسین_منزوی @rahaminevisam1402

  • هدیه ی دوست داشتنیِ تولدم. @rahaminevisam1402

  • نباید به تو فکر کنم ولی مدام به تو فکر می کنم. به تو که سالهاست ندارمت. اول مدتها بود که حال خوبی نداشتم. مدام و هرروز فروتر می رفتم تا شبی توی آبان ماه که نشستم روی مبل های توی هال و فکر کردم مغزم دارد منفجر می شود و دیگر هیچوقت نمی توانم از روی این مبل بلند بشوم و آدمی بشوم که بودم. سیاهیِ مطلق بودم و نفس نمی توانستم بکشم. گریه ام گرفته بود که چرا مادرم، و پسرم این همه دوستم دارد و دوست داشتنش وا میداردم که زندگی کنم و حالا اینقدر ناتوان شده ام برای زندگی کردن. بعدش همینطوری که اشکم بی اختیار می ریخت روی صورتم، کسی انگار توی گوشم گفت: "چرا ویتامین هات رو دوباره نمی خوری؟" زیفمین و ویتامین دی را توی خانه داشتم و فردایش یک بسته بکمپلکس هم خریدم و شروع کردم. باورکردنی نبود ولی سیاهی کم کم کمرنگ تر شد. من بلند شدم و ایستادم و جریان زندگی دوباره شروع شد. همینقدر ساده و دور از باور. دوم من برگشته بودم به زندگی تا اینکه اواخر آذرماه بی هوا و در لحظه درد و عفونت از جایی از بدنم فوران کرد و من هل داده شدم توی ترس و درد و دارو. داشتم به سختی عفونتم را درمان می کردم که یکی دو هفته بعدترش یک درد بدتر با فکری ترسناک تر آمد سراغم و دکتر برایم سونوگرافی نوشت. دکتر سونوگراف مبدل دستگاهش را روی ژلی که ریخته بود روی بدنم می غلتاند و با من حرف می زد و من داشتم از استرس زیر دستش می مُردم. دکتر سونوگرافم مبدل را روی نقطه ای ثابت نگه داشت و یکدفعه ساکت شد: "اینجا یک بافت اضافه هست، فعلا نگران کننده نیست، ولی باید شش ماه دیگه دوباره سونو بدی." سوم بهترین هدیه ی تولد امسالم را از "ر" گرفتم. یک شیشه پر از کاغذهای رنگی لوله شده ی کوچک. روی شیشه برایم نوشته بود: "بعد از هر ناامیدی فقط یک برگه خوانده شود." شیشه را درست وقتی داده بود دستم که یک ماهی از سونوگرافی ام گذشته بود و ترس خوره ی جانم شده بود و سروکله ی دردهای تازه ای توی تنم پیدا شده بود و من مدام به این فکر می کردم که از تولد امسالم تا سال آینده چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟ شیشه را درست وقتی داده بود دستم که ناامیدی مدام بیشتر می شد توی تنم. شیشه را درست وقتی داده بود دستم که فکر کرده بودم کاش چیزی محکم ترس را از تنم پس می زد و نور می شد برایم. "ر" شیشه را داد دستم و بعدش همه چیز جور دیگری شد. شیشه را گرفتم و اشک پر شد توی چشم هایم: "این همان نشانه ی روشنی بود که دنبالش بودم." و بعدش همه چیز جور دیگری شد. چهارم مهمانی تولد پسرم را دو هفته زودتر گرفتم. توی روزی که مخصوص خودم بودم. بعدش تمام شب و روز تولد و روز بعد و بعدترش را منتظر خلوتی بودم که برای خودم بنویسم. که فرو بروم توی خودم و به خودم نزدیکتر بشوم. نشد و سرشلوغ ماندم. بعدش یک مسافرت سه نفره با "ر" و پسرم رفتیم و دو روز بعد از برگشتنم، درست شب تولد واقعی پسرم، غیرقابل باورترین اتفاق دنیا افتاد برایم. سیب زندگی ام پرتاپ شده بود بالا و هی چرخیده بود و چرخیده بود و چرخیده بود و وقتی رسیده بود این پایین و دستم، شگفتی با خودش آورده بود برایم. پنجم حالا توی فصل جدیدی از زندگی ام هستم. پر از راههای پیچ در پیچِ نرفته یِ جلوی رو. پر از استرس و پر از احساس خوب. @rahaminevisam1402

  • "أنتَ کَهفی" تو پناه منی‌. @rahaminevisam1402

  • خورشید امروز گفت: جیغ بزن! برو یه جایی و فقط جیغ بزن. نذار این همه بمونی توی فشار. و من فقط داشتم خفه پشت تلفن اشک می ریختم. @rahaminevisam1402

  • من او را می‌خواستم برای خودش. برای خودِ خودِ خودش. عشق و چیزهای دیگر/ #مصطفی_مستور @rahaminevisam1402

  • لم يقتل الحزن أحد ولكنه جعلنا فارغين من كل شيء اندوه کسی را نکشت، اما تهی کرد ما را از همه‌چیز. #محمود_درويش @rahaminevisam1402

  • 15 сент. 2024 г.1 19210из Neyestan_Academy1

    اما به قول آلبر کامو: تسلای این جهان این است که رنجِ مُدام و پیوسته وجود ندارد! غمی می‌رود و شادی‌ای باز زاده می‌شود. این‌ها همه در تعادل‌اند. این جهان، جهانِ جبران‌هاست...

  • باید صبر می کردم تا آخر هفته و بعدش می آمدم سراغ اینجا؛ ولی احتیاج داشتم همین الان حرف بزنم. یک ماه پیش حال خیلی بدی داشتم. توی یادداشت های گوشی ام نوشته بودم: جایی که ایستاده ام نور و هوا نیست؛ مطلقا. ایستاده ام روی یک خط مرزی که پایم را هر طرفش که بگذارم انتخاب کرده ام که زندگی پیش رویم بعدش چطوری سپری شود. یک خط مرزی با دو ورِ کاملا ضد هم. می توانم همین فردا صبح گوشی تلفنم را بردارم و انصرافم را اعلام کنم و بگویم که نمی توانم و نمی خواهم و کار را انجام نمی دهم و بعدش تا آخر عمرم زیر فشار این کار انجام نشده و این شروع نکردن دوباره باقی بمانم و دیگر نتوانم از جایم بلند شوم و می توانم تصمیم بگیرم و کار را انجام بدهم به هر قیمیتی و بعدش دوباره به زندگی حرفه ای ام برگردم‌. بعدش اینقدر حالم بد شده بود که یادداشتم را ادامه نداده بودم حتی. حالا یکماه گذشته و فکر می کنید چه اتفاقی افتاده؟ بله من تصمیم گرفتم پایم را طرفی بگذارم که کار را انجام بدهم. خیلی سخت بود. این شروعِ بعد از سالها‌. به استاد پروژه گفته بودم من هیچوقت قبلاها توی کارم این مدلی نبودم. ولی الان برای هر یک کلمه و برای هر یک قدم رو به جلوی کارم دارم جان می دهم واقعا و استاد خندیده بود. "شروعِ بعد از این مدت طولانی آماتورت کرده." این چیزی بود که استاد پروژه گفته بود به من و بله یکماه تمام جان کندم. حالم به شدت بد شد. حتی دردهای جسمی ام بیشتر و بدتر برگشتند. روحم دقیقا مثل عکس انیشیتن ژولید پولیده است الان و آخر هفته که کارم را تحویل بدهم قصد دارم گوشی را بردارم و شماره ی مسئول پروژه را بگیرم و فقط زار بزنم از فشاری که این مدت تحمل کردم و زیرش هزاربار ترکیدم و تا مرز نابودی رفتم. ولی خوشحالم. خوشحالم که خودم را مجبور کردم کار را انجام بدهم و تا جایی که توانستم هم به بهترین نحوش. چون زندگی دقیقا همین است. افتادن های مدام. بلند شدن های مدام. درد، شادی، غم و رهایی. از تصمیم خوشحالم. اگر تصمیمم چیز دیگری بود هیچوقت نمی فهمیدم گاهی نور می تواند از روزنه هایی ندیدنی هم حتی بتابد به زندگی‌. @rahaminevisam1402

  • نزدیک به یک ماه توی خانه ام نبودم. باید دلم را به رفتن یا ماندن بند می کردم. دلم بندِ ماندن شد. @rahaminevisam1402

  • كان يلزمنا قُلوب اَكبر كی تَتسع لِكلّ هذا الأسى برای جا دادن اين همه اندوه، نیازمند قلب‌هایی بزرگتر بودیم. #ابراهيم_نصرالله @rahaminevisam1402

  • Channel photo updated

رها مینویسم... — tgindex