نیلونامه
Статистикаنوشتن در تاریکی ... یادداشتها و محتواهایم از کار و زندگی و دغدغه و فرهنگ و جامعه 📝 گروه نیلونامه: https://t.me/+3jb6ERsDC7NjNTA0
- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 149
- 1/48двое суток
- 170
- 1/72трое суток
- 184
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
من فیلم نیستم که تنها برای مردن به وطنش برمیگردد من قورباغه نیستم که وطنم قور قور شامکاه باشد من ماهی نیستم که وطنش خیزاب است هر جا که برود من افعی نیستم، که هر سال پوست میاندازد و از آن کیفی میسازد برای چسب وطنی تازه من خرگوش نیستم که وطنش تناسل است من سگ نیستم که شادمانه دم میجنباند برای کسی که خوراکش میدهد و از حرارت سرشارش میکند و قلادهای زرین در گردنش میاندازد من گربه نیستم که بستر عشوهگری را به عنوان وطنش اعلان میکند من پروانه نیستم که وطنش رنگها و فضاهاست من نیکو میدانم که از هزاران سال پیش زاده شدم و میدانم که کجا زاده شدم غادهالسمان
چرا عادی نمیشود؟ هر روز این داغ عمیق و عمیقتر میشود. کارهای زیادی برایم فاقد معنا شدهاند، میگویم خب که چی. چهار ماه پیش مامانم از پیش ما رفت، اما هنوز صبحها که یکهو صدای اشیاء خانه را میشنوم میگویم حتما مامان بلند شده زودتر. یا وقتی توی اتاقم هستم و هوا تاریک میشود، میگویم الان میآید بهم سر میزند و چراغ را روشن میکند. میگویم حالا اگر گوشیام را درحالت پرواز دربیاورم، یک وقت زنگ بزند نگران نشود. دوست دارم یک کافه که صبحانه خوب دارد را بهش معرفی کنم با هم برویم، به ثانیه نمیکشد برمیگردم به تلخترین واقعیت موجود و یادم میآید چه مصیبتی گرفتار شدهام. چه میشد اگر همه چیز مثل قبل پیش میرفت، از دنیا چه چیزی کم میشد اگر مامان میماند. یک معلم ادبیات داشتیم میگفت زیاد با مادرتان صمیمی نشوید، بعداً ممکن است یک وقت از دستش بدهید و غصه بخورید. حرفش یادم نمیرود. اما توی دلم گفتم این چه چِرتی است. تا وقتی زنده بود با هم صمیمی بودیم، حتی توی آن حال بَدَش گفتم من تو را خیلی دوست دارم، روی قلبش زد گفت من بیشتر. حالا اگر اسمش تاوان صمیمیت و دوست داشتن باشد، دارم میدهم، بهناچار. مامان کم کسی نبود، من را به دنیا آورد و یک دنیا یادم داد و یک دنیا بود برایم. برایم شنبه با پنجشنبه فرقی ندارد، او همیشه اگر روحش هم نباشد، خودش در قلب من است، گاهی هم کنار اشکهایم میآید مینشیند، حسش میکنم.
با تو رفتم بی تو باز آمدم از سر کوی او دل دیوانه پنهان کردم در خاکستر غم آن همه آرزو دل دیوانه 🎶 🎙: ویگن @nil00name
نمیدونم امروز چی شد تلفن رو برداشتم و با خسرو معتضد گفتگو کردم، یکی از عجیبترین گفتگوها شد چون تاریخی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، بینالمللی شد نتیجهاش. اولش پرسید چند سالته تحصیلاتت چیه، آخرش هم گفت صدات بچهگانه است فکر کردم کودک هستی! بعد که کلی پاسخ داد گفت خب خسته شدم دیگه، حرفامو بنویس عکسم رو هم بذار.
یه بار به یه آقای سردبیر پیشنهاد دادم که در مورد این بنویسم چقدر توی واگن بانوان مترو، خانمها به همدیگه به شکل آزاردهندهای زل میزنن و چشم از همدیگه هم برنمیدارن. ولی چون درکی از این قضیه نداشت قبول نکرد و گفت چیزی نیست که، عادیه! نه خب اصلأ عادی نیست آدم به یه غریبه یا آشنا زل بزنه، انگار حریم شخصیاش رو داری سوراخ میکنی.
طوری شده که به کارشناسان و متخصصان سوال میفرستم، جواب رو میدن به هوش مصنوعی بعد واسم میفرستن. خب چه کاری بود یه آدم فرضی الکی درست میکنم سوال میدم به چت جی پی تی خودش جواب بده!
بازار تهران، صبح یک روز در مرداد ۱۴۰۵
میگن وقتی میمیری و روح از بدنت میخواد جدا شه کل زندگیات میاد جلوی چشمت. ولی برای من وقتی مامانم رفت این شکلی شد. کلی از لحظات زندگیام اومد جلوی چشمم، از اون موقع که بچه بودم و برام با حوصله از شانزلیزهی سمت سه راه جمهوری لباس مهمونی نارنجی با کلاه نارنجیاش و جوراب شلواری سفید گرفت تا اون موقع که مریض بودم و پیگیر دوا درمونم شد و تا همین یه ماه و نیم پیش از فوتش که هر روز یه تواناییش کم میشد. همیشه وقتی میدید طولانی گریه میکردم میگفت مگه من مُردم اینطوری گریه میکنی، خودش میدونست چقدر دردناکه این موقعیت. من هم خیلی وقتها یه وقت که نبینه گریه میکردم که پا به پای من غم بَرِش نداره. اما حالا نیست و به اندازهی عمری که تا الان سپری کردم غمگینام و بار سنگین فقدان رو با خودم حمل میکنم. گاهی با همدیگه چند دقیقه میخندیدیم اینقدر که دلهامون درد میگرفت و از چشمهامون اشک میومد. اما روزگار خیلی تلخ و زَهر شد یهو ... ...... این روزهای سخت ِ زندگیام دیدم خانوادهام مخصوصاً خواهرم چقدر دلسوز و مهربون بودن، همینطور دوستان خوبی که مرام گذاشتن. ممنونم و مُفتَخَر.
گروه کتابخوانیمان ۸ ساله شد. ما امسال با اینکه با آن سالهای اول فرق کردیم، خیلی از دوستان را دیگر در جمعمان نداریم، با وجود کرونا و جنگها و حتی بیحوصلگی و ... باز هم تولدش را جشن گرفتیم. کتابها را انتخاب میکنیم و میخوانیم و در موردش حرف میزنیم. جمعی هستیم که هدفمان لذت بردن از کتاب و ادبیات است، به جای ملال و گوشهنشینی. یکی از تفاوتها با قبل، این است که این روزها تمرکزم را باید بیشتر کنم تا بتوانم کتاب بخوانم.
اولین فیلمی که در سینما با خانواده دیدم «آدم برفی» بود. یادم است آن زمان که خردسالی بیش نبودم، منتظر بودم توی فیلم آدم برفی ببینم ولی خبری از آن نبود. به جایش با اکبر عبدی آشنا شدم، جزو اولین بازیگرانی بود که با او آشنا شدم. تازه خیلی چیزهای فیلم را نفهمیدم، بعدها فهمیدم چرا زن شده و چه نقشهایی دارد و بعد یکی از لوکیشنهای فیلم، کافه بیستروپاپ را اتفاقی پیدا کردم و چندین بار با دوستانم رفتم. حالا که دیشب خبر فوتش را شنیدم، میخواستم بنویسم چه سال بدی است که علاوه بر عارف و مادر عموپورنگ و مادر ما، اکبر عبدی هم رفت. بعد گفتم شاید به سال ربطی ندارد، فقدان و از دست دادن مربوط به زمانهی عجیبب ماست.
این هوش مصنوعی ایرانی بیشتر حرفهامو میفهمه تا چتجیپیتی. انگار واقعاً ایرانیه و هموطنمه و در منطقهی فوق ملتهب خاورمیانه زندگی کرده!
یعنی چی کافهها رو میبندن؟ زنگ زدم به رئیس اتحادیه آبمیوه و کافی شاپ تهران گفت نمیخوام گفتگو کنم. بیخود نمیخوای. نه خودشون حرف میزنن نه نمیخوان مردم بشینن حرف بزنن با هم توی کافهها. پس چیکار کنن؟ حرف نزنن، موهاشونو نریزن بیرون، مهمونی نرن. فقط میخوان مردم توی فقر باشن و حال خرابی داشته باشن و غمبرک بزنن و چه بسا بمیرن.
امروز هم گریستم، این بار با زن دستفروشی که نه میتوانست حرف بزند و نه بشنود. آمده بود خبرگزاری دستبندهایش را بفروشد. سوال را برایش روی کاغذ نوشتم. دیدم موقع جواب دادن گریه میکند. دیدم نوشته دخترم را اسفند ماه در جنگ از دست دادم چون مخارج درمانش را نمیتوانستم…
امروز هم گریستم، این بار با زن دستفروشی که نه میتوانست حرف بزند و نه بشنود. آمده بود خبرگزاری دستبندهایش را بفروشد. سوال را برایش روی کاغذ نوشتم. دیدم موقع جواب دادن گریه میکند. دیدم نوشته دخترم را اسفند ماه در جنگ از دست دادم چون مخارج درمانش را نمیتوانستم بدهم. گفتم خیلی رنج بزرگی است من هم مادرم را از دست دادهام. گفت همسرش را در کرونا از دست داده و مجبور است به خاطر مخارج یک دختر دیگرش کار کند. بعد همدیگر را بغل کردیم. آنقدر برایم تکاندهنده بود که وقت نکردم دستبندی از او بخرم، همکاران کلی ازش خرید کردند. کلی سوال توی ذهنم باقی ماند و او رفت و رنجهایش را هم با خود به خیابان برد.
زنگ زدم به یه آقای کمبینا که تحصیلاتش رو تا ارشد حسابداری ادامه داده. گفت واسه چی میخوای باهام گفتگو کنی. گفتم چون شما امید دارید، یه خرده به مردم امید منتقل کنید. گفت خانم چی داری میگی آخه توی این وضع کی امید داره! بعدم خندیدیم. آخر سر سوال ازش کشیدم بیرون بلکه یه خرده امید به جامعه منتقل شه، چون امید و آرزو خواهر و برادر مهمی اند.
خبرنگار جنایی بودن هم ترسناکه. همکارم که حوزهی جنایی کار میکنه میگه روزی که قتل توش اتفاق نیفته روز نیست. بعد هم با یه تسبیح راه میافته توی دفتر و هی راه میره. پای تلفن میگه آهان خب با چی کشتتش؟ الان قاتل کجاست؟ بعد من وسط مسائل اجتماعی وقتی اینا رو میشنوم هی ترس بَرم میداره میگم نکنه یه وقت قاتله زنجیرهای بوده و قبلا هم کلی آدم کشته!
رفتم کتابفروشی انتشارات علمی و فرهنگی. پشت جلد کتابها هیچ قیمتی نبود، دونه دونه میپرسیدم و هر کتاب هم بیش از ۶ دقیقه طول میکشید تا جواب بدن. پرسیدم چرا قیمت نداره؟ گفت چون مثل طلا شده تا ناشرها قیمت رو هر لحظه بتونن تغییر بِدَن!
امروز زنگ زدم به یه کولبر، گفت از وقتی جنگ شده دیگه کولبری تعطیل شده و اومدم کارگر ساختمون شدم. یکی هم که این کار رو همچنان انجام میداده تیر بهش زدن و کشته شده. چیه این جنگ آخه حتی کار کولبری رو هم نابود کرده!
فکر کنم هرچی خندیدم توی زندگیام دارم پس میدم، برای تعادل. اشکها با خندهها برابر بشه، خوشی نزنه زیر دلم. شکاف عمیق در روح، میدونی چی میگم؟
یه درخت فلکزده و پوسیده امروز توی خیابون شریعتی سقوط کرد روی زمین و سریع اومدن جمعش کردن. منم پریدم در صحنهی حادثه فرود اومدم 😁