tgindex
وَ ما اَدْراک...؟

وَ ما اَدْراک...؟

Статистика
@Naargesradперсидский

خرده روایت‌های جهان کوچکم، گاهی که می‌نویسم…

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
891
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 022
20 постов
Вовлечённость
114,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
431
1/48двое суток
493
1/72трое суток
532

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 9 авг.361244

    امسال میشه ۲۴مین سالی که ۵ روز آخر صفر رو روضه میگیری توی خونه‌ت بابا. امسال بدون خودت… پوسترهای روضه امسال شد: و به یاد زنده‌یاد… سال‌های قبل اما تو‌ اون زنده‌یادِ مرحوم و مغفور نبودی! هرسال چند روز قبل روضه‌ها، صبح آفتاب نزده مینشستی پشت ماشین و میگفتی امروز کار می‌کنم برای روضه‌ت! تا ظهر برکت بود که می‌بارید برات. اینهمه سال تدارک این دم و دستگاه با خودت بود بابا! اینهمه سال خیلیه‌ها! خودت میرفتی بهترین چایی رو میخریدی، شیرین‌ترین قند و عجیب‌ترین خرماها! برنج شله‌زرد، زعفرون مرغوب، آرد حلوا، بساط سفره‌های نذری و هرچی از بهترینش! تا قبل از تمام شدن روضه‌ها، صدبار زنگ میزدی وسطش و میپرسیدی کی اومد؟ کی نیومد؟ چیزی کم ندارین، پذیرایی کردین؟ خسته‌مون میکردی بابا و مجبور میشدیم هربار بگیم باباااااا چقدرررر زنگ میزنی! حالا ما از خودمون خیلی خسته‌ایم بابا! روزی هزار بار به خودمون میگیم اگه بابا بود الان اینو میگفت! اگه بابا بود الان این کارو می‌کرد، اگه بابا بود… ولی نیستی دیگه! ما اما همه کاری کردیم که به این نبودنت نرسیم بابا! همه کاری کردیم که بمونی ولی اراده خدا بالاتر از خواست ما بود و نموندی! خودت دیدی بابا که چجوری برای موندنت، زندگی‌هامون رو گذاشتیم وسط! هرچقدر که پیش تو شرمنده باشم برای اونهمه سال کم‌خدمتی و نادیده گرفتنت، سرم پیش وجدان خودم لااقل بلنده که چندماه آخر عمرت همه کااااری کردم برات تا بمونی! ولی حالا خستگی نبودنت مونده به جون‌مون بابا… اولین پونز اولین پرچم روضه‌های امسال رو به نیت تو زدم به دیوار، بابا! ادامه دادن رسم ۵ روز آخر صفر اگر که باقیات الصالحات باشه برات، من ادامه‌ش میدم بابا… نور بشه به قبرت. روشنایی باشه برای مسیرت. آرامش باشه واسه لحظه‌های اون طرفت. دستگیر باشه برات بابای مهربونم. فقط اینکه امسال منتظرت بمونم تا شب اول ربیع بیایی و اولین پونز پرچم‌ها رو برداری و بگی: نیت کنید تا سال دیگه…؟! #نرگس_راد #بابا @Naargesrad

  • 5 авг.349194

    راست می‌گفت! بعد رفتنت، هر اتفاقی که توی زندگیم میوفته، اول یه دور برا تو گریه می‌کنم بابا…

  • به نظرم تجربه مواجهه با سوگ در آدما، احساسات و افکاری رو فعال و روشن میکنه که تا پیش از این از وجودش بی‌اطلاع بودن! مثلا اینکه آدما بعد از سوگ عزیزشون، دیگه هیچ‌وقت به زندگی برنمی‌گردن. اون‌ها فقط مسیری رو ادامه میدن که تا پیش از این زیادی جدیش گرفته بودن!

  • همین یدونه دست‌نوشته‌ت برای تمام عمر گریه کردنم کافیه بابا… @Naargesrad

  • همین یدونه دست‌نوشته‌ت برای تمام عمر گریه کردنم کافیه بابا… @Naargesrad

  • ۱۷ روز و شبه که هرجا کم اوردم و نزدیک بود قالب تهی کنم، رفتم سراغ ذکر و روضه تو… ۱۷ روز و شبه که هرجا بغض موند توی گلوم و خفه‌م کرد، زیارت عاشورای تو رو پلی کردم و بغضم سر بابی انت و امی شکست و راه نفسم باز شد… ۱۷ روز و شبه که داغ جگرم رو گذاشتم کنار عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ و جگرم از سوزش افتاد… ۱۷ روز و شبه توی هر سلام دستم رو گذاشتم روی خاک، اونجا که می‌دونستم سینه‌ی بابامه و از جانبش بهت سلام دادم… بابام بود که هررررر سال مثل امشب غسل میکرد و مشکی می‌پوشید برات تا دو مااااه، حتی توی خواب. بابام بود که هررررر سال مثل امشب به هممون می‌گفت مشکی بپوشید. بابام بود که هرررر سال این موقع‌ها از روضه‌هات میومد و برامون تبرکی می‌اورد… ۱۷ روز و شبه که سر فراز وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ، بدجوری سوختم حسین! بابام دیگه توی این دنیا دستش به عزای تو نمی‌رسه. ولی من از امشب تا هر وقتی که زنده‌ بودم و برای تو و مصیبتت سوختم و اشک ریختم، بزار به حساب بابام… امسال و امشب برای تو پیرهن مشکی میپوشم در حالیکه هنوز رخت عزای بابام تنمه… #نرگس_راد #بابا @Naargesrad

  • قبرستان‌ها شنبه خلوت است! این دومین شنبه‌ای‌ست که آمدیم قبرستان پیش تو و فهمیدیم آدم‌های زیادی راستی راستی به شنبه مومن‌اند مثل تو! روی هیچ مُرده‌ای شنبه‌ها خاک نمی‌ریزند! هیچ مراسم ترحیمی به شنبه نمی‌خورد! جیب قرآن‌خوان‌ها و روضه‌‌خوان‌های قبرستان خالی‌ست شنبه‌ها! خلوت و ساکت و خالی از بازماندگان. بی‌هیچ خیراتی! امروز فهمیدم که شنبه‌ها خاک گور می‌پاشند توی گورستان! تو به شنبه‌ها مومن بودی بابا! شنبه‌ها تسلیم جریان زندگی بودی فقط! بی هیچ کار اضافه‌ای! مثلا شنبه‌ها دکتر نمی‌رفتی! حتی اگر از درد به خودت می‌پیچیدی! دنبال گیر و گرفتی نمی‌افتادی! ماشینت اگر خراب می‌شد تعمیر نمی‌کردی! پیِ هیچ دردسری نبودی و من می‌توانم این لیست را تا صبح شنبه دیگر ادامه دهم! می‌گفتی شنبه‌ها هرکار ناثوابی کنی، تا آخر هفته درگیر همان کاری! هفته‌ای اگر سخت و کند جلو می‌رفت می‌گفتی کار به شنبه افتاده! ببینید این شنبه چه کرده‌اید! و ما بلند بلند می‌خندیدیم به تو و می‌گفتیم این خرافات را بریز دور بابا! شنبه اما به دستور پزشک، فوری و بی‌درنگ تو را بردیم بیمارستان! حتی اورژانس هم آن روز خلوت بود بابا! حتم دارم اگر هوش و حواست به جا بود، هیچ جوره راضی نمیشدی آن موقع شب بنشینی توی ماشین و تا پایتخت همراهی‌مان کنی شنبه اول را! شنبه‌ی دوم خونریزی کردی! حاد و سخت. لخته‌های سرخ خون بالا آوردی و شنبه‌ی سوم مُردی… امروز دومین شنبه‌ای بود که آمدیم قبرستان پیش تو. و حسابی آنجا را آب و جارو کردیم و مثل همه‌ی روزهای قبل، تا آنجا که توانستیم روی خاک تو آب ریختیم تا نشست کند. چند روز دیگر سنگ مزارت را خواهیم گذاشت بابا و تا همیشه همگی‌مان به شنبه‌ها مومن خواهیم ماند…! سوگ ما به شنبه افتاده بابا… #نرگس_راد #بابا @Naargesrad

  • باید برایت زبان باز کنم بابا… کمک می‌کنی کلمه‌ شوم؟!

  • 5 июн.851442

    مامان یه مشت از خاک بابا رو برداشت و ریخت روی سر من و خواهرم. یکی از پشت سر گفت: حالا دیگه این خاک باباشونه! آرومشون می‌کنه… دوتایی بالای سر خاک بابامون نشسته بودیم و لحدهایی که یکی‌یکی روی بابامون می‌زاشتن رو میشمردیم…

  • 21 мая1 02887из monadchannel

    «از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود» - حافظ. | آن؛ نشسته در بهمن.

  • 15 мар.1 150284

    روز اول ساعت حدود ۱۰ صبح است که ح زنگ میزند و میگوید اخبار رو دیدی؟ تهران رو زدن و هنوز دارد حرف میزند که کسی مشت میکوبد به در. همسایه واحد روبه‌رویی‌ست. با اضطرابی که دارد از چشم‌هاش میریزد، و‌ با لهجه جنوبی غلیظش بدون سلام و علیکی میگوید اصفهان رو زدن! برو بچه‌ت رو از مدرسه بیار. و میدود توی خانه‌اش! نمیدانم چند صدم ثانیه طول کشید تا لباس پوشیدم و پریدم توی ماشین! مسیر ۸ دقیقه‌ای تا مدرسه پسرم، به اندازه‌ی مساحت کل اصفهان کش آمده! خیابان پر از ماشین‌هایی‌ست که میتازند به مقصدی نامعلوم! راستی راستی باور میکنم جنگ شده‌ است! دلم دارد به همه تنم چنگ میزند! توی دلم میگویم خدایا بچه‌ام! ساعت ۱۰:۳۰ است که رسیده‌ام مدرسه پسرم! امروز نهم اسفند است و طبق برنامه قبلی، تمام بچه‌ها عکاسی نوروز داشتند! مادرها سراسیمه یکی یکی از راه میرسند و اسم پشت اسم خوانده میشود! تمام ۱۴۰ بچه‌، امروز لباس عیدشان را پوشیده‌اند و ترگل و ورگل با سبزه‌های تازه و تنگ‌های بزرگ ماهی گلی، عکس انداخته‌اند به یادگار از نوروز ۴۰۵! پسرم را از دور میبینم! میدوم سمتش و بغلش میکنم. بوی عید میدهد! ساعت شده ۱۰:۴۷ دقیقه! مسیر ۸ دقیقه‌ای برگشت هنوز کشدار است! ثانیه به ثانیه به حجم ماشین‌های توی خیابان اضافه میشود! پسرم با ذوق تعریف میکند که امسال نباید برای سفره هفت‌سین‌مان ماهی بخریم مامان! چون خاله‌مون گفته قراره توی جشن نوروز به همه بچه‌ها تنگ ماهی بدن! و بعد ذوق میدود توی چشم‌هاش! شده‌ام یک تکه اضطراب متحرک! دست‌هام روی فرمان یخ زده و آب چکه میکند از لای انگشت‌هام! از زمانی که همسایه روبه‌رویی آنطور خبر حمله به اصفهان را داد تا الان، نتوانسته‌ام آب دهانم را قورت دهم! میرسیم خانه! در را میبندم و پسرم را نگاه میکنم که راه می‌رود و هنوز دارد از عکاسی امروزشان تعریف می‌کند! من خودم را برای جنگ آماده کرده بودم؟ اما توی هیچ‌کدام از سناریوهای احتمالی، اینطور دنبال پسرم رفتن و از مدرسه بیرون کشیدنش نبود! آنقدر اضطراب به جانم ریخته از هزاران فکر و خیالی که توی این یک ساعت کرده‌ام که مجبور شدم از توی کوله‌ی اضطراری جنگ، بسته نواربهداشتی‌ام را بردارم. بی‌وقت و‌ بی‌موقع پریود شده‌ام! حالا خون اضطراب است که دارد می‌رود از من! لیوان را پر از آب و یخ میکنم و روزه‌ام را باز می‌کنم! و تقبل منا. انک انت سمیع علیم… پسر من ۴ سال و ۸ ماهه‌ است و در مقطع پیش از دبستان (۱) تحصیل میکند. بعدتر فهمیدم که دقیقا توی همان ساعت‌ها که در یکی از خیابان‌های اصفهان سراسیمه به دنبال نجات پسرم از احتمالات جنگ می‌راندم، کیلومترها دورتر از من، در میناب، جایی که حتی نامش را پیش از این نشنیده بودم، مادرانی همزمان با من به سمت مدرسه‌ «شجره طیبه» که مقاطع پیش از دبستان و ابتدایی را دارد [داشت]، میدویدند! من رسیدم و تن سالم پسرم را به آغوش کشیدم! آن‌ها رسیدند و تکه‌های گوشت و استخوان و رگ و پی فرزندان خردسال‌ ۵ تا ۱۱ سال‌شان را از زیر آوار موشک‌های کودک‌‌کشان خون‌خوار‌ِ جهان، بیرون کشیدند. من توی همان روز اول مُرده‌ام… #نرگس_راد @Naargesrad

  • 18 февр.1 2722012

    هنوز سرِپا نشده‌ام. هنوز نمی‌توانم سخت و محکم بچسبم به زندگی و آن شیره‌ی خیالی حیات را بمکم! توی آن جنگ ۱۲ روزه اینطور نبودم. جنگ بود آقا جان! جنگ! من اما باحوصله‌تر تلخی لیمو عمانی‌های خورش قیمه را می‌گرفتم و صبح و شب اسموتی درست می‌کردم با ته‌مانده میوه‌ها و تولید محتوا می‌کردم با زیرصدای پدافندهای اصفهان! در قطعی اینترنت به امید فردایی بهتر. روی پا بودم و سرزندگی داشتم و امید داشتم و شوق! حتی در برو و بیای پرطمطراق B2ها! حالا اما چیزی در من از دست رفته که نمی‌دانم چیست. شبیه گم شدن تکه‌ی اصلی یک پازل. فرو ریختن آنی آوار. سونامی آن تروماها که غبارهاش را زیر فرشِ چندهزار شانه‌ی تراپی پنهان کرده بودم. از دست دادن مطلق امید. ناامیدی، قیر سیاه لزجی شده که میچسباندم به زمین و بیشتر به زمان! ساعت‌ها روز میشود و روزها هفته و حالا دیگر هفته‌ها ماه، غرقِ در مُردگی! امروز سر جمله‌ی «من باز هم ادامه میدم» مکث کردم! چه کلیشه‌‌ی بی‌معنایی شده این ادامه! قبل‌ترها اگر از روی جریان رونده‌ی زندگی بود، حالا اما از سر اجبار است این ادامه دادن مبهم پیش رو. قدرت گریستن را هم از دست داده‌ام. معنا رفته از کلمه‌ها. نمی‌توانم یک منتظر نشسته به خیال فردای بهتر باشم! پا هم که میگیرم و قد راست که می‌کنم، سرم میخورد به طاق شرایط حساس کنونی و ترس و ابهام و پوچی. مستاصل منم! کار جهان یکسره شده به بدکامی ما. وقتش نرسیده که تَرکم دهند از مکیدن ‌سینه‌ی خشک مادرِ زندگی؟ #نرگس_راد @Naargesrad

  • اَللّٰهُمَّ أَهِلَّهُ عَلَيْنا بِالْأَمْنِ وَ الإِيمانِ… خدایا! این ماه رو به امنیت و ایمان برامون نو کن… دوتا چیزی که بیشتر از هر وقت دیگه بهش محتاجیم! @Naargesrad

  • 21 дек.1 45072

    هنوز با همه دردم امیدِ درمان است که آخری بُوَد آخر شبانِ یلدا را… #سعدی

  • 21 дек.1 42010

    خیلی دوست داشتم یک عکس درست و حسابی از نرگس‌های تولدم بگیرم و یه کپشن قشنگ بنویسم و در آخر بگم که خداحافظ ۳۸ سالگی! اما چه کنم که نرگس‌هام در محاصره بازی جفت کردن جوراب‌های شبیه به هم گیر کردن و سلام بر مادر بودن و بازی کردن‌های هفت بیسچاری!🫠🙋🏻‍♀️

  • 11 дек.1 464401

    بچه‌های کلاس پسرم به همراه معلم‌شون برای تبریک روز مادر یه کلیپ کوتاه ساختن. از اینایی که هر کودوم از بچه‌ها چندتا کلمه میگن و در نهایت یه مفهوم بلند میشه. و خب از وقتی که دیدم اشک اشک اشکم بند نیومده!😭 تو کی انقدر بزرگ شدی که روز مادر رو اینجوری تبریک بگی آخه♥️ #متولد_سال_دوصفر

  • 16 нояб.2 2904314

    پرسید: توی هفته‌ای که گذشت کاری بوده که بابت انجام دادنش احساس موفقیت کنی و خوشحال بشی؟ بی‌درنگ گفتم: بله. عوض کردن طناب پرده! پرده‌های اتاق پسر را باز کردم برای شستشو.. بعد دیدم طناب پرده‌ها چه چرک و سیاهند. قبل از باز کردن گره پشت میله‌، ازش عکس گرفتم و گره را به جای باز کردن، قیچی زدم. طناب‌ها را توی سفیدکننده گذاشتم. شدند مثل برف ندیده‌ی بهمن. رفتم بالای چهارپایه تا دوباره وصلشان کنم. نتوانستم! عکس توی گوشی را نگاه کردم! با خودم چه فکری کرده بودم که فقط از گره پشت آن عکس گرفته بودم؟ چندباری طناب را از بین قرقره‌ها رد کردم. نشد. نمیشد! یا طناب آویزان میشد یا پرده جمع‌کن! کلنجار رفتنم بیشتر شد. این چند متر طناب پشت پرده چه کاری به تو داشت زن حسابی؟! گوگل کردم: آموزش عوض کردن طناب پرده در خانه. گوگل چهارصدتا فیلم نشانم داد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم آدم‌ها توی این حوزه هم تولید محتوا کرده باشند! فیلم اول نشان میداد که باید چوب پرده را از سقف باز کنم. بعد پیچ‌گوشتی بیندازم و حلقه‌های ریل را در بیاورم و کارهای دیگر. فاتحه‌ی خودم را خواندم. فیلم بعدی، و بعدی و بعدی‌تر. همگی کپی فیلم اول. تا رسیدم به یک فیلم بی‌کیفیت که در اصل تبلیغ یک برند طناب بود اما در حین تبلیغ، آموزش بستنش را هم میداد. شروع کردم به انجام دادن مرحله به مرحله. تا وسط‌هاش درست بود و بعد نمیشد. با خودم فکر کردم چه بلایی سرم آمده که از انجام آسان‌ترین کار جهان عاجزم! فقط کافیست دو سر نخ را از قرقره رد کنم! افتادم روی تندیِ دورِ تلخِ استیصال. هرچه بیشتر زور می‌زدم بیشتر نمیشد! همان جا روی بالاترین پله‌ی چهارپایه نشستم و از پنجره‌ی عریان خیره شدم به خانه‌های روبه‌رو و عابرهای توی کوچه‌. مکث کردم. تسلیم در برابر چند متر طناب پرده! بعد گفتم یک‌بار دیگر بلند شو زن! فیلم را یکبار دیگر دیدم و شد آنچه شد. همان بالا لایکش کردم و رحمت فرستادم بر پدر و مادرش توی کامنت‌ها. تا شب چندباری دور ایستادم و به انجام دادن ساده‌ترین کار جهان خیره شدم و به خودم بالیدم! بعد فکر کردم توی رنج‌های کوچک ساده چقدر به خودم پیچیده‌ام مثل امروز و گره طناب را محکم‌تر کرده‌ام. و بعد به مکث‌ها فکر کردم. به نقاط تسلیم و شدن‌های آنی بعدش. و دیدم که حالا چقدر خوشحال‌ترم از سرخوشیِ رها کردن رنج‌هایی که هرچه تقلا کردم بیشتر به پر و بالم می‌پیچید… #نرگس_راد @Naargesrad

  • 8 нояб.1 1711523из fullmo0on

    [دل خوشی های کوچک اگر ایجاد نکنید ، در مسیر رویاهای بزرگ می میرید.]

  • ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ اول مهر ۱۴۰۴ خورشیدی، درست وقتی چندماه قبلش وارد سال پنجم زندگی‌ات شده بودی، تو را به دست جامعه‌ای بزرگ‌تر از خانواده‌ی ۳ نفره‌ی خودمان سپردیم. امسال وارد مقطع پیش از دبستان شده‌ای جانِ مادر. محیطی شلوغ‌تر و نامهربان‌تر از آنچه توی این ۴ سال تجربه کرده‌ای. تمام تابستان ۱۴۰۴ خورشیدی، دوره‌ی جدایی ایمنت را باهم گذراندیم. ساعت‌های کم. کوتاه و گرم را. کلاس‌هایی که حالا دیگر مادروکودک نبودند و من و تو باهم توی یک کلاس نبودیم. دیگر سن تو به این جور کلاس‌ها نمی‌خورد. بزرگ شده‌ای! دیگر باهم توی یک کلاس بازی نمی‌کردیم، و باهم شعر نمیخواندیم و باهم کاردستی نمی‌ساختیم و سر و صورت هم را رنگی نمی‌کردیم. خودت بودی. تنها. و من پشت در کلاس. تنها. اول مهر که شد، از بلندی صدای جشن و جیغ و دست بچه‌ها ترسیده بودی و در آغوش معاون گریه کرده بودی و مرا خواسته بودی. نمی‌دانی با چه شتابی خودم را رساندم به تو! روزهای بعد هُلت داده بودند بچه‌ها، با کفش رفته بودند روی پاهای کوچکت و تو این‌ها را با غم برای من تعریف می‌کردی. کاش بدانی که در پس آن همه همدلی، دلی شرحه شرحه چطور داشت برایت می‌تپید. روزهای بعدتر اتفاقات بامزه‌ای از کلاس تعریف می‌کردی و می‌خندیدی. من اما مجبورم عمرِ مادر. مجبور به رها کردن تو! به اینکه از این جا به بعد بتوانی آرام آرام تنهایی را تجربه کنی. بتوانی دوست پیدا کنی و حرف‌هایی بزنی که من نشنوم! بتوانی از پس خودت بربیایی. بلد شوی حقت را بگیری. گفت‌و‌گو کنی. بترسی. گریه کنی. عصبانی شوی و بی من از ته دل بخندی. سخت است. اولش خیلی خیلی سخت است. اما بعد خودت را و آن جامعه جدید را و آدم‌های جدید زندگیت را میشناسی و آماده ورود به اجتماع غیرقابل پیش‌بینی‌تری خواهی شد. کاش خیلی زود بفهمی که من مجبورم تو را نه برای جنگ، که برای زندگی آماده کنم… بغض اول مهر ۱۴۰۴ خورشیدی برای خودم بود پسرکم. برای غلبه بر ترسی که از رها کردن تمام جانم در اجتماعی سخت و بی‌رحم داشتم. برای تمام ترس‌هایم. برای تنهایی خودم و برای آن بندی که پاره کردنش برای من، جان‌فرساتر از برای توست. من فقط می‌توانم تو را به خدای رحمان و رحیم بسپارم. تو فقط آزاد باش جانِ مادر. رها. شجاع. اصیل و مهربان. دنیا و آدم‌هاش را بسپار به همان... #نرگس_راد #متولد_سال_دوصفر⁩⁩⁩ @Naargesrad

  • جوناس سالزجیبر میگه : هیچوقت برای زخم‌های زندگی‌ات پیش کسی ناله نکن، زخم به‌جز صاحبش برای کسی درد ندارد.